برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

باید دوید
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

(منافقان، اهل ایمان را) ندا در می‌دهند؛ «آیا ما با شما نبودیم»؟! می‌گویند: «چرا، ولی شما خودتان را در بلا افکندید و امروز و فردا کردید و تردید آوردید...»

این امروز و فردا کردن‌ها، این تسویف‌ها، بی‌خیالی‌ها و سستی‌ها، اخلاق جهنّمی‌هاست. همه‌ی وجودمان حسرت می‌شود توی آن دنیا وقتی بدانیم همین تعلّل‌ها، از بهشت دورِمان کرده؛ و تربّصتُم و ارتبتُم. بهشتی‌ها اهل سبقت‌اند؛ السّابِقون السّابِقون (واقعه/ 10)؛ عجله دارند برای خوب‌شدن، برای خوبی‌کردن، برای توبه، برای ترک گناه، برای رفتن و رسیدن. زمان، برایشان مهم است. وقت تلف نمی‌کنند. خودِ خدا هم بنده‌هاش را به سبقت دعوت می‌کند؛ به سرعت‌گرفتن، به کنارگذاشتنِ تمبلی و سستی. به سمتِ بهشت نمی‌شود آهسته و بی‌حوصله راه رفت. برای بهشت باید مشتاقانه دوید. باید سرعت گرفت. وَ سارِعوا اِلی مَغفره مِن ربّکم و جَنَّه. (آل‌عمران/133).  


یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلى‏ وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ... (حدید/14)


 
comment نظرات ()
 
رسولی که حبیب بود
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جدا بود، کارِ سختی نیست. کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاص‌تر از یک رسول برای راسل‌ش.

شرایط سخت که می‌شد، خدا خودش دلداری‌اش می‌داد. برایش به روز و شب قسم می‌خورد که تنهایش نگذاشته و از او ناراحت نشده. و الضّحی، و اللّیلِ اِذا سجی، ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/1-3) نازش را می‌خرید. عزیز بود برایِ خدا. به او می‌گفت آن‌قدر به تو عطا می‌کنیم که راضی بشوی؛ لسوف یُعطیک ربّک فترضی.(ضحی/5) از اخلاقش به وجد می‌آمد؛ اِنّک لعلی خلُقٍ عظیم. (قلم/4) به جانش قسم می‌خورد؛ لعمرک... (حجر/72) گاهی با رمزهایی با او حرف می‌زد. رمزهایی که هنوز هم فقط میانِ خدا و رسول مانده؛ الف، لام، میم. کاف. هاء، یا، عین، صاد. عین، سین، قاف... نگرانش می‌شد؛ لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین. (شعراء/3) غصه‌اش را می‌خورد؛ ما انزلنا علیکَ القرآن لتشقی. (طه/2) می‌گفت که هوایش را دارد؛ انّا کفیناکَ... (حجر/ 95) تعریفش را پیش مؤمنین می‌بُرد تا قدرش را بدانند؛ عزیزٌ علیه ما عنتُم حریصٌ علیکم. (توبه/ 128)

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها خیلی هم غریب نیست وقتی محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید. این روزهای آخر صفر باید بنشینیم و عزایِ فقدانِ مردی را بگیریم که عزیزکرده‌ی خدا بود.


 
comment نظرات ()
 
سایه‌ها... حتّی سایه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

... و هر که در آسمان‌ها و زمین است‏ خواه و ناخواه، با سایه‏‌هایشان بامدادان و شامگاهان براى خدا سجده می‌‏کنند.

آدم وقتی توی کتابش می‌خوانَد بعضی از سنگ‌ها از خشیت اوست که فرو می‌افتند (بقره/74)، وقتی می‌خوانَد همه‌ی آن‌چه توی آسمان‌ها و زمین است ثناگویِ اوست (اسراء/44)، وقتی می‌خوانَد پرنده‌ها توی اوج گرفتنِ رویایی‌شان دارند او را تسبیح می‌کنند (نور/41) ، بخشی از وجودش درد می‌شود. فکرش را بکن! سایه‌ها، حتّی سایه‌ها، بهره‌ای از این حقیقتِ مکنون توی عالم هستی را با خودشان دارند. سایه‌ها هم از تعظیم آن عظمت غافل نیستند...آه، امان از اختیارِ من.

 

وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَکَرْهًا وَظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ

 

پ.ن: مرغ، تسبیح‌گوی و ما خاموش. (+)


 
comment نظرات ()
 
بیا تا جهان را تلاوت کنیم
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

زنده را از مرده بیرون می‌‏آورَد و مرده را از زنده بیرون می‌‏آورَد و زمین را بعد از مرگش زنده می‌‏سازد و همین‌گونه [از قبرها] بیرون آورده می‌شوید.

