برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

بعونک یا محول الحول
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدن شب و روز برای آن‌ها که می‌اندیشند، نشانه‌هاست.

بهار که می آید، می روند؛ همه شان با هم: بال در بال. راز پرواز را می دانند، در گستره آن لاجوردی بی کران.
بهار که می آید، می رویند، همه شان با هم: جوانه در جوانه. راز رویش را می دانند، در پهندشت این سبزِ بی انتها.
بهار که می آید، جاری می شوند، همه شان با هم: قطره در قطره. راز جاری شدن را می دانند: از دل آن سنگ های سخت تا آن آب‌های آبیِ نامتناهی.
بهار که می آید: می بارند: دانه دانه...
بهار که می آید...

خدا گفت: بهار، بهانه رفتن است، بهانه رویش، بهانه جاری شدن، بهانه باریدن...پرستوها رفتند، جوانه ها روییدند، چشمه ها جاری شدند، باران‌ها باریدند،‌ تو امّا هنوز ایستاده بودی.
گفتی: «بهار که بیاید دیگر رفته‌ام، بهار بهانه رفتن است، ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه‌های طلب، گیرم که ماندم و باز بال بال زدم: توی گِل و گذشته، توی خاک و خاطره، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم: بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟»
اینها را گفتی و آمدی تا میقات، تا آستانه بال بال زدن، امّا نپریدی! چرا؟ همه منتظر بودند پروازت را ببینند، اوج گرفتنت را و رویشت را. جاری شدنت را و باریدنت را. اوج نگرفتی، نروییدی، جاری نشدی، نباریدی. چرا؟ تو نپریدی و فرشته ها به خدا خندیدند، او امّا فقط گفت: من چیزی می دانم که شما نمی‌دانید.

سالهاست که در میقات ایستاده‌ای، بهارها می‌آیند و می‌روند و تو  هنوز همانجایی، هنوز بال بال می زنی امّا بال‌هات یارایِ پرواز نیستند. بهار دوباره دارد می آید، همه منتظرند، این بار چشم هات را ببند و فقط بگو: یا محوّل الحول! حوّل حالی الی احسن الحال!
...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
انّ فی خلق السّموات و الارض و اختلاف اللّیل و النّهار لآیات لاولی الالباب.

پ.ن: متن داخل گیومه از خانم نظرآهاری عزیز وام گرفته شده است.

این مطلب توی برنا نیوز (+)


 
 
آیه‌ها و مادرانه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 

(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل می‌گرفت. خدا داشت صورت‌گری می‌کرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد،‌ صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو می‌کنم، فقط برای تو باشد. قبول می‌کنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)

(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش می‌پیچید. ضعف و سستی همه سلول‌هاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پاش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده خرما افتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع).

(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود... اسمش یوکابد بود. همسر عمران.  مادر موسی(ع)     

(4) همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای خلیل خدا ریخته بود. همه ثروتش را هم. توی این سال‌های دراز. درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه می‌مانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود... اسمش ساره بود. همسر ابراهیم(ع). مادر اسحاق(ع).

بسم الله الرّحمن الرّحیم

(١) إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ...فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً... (آل عمران ٣۵-٣٧)

(٢) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (23) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (24) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً. (مریم ٢٣-٢۵)

(٣)  وَأَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ... وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ...فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ (قصص ٧-١٣)

(۴) وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ (71)‏ قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (هود ٧١-٧٢)

پ.ن:
1- بیایید دعا کنیم روزی اگر مادر شدیم به این افق‌های نورانی نزدیک بشویم.
2- این هم یکی از پست‌های پیشین‌م که موضوعش بی‌ربط به این پست نیست. (+)
3- این هم لطف دوستان در مجله دخترانه چارقد که گمان برده بودند من حرفی برای گفتن دارم. (+)

۴- این مطلب توی برنانیوز.(+)


 
 
پیامبری از خودتان
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

(1) آن‌قدر روی پا ایستاده بود برای نماز و آن‌قدر قنوت‌های شبش را طول داده بود که پاهایش متورّم بشود، که خدا هم نگرانش بشود و برایش آیه بفرستد که این قرآن را نازل نکردیم برایت که این‌قدر خودت را به زحمت بیاندازی: طه، ‌ما انزلنا علیک القرآن لتشقی.(طه/١و٢).آن‌قدر که آیه بفرستد چه می‌کنی با خودت؟ داری خودت را می‌کشی از فکر هدایت این‌ها. فلعلّک باخعٌ نفسک علی آثارهم (کهف/۶)   

