برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده دوازدهم: قیمت جان
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

(1) اصلاً بهای جان، قیمت جان همین است.فلا تبیعوها الّا بها.به کمترش بدهیم باخته‌ایم. جان را گذاشته‌اند برای این‌که اگر لازم است فدا بشود. آبرو را گذاشته‌اند جایی که لازم است بریزد. مال را داده‌اند جایی که لازم است خرج بشود. این نگاه متعالی را همین آیه‌ها به ما یاد داده‌اند. فقط مانده ما، «آن جایِ لازم» را پیدا کنیم.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ

(2) ظهر بود، ظهر روز دهم، آقا ایستادند برای نماز، خیلی‌ها هم آمدند که آخرین نمازشان را به آقا اقتدا کنند. او ولی «آن‌جای لازم» را پیدا کرده بود. ایستاد جلو که سپر بلا بشود. که جان آقا در امان بماند. تیر سیزدهم را که خورد، نماز تمام شده بود، افتاد روی زمین. گوشه چشم‌هاش به آقا بود: «ارضیت؟» حالا راضی هستید از من؟ «انت اَمامی فی الجنّه» تو جلوتر از من می روی بهشت. آقا گفتند این را به او. اسمش سعید بن عبدالله حنفی بود.

پ.ن: نسبت این آیه با سعید بن عبدالله را از آقای قاسمیان وام دارم. توی یکی از سخنرانی‌های دهه اول محرم امسال.

بیایید دعا کنیم جان‌مان، جوانی‌مان هدر نشود بچّه‌ها.


 
 
پرده یازدهم: صبر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
 

خیلی نگذشته بود از آن موقع که دخترها را زنده به گور می‌کردند. چند سال گذشته بود مگر از این‌که وقتی خبر تولد دختری را می‌دادند ، به پدرش، به مردی - مثل همین مردهایی که این روزها هم‌پای شما راه می‌روند و نگاه ناپاک و هرزشان آتش به جان نازنین‌تان می‌زند- سیاه بشود از شدت عصبانیت؟ ظلّ وجهه مسودّا و هو کظیم... این عرب‌های جاهلیت مطلق چه می‌فهمیدند دختر یعنی چه؟ چه می‌فهمیدند آن‌همه لطافت غریب را در یک وجود نحیف؟ این آیه‌ها را این روزها که می‌خوانم جانم آنش می‌گیرد بانو. این مردهای همراه شما از همین جنس هستند. از همین ظل وجهه مسودّاً... آن‌هم با کاروانی که انگار بارِ مروارید می‌برََََد. حیف بدون صدف. دختران حرم رسول، دختران حریم عفاف... ای وای بر من.

گاهی فکر می‌کنم حیف شما و مادرتان بود برای آن روزگار و آن مردم. که بیایید و با بودنتان همه آن چارچوب ها و باورها از زن را بشکنید. یک آیینه تمام نمای خلقت زن بشوید برای مردمی که نمی‌فهمیدند. که حالا بعد چهارده قرن هنوز هم من هرچه سرم را بالا می‌گیرم، قدم نمی‌رسد همه بلندای شخصیت شما را ببینم. حیف آن همه فهم و معرفت بانو، کاش برای همین زنان کوفه درس تفسیر نگفته بودید. که همین پریروزها وقتی توی کوفه خطبه خواندید، اشک‌های آن پیرمرد جاری بشود و برایتان شعر بگوید که؛ این خانواده همه‌شان یک جور دیگرند. این دختر همان پدر است. راست می‌گفت. شما همه‌تان یک جور دیگرید. بزرگ و کوچک‌تان...

