چلّه گرفته بودید؛ نذر دیدار دوباره برادر. قبول باشد نذرتان بانو. چلّهتان ادا شد. آخر پذیرفتند همه آن نمازشبهای نشسته را، همه روزههایی که سهم افطارش به بچّهها میرسید، همه اذکاری که روی شترهای بیجهاز بر زبان راندید؛ یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروبا... یا وسط کاخ یزید و عبیدالله؛ ما رأیت الّا جمیلاً... قبول باشد ذکرهاتان.
چلّه گرفته بودید نذر دیدار دوباره برادر. چهل روز گذشت. میقات تمام شد. فردا حاجتتان روا میشود بانو...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
فتمّ میقات ربّه اربعین لیله.
پ.ن: این را بخوانید: بانوی اسیر از میقات برمیگردد(+)
نظرات ()(١) قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل میکند، زودتر میرسد، بهتر میرسد. برای من و تو که پیلههایمان آنقدر ضخیم شده که رویای پروانهشدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، دلبریدن. آن بالا خودمان را میخواهند، رفقا. بیهیچ تعلق و وابستگی. رهایِ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیلهها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...
(٢) چشم توی چشم آقا بود. داشت پیلههایش را یکی یکی میشکافت: آقا این اسبم که از آن اسبهای چابک و بینظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسههای... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. اسبت را میخواهیم چهکار عبدالله! خودت را میخواهیم. خودش را از آقا دریغ کرد. پیلههایش خیلی ضخیم بود انگار. پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.
پ.ن
پایاننامهم که تمام شد انگار بهانه من برای کربلا رفتن تمام شده باشد، این یک ماه، هی پاسپورتم را نگاه میکردم و آه میکشیدم. تاریخ روادید اعتیادی عراق که بزرگوارانِ ستاد بازسازی در طول پایاننامه، زحمتش را کشیده بودند، آخر دسامبر 2009 بود. دنبال بهانه بودم. شاید هم نیمنگاهی از آقا. نمیدانم کدامتان دعای من را آمین گفتید وسط پردهخوانیها که «پرده چهارم» (+) را توی دومین سوگواره وبلاگنویسان عاشورایی پسندیدند و دیروز توی اختتامیه، اسم من را هم میان 14 مسافر کربلا خواندند. (+) دعا کنید زودتر راهی بشود این دل که هیچ کجا برایش کرب و بلا نمیشود...
نظرات ()(1) آدمهایی بودند هم رنگِ من و تو؛ خاکستری. پردهشان را هزار بار توی ذهنم تصویر کردهام. همانهایی که روز دهم زهیر نبودند، حر نبودند، حبیب و مسلم و بریر نبودند. اما از مریخ هم نیامده بودند. توی همان کوفهای بزرگ شده بودند که مسلم و حر نفس میکشیدند، توی همان مدینهای که زهیر و بریر، روز دهم اما آن روبرو ایستاده بودند. وسط سیاهیها، چرا؟
(2) همینطوری، سَرسَری که نیست. چه طور اثرات وضعی را برای همه ذرات عالم از نانو تا مگا و گیگا قائلیم، اما به خودمان که میرسد باورمان نمیشود این عمل ما، همین گناههایی که از بس تکرار میشود، قبح گناه بودنش برایمان ریخته، تصاعدی که بالا برود به جاهای بدی میرسد. این خاکستریها هی تیره و تیره می شوند و آخرش تا چشم کار میکند، سیاهیست. عاقبت گناههای پی در پی، تکذیب است رفقا، یعنی عمل، ریشه اعتقاد را هم میخشکاند. به استهزاء آیات میکشاند آدم را. من پیشانیام تیر میکشد هر وقت به این آیه میرسم، یاد آن روبروی سپاه میافتم، وسط سیاهیها؛
بسم الله الرّحمن الرّحیم
ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون
(٣) آیه آشنا نبود برایتان؟ جایی، توی مجلسی، کسی نخوانده بود این آیه را؟ بانویی؟ توی دربار سیاهیها؟ اول خطبهاش؟...روزی، جایی، بانویی از جنس سپیدیها، راست ایستاده بود، وسطِ دربار سیاهیها و به یاد همهشان آورده بود، ریشه این رنگ سیاه، همان خاکستریهای ذره ذرهای بود که جدی نگرفته بودندشان؛ قال الرّاوی: فقامت زینب بنت علیّ بن ابیطالب فقالت: صدق الله سبحانه کذلک یقول: ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون
.
