برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

از دیار حبیب
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

گویند آن شهر را نام انطاکیه بود از زمین موصل و آنان سه پیغمبر بودند و در این شهر ملکی بت پرست بود...حق تعالی سه پیغمبر فرستاد،‌هر سه بیامدند و پیغام حق رسانیدند...یک سال پیوسته دعوی حق کردند و آن قوم ایمان نیاوردند و گفتند اینها را هلاک باید کرد،روزی جمع شدند که ایشان را هلاک کنند، حبیب نجّار بیامد تا یاری کند پیغمبران را: مردی پارسا و غریب بود...

پارسا بودی و غریب؟...برای من ولی به آذرخش می مانستی: از همان روزهای کودکی که تازه با یاسین مأنوس شده بودم...از همان جا که می آمدی: دوان دوان: از دورترین نقطه شهر: می آمدی که انقلاب کنی، که آن آیاتِ یاسین تا ابد برایم اوج بگیرند، که خیال کودکانه ام پرواز کند...همیشه دلم می خواست مردمِ انطاکیه حرفت را باور کنند، بپذیرند...انطاکیه؟ شهری با سه پیامبر اما تاریک و پرسایه...

برای من ولی به آذرخش می مانستی: از همان روزها که دانستم اسم آن مرد، حبیب نجّار بوده است...صدایت آشنا بود حبیب! حرفهایِ ساده ات را دوست داشتم: " بیایید و از این پیامبران تبعیت کنید، همین ها که از شما مزدی نمی خواهند، همین ها که خودشان هدایت یافته اند..." موضوع ساده بود حبیب! ساده است، نه؟ کاش می فهمیدند، کاش می فهمیدیم!!!...بعد هم برای اینکه یقینت را به رخشان بکشی از خودت سؤال پرسیدی: همان سؤالی که من هم خیلی وقتها از خودم پرسیده ام: با یک تفاوت کوچک! تو از سر یقین، من از رویِ تردید! : " آخر چرا نپرستم؟ چرا عبادت نکنم کسی که مرا خلق کرده و عاقبت هم به سوی او باز خواهم گشت؟ اگر نپرستم که من هم مثل شما از گمراه شدگانم! "...به همین سادگی! اما نه! ساده نیست حبیب، خودت را نبین! تو یک قهرمانِ قرآنی هستی، ماها عمری را سرِ همین یک حرف می گذارنیم و به یقین نرسیده می میریم!

من همه اش در حسرت آن لحظه توام حبیب که نجوایی صدایت می زند: " ادخل الجنّه: بفرمایید داخل بهشت"...در حسرت آن که حتّی چگونه رفتنت را قرآن بازگو نمی کند، من همیشه بی پروا پریدنت را وسط آن آیه ها دوست داشتم، از همانجا که با خودت حرف می زدی، گفتند: بفرمایید بهشت! و اگر توی قصص الانبیاء نمی خواندم نمی دانستم که :" او را چنان بزدند و شکنجه کردند که بمرد"...

مهربان بودی حبیب! قرآن می گوید: به بهشت که وارد شدی، باز هم دلت برای مردم ِشهرت می سوخت و افسوس می خوردی که: "کاش آن ها اینجا را می دیدند، می دیدند که پروردگارم مرا چطور مورد لطفش قرار داده و کرامتم بخشیده"...این حرفهایت، این دغدغه هایت بیچاره ام می کند حبیب!

آآآی حبیب نجّار! نمی دانی چقدر این قرن بیست و یکم محتاج توست!...محتاجِ تو که بیایی و به همان سادگی گرد خاکستری این روزها را از پیشانی مان بزدایی!...گم شده ایم حبیب! یادمان رفته! همان حرفهای ساده ات را یادمان رفته!...

چشمهایم را می بندم: صدای گام های مردی از دور می آید: آذرخش گونه: می آید که انقلاب کند: مردی از دیار حبیب!

بسم الله الرّحمن الّرحیم...وجاء من اقصی المدینة رجلٌ یسعی قال یا قوم اتّبعوا المرسلین* اتّبعوا من لا یسئلکم اجراَ و هم مهتدون* وما لی لا اعبد الّذی فطرنی و الیه ترجعون* ءاتّخذ من دونه آلهة ان یردن الرّحمن بضرٍّ لا تغن عنّی شفاعتهم شیئاً و لاینقذون* انّی اذاً لفی ضلالٍ مبین* انّی آمنت بربّکم فاسمعون*قیل ادخل الجنّه قال یالیت قومی یعلمون* بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمین...


