برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

نون فاء قاف
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. عربها به کانال ها و راه های مخفی که برای پنهان شدن و فرار کردن از آن استفاده می کنند: می گویند: نَفَقْ. به تونل های مخفی حیوانات هم می گویند: نافقاء. فهمیدید مسئله از کجا شروع می شود؟ از همین پنهان کاری ها و مرموز بودن ها. فکر کنید کسی نفوذ کند و پیش برود، آن وقت موقع خطر و فتنه و آشوب یک راه مخفی برای فرار کردن داشته باشد، برای شانه خالی کردن. دارد خطرناک می شود؟...اصلاً بگذارید از همین جا شروع کنیم: این صفتِ زشت را کمابیش همه مان داریم، اصلاً نفاق در ایمان و عبادت که بیماریِ شایعی ست توی جامعه اسلامی، درجاتی از نفاق توی جانِ همه مان هست اما به بعضی ها که این ویژگی ها درونی شان شده باشد می گویند: منافق...نسخه اوریجینالِ قفل نشکسته قرآنی اش را بخواهید قدری با آن آدم های عجیب و غریب که اوّل انقلاب بهشان می گفتند: "منافق" فرق دارد. فرق دارد که نه، همه شمول تر است. چون نفاق هم درجاتی دارد. قرآن بخوانیم تازه می فهمیم که منافق ها خیلی هم مرّیخی نیستند...همین دور و برمان هم... همین روزها هم...

می آمدند خدمت حضرت رسول و می گفتند: ما شهادت می دهیم تو پیامبرِ خدایی. قالوا نشهد انّک لرسول الله. پشتِ‌سرشان آیه می آمد که دروغ می گویند، حرفشان از روی ایمانِ واقعی نیست. حرف و عملشان، حرف و قلبشان یکی نیست...اینجا برای خوشایندِ تو جملاتی می گویند و برای خوشایند دشمنان تو جملاتی علیه تو...آنقدر دلشان با زبانشان هماهنگ نبود که خدا هم پیامدهای نفاق را توی قلب هایشان باقی گذاشت. فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون...مرضی که توی دلهایشان بود را خدا زیاد کرد: فزادهم الله مرضاً...اصلاً برای همین هم هست که دیگر قدرتِ تشخیص حق از آنها گرفته می شود.

می دانی رفیق! دردناک تر از همه اینجاست که فکر می کنند دارند راهِ درستی می روند، ‌اعتماد به نفسشان هم زیاد است، وقتی نصیحتشان می کنند که: خراب نکنید، می گویند: داریم درست می کنیم، داریم اصلاح می کنیم. لاتفسدوا... قالوا انّما نحن مصلحون. نصیحتشان می کنند که خب شما هم بیایید و مثل این خلایق ایمان بیاورید. می گویند: این خلایق سفیه هستند و نمی فهمند، ما که می فهمیم چرا...؟...خدا هم می گوید: سفیه خودشان هستند: انّهم هم السّفهاء! به همین راحتی!...قرآن می گوید: انعطاف پذیر نیستند و دلشان مقابل حرف حق تسلیم نمی شود مثل یک چوب خشک: کانّهم خشب مسنّده. قرآن می گوید حقیقتِ حرکتشان، سرگردانی تویِ تاریکی هاست، مشکلشان هم اینجاست که آتشی روشن کرده اند و نمی فهمند دارند توی تاریکی راه می روند،‌ "نار" را عوض "نور" گرفته اند. مثلهم کمثل الذی استوقد نارا...

تشخیصش خیلی هم آسان نیست ولی قرآن نهیب می زند: شما را چه شده که راجع به منافقان دو دسته شده اید؟...مسلمان صدرِ اسلام هم دچارِ شک شده بودند که این آیه ها نازل شد. فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا؟؟...وحدتتان را داشته باشید، که آنها میانتان تفرقه نیاندازند...تشخیصش خیلی هم آسان نیست، به خودِ پیامبر هم می گوید: وقتی می بینی شان، ظاهر آراسته شان متعجبت می کند: تعجبک اجسامهم، وقتی حرف می زنند، قدرت و نفوذِ کلامشان، جذبت می کند: تسمع لقولهم...خدا بکشدشان، چقدر گمراهند! قاتلهم الله انّی یؤفکون.