(2) سنگش می‌زدند، آزارش می‌دادند، راه می‌رفتند توی کوچه‌ها و دیوانه خطابش می‌کردند انّک لمجنون.(حجر/۶) می‌گفتند ساده و زودباور است؛ و یقولون هو اذن.(توبه/۶١) مسخره‌اش می‌کردند. آن‌قدر که خدا دلداری‌اش می‌داد: و لقد استهزیء برسل من قبلک.(انعام/١٠) آن‌قدر که خدا نوازشش می‌کرد و به یادش می‌آورد که هیچ‌وقت رهایش نکرده و هیچ‌وقت تنهایش نگذاشته؛ ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/٣) عزیز بود برای خدا. آن‌قدر که به جانش قسم می‌خورد: لعمرک...(حجر/٧٢)

(3) علی(ع) می‌گوید مثل یک طبیب دوره‌گرد راه می افتاد دنبال مریض‌ها، مشکل‌دارها. که معالجه‌شان بکند، مشکل‌شان را حل کند؛ طبیبٌ دوّارٌ بطبّه. این آیه را که می‌خوانم دلتنگش می‌شوم؛ هواییِ دیدنش؛ توقع زیادی‌ست که آدم دلش بخواهد پیامبرش را ببیند؟ واسطه فیضش را؟ آن‌هم پیامبری که خدا این‌طوری وصفش می‌کند؛ عزیزٌ علیه ما عنتّم؛ برایش سخت است ما رنج بکشیم. طاقتِ دیدن رنج‌های‌مان را ندارد. حریصٌ علیکم: مشتاق و حریص است برای هدایت‌مان، بالمؤمنین رؤف رحیم...اللهمّ انّا نشکوا الیک فقده.

(4) آخرش هم به قول خانم مرشدزاده «خدا داشت تماشایش می‌کرد، بعد گفت چه اخلاقِ شگرفی داری. انّک لعلی خلق عظیم.(قلم/۴) انگار که از دست‌پخت خودش در شگفت مانده باشد.»

بسم الله الرّحمن الرّحیم
لقد جاءکم رسولٌ من انفسکم عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ‌علیکم بالمؤمنین رؤفٌ‌ رحیم.

پ.ن:سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی/ عشق محمّد بس است و آل محمد...عید همه‌تان مبارک. 


 
 
سبحانک یا نور
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
 

(١) گلدان کوچکم را هر صبح قبل از آن‌که بیرون بروم روی تختم می‌گذارم که حسابی نور از پنجره بتابد برایش. عصرها که برمی‌گردم آن‌قدر از مصاحبت آفتاب تر و تازه است که حسودی‌ام می‌شود؛ "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست".

بسم الله الرّحمن الرّحیم
الله وَلیّ الَّذین امنوا یُخرجُهُم مِنَ الظّلماتِ اِلَی النّور...

(٢)  آیه‌الکرسی را هر صبح می‌خوانم تا به این فراز برسم الله ولیّ‌الّذین امنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور، تا دلم قرار بگیرد. یخرج فعل مضارع است و «او» هر روز دارد من را از این تاریکی‌های تو در تو نجات می‌دهد. ذلک بانّ الله مولی الّذین امنوا و انّ الکافرین لا مولی لهم.

پ.ن: دیروز اختتامیه سومین مسابقه سراسری بوی سیب(+) بود. بهانه‌ای هم بود برای زیارت حضرت کریمه(س). آن‌هم با دوست عزیزم(+) و فاطمه‌شان که در آستانه تکلیف، زائر بانو شده بود. دیدن زهرا (+) و محمّدیوسف‌ش هم کلی بر احوال خوش‌مان افزود. دوباره اسم‌م را خواندند برای کربلا. این‌بار تندیس، نشان عزیزی از حرم حضرت عشق(ع) داشت که از دیشب دیدنش آرام‌م می‌کند؛ تکه سنگی که از سال ١٣٣٢ تا ١٣٨٨ بالای سر حضرت بوده است. (+).  

این مطلب توی برنانیوز (+)