 
 
نشانه هایی برای من
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نمی دانم این بارقه های طلایی آفتاب که از لابه لایِ پرده، خودشان را هل می دهند توی اتاق و بعد از لابه لای مژه هایم توی چشم هایم، بیدارم می کنند یا صدایِ این گنجشک ها و یاکریم ها که با تنفس ِصبح انگار ولوله ای شادمانه توی جانشان افتاده باشد بنا به خواندن می گذارند...؟ بوی لطافت می آید، بوی تازگی، بوی نسیم و نیلوفر، بوی شبدر و شکوفه: صبح است ساقیا... درِ گوشم انگار کسی نجوا می کند: والصبح اذا تنفّس...بیدار می شوم.

هی قسم می خوری،‌توی همین کتابت: به شب، به روز،‌به صبح، به ظهر،‌به ماه، به خورشید، به ستاره ها،‌که چی؟ من نمی فهمم!!..قرار است مثل قصه تمثیلی ابراهیم، وراندازشان کنم و آخرش اعتراف کنم: انّی لا احبّ الافلین؟، لازم نیست، خودت که بهتر می دانی من غروب کننده ها را دوست ندارم!...دلم حضور ناب و دائم می خواهد: همیشه صبح، همیشه طلوع!...بعد می پرسی اینها را چه کسی آفریده؟ مَن خَلق السموات و الارض؟... خب معلوم است! بعد می پرسی اینها را چه کسی تسخیر کرده،‌مسخّر شما کرده؟ وسخرّ لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر...خب این هم معلوم است! سؤال کردن ندارد...بعد می پرسی اگر همین روز همیشگی بود، اگر تا ابد شب می بود، چه می کردید؟؟ قل ارءیتم ان جعل الله علیکم اللیل سرمداً الی یوم القیامه...خب...بعد می گویی همه شان حساب و کتاب دارند: الشمس و القمر بحسبان...خب؟...بعد می گویی عزیز من! اینها آیه هستند، نشانه اند! ...وَ مِن آیاته...نشانه! نشانه؟...نشانه برای من که نمی فهمم؟‌که غافلم؟ که سرم همیشه پایین است و جلوی پایم را هم به زور می بینم؟ که حتّی وقتی زهرا پیامک می زند: ماه و ببین!، انگار سرم برای بالا آمدن سنگینی می کند؟...نشانه! برای من؟

با من چه باید بکنی که اینقدر در مرداب روزمرگی هایم غرق شده ام که از آمدن و رفتنِ شب و روز و ماه و خورشید و ستاره ها به جز خوردن و خوابیدن عایدم نمی شود؟...نشانه! برای من؟

خسته ام ...پلک هایم سنگینی می کنند، یاکریم ها و گنجشک ها خوابیده اند، از بارقه های طلایی خورشید هم ساعتهاست خبری نیست، عوضش مهتاب، عاشقانه و رازگونه میهمان لحظه هایم می شود، پلک هایم آرام آرام روی هم می آیند...درِ گوشم انگار کسی نجوا می کند: واللیل اذا یغشی...می خوابم.

بسم الله الرحمن الرحیم...و من آیاته اللیل و النّهار و الشمس و القمر...واسجدوا لله الذی خلقهنّ...


 
 
زمامدارِ من تویی؟؟؟
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

قبول: می نشینم و زندگی ام را تدبیر می کنم...فکر می کنم آدمی هستم برایِ خودم...

راست می گویی: هزار تا هدف بزرگ و کوچک ردیف می کنم توی ذهنم و بعد طبقه بندی هم می کنم: دراز مدت، میان مدت، کوتاه مدت!...خب ولی باز هم خیلی...اصلاً قبول: هزار تا راهبرد و سیاست هم ردیف می کنم تا مثلاً به اهدافم نزدیک شوم! خیلی خنده دار هست، نه؟...بعد هم راه می افتم از صبح تا شب: می روم، می خوانم، می نویسم، دانشگاه، پروژه، شرکت، پایان نامه...

من که اعتراف کرده بودم هزار بار جلوی چشمان خودت، رو به همین آسمان آبی ات، اعتراف نکردم؟...همان هزار باری که خسته شده ام: زمین خورده ام، مستأصل شده ام...یادت هست؟ چند بار من را دیده ای که صورت بارانی ام را به بالا بلند کرده ام و از تو به تو شاکی شده ام که: آخر کجا آوردی مرا؟؟ اینجا که جای من نیست!...دلم باغِ ملکوت می خواهد...یادت هست؟ چند بار گفتم بیا و تدبیر کن زندگیِِ من را؟ بیا و مدبّر زندگی من، تو باش؟ تو هم خندیدی و گفتی: تا حالا مگر خودت بوده ای؟...