جنگ روانی راه می اندازند، در مواقع حسّاس روحیه عمومی را تضعیف می کنند، جوّ ناامن و ترس و ناامیدی را حاکم می کنند، ماجرای جنگ احد را یادتان هست: الّذین قال لهم النّاس...؟. شایعه می سازند و منتشر می کنند، داستان "افک" سوره نور را یادتان هست؟ حوالی آیه یازده تا هفده...

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. آنقدر آمدند و رفتند و مسلمانها از جماعتشان ضربه خوردند که هی تند و تند آیه نازل شد که دستهایشان رو بشود...آخرش هم پیام برِ خدا روزهای آخرِ عمرشان مدام می گفتند: من نگرانِ شما از بابتِ مشرکان نیستم، ترسم برای شما از منافق است که از زبانش علم می ریزد!!!(ولی در دلش کفر و حهل است)، حرفهایی می زند که برای شما دلپذیر است اما کارهایش زشت و ناپسند.(سفینه البحار/ج ٢/۶٠۶)

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انّک لرسول الله...قاتلهم الله انّی یؤفکون (منافقون 4- 1)

و من النّاس من یقول امنّآ بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین ...انّ الله علی کلّ شی قدیر (بقره 20 -9)

فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا...(نساء 88)

و لیعلم الذین نافقوا ...الذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم...(آل عمران 167،168، 183)

پ.ن

می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم امّا فضا آنقدر مشوش است وبوی نفاق می آید که مناسبتِ این روزها- هفته زن و مادر- را از یاد آدم می برد. وسط آین سکوت و بهت همه، بالاخره وبلاگ پلخمون  جلودار شده و یک موج وبلاگی راه انداخته...برای صیانت از آراء مردم. لینک نوشته های دوستان را از وبلاگ ایشان ببینید.


 
 
مادر شدن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

و ما به انسان در مورد پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش (در دورانِ بارداری) او را حمل می کرد در حالیکه هر روز ضعفی بر سستی و ضعفش افزوده می شد و در دو سالِ شیرخوارگی هم...آری، مرا و پدر و مادرتان را شاکر باشید که عاقبتِ همه تان به سوی من است.

(1) رنگ به رخسار ندارد، نشانه های ضعف از سر و رویش می بارد، پلک هایش پر از خستگی ست، نگاهش اما مهربان و ساکت و آرام. خسته است: خسته از باری هشت،نه ماهه که همین روزها به مقصد می رسد، فهمیدنِ اینکه تا چند روز دیگر مادر می شود کار سختی نیست...ایستگاه دروازه شمیران. تا مقصد خیلی مانده، بلند می شوم و جایم را تعارف می کنم که بنشیند: با پلک های نیمه بسته آرام لبخند می زند و تشکر می کند...زیر لب می گویم: حملته امّه و هناً علی وهن...

(2) با انگشتهای کوچکش که به قشنگترین و ظریفترین بدایعِ خلقت می مانند،روسریِ مادرش را سفت چسبیده، کامش ولی به سینه مادر است، وسطِ این شلوغیِ مترو آرام گرفته، انگار که دارد آرامش بخش ترین ملودیِ دنیا را می شنود: صدای تپش قلبِ مادرش را. شیر می نوشد: شیره جانِ مادرش را:عصاره و گلچین همه ویتامین ها و پروتئین های بدنِ مادر را...پیچک های آرزو تند و تند از همه سر و رویم بالا می روند و من نمی دانم کدام یک خواستنی ترند: برگشتن به روزهایِ شیرخوارگی یا ...مادر شدن؟؟؟...زیر لب می گویم: حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین...

(3) بچه را از بغلش می گیرم و بنا می گذارم به بازی کردن، انگشت ظریفش را می گذارد روی لب و دندانهایم، آرام انگشتش را گاز می گیرم، انگشتش را  می کِشد و صدادار می خندد :جااان...سمیه دوباره شروع می کند که کاش من هم درسٌم را ادامه داده بودم و ارشد و دکترا و...انگشتهایم را می گذارم روی لبهای کوچکش و شکلک در می آورم، ریسه می رود از خنده: جاااانم...سمیه هنوز دارد ادامه می دهد که چقدر بچّه داری وقتش را گرفته و به درس و مطالعه و جلسه فلان و بهمان نمی رسد...انگشتهایش را می برد وسط موهایم، چند تارِ مو تویِ دستهایش می گیرد و تا می تواند می کِشد، صدای آخ گفتنم که بلند می شود، سرش را هل می دهد توی بغلم و دوباره ریسه می رود از خنده... پیچک های آرزو دوباره جان می گیرند...سمیه هنوز دارد غر می زند، نگاهش می کنم و می گویم: یک سؤال: اگر قرار بود بین مادر شدن و دکتر و مهندس و استاد شدن یکی را انتخاب کنی...؟ سؤالم تمام نشده جواب می دهد:خب معلوم است: مادر شدن!  