شما به کجا متصل‌ید بانو؟ که نمی‌شکنید؟ که فرو نمی‌افتید؟ که عصر روز دهم زمین و آسمان به شما تکیه کرد و ایستاد؟ که شمر با دست و پای خونی از گودال بیرون آمد و سری را به دست خولی سپرد، که آتش از سر و روی خیمه‌ها بالا رفت، که صدای استغاثه بچّه‌ها بلند شد، که آن سوار سنگ‌دلِ بی‌مقدار برای بردن گوشواره، گوش فاطمه را شکافت و دل کوچکش را لرزاند و زهره‌اش را آب کرد، که در منزل نصیبین، علی، از فرط بیماری، با غل و زنجیر از مرکب افتاد، که زنی از شما، به ضربه تازیانه کودکش سقط شد، که در منزل عسقلان، دخترکی زیر دست و پای شتر افتاد، که در کوفه و شام، نگاه هرزِ هرزگان و نامحرمان چنگ بر دل دختران حرم رسول زد، که در مجلس شراب... که همه این صحنه‌ها را دیدید و زانوانتان سست نشد؟ که راست، ایستادید و خطبه خواندید، با بلاغتی که نفس جماعت توی سینه‌شان حبس شد، که مناظره‌تان با یزید و عبیدالله، رسوایشان کرد، که... برای من، شما تجلی این آیه‌اید بانو، انگار این آیه‌ را جبرییل برای شما آورده باشد، که شما به این آیه تکیه کنید و همه آن چهل و چند روز بایستید؛

بسم الله الرحمن الرحیم
و لربّک فَاصبر

یکی از همین شب ها بیایید و من را از این قالب‌‌ها بیرون بیاورید، بیایید و راه را نشانم بدهید. برای همه زندگی‌ام. برای همه روزهای حیات دخترانه و زنانه‌ام. نشان به نشان آن روز که نیمه‌جان از پله‌های تل آمدم بالا و زخم‌هایم را نشانتان دادم، که مرهم گذاشتید، که تا غروب خودم را به چادرتان، به آغوش گرم‌تان، سپردم و گریستم... بیایید و من را پیدا کنید. من، شما و مادرتان را توی این کوچه پس کوچه‌های هزارتویِ قرن بیست و یکم گم کرده‌ام.

پ.ن

از شب یازدهم بنا داشتم برای بانو بنویسم. نمی‌شد، نمی‌شود. دل آدم ذره ذره آب می‌شود در مقابل اوراق کتاب مصیبت‌شان. شب‌های دهه اول، این هیئت‌ها و منبرها و روضه‌ها باز قدری بار آدم را سبک می‌کنند. کاروان که دوباره راه می‌افتد ولی دیگر نه از منبر و روضه خبری هست و نه از تکیه و حسینیه. این‌شب‌ها فقط می‌شود شمع روشن کرد و کتاب مصیبت‌شان را مرور کرد و دل را سپرد که آب بشود در تکان‌های شترهای این کاروان. تا دوباره برگردند به حرم جدشان...چه برگشتنی؟ مَدینه جَدِّنا لا تَقبَلینا...


 
 
پرده دهم:...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

(1) ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّتها النّفس المطمئنّه
ارجعی الی ربّک راضیه مرضیّه
فادخلی فی عبادی
و ادخلی جنّتی

(2) ...

پ.ن:
- سرگشتگی ها و ناآرامی های شب عاشورا- که گاهی احساس می کنی از سنگینیِ مصیبت قلبت دارد از جا کنده می شود- را فقط قرآن خواندن آرام می کند. امتحان کرده ام، امتحان کنید. آقا امشب را برای قران خواندن مهلت گرفتند. از خیمه های اصحاب، شب عاشورا فقط صدای قرآن می آمد.