«گلِ یخ» را دیده‌اید هیچ‌وقت؟ مبهوتِ گلبرگ‌‌های لیموییِ لطیف و نازکش شده‌اید که چطور وسطِ سرما تاب آورده؟ عطرش سرمست‌تان کرده؟ به شاخه‌های خشک و برگ‌های ریخته‌ی درختش دقت کرده‌اید و شگفت‌زده از خودتان پرسیده‌اید که این گل‌های ناز چطور از این شاخه‌های خشکیده‌ی مرده‌ی بی‌برگ بیرون آمده‌اند؟... امروز وقتی مامان با ذوق داشت باغچه‌ی حیاط خانه‎‌ی پدری را بعد بیست روز دوری نشانم می‌داد و تغییرات درخت‌ها و گل‌ها را با هم رصد می‌کردیم، به غنچه‌ها و گل‌‌شکفته‌های گل یخ که رسیدیم، انگار همان لحظه صفحاتِ قرآن جلوی چشم‌هام باز شده باشد و ذوقِ تلاوتِ آیه‌ای به وجدم آورده باشد، حالم دیگرگون شد. بعد فکر کردم که چه جرعه‌های نابی نهفته است توی این قرآن مصوّر که به قول مرحوم سلمان "آیه‌ها در آن به جای آن‌که بنشینند، ایستاده‌اند"؛ تازه به تازه، نو به نو... و ما چه غافلیم.


یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذَلِکَ تُخْرَجُونَ


 
comment نظرات ()
 
... و به یاد بیاور مریم را
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

پیش‌نوشت: تقدیم به پیشگاهِ بلند بانوی طهارت، حضرت مریم (سلام خدا بر او باد) برای زاد روزِ مسیحش.

همیشه وسط جمله‌هایی که توی کتابش از مریم (س) گفته، به «یالیتنی متّ قبل هذا و کنت نسیاً منسیّاً» که می‌رسم، اشک‌هام جاری می‌شود. یک بارِ غمِ فهمیدنی توی این جمله خوابیده است که همه‌ی وجودم را به درد می‌آورد. انگار قطره‌ای از نهایتِ اضطرارِ مریم (س) توی هنگامه‌ی آن امتحانِ سخت می‌ریزد توی وجودم. بعد فکر می‌کنم چه خوب که پشت‌بندش خدا زود دلداری‌اش داده. که مریم (س) را توی آغوشِ مهربانی‌اش فشرده، اشک‌هاش را پاک کرده و گفته تا غصه نخورد. گفته لا تَحزنی. چه خوب‌تر که لحظه‌های بعدش، آن دو تا چشم‌های کوچکی که رو در روی مریم (س) به دنیا گشوده شد، خودش بزرگ‌ترین مرهم بود بر استیصالِ آن لحظه‌هایش؛ عیسی (ع)، کلمه‌ی خدا، توی دست‌های مریم (س) بود... اگر این‌ها نبود آدم وسطِ قرآن‌خواندن پای آن جمله‌ی یالیتنی متّ قبل هذا... از غصه بی‌تاب می‌شد از آن بارِ غمِ فهمیدنی.


 
comment نظرات ()
 
برهانِ دوست‌داشتن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

پس چون شب بر او پرده افکند، ستاره‌ای را دید. گفت: این پروردگارِ من است. و آن‌گاه چون غروب کرد گفت: غروب‌کنندگان را دوست ندارم.

•    اگر کسی آمد و نشست و با شما بحث کرد که چرا این خدا را می‌پرستید، جوابش را چی می‌دهید؟! خب لابد اوّل می‌نشینید و ثابت می‌کنید که این خدا وجود دارد که بعد برسید به این‌که چنین خدایی شایسته پرستش است. شایسته‌ی ربوبیت است. می‌توانید از طریق برهان علّیت، برایش صغری کبری بچینید و آخرش برسید به یک علّت تامّه. و بگویید این علّت تامّه اسمش خداست. همان «الله» ماست. یا با برهان نظم، به مشاهده و دقت توی آفرینش دعوتش کنید و بعد بگویید ناظمِ این مجموعه، همان خدایِ ماست و ‌چنین خدایی را مگر می‌شود نپرستید؟ یا شاید با ردّ دور و تسلسل، با برهان صدیقین و اصالتِ وجود یا... نمی‌دانم. فکر می‌کنید قانع می‌شود؟!