(4) تهِ دلش چیزی مثل سیر و سرکه می جوشد، ضعف و سستی، دلشوره، دردِ زایمان و دردِ تنهایی یکی شده اند...شوهرش- قدری آن طرف تر- خیلی وقت است دست ها و نگاهِ بارانی اش به آسمان است، انگار منتظر معجزه ای باشد...نمی داند خواب است یا بیدار که در باز می شود و چهار زنِ بلندبالا و گندمگون واردِ خانه می شوند: قابله های آسمانی!...بوی مشک و عنبر فضای خانه را پر می کند و نسیم بال های فرشتگان و زمزمه های کروبیان...به قدر چشم به هم زدنی نوزداش را دست به دست می گردانند و به آغوشش می رسانند، انگار کن لطیف ترین و خواستنی ترین موجودِ خلقت را، عصاره هستی را، پیچیده در پرنیانِ بهشتی...بوی عطری مشامِ جانش را نوازش می دهد: خدیجه مادر شده است!...شوهرش قدری آن طرف تر، آرام ،با همان نگاه بارانی به رویش لبخند می زند، درِ گوشش فرشته ای نجوا کرده است: انّا اعطیناک الکوثر...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و وصّینا الانسان بوالدیه.حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین ان اشکرلی و لوالدیک الیّ المصیر 

پ.ن

(١) همیشه وقتی به مادر شدن فکر کرده ام یک مفهومِ پررنگ توی ذهنم آمده که به همه نگاه و رویکردم جهت داده است: مادر ،مظهر و تجلّی صفت ربوبیتِ حق است. جلوه ای از اسمِ "رب".این ویژگی ست که آن مقام را هم خاص می کند و هم خواستنی و می تواند کمالی متصور برای زن باشد: نقطه کمالی که خیلی از زنان بزرگ تاریخ- گمنام یا نام آور- در پرتو آن بالیده اند و به قلّه نزدیک شده اند، مقامی که مردان از نیل به آن بی بهره اند...کاش همه ما دخترها، ورایِ این ادامه تحصیل ها و به عهده گرفتن مسئولیت های کوچک و بزرگ توی جامعه که رهاوردِ دنیایِ مدرن است و قدری هم نسخه وارداتی و غربی، این آرزو را، هم از بعد عاطفی و هم از بعد عقلانی اش، در جانمان بپروریم: مادرشدن...کاش یادمان باشد از ما انتظار می رود یک مادرِ خوب باشیم پیش از آنکه یک دکتر و مهندس و کارمند و معلّمِ خوب. 

(٢) امسال این خانه مجازی هم هست که از اینجا همه عشقم را نثارت کنم که همه مهربانی ات را نثارم کرده ای در لحظه لحظه این بیست و پنج سال...برای من که حرف به حرف محبّت را در گرمی دستهایت،‌گرمیِ صدایت، گرمی آغوشت و گرمی نگاهت تجربه کرده ام...که لبریزم کرده ای از مِهر آنقدر که یاد گرفته ام مِهر بورزم... که کامم را از همان روزهایِ ‌شیرینِ دوسالگی به میِ نابِ این آیه ها- که حالا خاطرشان اینقدر برایم عزیز است- مآنوس کرده ای... که حالا عطش و تشنگی ام برایِ خواندن و فهمیدنشان هر روز بیشتر می شود و این همه را از تو دارم. مریمِ تو هنوز هم هر جا که باشد از گرمایِ حضور توست که جان می گیرد و زیستن را تازه به تازه، نو به نو، تجربه می کند...حتی تویِ این شهرِ شلوغ و غریب که نبودنت غربتش را دوچندان می کند...دستهایِ همیشه مهربانت را از راهِ دور می بوسم: روزت که قرینِ میلادِ‌ مادرِ آب و آیینه است،مبارک. 


 
 
آیه هایی برای انتخابات
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

(1) اگر ملتها ایمان بیاورند و تقوا داشته باشند، برکاتمان را از آسمان و زمبن برایشان نازل می کنیم...

