و انسان را به پدر و مادرش سفارش نمودیم. مادرش او را حمل کرد در حالیکه هر روز ضعف و سستی بر سستیِ او میافزود...
هر قدر بخوانم باز برایم تازه است که تو، توی کتابت، اینهمه با دقت، روزها و لحظههای آغازِ رنجِ شیرینِ مادری را ثبت کرده باشی. که حتّی آن حالات هم از نگاهِ تیزبینِ آیهها و کلمههایِ تو مخفی نمانده باشد. ماههای رنجِ حمل؛ حَمَلتهُ امّه وَهناً عَلی وَهن، لحظههای سختِ وضع؛... و وضعتهُ کُرهاً، آن دو سالِ شیرهی جان نوشاندن؛ و فِصالهُ فی عامین... خوش بهحالِ مادرها که اینهمه توی کتابِ جاودانهات هوایشان را داشتهای.
یادم افتاد ماجرای آن جوان را. که مادرِ پیرش را روی شانه گذاشته بود و دورِ کعبه طواف میداد. که توی همان حال، از رسولِ تو پرسید: «آیا با اینکار حقّ مادرم را ادا کردم؟» و پیامبرِ تو جواب داد: «نه! حتی جبرانِ یکی از نالههای زمانِ وضع حملش را نکردی».
وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصیرُ (لقمان/14)
پ.ن: پیشکش به همهی مادرهای خوبِ سرزمینم. به بهانهی روزِ قشنگشان.
نظرات ()و کسانی که برای طلبِ خشنودی پروردگارشان صبر کردند...
نمیشود آدم توی این دنیایِ غریبِ وانفسا زندگی کند و توی سالهای زندگیاش هیچ اتفاق ناخوشایندی نیافتد، هیچ روزهای سختی را نبیند. اصلاً نفس گذرانِ زندگی دنیا، گاهی تحمّلنکردنی میشود. برای آن روزهای سخت، نسخهی قرآن «صبر» است. آن تعبیر لطیف استعینوا بالصّبر را همهمان خواندهایم. انگار قرآن برای صبر یک موجودیّت و اصالتی قائل شده است وقتی میگوید «از صبر کمک بخواهید». امّا برای قرآن، هر صبری صبر نیست. اینکه از سرِ ناچاری توی روزهای سختِ زندگی صبر کنی، یا برای مظلومنمایی، یا حتّی برای جلب توجه دیگران یا نمیدانم به هزار قصد و غرض دیگر، توی آیهها خریدار ندارد. صبر باید زیبا باشد. یعقوب که برای همهی ما اسوهی صبر است، صبرش زیبا بوده. (یوسف/18/83). خدا وقتی حتّی به محمّدش هم توصیه به صبر میکند میگوید؛ فاصبِر صبراً جمیلاً. (معارج/5). آن صبر زیبایی که خریدار دارد، صبر برای «ابتغاء وجهِ رب» است؛ الّذین صبروا ابتغاء وجه ربّهم. (رعد/22). یعنی صبر برای رضایِ خدا. برای دیدنِ لبخندِ خدا. صبر برای خاطرِ خودِ خدا؛ وَ لربّک فاصبر. (مدثر/7)
.
از اولش میخواستم این را بگویم که گاهی توی این روزهای بیطاقتِ ناشکیب، که حتّی گذرِ لحظهها هم برای آدم سخت میشود باید یک نفس عمیق کشید و به همهی ناخوشیها و ناملایمیها لبخند پاشید و گفت: باشد! فقط به خاطرِ خدا.
وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِم (رعد/22)
پ.ن
«برای خاطر آیهها» سهساله شد.+ گاهی اگر از این طرفها رد شدید و خواستید از سرِ لطف، نویسندهاش را دعایی کنید، بسپارید خدا جرعهای «اخلاص» بدهدش؛
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی/ دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را
نظرات ()پردهی چهارم: وقتی تو راضی باشی...
خداوند به مردان و زنان با ایمان باغهایى وعده داده است که از زیر [درختان] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و [نیز] خانههایی پاکیزه در بهشتهاى جاودان و خشنودىِ خدا بزرگتر است. این است همان کامیابى بزرگ.
به ما معمارها و شهرسازها یاد دادهاند که حتی وقتی همهی شاخصهای کمّی و کیفیِ محیطیِ یک فضا مطلوب باشد، معلوم نیست آن فضا به چشم مخاطب، فضای خوبی بیاید. یک کیفیت مهمترِ دیگری هست که به محیط، مطلوبیت میدهد. یکی کیفیتی که نمیدانیم چیست! این وسط یک جناب «الکساندر»1ی هم آمده و اسم آن کیفیت را گذاشته «کیفیتِ بینام»2! و گفته؛ رازِ جاودانهماندنِ خیلی از فضاها توی اذهانِ ما، همین کیفیت بینام داشتنِ آن فضاست.
