برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و بالوالدین احساناَ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

(1) « مادرش را روی دوش گرفته بود و طواف می داد. در همان حال پیامبر را دید. پرسید: آیا با این کار حق مادرم را ادا کردم؟ رسول خدا فرمود: نه، حتی جبران یکی از ناله های زمان وضع حمل او را نکردی»... خیلی غریب نبود حرف پیامبر. او رسول همان آیه هایی بود که ماه های پررنجِ «حمل» و لحظه های سختِ « وضع» از نگاه تیزبین و دقیق شان مخفی نمانده است. ذوق دارد خواندن این دقّت ها؛ حَملته امّه کرها و وضعته کرها.

(2) خیلی عجیب بود حرف پیامبر؟ نه عجیب تر از این آیه ای که هزار بار خوانده ایم ش، که بالوالدین احساناً را گذاشته کنار لا تعبدوا الّا ایّاه، آن هم با فعل قضی. یعنی از آن دستورهای محکم و حتمی که ردخور ندارد. و قضی ربّک الّا تعبدوا الّا ایّاه و بالوالدین احساناً. 
این آیه ها فقط جاهایی که لازم است این قدر به تفصیل می روند و از جزییات می گویند. لابد این جا هم از آن جاهای خاص بوده که بعدش آیه ها اینقدر دقیق شده اند؛ فلا تقلّ لهما افّ؛ حق ندارید بهشان کوچک ترین حرف و کلمه ای بگویید که بوی بی احترامی و اخم و ناراحتی بدهد. و لا تنهرهما؛ حق ندارید برنجانیدشان، اذیت شان کنید و قل لهما قولا کریما؛ این قولا کریما به گمانم ترجمه فارسی ندارد. یعنی باید باهاشان خیلی کریمانه و بزرگوارانه حرف بزنید.
واخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمه؛ چه حیف می شوند این آیه ها وقتی قرار باشد ترجمه شان کنیم؛ تشبیهی لطیف تر از این نمی توانست نهایت تواضع را نشان بدهد؛ خاکساری بچه ها مقابل والدین را.
این دعا را گفته اند از آن دعاهای مسموع است رفقا؛ یعنی از آن دعاهایی که امید استجابتش می رود. چون خودش امر کرده برای والدین اینطوری دعا کنیم؛ ربّ ارحمهما کما ربّیانی صغیراً. خدایا برایشان رحمت نازل کن همان طور که وقتی من بچّه بودم من را با رحمت بزرگ کردند و پروریدند.

(3) خصوصیت همه ما آدم هاست انگار که تا وقتی دور نباشیم از نعمتی قدرش را ندانیم، تا وقتی در دسترسمان باشد حقش را ادا نکنیم. ناسپاسیم، کم لطف، قدرنشناس. باید دور باشی ازشان، قدر همین راهِ تهران تا شیراز، به جبری، به بهانه ای، همین جبر تحصیل، باید ماه به ماه نبینی شان، باید خیلی شب ها همه ذرات وجودت پر از تمنّایشان بشود، دلتنگ حضورشان، نگاهشان، حرف هایشان، آغوش گرمشان، حتّی عتاب هایشان؛ از آن عتاب هایی که فقط به بابا و مامان حقّش را می دهی، باید همه دلتنگی هایت را هر چند شب یک بار به پای دعای بیست و چهارم صحیفه ریخته باشی که بعضی وقت‌ها تنها مرهم درد دوری ست، تا وقتی کنارشان هستی، دلت بخواهد همه لحظه ها را جرعه جرعه سر بکشی. تشنه تشنه... نا سپاسم. کم لطف. قدرنشناس.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

وقضی ربّک الّا تعبدوا الّا ایّاه و بالوالدین احساناً امّا یبلغنّ عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما افٌّ و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریماً(٢٣) و اخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمه و قل ربّ ارحمهما کما ربّیانی صغیراً(٢۴)

پ.ن:
ربطش این بود که این چندروزه را در محضر بابا و مامان هستم! به شهر خودمان آمده‌ایم و شهریار خودمان شده‌ایم.
چند روز پیش توی حرم حضرت شاهچراغ (احمدبن موسی(ع)) وقتی قرار بود سلام برسانم و دعا کنم، آشناهای مجازی بیشتر از آشناهای واقعی توی ذهنم می آمدند. همه تان را یاد کردم؛ جدا جدا.