به نظرم ولی می شود، یعنی باید بشود وسط دعوا، ایمان و تقوایمان را نبازیم... می دانی رفیق! به نظرم به آن همه برکتی که قرار است از آسمان و زمین برایمان نازل بشود می ارزد که از فضای تقوا این همه فاصله نگیریم. باشد: قبول: قرار است خودمان انتخاب کنیم، خودمان می توانیم بگوییم چه کسی بهتر است رییس دولتمان باشد، اصلاً همین آیه ها هم همین را می گویند: انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم...باشد قبول: هر قدر بخواهیم هم می توانیم برای کاندیدایمان تبلیغات کنیم و به دیگران بشناسانیم و بقبولانیمش، امّا قرار نیست از فضای جامعه الهی قرآنی که فضای کرامت و فضیلت است فاصله بگیریم.  

(2) ای اهل ایمان اگر از دینتان برگردید، خدا گروهی دیگر را می آورد که دوستش دارند و خدا هم دوستشان دارد، همانها که با مؤمنان فروتن اند و بر کافران سرافراز، همانها که در راه خدا مجاهده می کنند و از هیچ سرزنشی هم نمی ترسند... 

می دانی رفیق! ما خودمان زمانی تجلّیِ این آیه بوده ایم، همان موقع که تازه جبرییل این کلمات را از آسمان برای پیامبرمان آورده بود، همان موقع که پیامبر جلوی همه دست گذاشته بودند روی شانه های سلمان و...حالا گاهی مثلاً همین حول و حوش انتخابات که می شود نگرانِ شانه های سلمان می شوم. خدایا! گروهی دیگر را نیاور! ما قول می دهیم تجلّی آین آیه ات باقی بمانیم. جنابِ سلمان! ما قول می دهیم آبروداری کنیم.

(3) خدا به مؤمنان و صالحان وعده داده که آنها را در زمین به حکومت برساند و دینی که برایشان شایسته است مستقر کند و ترسشان را به امنیت تبدیل کند...تا مرا عبادت کنند...

همین انقلاب خودمان کافی بود که قول خدا را باور کنیم برای تحقق حکومتِ صالحان در زمین، نه؟...قرار است به شکرانه این نعمت عبودیتمان زیاد شود...انتخابات از فضای عبودیت دورمان نکند یک وقت!...گاهی فکر می کنم این نسخه آزمایشی حکومتِ صالحان را با همه کم و کاستی هایش، اگر قدر ندانیم و مایه ارتقاء عبودیتمان نشود، دیدنِ آن نسخه اوریجینال حالا حالاها به تعویق می افتد! 

(4) و همه تان با هم به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید و این نعمت خدا را یادتان باشد که شما با هم دشمن بودید و این خدا بود که میان دلهایتان الفت انداخت و با هم برادر شدید...

کم نعمتی نیست این الفت میان قلوب در فضای جامعه اسلامی، من و تو که دیگر طعمِ شیرینش را چشیده ایم، نه؟ که چقدر توی همین سالها، توی دانشگاه و مسجد و هیئت، ایمان، ماها را با همه اختلاف سلیقه هایمان به هم نزدیک کرده و قلبهایمان را به هم پیوند زده. انتخابات متفرقمان نکند! باشد قرارمان کنارِ همین ریسمان محکمِ خدا!

(5) ای قوم ثمود! یادتان می آید که ما شما را بعد از قوم عاد حکومت بخشیدیم و در زمین به شما جایگاهی دادیم؟...پس نعمت های خدا را یادتان باشد تا فکرِ فساد نباشید.

خدایا! یادمان هست که ما را از زیر یوغ استثمار و استعمار و طاغوت و شرق و غرب رها کردی، ذلیل بودیم، عزیزمان کردی، خدایا نعمتت را یادمان هست...امام را یادمان هست...که به شکرانه اش تمامیت جامعه اسلامی مان را با کرامت و فضیلت نگه داریم تا روشنای ظهور و تحقق وعده حکومت صالحان...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و لو انّ اهل القری امنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکات من السّماء و الارض...

یا ایّها الذین امنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه...

وعدالله الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الّذین من قبلهم...

و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداءً فالّف بین قلوبکم...

و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بوّأکم فی الارض...فاذکروا آلاءالله...

 


 
 
آن مرد...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

... و خدا هر که دین او را یاری کند یاری خواهد کرد: همان کسانی که اگر در زمین به آنان قدرت و مکنت بدهیم،‌ نماز و زکات را اقامه می کنند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و عاقبت امور با خداست.