پ.ن: بگذارید این پردهخوانیها تا اربعین بماند. هوای دل من که هنوز ابریست...
نظرات ()(1) اصلاً بهای جان، قیمت جان همین است.فلا تبیعوها الّا بها.به کمترش بدهیم باختهایم. جان را گذاشتهاند برای اینکه اگر لازم است فدا بشود. آبرو را گذاشتهاند جایی که لازم است بریزد. مال را دادهاند جایی که لازم است خرج بشود. این نگاه متعالی را همین آیهها به ما یاد دادهاند. فقط مانده ما، «آن جایِ لازم» را پیدا کنیم.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ
(2) ظهر بود، ظهر روز دهم، آقا ایستادند برای نماز، خیلیها هم آمدند که آخرین نمازشان را به آقا اقتدا کنند. او ولی «آنجای لازم» را پیدا کرده بود. ایستاد جلو که سپر بلا بشود. که جان آقا در امان بماند. تیر سیزدهم را که خورد، نماز تمام شده بود، افتاد روی زمین. گوشه چشمهاش به آقا بود: «ارضیت؟» حالا راضی هستید از من؟ «انت اَمامی فی الجنّه» تو جلوتر از من می روی بهشت. آقا گفتند این را به او. اسمش سعید بن عبدالله حنفی بود.
پ.ن: نسبت این آیه با سعید بن عبدالله را از آقای قاسمیان وام دارم. توی یکی از سخنرانیهای دهه اول محرم امسال.
بیایید دعا کنیم جانمان، جوانیمان هدر نشود بچّهها.
نظرات ()خیلی نگذشته بود از آن موقع که دخترها را زنده به گور میکردند. چند سال گذشته بود مگر از اینکه وقتی خبر تولد دختری را میدادند ، به پدرش، به مردی - مثل همین مردهایی که این روزها همپای شما راه میروند و نگاه ناپاک و هرزشان آتش به جان نازنینتان میزند- سیاه بشود از شدت عصبانیت؟ ظلّ وجهه مسودّا و هو کظیم... این عربهای جاهلیت مطلق چه میفهمیدند دختر یعنی چه؟ چه میفهمیدند آنهمه لطافت غریب را در یک وجود نحیف؟ این آیهها را این روزها که میخوانم جانم آنش میگیرد بانو. این مردهای همراه شما از همین جنس هستند. از همین ظل وجهه مسودّاً... آنهم با کاروانی که انگار بارِ مروارید میبرََََد. حیف بدون صدف. دختران حرم رسول، دختران حریم عفاف... ای وای بر من.
گاهی فکر میکنم حیف شما و مادرتان بود برای آن روزگار و آن مردم. که بیایید و با بودنتان همه آن چارچوب ها و باورها از زن را بشکنید. یک آیینه تمام نمای خلقت زن بشوید برای مردمی که نمیفهمیدند. که حالا بعد چهارده قرن هنوز هم من هرچه سرم را بالا میگیرم، قدم نمیرسد همه بلندای شخصیت شما را ببینم. حیف آن همه فهم و معرفت بانو، کاش برای همین زنان کوفه درس تفسیر نگفته بودید. که همین پریروزها وقتی توی کوفه خطبه خواندید، اشکهای آن پیرمرد جاری بشود و برایتان شعر بگوید که؛ این خانواده همهشان یک جور دیگرند. این دختر همان پدر است. راست میگفت. شما همهتان یک جور دیگرید. بزرگ و کوچکتان...