- امشب شهادت نامه عشّاق امضا می شود؛ بیایید امشب به دست و پای آقا بیفتیم، شهادتنامه، امضا می خواهد بچّه ها، دعای شبِ عاشورا فقط همین است؛ اللهمّ اجعلنی من المستشهدین بین یدیه... فقط همین دعاست که دل آدم را آرام می کند: اللهمّ ارزقنی طلب ثاره مع امام مهدیّ. آآآه، ای خدای شب عاشورا، یعنی می شود...؟


 
 
پرده نهم: ولایت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

(١) بهره بعضی از ماها از ولایت پذیری شعار است. آن هم تا جایی که گلویمان اذیت نشود. یا وجاهت مان آسیب نبیند. بعضی ها تا پای شور و شعار باشد، هستند. بعضی ها تا جایی که جان و مال شان در امان باشد. بعضی های دیگر، اگر از خورد و خوراک خودشان چیزی بماند، پول شان را حاضرند بدهند، جانشان ولی باید در امان باشد... هزار تا طیف دیگر می شود این وسط ها تعریف کرد. امّا بعضی ها برای ولیّ شان هم علمدارند، هم سقّا، هم پشت و پناه، هم امید،‌هم فدایی، هم رسانه تبلیغاتی... از آن هایی که تا هستند خیال ولیّ و رهبرشان راحت است. بعضی ها آن قدر برای ولیّ شان عزیزند که به یک دیدار، همه غصه های ولیّ شان برطرف می شود؛ دلش شاد می شود؛ بعد هم اسمشان می شود کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع). بعضی ها ولیّ شان که می خواهد صدایشان بزند، می گوید: بنفسی انت... می دانید بعضی ها پای ولیّ شان که پیش بیاید، دیگر سر از پا نمی شناسند، دست می دهند، چشم می دهند، با صورت روی زمین می افتند، سر می دهند، فقط خدا کند مشک شان پاره نشود...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذّین امنوا اطیعوا الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم

(٢) قصه غریبی ست این ماجرای عطش و از آن غریب تر قصه کسی ست که همه او را ساقی بدانند و چشم همه برای آب به او باشد، اما کاری از او بر نیاید! سکینه و رقیه و بچه ها گفته بودند: آب و هستی ِ عباس آب شده بود و قطره قطره چکیده بود پیشِ پایشان. من نمی دانم میان این عمو و آن برادزاده ها چه گذشته بود که عباسِ ادب، پیش روی ِ شما ایستاده بود و گفته بود: آقا تابم تمام شده است...و شما رخصت داده بودید. دلتان ولی ناآرام بود تا آن که صدای استغاثه اش بلند شد که: اَدرک اُخاک.
من فدای شما، آن لحظه ای که صدایتان هلهله دشمن را به آسمان برد: الان انکسر ظهری و قلّت حیلتی...خاک بر من.
بدون عَلَم بازگشتید، بدون علمدار، بدون مشک، بدون سقا، در برابر نگاه منتظر بچه ها... فقط به سمت خیمه عباس رفتید و عمود خیمه را کشیدید.

سلام بر لبهایی که آب را تا ابد شرمنده کرد.
السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء!

پ.ن
این بیرق علمداره/ هنوز رو زمین نیفتاده...


 
 
پرده هشتم: گذر از محبت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

(١) خواب دیده بود، نه یک بار و دو بار؛ هر سه بار توی خواب فقط یک صحنه را دیده بود؛ داشت اسماعیل را ذبح می کرد. یقین کرده بود که رویای صادقه ست. اسماعیل را، همه هستی اش را، میوه دلش را، آن هم بعد از آن انتظار طولانی برای پدر شدن، به منا آورده بود. به مذبح کشیده بود و حالا که داشت چاقو را تیز می کرد، تلاقی نگاه هایش با پسر، جگر پدر را آتش می زد... جبرییل ولی مثل همیشه پیامش را به موقع آورد؛ او را در مقابل آن قربانی بزرگ باز بخشیدیم. آن مذبح عظیم ولی گذار یک پدر از محبت پسر را به گونه ای دیگر به تصویر می کشد... 