 پرسیده بود:«سربازهایت کجایند پیرمرد که بیایند نجاتت بدهند؟»...مرد دوردست ها را نگریسته بود و گفته بود:سربازانِ من توی گهواره اند...خرداد بود: پانزده خرداد چهل و دو.

ده ماه بردندش زندان، آزاد که شد ،باز هم ظلم را تاب نمی آورد. رفت بالای منبر: « انا لله و انا الیه راجعون...عزت ما پایکوب شد ...» مرد، عزیز بود، ذلتِ کاپیتولاسیون را تاب نمی آورد...جدّش هم همین طور بود،می دانید که! نوشته بود :« الا انّ الدّعی ابن الدّعی قد رکز بین اثنتین بین السّله و الذله و هیهات ...».

مهر امضایش را داده بود دست بانو و گفته بود: «شما را به خدا می سپارم». مرد را بردند ترکیه، آن عبا و عمامه که لباس جدش بود را هم ازش گرفتند...

مصطفایش را توی نجف کشتند...از آن پسرها بود که هر پدری می توانست برای داشتنش سرش را بالا بگیرد...حاصل عمرش بود خب ، مجتهدی شده بود برای خودش، این اواخر توی حوزه نجف حتی به درس پدر هم اشکال می گرفت ...مرد که حالا هفتاد و شش ساله بود، فقط گفته بود:« انا لله و انا الیه راجعون»

.عراق و نجف دیگر جای ماندن نبود، خانه اش را محاصره کردند...دوباره مهاجرت...انّ الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا... یک شب کویت و بعد هم نوفل لوشاتو: آن دهکده کوچک، صد و شانزده روز آن مردِ بزرگ را در خودش جای داد...همه دوستش داشتند...شبِ کریسمس برای همسایه ها گل و شکلات سفارش داده بود!!!

می خواستند برای مرد و آمدنش سور و سات جور کنند:...باند فرودگاه را فرش می کنیم، مسیر را چراغانی می کنیم، طاق نصرت...مرد ولی محکم گفته بود:« مگر می خواهند کورش را وارد تهران کنند؟ یک طلبه رفته و همان طلبه دارد برمی گردد!!!»...چند میلیون نفر ولی آمدند که قلب هایشان را باندِ فرودگاه کنند، همان ها که پانزده سال پیش توی گهواره بودند!

دستش را داد به مهماندارِ ایر فرانس و آرام از هواپیما پیاده شد.نه دستی تکان می داد و نه لبخندی می زد.با همان عبای مشکیِ دوست داشتنی و همان دمپایی های طلبگی...حتی به دوربین ها هم نگاه نکرد تا عکس ِ قهرمانانه ازش بگیرند...

قول داده بود برود بهشت زهرا و رفت...«...من توی دهن این دولت می زنم، من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم...!».صدایش مو به تنِ خیلی ها راست می کند هنوز هم!

جمهوری اسلامی اش را تأسیس کرد...یارانش را کشتند...بهترین هایشان را....مرد ولی فقط گفت: رجایی و دیگران اگر نیستند خدا هست.

کودتا شد، جنگ شد، نه یک سال و دو سال: هشت سال، محاصره کردند، غائله درست کردند، حاجی ها را کشتند...مرد ولی آرام و مطمئن روی حرفش ماند، با همان عبای مشکی دوست داشتنی، با همان ابروهای پهن و نگاهِ خیره به زمین.

 قلبش هنوز هم آرام می زد ولی روحش دیگر اینجاها را تاب نمی آورد...و گرنه هزاران نفر پشت در بیمارستان ثبت نام کرده بودند که قلبشان را به مرد هدیه کنند:همان ها که بیست و شش سال قبل توی گهواره بودند!... امّا باید می رفت:با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار...خرداد بود:چهارده خرداد شصت و هشت.

از آن روزها فقط چشم هایِ مامان را یادم می آید که کاسه خون شده بود...یکی از روزهای پنج-شش سالگی ام... اربعینش توی مصلای شهرمان دکلمه خواندم، هنوز یادم هست، با این مصرع شروع می شد: ای انقلابِ سرخِ ایران رهبرت کو؟...مردم بلند گریه کردند... پیرمرد، رهبرشان بود خب...من ولی فقط می دانستم آن مرد که همیشه از پشتِ تلویزیون با ماحرف می زد و بچه ها را دوست داشت، قدری عجیب بود!

به نظر شما آن مرد قدری عجیب نبود؟

بسم الله الرحمن الرحیم...ولینصرنّ الله من ینصره...الّذین ان مکّنّاهم فی الارض اقاموا الصّلوه و اتوا الزّکوه و امرو بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور.