شما به کجا متصلید بانو؟ که نمیشکنید؟ که فرو نمیافتید؟ که عصر روز دهم زمین و آسمان به شما تکیه کرد و ایستاد؟ که شمر با دست و پای خونی از گودال بیرون آمد و سری را به دست خولی سپرد، که آتش از سر و روی خیمهها بالا رفت، که صدای استغاثه بچّهها بلند شد، که آن سوار سنگدلِ بیمقدار برای بردن گوشواره، گوش فاطمه را شکافت و دل کوچکش را لرزاند و زهرهاش را آب کرد، که در منزل نصیبین، علی، از فرط بیماری، با غل و زنجیر از مرکب افتاد، که زنی از شما، به ضربه تازیانه کودکش سقط شد، که در منزل عسقلان، دخترکی زیر دست و پای شتر افتاد، که در کوفه و شام، نگاه هرزِ هرزگان و نامحرمان چنگ بر دل دختران حرم رسول زد، که در مجلس شراب... که همه این صحنهها را دیدید و زانوانتان سست نشد؟ که راست، ایستادید و خطبه خواندید، با بلاغتی که نفس جماعت توی سینهشان حبس شد، که مناظرهتان با یزید و عبیدالله، رسوایشان کرد، که... برای من، شما تجلی این آیهاید بانو، انگار این آیه را جبرییل برای شما آورده باشد، که شما به این آیه تکیه کنید و همه آن چهل و چند روز بایستید؛
بسم الله الرحمن الرحیم
و لربّک فَاصبر
یکی از همین شب ها بیایید و من را از این قالبها بیرون بیاورید، بیایید و راه را نشانم بدهید. برای همه زندگیام. برای همه روزهای حیات دخترانه و زنانهام. نشان به نشان آن روز که نیمهجان از پلههای تل آمدم بالا و زخمهایم را نشانتان دادم، که مرهم گذاشتید، که تا غروب خودم را به چادرتان، به آغوش گرمتان، سپردم و گریستم... بیایید و من را پیدا کنید. من، شما و مادرتان را توی این کوچه پس کوچههای هزارتویِ قرن بیست و یکم گم کردهام.
پ.ن
از شب یازدهم بنا داشتم برای بانو بنویسم. نمیشد، نمیشود. دل آدم ذره ذره آب میشود در مقابل اوراق کتاب مصیبتشان. شبهای دهه اول، این هیئتها و منبرها و روضهها باز قدری بار آدم را سبک میکنند. کاروان که دوباره راه میافتد ولی دیگر نه از منبر و روضه خبری هست و نه از تکیه و حسینیه. اینشبها فقط میشود شمع روشن کرد و کتاب مصیبتشان را مرور کرد و دل را سپرد که آب بشود در تکانهای شترهای این کاروان. تا دوباره برگردند به حرم جدشان...چه برگشتنی؟ مَدینه جَدِّنا لا تَقبَلینا...
نظرات ()(1) ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّتها النّفس المطمئنّه
ارجعی الی ربّک راضیه مرضیّه
فادخلی فی عبادی
و ادخلی جنّتی
(2) ...
پ.ن:
- سرگشتگی ها و ناآرامی های شب عاشورا- که گاهی احساس می کنی از سنگینیِ مصیبت قلبت دارد از جا کنده می شود- را فقط قرآن خواندن آرام می کند. امتحان کرده ام، امتحان کنید. آقا امشب را برای قران خواندن مهلت گرفتند. از خیمه های اصحاب، شب عاشورا فقط صدای قرآن می آمد.
- امشب شهادت نامه عشّاق امضا می شود؛ بیایید امشب به دست و پای آقا بیفتیم، شهادتنامه، امضا می خواهد بچّه ها، دعای شبِ عاشورا فقط همین است؛ اللهمّ اجعلنی من المستشهدین بین یدیه... فقط همین دعاست که دل آدم را آرام می کند: اللهمّ ارزقنی طلب ثاره مع امام مهدیّ. آآآه، ای خدای شب عاشورا، یعنی می شود...؟
نظرات ()(١) بهره بعضی از ماها از ولایت پذیری شعار است. آن هم تا جایی که گلویمان اذیت نشود. یا وجاهت مان آسیب نبیند. بعضی ها تا پای شور و شعار باشد، هستند. بعضی ها تا جایی که جان و مال شان در امان باشد. بعضی های دیگر، اگر از خورد و خوراک خودشان چیزی بماند، پول شان را حاضرند بدهند، جانشان ولی باید در امان باشد... هزار تا طیف دیگر می شود این وسط ها تعریف کرد. امّا بعضی ها برای ولیّ شان هم علمدارند، هم سقّا، هم پشت و پناه، هم امید،هم فدایی، هم رسانه تبلیغاتی... از آن هایی که تا هستند خیال ولیّ و رهبرشان راحت است. بعضی ها آن قدر برای ولیّ شان عزیزند که به یک دیدار، همه غصه های ولیّ شان برطرف می شود؛ دلش شاد می شود؛ بعد هم اسمشان می شود کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع). بعضی ها ولیّ شان که می خواهد صدایشان بزند، می گوید: بنفسی انت... می دانید بعضی ها پای ولیّ شان که پیش بیاید، دیگر سر از پا نمی شناسند، دست می دهند، چشم می دهند، با صورت روی زمین می افتند، سر می دهند، فقط خدا کند مشک شان پاره نشود...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذّین امنوا اطیعوا الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم
(٢) قصه غریبی ست این ماجرای عطش و از آن غریب تر قصه کسی ست که همه او را ساقی بدانند و چشم همه برای آب به او باشد، اما کاری از او بر نیاید! سکینه و رقیه و بچه ها گفته بودند: آب و هستی ِ عباس آب شده بود و قطره قطره چکیده بود پیشِ پایشان. من نمی دانم میان این عمو و آن برادزاده ها چه گذشته بود که عباسِ ادب، پیش روی ِ شما ایستاده بود و گفته بود: آقا تابم تمام شده است...و شما رخصت داده بودید. دلتان ولی ناآرام بود تا آن که صدای استغاثه اش بلند شد که: اَدرک اُخاک.