داشتم فکر میکردم توی بهشت جاودانهی تو، ورایِ همهی آن زیباییهای مسحور کننده، آن باغهای در هم تنیده +، آن نوشیدنیهای شهد خوشگوار با سقایت تو +، همنشینی با خوبهای دوستداشتنی +، زوجیتهای مطهّر، خانههای طیّب... ورایِ همهی اینها، یک کیفیت دیگری باید باشد تا بهشت، بهشت بشود. آیهها میگویند آن کیفیتِ بینام، اسمش «رضوان» است. همان حالِ بینظیرِ بندهای که بداند تو از او راضی هستی، همان لبخندِ رضایتت. آیهها میگویند حتی ذرهای از آن «رضوان»، از همهی اوصافی که از باغِ رویاییِ تو خواندهایم بالاتر است.
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
1. Christopher Alexander/The Timeless Way of Building
2.The quality without a name
نظرات ()پردهی سوّم: وقتی تو سقّایی کنی
بر قامت آنها لباسهایی از حریر سبز و دیباست و با دستبندهای نقره آراسته شدهاند و پروردگارشان به آنها شرابی پاکیزه مینوشاند.
یک جایی گفتهای نهرهایی از شراب توی آن باغ جاودانهات جاریست که لذّتبخش است نوشیدن از آن؛ اَنهارٌ مِن خَمر لَذّه لِلشّارِبین1. یا رودهایی از عسل زلال. و انهارٍ مِن عَسلٍ مُصفّی2. یک جایی گفتهای که بهشتیها را از جامهایی که طعمش از زنجبیل است مینوشانند از چشمهای که به اسم سلسبیل میشناسندش، وَ یُسْقَوْنَ فیها کَأْساً کانَ مِزاجُها زَنْجَبیلا. عیناً فیها تسمّی سلسبیلاً.3 جای دیگری از رحیق مختوم گفتهای که اهل اشتیاق باید برایش مشتاقانه سبقت بگیرند؛ وَ فی ذلک فلیتنافَس المتنافِسون4. که طعمش را از چشمهی تسنیم گرفتهاند. و مِزَاجُه مِن تسْنِیم5. چشمهای که مالِ خاصها و نورچشمیهای توست. عَیْنًا یَشْربُ بهِا الْمُقَرَبُون6... من که نمیدانم چه لذّتی نهفته توی نوشیدن از این بادههای رویایی، اما یکجایی این اوصاف، دلم را بیشتر میبرد. هواییتَرم میکند. قدّ فهم من به اینکه «تو ساقی باشی» نمیرسد. امّا برای من هم و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً عجیب دلبری میکند. خوبجوری باید باشد حالِ آنها که ساقیشان تو باشی. خوب جایی باید باشد آنجا که تو سقّایی کنی.
عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا (انسان/21)
پ.ن: این سقاهم ربّهم شراباً طهوراً یکجوری رویایی و دستنیافتنیست که وقتی میخوانمش زبانم به گفتنِ «اللهمّ ارزقنا» هم نمیرود.
1. محمد/15
2. همان
3. انسان/17
4. مطففین/26
5. همان/27
6. همان/28
نظرات ()پردهی دوّم: برادرانه روبهروی هم
هر کینهای را از دلهای آنها میزداییم در حالیکه برادرانه بر تختهایی روبهروی هم نشستهاند.
گاهی این درگیریها و روزمرگیهای زندگی دنیایی، حتّی فرصتِ اینکه آدم دودقیقه بیدغدغه بنشیند و با دوستی، رفیقی، عزیزی خلوت کند و گپ بزند را به آدم نمیدهد. گاهی جمعی که دوست داری میانش باشی، به حرف لغو و گناه کشیده میشود و ناخواسته ردّ ناخوشیاش روی روانِ آدم میماند. گاهی کدورت و دلخوری - بیآنکه بخواهی- میانهی تو و یار غاری را به هم میزند. تحفهی دنیاست اینها؛ شیطنت شیطان. خوب است که توی بهشت میشود بیهیچ دغدغه و نگرانی نشست و با بندههای خوبِ خدا حرف زد. من دلم میرود برای این آیه که میگوید بهشتیها اخواناً روی تختهایی روبهروی هم تکیه دادهاند. هیچ دلخوری و کدورتی هم میانشان نیست. نَزَعْنا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ. حرفِ بیخود و لغو و گناه هم نمیزنند. لا یَسْمَعُونَ فیها لَغْواً وَ لا کِذَّاباً (نبأ/ 35) حرفشان حرفِ خوب و سالم و پاک است. الّا قیلاً سلاماً سلاماً. (واقعه/ 26).