خب راست می گویی ولی هر هزار بار دوباره رفته ام پیِ کارِ خودم و دوباره نشسته ام برای خودم برنامه ردیف کرده ام و هدف و سیاست و استراتژی...اصلاً با من چه باید بکنی؟ که بفهمم، که بدانم تدبیر کننده تویی نه من! که بدانم مهار هستیِ من، زمامِ من در دستانِ توست! ...آآآه با من چه می خواهی بکنی؟...با من که نمی فهمم...نمی فهمم!

همان بهتر که گه گداری: مثل همین امشب، آیه ای: مثل همین آیه، سیلی گونه گوشم را بنوازد: گوشم را نواختن هایت صفاست!

بسم الله الرحمن الرحیم...ما من دابّةٍ الّا هو آخذٌ بناصیتها...

پ.ن: نمی خواهم دعوای جبر و تفویض راه بیاندازم...خودم هزار بار توی کوچه پس کوچه هایش زمین خورده ام...می دانم: لا جبرٌ و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین.می بینید چه خوب درسم را بلدم؟!!!...درد ِدلی بود. آمد و رفت. همین. آیه را بچسبید!


 
 
برای همه مسجدها...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

گفنه بودی از مساجدی که دوستشان دارم بنویسم...

دست به نوشتن شدم، از همان مسجدی که سالها برای دیدنش باریدم و وقتی پس از آن همه انتظار به آنجا رسیدم، نشستم و مبهوت، روزها مبهوت، فقط آن مکعب سیاهِ وسط را نگریستم...

باور کن خواستم بنویسم: از آن مسجد سفیدی که گنبدش سبز بود توی شهر پیامبر...

 از آن دیگری که تا قدم در او گذاشتم، نجوای اللّهم انّی اسئلک الامانِ مولا طاقتم را ربود: توی آن شهرِ عجیب که سالها فریاد زده بودیم اهلش نیستیم!!!

باور کن آمدم بنویسم از آن مسجدی که ندیده دوستش دارم، که آرزو کرده ام روزی ببینمش: حوالیِ قبة الصخره...می دانی که؟ همان جا که آغازِ رسولِ رحمت بود تا به معراج: الی المسجد الاقصی...

آمدم بنویسم از همین مسجد دانشگاهمان که روزها به سکوت و آرامشش پناه برده ام ...به همهمه و شلوغی اش: واصبر نفسک مع الّذین یدعون ربّهم...

آآآه ...نمی دانی که!...آمدم بنویسم از آن مسجد کوچکی که روزهای چهار پنج سالگیِ مرا با یک چادر سفیدِ گُل گلی دیده است: دست در دست مامان و گاهی بابا: همان مسجدی که اولین نمازخواندن های من را شاهد بوده است: بازیِ بزرگانه ای که همیشه دوستش داشتم!...حالا مسجد کودکی های من بزرگ شده، با دوتا گلدسته سفیدِ بلند...من امّا دیگر آنجا غریبی می کنم و دلم برای آن زیلوهای سفبدآبی تنگ می شود...

آمدم بنویسم عطش شکن! اما رسیدم به آن آیه...

می گفت: فرقی نمی کند کدام مسجد...کجا...می گفت: عند کلّ مسجد: هر مسجدی، هر جا...می گفت مهم این نیست کدام مسجد، مهم آن است که رویتان را به سوی او کنید و آنجا خالصانه صدایش بزنید...بعد هم تلنگری زد که: همان که شما را به اینجا آورده، بازتان می گرداند!...می بینی چه آیه قشنگی است عطش شکن؟

می خواستم بنویسم، از مسجدهایی که دوستشان دارم: اما تقصیر این آیه شد:

بسم الله الرحمن الرحیم...و اقیموا وجوهکم عند کلّ مسجد و ادعوه مخلصین له الدین کما بدأکم تعودون.

.

پ.ن: این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم: عطش شکن نوشتم که خواسته بود از مسجدهای دوست داشتنی بنویسیم. 