بسم الله الرّحمن الرّحیم
... و فدیناه بذبح عظیم

(٢) کدام سال بود؟ نمی دانم، آنقدر می دانم که ماهِ پیامبر بود، یازده ِشعبان المعظم، که لیلا فارغ شد و پیامبرِکوچکِ شما دیده به جهان گشود: نامش را علی گذاشتید، همین علیِ اکبر، که امروز از شدّت شباهت به جدتان همه لشکر را به وحشت انداخته است، تا آن نانجیب فریاد بزند: « شما را چه شده؟ پیامبر کجا بود؟ این علی است، پسرِ بزرگِ حسین، امانش ندهید.»
این نه علی ِاکبر که همه هستی و دارِ و ندار شما بود که با دستان خودتان زره اش پوشاندید و عازم میدانش کردید؛اولین سرباز ِشما از بنی هاشم! آن لحظاتِ آخر فقط خواسته بودید که مقابل چشمانتان، پیش ِرویتان، چند قدم راه برود. آن وقت چشمان بارانیتان را به آسمان دوختید که: «شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترینِ خلق به پیامبرِ توست؛ در گفتار، در کردار و حتّی در گام های رفتار، ما هر بار دلتنگ رسول خدا می شدیم و عطشِ دیدار ِ او جانمان را به لب می رساند، به این جوان می نگریستیم.»... من به فدای چشم هایِ شما که در مقابلش شبیه ترینِ مردم به رسولِ خدا، ستاره ستاره بر خاک چکّه کرد، چطور خودتان را تا بالین علی رساندید؟ من فدایِ آن لحظه شما؛ صدای «علی الدنیا بعدک العفا» یتان هلهله دشمن را به آسمان برده است، صورت بر صورتِ علی گذاشته اید، رمق از پاهایتان رفته و زانوانتان سست شده اند و هیچ چیز حتی فریادهای شادمانه لشکر دشمن، نمی تواند از جا بلندتان کند....وای بر من.

سلام علیِ اکبر! علیِ بزرگتر از علی هایِ سه گانه حسین! سلام شبیه ترین مردم به رسول خدا.


 
 
پرده هفتم: ایثار
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

(١) بچّه، همیشه عمرش عزیز است برای مادر، اما توی آن ماه های شیرخوارگی، انگار وصل است به جان او، این را من هم که مادرنشده ام می دانم. برای چند ساعت بنا بود موسای شیرخواره را از مادرش بگیرند، آن قدر که بگذارندش توی صندوق چوبی و بسپارندش به نیل و آسیه و فرعون او را از آب بگیرند و او از سینه هیچ زنی شیر نخورد تا کلثوم- خواهرش- مادر را به قصر معرفی کند و موسی دوباره به آغوش مادر برگردد. وحی کردند همه اینها را به مادر موسی، بعد هم قلبش را محکم نگه داشتند که ناآرامی نکند. می دانید رفقا، من این آیات سوره قصص را که می خوانم آن قدر دلم زود برای دل رباب ابری می شود که چشم هایم بی اجازه می بارند...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

(٢) تشبیه کرده بودید به ماهی، به لحظات آخر ماهی که دور از آب لبهایش را تکان می دهد و چه به آب برسد و چه نرسد عمرش تمام است .چرا؟ فکر نکردید تا قیامت این دلها چطور تاب بیاورند تصور آن لحظه شما را، آن لحظه رباب را و آن لحظه علی دردانه را : یتلذی عطشاً. ای وای...
بند مشک سقا که پاره شد انگار بند دل رباب هم پاره شده باشد، چشم های نگرانش علی را تا دستان شما بدرقه کرد، بعد چه شد آقا؟ کمی تاب به من بدهید که آن صحنه های ندیده را مرور کنم.
آن جا که میان دست های شما و بازوان زینب- میان دو دهلیز قلب هستی- میان سر و بدن لطیف علی دردانه، تیری سه شعبه فاصله انداخت و خون او را به صورت آفرینش پاشید، آنجا که نه فقط هرمله بن کاهل اسدی، که تمام لشکر دشمن چشم انتظار ایستاده بود تا شکستن شما را تماشا کند و ضعف و تسلیم و سستی را در چهره تان ببیند، آنجا که با صلابتی بی نظیر، دست به زیر خون علی بردید و خونش را به آسمان پاشیدید، آنجا که فرشته ها تمامِ خونِ او را به تبرک به آسمان بردند، آن قدر که همه دیدند حتّی قطره ای از خون علی به زمین برنگشت، آنجا که کلامتان آرامشی آسمانی به زمین نازل کرد: هوِّن علیَّ ما نزل بی انّه بعین الله؛ نگاه خدا چقدر تحمّل این ماجرا را آسان می کند!...شما اهل کجایید آقای من؟ اهل کدام جلالستانید؟ اهل کدام مردستان؟