 
 
پرده آخر: اربعین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

چلّه گرفته بودید؛ نذر دیدار دوباره برادر. قبول باشد نذرتان بانو. چلّه‌تان ادا شد. آخر پذیرفتند همه آن نمازشب‌های نشسته را، همه ‌روزه‌هایی که سهم ‌افطارش به بچّه‌ها می‌رسید،‌ همه اذکاری که روی شترهای بی‌جهاز بر زبان راندید؛ یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروبا... یا وسط کاخ یزید و عبیدالله؛ ما رأیت الّا جمیلاً... قبول باشد ذکرهاتان.
چلّه گرفته بودید نذر دیدار دوباره برادر. چهل روز گذشت. میقات تمام شد. فردا حاجتتان روا می‌شود بانو...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
فتمّ میقات ربّه اربعین لیله.

پ.ن: این را بخوانید: بانوی اسیر از میقات برمی‌گردد(+)


 
 
پرده چهاردهم: وقتی پیله‌ها ضخیم می‌شوند...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

(١) قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل می‌کند، زودتر می‌رسد، بهتر می‌رسد. برای من و تو که پیله‌های‌مان آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، ‌دل‌بریدن. آن بالا خودمان را می‌خواهند، رفقا. بی‌هیچ تعلق و وابستگی. رهایِ‌ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیله‌ها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...    

بسم الله الرّحمن الرّحیم

قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...

(٢) چشم توی چشم آقا بود. داشت پیله‌هایش را یکی یکی می‌شکافت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله! خودت را می‌خواهیم. خودش را از آقا دریغ کرد. پیله‌هایش خیلی ضخیم بود انگار. پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

پ.ن
پایان‌نامه‌م که تمام شد انگار بهانه من برای کربلا رفتن تمام شده باشد، این یک ماه، هی پاسپورتم را نگاه می‌کردم و آه می‌کشیدم. تاریخ روادید اعتیادی عراق که بزرگوارانِ ستاد بازسازی در طول پایان‌نامه، زحمتش را کشیده بودند، آخر دسامبر 2009 بود. دنبال بهانه بودم. شاید هم نیم‌نگاهی از آقا. نمی‌دانم کدامتان دعای من را آمین گفتید وسط پرده‌خوانی‌ها که «پرده چهارم» (+) را توی دومین سوگواره وبلاگ‌نویسان عاشورایی پسندیدند و دیروز توی اختتامیه، اسم من را هم میان 14 مسافر کربلا خواندند. (+) دعا کنید زودتر راهی بشود این دل که هیچ کجا برایش کرب و بلا نمی‌شود...


 
 
پرده سیزدهم: از خاکستری‌ تا سیاه
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

(1) آدم‌هایی بودند هم رنگِ من و تو؛ خاکستری. پرده‌شان را هزار بار توی ذهنم تصویر کرده‌ام. همان‌هایی که روز دهم زهیر نبودند،‌ حر نبودند، حبیب و مسلم و بریر نبودند. اما از مریخ هم نیامده بودند. توی همان کوفه‌ای بزرگ شده بودند که مسلم و حر نفس می‌کشیدند، توی همان مدینه‌ای که زهیر و بریر،‌ روز دهم اما آن روبرو ایستاده بودند. وسط سیاهی‌ها، چرا؟

(2) همین‌طوری، ‌سَرسَری که نیست. چه طور اثرات وضعی را برای همه ذرات عالم از نانو تا مگا و گیگا قائلیم، اما به خودمان که می‌رسد باورمان نمی‌شود این عمل ما، همین گناه‌هایی که از بس تکرار می‌شود، قبح گناه بودنش برایمان ریخته، تصاعدی که بالا برود به جاهای بدی می‌رسد. این خاکستری‌ها هی تیره و تیره می شوند و آخرش تا چشم کار می‌کند، سیاهی‌ست. عاقبت گناه‌های پی در پی، ‌تکذیب است رفقا، یعنی عمل‌، ریشه اعتقاد را هم می‌خشکاند. به استهزاء آیات می‌کشاند آدم را. من پیشانی‌ام تیر می‌کشد هر وقت به این آیه می‌رسم، یاد آن روبروی سپاه می‌افتم، وسط سیاهی‌ها؛ 

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون

(٣) آیه آشنا نبود برایتان؟ جایی، توی مجلسی، کسی نخوانده بود این آیه را؟ بانویی؟ توی دربار سیاهی‌ها؟ اول خطبه‌اش؟...روزی، جایی، بانویی از جنس سپیدی‌ها، راست ایستاده بود، وسطِ دربار سیاهی‌ها و به یاد همه‌شان آورده بود، ریشه این رنگ سیاه، همان خاکستری‌های ذره ذره‌ای بود که جدی نگرفته بودندشان؛ قال الرّاوی: فقامت زینب بنت علیّ بن ابیطالب فقالت: صدق الله سبحانه کذلک یقول: ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون      
.
پ.ن: بگذارید این پرده‌خوانی‌ها تا اربعین بماند. هوای دل من که هنوز ابری‌ست...