 این هم دوستان دیگری که با همین موضوع دست به قلم شده اند:سعی، آب و آتش، پنج دری ، خدای قاصدک ، قاصدک بارون


 
 
به خاطر خدایش صبر کرد!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

قصه ات را چند بار توی ذهنم مرور کرده ام ام سلمه،یادت هست؟!... با تحسین،که چه خوب که تو بودی و سؤال مرا پرسیدی! با گله و شکایت، که آخر چرا بقیه سؤالهایم را...؟

تو که می دانی ام سلمه! گاهی در کوچه پس کوچه های تردید، یک نشانه سر راهم می گذارند...یک نسخه، یک نمونه عملی، آنقدر که زبانم بسته می شود و ذهنم از پس آن همه سفسطه، ناتوان باز می گردد...همه سؤالهایی که گاهی با تو توی ذهنم مرور می کنم: تو که از جنس منی با این تفاوت که فرصت آن را داشتی همه علامت سؤالهایت را رو در روی نبی خدا بگشایی...

بارها گفته ام: تو آن روز پشت پرده مسجد پیامبر، سؤالی پرسیدی که اگر نمی پرسیدی ما زنان و دختران می ماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا که: پس سهم ما زنان، از جهاد و شهادت چه می شود؟؟؟... پیامبر هم لب به تحسینت گشود و پاسخت را -پاسخمان را- به تمام و کمال فرمود...اما...

 اما نمی دانستی ام سلمه! نمی دانستی همان دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمی شود، انگار که جانش به جانِ او بند باشد، روزی صحنه جدیدی از پاسخ سؤالت را -سؤالمان را- رونمایی می کند، نمی دانستی، مگر نه؟

فقط این نبود...فقط این نیست...هر بار که در پی آن همه سؤال به "او" می رسم، زبانم یسته می شود ام سلمه! پاسخ همه سؤال ها را یکجا در "او" می یابم...آن هم این روزها که هر که از در می رسد به تردیدم می افزاید و به حیرتم، او برایم از جنس یقین است: زنی مقابل دیدگانم: از جنس من، که حضورش پاسخ همه پرسش هاست...

اصلاً این را می خواستم بگویم که شاید سهمِ ما از آنچه تو پرسیدی، "صبر" باشد ام سلمه! صبر! همان که "او" بود: بانوی صبر...

آآآی ام سلمه! روزی شاید ببینی اش، آن بالاهایِ بهشت...اگر بانویی آمد و به یمن قدومش، فرشته ها صف کشیدند و ندا دادند: سلامٌ علیکم بما صبرتم، هم اوست ام سلمه! شک نکن!...من که هر بار به این آیه می رسم، کسی را جز "او" شایسته جواب سلامِ فرشته ها نمی بینم...آآی ام سلمه! آنجا سلامِ ما را هم به بانو برسان! نشان به آن نشان که هزار بار در کوچه پس کوچه های سرگردانِ پرسش هایی از جنس حقیقتِ "زن"، با هم به او رسیده ایم...یادت که هست؟

اصلاً... سلام بانو! سلام بر تو که برای خدایت آن همه صبر کردی!...سلام بانوی صبر!

بسم الله الرحمن الرحیم... و لربّک فاصبر

پ.ن: عید قشنگ همه تون: عید تولد بانو، مبارک!


 
 
میان تو و قلبت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

- خاله مریَ یَ یَ یَ م ...

از صدایش معلوم است که کلافه شده، چندمین بار است که صدایم می زند، عمداً جواب نمی دهم که دوباره صدایم بزند: خاله مریم!‌ وقتی قرار نیست پیشوند خاله را هیچ بچه ای به اسمم اضافه کند، این فرصت ها طلایی اند!!! ...موقعِ تلفظ، «ر» را جا می اندازد.بر می گردم نگاهش می کنم، چشمانش پر از سؤال است،‌ از همان هایی که جوابش به عقل ناقص من قد نمی دهد:

- «جونِ دلش؟؟؟ چیه قشنگم؟»
­- « پس این خدایی که می­گید کجاس، هااا؟؟؟ »
.
حدسم درست بود!...می آیم بگویم خدا همین جاست: توی چشمهای معصوم تو،‌ توی چشم های آیناز هم بود...توی چشم های همه بچه های دنیا ...اصلاً برای همین است عاشقِ بچه ها هستم...اما نمی گویم، نجوایی توی ذهنم می چرخد: « لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار»...
 