من فدای شما، آن لحظه ای که صدایتان هلهله دشمن را به آسمان برد: الان انکسر ظهری و قلّت حیلتی...خاک بر من.
بدون عَلَم بازگشتید، بدون علمدار، بدون مشک، بدون سقا، در برابر نگاه منتظر بچه ها... فقط به سمت خیمه عباس رفتید و عمود خیمه را کشیدید.
سلام بر لبهایی که آب را تا ابد شرمنده کرد.
السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء!
پ.ن
این بیرق علمداره/ هنوز رو زمین نیفتاده...
نظرات ()(١) خواب دیده بود، نه یک بار و دو بار؛ هر سه بار توی خواب فقط یک صحنه را دیده بود؛ داشت اسماعیل را ذبح می کرد. یقین کرده بود که رویای صادقه ست. اسماعیل را، همه هستی اش را، میوه دلش را، آن هم بعد از آن انتظار طولانی برای پدر شدن، به منا آورده بود. به مذبح کشیده بود و حالا که داشت چاقو را تیز می کرد، تلاقی نگاه هایش با پسر، جگر پدر را آتش می زد... جبرییل ولی مثل همیشه پیامش را به موقع آورد؛ او را در مقابل آن قربانی بزرگ باز بخشیدیم. آن مذبح عظیم ولی گذار یک پدر از محبت پسر را به گونه ای دیگر به تصویر می کشد...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
... و فدیناه بذبح عظیم
(٢) کدام سال بود؟ نمی دانم، آنقدر می دانم که ماهِ پیامبر بود، یازده ِشعبان المعظم، که لیلا فارغ شد و پیامبرِکوچکِ شما دیده به جهان گشود: نامش را علی گذاشتید، همین علیِ اکبر، که امروز از شدّت شباهت به جدتان همه لشکر را به وحشت انداخته است، تا آن نانجیب فریاد بزند: « شما را چه شده؟ پیامبر کجا بود؟ این علی است، پسرِ بزرگِ حسین، امانش ندهید.»
این نه علی ِاکبر که همه هستی و دارِ و ندار شما بود که با دستان خودتان زره اش پوشاندید و عازم میدانش کردید؛اولین سرباز ِشما از بنی هاشم! آن لحظاتِ آخر فقط خواسته بودید که مقابل چشمانتان، پیش ِرویتان، چند قدم راه برود. آن وقت چشمان بارانیتان را به آسمان دوختید که: «شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترینِ خلق به پیامبرِ توست؛ در گفتار، در کردار و حتّی در گام های رفتار، ما هر بار دلتنگ رسول خدا می شدیم و عطشِ دیدار ِ او جانمان را به لب می رساند، به این جوان می نگریستیم.»... من به فدای چشم هایِ شما که در مقابلش شبیه ترینِ مردم به رسولِ خدا، ستاره ستاره بر خاک چکّه کرد، چطور خودتان را تا بالین علی رساندید؟ من فدایِ آن لحظه شما؛ صدای «علی الدنیا بعدک العفا» یتان هلهله دشمن را به آسمان برده است، صورت بر صورتِ علی گذاشته اید، رمق از پاهایتان رفته و زانوانتان سست شده اند و هیچ چیز حتی فریادهای شادمانه لشکر دشمن، نمی تواند از جا بلندتان کند....وای بر من.
سلام علیِ اکبر! علیِ بزرگتر از علی هایِ سه گانه حسین! سلام شبیه ترین مردم به رسول خدا.
نظرات ()