سلام علیِ کوچک! سلام علیِ دردانه! سلام علیِ شش ماهه! سلام کوچکترین علی از علی های سه گانهِ حسین!
و
سلام رباب! سلام مادرِ علیِ کوچک! سلام بانوی من!
خدا قربانی کوچک شما را بپذیرد!...ای وای بر من.


 
 
پرده ششم: طعم شهادت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

(١) از آن کلمه هایی ست که جان می دهد برای شعار نوشتن، که بولدش کنی، قرمزش کنی و بگذاری اش وسط یک جمله و بعد هم قابش کنی، نه؟ «شهادت» را می گویم. ولی نه...کاش این نباشد، قرار است خیلی فراتر از این ها باشد. قرار است یک فرهنگ باشد، برای ملتی که اسارت ندارد، قرار است هنر مردان خدا باشد، آن ها که آن قدر مردانه زیسته اند که مردانه بمیرند، قرار است آرزویش مثل یک پیچک جان بگیرد و ببالد و همه وجومان را بگیرد: والمستشهدین بین یدیه، آن قدر که شب آخر اگر آقا ازهر کداممان پرسیدند شهادت در نگاهت چگونه است؟ بتوانیم بگوییم: احلی من العسل.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر

(٢) زره برایش بزرگ بود، پایش به رکاب نمی رسید، سیزده سالش بود خب، سیزده سال هنوز برای یک مرد جنگی شدن زود است آن هم مقابل آن لشکر مردانِ نامرد. تقصیر شما نبود. می دانم. شما چند بار مانعش شده بودید آقا، این قاسم عجیب بوی برادرتان را می داد. نمی خواستید پاره های جگر حسن(ع) را دوباره توی تشت ببینید. ولی بار آخر یک مکتوب آورده بود برایتان که دل شما لرزیده بود و دیگر نتوانستید چیزی بگویید انگار، دست خط پدرش بود، برادرتان؛ حسن مجتبی(ع). روبرویتان ایستاد، با همه هیبتِ حسنی اش، این بار آخر « فجعل یقبل یدیه و رجلیه»؛ افتاد به دست و پای شما و دست و پاهایتان را بوسید. نمی دانست با این کار چقدر وداع را برایتان دشوار کرده است.
«و خرج غلامٌ و کان وجهه شقه قمر...». رجز خوان عازم میدان شد؛ اِن تنکرونی فانا بن الحسن/ سبط النّبی المصطفی المؤتمن... ناله «یاعماه»ش که بلند شد، خودتان را به بالینش رساندید و فقط خدا می داند بر آن دل تان چه گذشت؟! «یعزّ و الله علی عمّک ان تدعوه فلا ینفعک صوته». من فدای همه آن لحظه های شما.
 سلام قاسم! سلام سیزده ساله کربلا.
سلام بر کامی که عاقبت شهد شیرین تر از عسل را چشید.
دعا کن مرا قاسم! دعا کن آن شهد را روزی کام من هم تجربه کند.

پ.ن

و زنهار، هر که شهید نشود لاجرم خواهد مرد...