•    شب رسیده بود و ستاره‌پرست‌ها خدایشان را نشانِ ابراهیم داده بودند. ابراهیم (ع) گفته بود؛ باشد قبول، فرض می‌کنم این ربّ من است. چند ساعت بعد، ستاره که غروب کرده بود، برای ردّ پرستش آن ستاره فقط یک جمله گفته بود. گفته بود: من این خدا را دوست ندارم. «من غروب‌کننده‌ها را دوست ندارم». و این دوست‌داشتن و دوست‌نداشتن اگر از فطرتِ آدم‌ها بیاید، انگار محکم‌ترین دلیل است برای ردّ، برای اثبات. خدایی که نتواند محبّت فطریِ آدم را به خودش جلب کند، مستحق ربوبیت نیست. علّامه توی المیزان‌ش ذیل همین آیه، می‌گوید : «دوست‌نداشتنِ چیزی با ربوبیت‌ش منافات دارد. بین رب و مربوب یک ارتباط حقیقی وجود دارد که محبّت می‌آورد. ربوبیت ملازم با محبوبیت است». داشتم فکر می‌کردم اسم این برهان را باید بشود گذاشت «برهانِ دوست‌داشتن».

•    اگر کسی آمد و نشست و با شما بحث کرد که چرا این خدا را می‌پرستید، باید بشود در جوابش دوردست‌ها را نگاه کرد و فقط گفت: من خدایی را می‌پرستم که دوستش داشته باشم.


بِسم الله الرّحمنِ الرّحیم
فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأى‏ کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلین


 
comment نظرات ()
 
آن رستگاریِ بزرگ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
 

همانا خدا از مؤمنان جان‌ها و مال‌هایشان را در مقابل بهشت خریده است. آن کسانی‌که در راه خدا پیکار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند. این وعده‌ی حق خدا در تورات و انجیل و قرآن است. و چه کسی از خدا به وعده‌اش وفادارتر است؟! پس بشارت بر شما باد با این معامله‌ای که با او نمودید. و این همان رستگاریِ بزرگ است.

•    این شب‌ها آدم گوشه‌ی هیأت که می‌نشیند و غم‌های محرمی‌ش را آوار می‌کند روی گونه‌ها، ماجرای زهیر را که می‌شنود، قصه‌ی حرّ را، داستانِ سعیدبن‌عبدالله حنفی را، فقط یک آرزو از دلش برمی‌آید که بگوید: یالَیتنی کنتُ معهم فَافوزَ فوزاً عظیماً.

•    پای این آیه‌ها که بنشینی برایت تعریف می‌کنند «فوز عظیم» یعنی چه. می‌گویند یعنی همه‌ی زندگی‌ت را به معامله‌ با خدا مشغول باشی. لحظه به لحظه، توی همه‌ی انتخاب‌ها، پای همه‌ی لحظه‌ها، پای همه‌ی عاشوراهای کوچکِ زندگی‌ت، جان و مالَت را بدهی به بهشت. همه‌ی زندگی‌ت به حالِ این جهاد و مجاهده بگذرد.

•    داشتم فکر می‌کردم این شب‌ها گوشه‌ی هیأت که می‌نشینیم، ماجرای زهیر و حرّ و حبیب را که می‌شنویم، دل‌مان که پر می‌کشد بگوییم یالَیتنی کنتُ معهم، باید دو دستی از خدا بخواهیم جان و جوانی‌مان هدر نشود. باید بخواهیم ما را بیاندازد رویِ خط این معامله‌ی دائمی. آدابِ معامله‌ی لحظه به لحظه با خودش را یادمان بدهد. باید بخواهیم آن رستگاریِ بزرگ را.    

إنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ
یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ
وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ
وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ
فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ
وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ

پ.ن:
1. پای منبر حاج‎آقا قاسمیان. هیأت شهدای گمنام. دانشگاه علم و صنعت. شب دوم محرم 1433
2. عاشوراهای کوچکِ ما(+)


 
comment نظرات ()
 
پایانِ خوشِ زمین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

و همانا ما در زبور بعد از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

این مرزهای سیاسی و جغرافیایی، این جنگ‌هایی که بشر بر سر جابجایی یک وجب از این مرزها کرده را بی‌خیال. این زمین، این پهنه عجیب جغرافیایی، مالِ هیج‌کدام از این دولت‌ها و ملت‌ها نیست. مالِ خداست؛ اَنّ الارضَ لله. خدا هم مالِ خودش را به هر که بخواهد ارث می‌دهد. به اهالیِ خودش. اَنّ الارضَ لله یورثِها مَن یَشاء من عِباده. این‌ها که مُلک و حکومت شرق و غرب عالَم دست‌شان است، زمینِ خدا را غصب کرده‌اند. خدا خودش از اول گفته بود زمینش را چه کسانی باید به ارث ببرند. و لقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر انّ الارض یرثُها عِبادیَ الصّالحون. آن آقایی که تورات و انجیل و زبور و قرآن وعده آمدنش را داده‌اند، قرار است ارث غصب شده خدا را؛ زمین را؛ از دست غاصبان پس بگیرد و به دستِ اهلش بدهد. و زمین، سال‌هاست این رویای شیرینِ موعود را انتظار می‌کشد. و العاقبه للمتّقین.  


بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
و لقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر انّ الارض یرثها عبادیَ الصّالحون انبیاء 105

اِنّ الارضَ لله یورثها من یَشاء مِن عِباده وَ العاقبه للمتّقین اعراف 128


 
comment نظرات ()
 
وقتی نعمت فراوان می‌شود
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

• تعجب نکن از این‌که آن‌ها که اهل ایمان و تقوا نیستند نعمت‌هایشان فراوان است. اصلاً خودت هم وقتی دیدی نعمت‌ها توی زندگی‌ت زیاد شدند، فراوان شدند، قدری به خودت بیا، یک نگاهی دور و برت بیانداز. این از سنت‌های عجیبِ الهی‌ست که هم ایمان و تقوا مایه فراوانی نعمت است، هم غفلت و نسیان. با این تفاوت که نعمت اهل تقوا از جنس برکت است. مبارک است؛ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ. اما نعمت اهل غفلت، مایه استدراج است و نشانه عذاب؛ فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً...

• گفته بود؛ لابد با همان چهره‌ای که همیشه از خوف و خشیت برافروخته بود، ‌گفته بود: «آی انسان! وقتی دیدی خدایت پی‌در‌پی دارد بر تو نعمت می‌فرستد و تو هم‌چنان داری نافرمانی‌اش را می‌کنی، هم‌چنان غرق گناهی، بترس»١




1. و قالَ علیه السّلام: یَا بنَ آدم! اِذا رأیتَ ربّک سبحانَه یتابع علیکَ نِعمه و انت تَعصیه فاحذَره. (کلمه قصار 25 )


 
comment نظرات ()
 
از عشق...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

آیه‌ها توی ماجرای عشق زلیخا به یوسف یک عبارت دقیق دارند، که فارغ از خطا و گناه فاحش زلیخا توی آن ماجرا، برای من یک عبارت لطیف و دوست‌داشتنی‌ست. قرآن آن عشق عجیب را با قَد شغفها حبّاً روایت می‌کند. شغاف بر وزن حجاب و نزدیک به همان معنی‌ست؛ یکی از لایه‌ها و پرده‌های قلب. بعضی‌ گفته‌اند یعنی جلد و لایه بیرونی قلب. بعضی گفته‌اند یعی سویداء و باطن قلب. فرقی نمی‌کند؛ در هر حال یعنی این عشق از لایه‌های بیرونی قلب زلیخا گذشت و به عمق‌ش رسید. توی یکی از موسوعه‌های قرآنی در مقابل عبارتِ قد شغفها حبّاً آمده: «حرق حبّه شغاف قلبها حتّی وصل الی الفؤاد»؛ یعنی این عشق، پرده قلب زلیخا را سوزاند و به فؤاد رسید؛ به درونی‌ترین لایه‌های قلبش. به اعماق جانش. یعنی عشق یوسف تا عمق جانِ زلیخا رسوخ کرد.



پ.ن:
•    تفسیر مفاتیح الغیب: شَغَفَها حُبًّا: أی دخل الحب الجلد حتى أصاب القلب.

•    تفسیر روح المعانی: قَدْ شَغَفَها حُبًّا أی شق حبه شغاف قلبها و هو حجابه. و قیل: هو جلدة رقیقة یقال لها: لسان القلب حتى وصل الى فؤادها، و بهذا یحصل المبالغة فی وصفها بالحب له، و قیل: الشغاف سویداء القلب، فالمبالغة حینئذ ظاهرة، و الى هذا یرجع ما روی عن الحسن من أن الشغاف باطن القلب...

•    جواهر الحسان فی تفسیر القرآن: شَغَفَها: معناه بلغ حتّى صار من قلبها موضع الشّغاف، و هو على أکثر القول: غلاف من أغشیة القلب. و قیل: الشّغاف: سویداء القلب. و قیل: الشّغاف: داء یصل إلى القلب


•    جامع البیان فی تفسیر القرآن: و قوله: قَدْ شَغَفَها حُبًّا یقول قد وصل حب یوسف إلى شغاف قلبها، فدخل تحته حتى غلب على قلبها. و شغاف القلب: حجابه و غلافه الذی هو فیه.


 
comment نظرات ()