- همه جا و هیچ جا! اونقدر بزرگه که همه رو می بینه ولی هیچ کس نمی بیندش! یعنی با این چشما نمی شه دیدش!
.
مات و مبهوت نگاهم می کند، انگار با یک زبان دیگر حرف می زنم، انگار یک کلمه را هم نفهمیده، هنوز چشمانش پر از سؤال است. از جوابم پشیمان می شوم، از این که ذهن پاکش را با این جملات پر کرده ام ... نفس عمیقی می کشم... مثل جرقه چیزی توی ذهنم روشن می شود...
بر می گردم، هنوز مات و مبهوت دارد نگاهم می کند، نزدیکش می شوم، دستم را آرام روی قلبش می گذارم و انگار که بخواهم رازی را برایش فاش کنم آهسته می گویم:
.
- خدا اینجاس نازنین!
.
دختر باهوشی ست! منظورم را فهمیده، آرام لبخند می زند، منتظرم سؤال بعدی را بپرسد، اما انگار همه جوابهایش را یک جا گرفته باشد، چیزی نمی پرسد،‌ فقط دستهای کوچکش را آرام روی قلبم می گذارد:
.
- اینجا هم هس؟؟؟
.
دوباره باختم، فکر اینجا را نکرده بودم، حالا این منم که مبهوت نگاهش می کنم، سرم را تکان می دهم:
.
- نمی دونم! کاش باشه!
.
عرق سردی روی پیشانی ام نشسته... کاش باشد؟ هست؟...
برمی گردم، گوشه اتاق دستش را روی قلبش گذاشته و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند، خدایش را پیدا کرده ...حسودی ام می شود... کتابش را باز می کنم:
.
بسم الله الرحمن الرحیم... واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه...
.
.
پ.ن: شاید خوب نباشد که دومین نوشته یک وبلاگ تر وتازه نباشد و مربوط به ماه ها قبل...شاید برای بعضی دوستان هم تکراری باشد: چون جایی دیگر این نوشته ام را خوانده اند...ولی این نوشته باید می آمد اینجا: برای خاطر آیه ها!


 
 
برای خاطر آیه ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

بسم الله

تا حالا برایت پیش آمده بخواهی جمله‌ای را که از شنیدنش لبریز شده‌ای، با همه‌ی وجود بغل کنی، به سینه بچسبانی و از شوق اشک بریزی؟

تا حالا شده احساس کنی بعضی جمله‌ها را بعضی‌ها فقط برای تو گفته‌اند؟ آن هم برای یک لحظه‌ی خاص تو؟ برای پیله‌هایی که تو در خودت تنیده‌ای؟ جمله‌هایی که آرزوی پرواز را، آرزوی پروانه‌شدن را دوباره در تو زنده کنند و برویانند؟ برای وقت‌هایی که مست شده‌ای و مدهوش، غرق شده‌ای... جمله‌هایی که مثل کشیده‌ای بخوابانند زیرِ گوشت تا هشیارت کنند؟

تا حالا خسته از یک روز شلوغ، یک شهر شلوغ، پر از دود و ماشین و صدا، پر از بیلبوردهای تبلیغات، پر از در و دیوار خط خطی، گوشه‌ی مترو و تاکسی و اتوبوس، پناه برده‌ای به غارِ تنهایی خودت تا کسی درِ گوشت نجوا کند: بخوان؟ و تو ناگهان مستأصل، احساس کنی که خواندن نمی‌دانی،‌ که ذهنت انباشته از دانسته‌هایی ست که داشتن و نداشتن‌شان فرقی به حالت نمی‌کند؟

گفتم بنویسم این‌ها را. برای جمله‌هایی که دوستشان دارم. جمله‌هایی که کسی درِ گوشم نجوا کرده است، آن وقت‌هایی که به حرای خودم پناه برده بودم.

برای جمله‌هایی که لبریزم کردند: از عشق، خوف، اندوه، بیم، امید، حزن، نشاط... برای خاطر جمله‌هایی که تشنه‌ام کردند، که جرعه‌جرعه نوشیدم‌شان، اما تشنه‌تر شدم. برای خاطرِ تشنگی‌هام، برایِ عطش.

برای جمله‌هایی که روی پاهایِ بابا حفظ‌شان کردم، توی آغوشِ همیشه مهربان مامان. برای جمله هایی که مثل شعرهای بچگی برایم جاودانه‌اند؛ هر چند هر روز تازه به تازه، نو به نو.

برای جمله‌هایی که فهمیدم و نفهمیدم. برای جمله‌هایی که هر چه بزرگ‌تر شدم کمتر فهمیدم. برای جمله‌هایی که هر چه غبار گرفتم، کمتر نشانم دادند.

می خواهم بنویسم. برای خاطرِ جمله‌هایی که او برایم گفته، توی آن کتاب، همان جمله‌هایی که می گویند «آیه» است. می‌خواهم بنویسم؛ برای خاطرِ آیه‌ها.