کارِ آیههای بهشتی همین است انگار که دلِ آدم را هوایی کنند برای آن تجربهی ناب؛ زندگیِ جاودانه توی آن باغِ بینظیر با همهی آدمهایِ دوستداشتنی.
وَ نَزَعْنا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلین حجر 47
پ.ن: پردهی یکم: باغِ لذّتهای جاودانه +
نظرات ()پردهی یکم: باغِ لذّتهای جاودانه
اولین تصویری که توی قرآنت از بهشت به من دادهای درختهای انبوه و نهرهای روان است. «جنّه» یعنی جایی که از بس درختهای درهم تنیده دارد، زمینش پیدا نیست. بعد این تصویر را با خالدینَ فیها کاملتر کردهای. با جاودانگی. همان میلِ همیشگیِ من برای مانایی و بقاء. بهشتِ تو دیگر اضطرابِ تمامشدن و فناشدن و از دستدادن ندارد. تهِ دلِ آدم را خالی نمیکند از لذّتهای گذرای تمامشدنی. با اینهمه گاهی هم اگر فکر کنم توی آن لذّتهای معقول، ملال و خستگی و یکنواختی، دلزدهام کند، دوباره آیه آوردهای برایم که لا یَمَسُّهُمْ فیها نَصَب (حجر/ 48). آنجا، جایِ خستگی و ملال هم نیست.
باغِ لذّتهایی که ملالآور نیستند و میشود برایِ همیشه آنجا ماند؛ باید جایِ خواستنیی باشد این باغِ جاودانهی تو.
لِلَّذینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها
1. تأخیرهایِ من را ببخشید. بیتوفیقی و کمسعادتی شاخ و دُم ندارد.
2. توفیق باشد، دوست دارم چند پست از «بهشت» بنویسم.
3. فَاذا مرّوا بآیه فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلّعت نفوسُهم اِلیها شوقاً و ظنّوا انّها نصبُ اعیُنهم.
نظرات ()همانا خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند، و هنگامی که خدا ارادهی سوئی به قومی (بهخاطر اعمالشان) کند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد، و جز خدا سرپرستی نخواهند داشت.
• نوح گفته بود من فقط آمدهام شما را انذار بدهم، شریعتِ خد ارا اقامه کنم. نهصد سال همین حرفها را تکرار کرد. مردم مسخرهاش کردند. گفتند فقط پابرهنهها دور و برِ تو جمع شدهاند.. طوفان مهیبی آمد و احدی از آنها را باقی نگذاشت.
• هود برای مردمِ عاد همین حرفها را زد. گفت: این سنتهای غلط آباء و اجدادیتان را بگذارید کنار. بیایید شریعتِ خدا را اقامه کنیم. مردم باورش نکردند. تندبادی آمد و درهم کوبیدشان. از آن شهرِ رویاییشان چیزی باقی نماند.
• صالح هم برای اهالیِ ثمود پیغام عبودیت و اقامهی شریعت برد. مردم باورش نکردند. گفتند: ما پیشترها به تو امیدوار بودیم. فکر میکردیم آدمحسابی هستی! صاعقه آمد و شهر سنگیشان را با خاک یکسان کرد.
• لوط به قومش همینها را گفت. از آن گناهِ آشکار بر حذرشان داشت. باورش نکردند. بارانِ سنگ آمد برایشان.
• شعیب به اهالیِ مدین انذار داد. گفت که کمفروشی نکنند. مردمش گفتند تو را خیلی کم و ناچیز میبینیم! باورش نکردند. صیحهی آسمانی آمد و همهشان هلاک شدند.
• همیشهی تاریخ همین بوده. آرزوی همهی رهبرانِ الهی، اقامهِ شریعت الهی بوده، مردم که همراهیشان نکردند، آرزویشان به باد رفت. این هم یکی از همان قانونهای خداست که تا مردم خودشان نخواهند، چیزی عوض نمیشود. وگرنه خدا برای اقامهی دینش معطل مردم نیست.
• نشست روی صندلی، پشت تریبون. گفت: «من توی دهن این دولت میزنم، من دولت تعیین میکنم، من به پشتوانهی این ملت دولت تعیین میکنم». مردم باورش کردند. توی دهنِ دولتِ قبلی زد. به پشتوانهی ملتش، دولت تعیین کرد. خدا راست گفته بود؛ تا یک ملت خودشان نخواهند، سرنوشتشان عوض نمیشود.
إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ
نظرات ()(منافقان، اهل ایمان را) ندا در میدهند؛ «آیا ما با شما نبودیم»؟! میگویند: «چرا، ولی شما خودتان را در بلا افکندید و امروز و فردا کردید و تردید آوردید...»
این امروز و فردا کردنها، این تسویفها، بیخیالیها و سستیها، اخلاق جهنّمیهاست. همهی وجودمان حسرت میشود توی آن دنیا وقتی بدانیم همین تعلّلها، از بهشت دورِمان کرده؛ و تربّصتُم و ارتبتُم. بهشتیها اهل سبقتاند؛ السّابِقون السّابِقون (واقعه/ 10)؛ عجله دارند برای خوبشدن، برای خوبیکردن، برای توبه، برای ترک گناه، برای رفتن و رسیدن. زمان، برایشان مهم است. وقت تلف نمیکنند. خودِ خدا هم بندههاش را به سبقت دعوت میکند؛ به سرعتگرفتن، به کنارگذاشتنِ تمبلی و سستی. به سمتِ بهشت نمیشود آهسته و بیحوصله راه رفت. برای بهشت باید مشتاقانه دوید. باید سرعت گرفت. وَ سارِعوا اِلی مَغفره مِن ربّکم و جَنَّه. (آلعمران/133).
یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلى وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ... (حدید/14)
نظرات ()فهمیدنِ اینکه حسابش از بقیهی انبیاء جدا بود، کارِ سختی نیست. کافیست قدری دل به آیهها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاصتر از یک رسول برای راسلش.
شرایط سخت که میشد، خدا خودش دلداریاش میداد. برایش به روز و شب قسم میخورد که تنهایش نگذاشته و از او ناراحت نشده. و الضّحی، و اللّیلِ اِذا سجی، ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/1-3) نازش را میخرید. عزیز بود برایِ خدا. به او میگفت آنقدر به تو عطا میکنیم که راضی بشوی؛ لسوف یُعطیک ربّک فترضی.(ضحی/5) از اخلاقش به وجد میآمد؛ اِنّک لعلی خلُقٍ عظیم. (قلم/4) به جانش قسم میخورد؛ لعمرک... (حجر/72) گاهی با رمزهایی با او حرف میزد. رمزهایی که هنوز هم فقط میانِ خدا و رسول مانده؛ الف، لام، میم. کاف. هاء، یا، عین، صاد. عین، سین، قاف... نگرانش میشد؛ لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین. (شعراء/3) غصهاش را میخورد؛ ما انزلنا علیکَ القرآن لتشقی. (طه/2) میگفت که هوایش را دارد؛ انّا کفیناکَ... (حجر/ 95) تعریفش را پیش مؤمنین میبُرد تا قدرش را بدانند؛ عزیزٌ علیه ما عنتُم حریصٌ علیکم. (توبه/ 128)
گاهی فکر میکنم همهی اینها خیلی هم غریب نیست وقتی محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همهی این نازکشیدنها و نازخریدنها فقط از محبّی برای حبیبش برمیآید. این روزهای آخر صفر باید بنشینیم و عزایِ فقدانِ مردی را بگیریم که عزیزکردهی خدا بود.
نظرات ()... و هر که در آسمانها و زمین است خواه و ناخواه، با سایههایشان بامدادان و شامگاهان براى خدا سجده میکنند.
آدم وقتی توی کتابش میخوانَد بعضی از سنگها از خشیت اوست که فرو میافتند (بقره/74)، وقتی میخوانَد همهی آنچه توی آسمانها و زمین است ثناگویِ اوست (اسراء/44)، وقتی میخوانَد پرندهها توی اوج گرفتنِ رویاییشان دارند او را تسبیح میکنند (نور/41) ، بخشی از وجودش درد میشود. فکرش را بکن! سایهها، حتّی سایهها، بهرهای از این حقیقتِ مکنون توی عالم هستی را با خودشان دارند. سایهها هم از تعظیم آن عظمت غافل نیستند...آه، امان از اختیارِ من.
وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَکَرْهًا وَظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
پ.ن: مرغ، تسبیحگوی و ما خاموش. (+)
نظرات ()