پ.ن

این شریفه چهل و یکم سوره حج خیلی وقت است فقط من را یاد امام"ره" می اندازد...استاد و معلم قرآنمان: آقای قاسمیان-که خدا به وقت و توانشان برکت بدهد-همیشه وقتی حرف از امام می شود می گویند: حجابِ هم عصری ما را گرفته و گرنه ایمان می آوردیم که چه معجزه ای بود ظهور و حضور امام..که اگر نبودند چقدر تبلور و تجسم آیات و روایات از انسان کامل برایمان سخت می نمود...

 


 
 
چادری از جنس یقین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟...چه فرقی می کند برای شما که لوجه الله می بخشید؟!...نیاز،مرا به در این خانه کشانده است: نیاز...آن قدر که دیگر برایم فرقی نمی کند...حتی اگر سه روز باشد که حسن و حسین به همراه شما و علی افطارتان را انفاق کرده باشید، حتی اگر گذران سه روز گرسنگی، توان بچه های سه چهار ساله شما را ربوده باشد و رنگ از روی شما...سنگدل شده ام؟ نمی دانم...نه بانو...نیاز است دیگر، وقتی کارد به استخوانت برسد، وقتی بدانی صاحبخانه بی چشم داشت می بخشد، حتی سهم افطار کودکانش را هم می بخشد...ببخشید بانو...یک امشب مرا ببخشید!

فقیرم؟ هستم، هر چه ورانداز می کنم چیزی ندارم که غنی بودنم را ثایت کند، دستان خالی ام را ببینید!...یتیمم؟ هستم: قال الامام علیه  السلام و اشدّ من یتمّ هذا الیتیم یتیمٌ انقطع عن امامه...اسیر؟ این همه غل و زنجیر را دیگر شما بهتر از من می بینید، نه؟

فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟...چه فرقی می کند؟...نیاز، من را به پشت در این خانه کشانده است...برای آنها چند قرص نان جو، برای من یک جو معرفت...یک جو معرفت...بگذارید امشب بمانم آنقدر که...زمان افطار دارد نزدیک می شود بانو!

اصلاً فقیر نه...یتیم نه...اسیر نه...همان زنِ سائلی هستم که فهمید کجا سراغتان را بگیرد...سائل اگر وقت شناس باشد، دستش هم پر می شود: به قدر پیراهنی که شما برای اولین شب حضور در خانه علی پوشیده بودید...آآآآآآه... بیایید و امشب پیراهن عروسی تان را نه، چادری به من بدهید بانو...چادری که همه ابهام های یک دختر مسلمان قرن بیست و یکم را بپوشاند، چادری که حیا و وقار شما را به من بدهد بانو، بینش شما را، معرفت شما را...چادری از جنس یقین...مستآصلم بانو...باور کنید اگر نبودم این شب ها نمی آمدم...

فقیرم بانو...یتیمم...اسیرم...می بینم که در نیم باز است و نیم سوخته...می بینم که کوچه شما این روزها حال و هوای دیگری دارد..می دانم وقتش حالا نیست اما اجازه بدهید یک بار هم شده، عوض آن که پشت این در نیم سوخته بنشینم و روضه بخوانم و اشک بریزم، ظرفم را بالا بگیرم، همین ظرف کوچک را... می دانم شما پیش از آن که ظرفم را پر کنید، بزرگش می کنید...

نه...شاید هم سهم من از این ایام عزای شما که فاطمیه اش خوانده اند همین قطعه شمع باشد که از نیمه های شب تا نزدیکی سحر مثل قلب من ذرّه ذرّه در مقابل اوراق کتابِ مقتل شما آب بشود...کاش تمام بشوم یکی از همین شبها برای مصیبتی که تحملش در باور من نمی گنجد...برای من که حتی تاب حضور در مجلس عزایتان را ندارم...تاب شنیدن روضه مکشوف...آآآآآه...

فقیرم...یتیمم...اسیر...وقت افطار رسید بانو...این کاسه کوچک من و آن اطعامِ لوجه الله ِ شما...چادری به من بدهید بانو!

بسم الله الرّحمن الرّحیم...ویطعمون الطّعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً. انّما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً     


 
 
رسولان ساده
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

از خدایی مردان دوست داشتنی ات نوشته بودی و ما را هم به نوشتن خوانده بودی...از آن لیستِ کاملِ تو کسی دیگر تویِ ذهنم نمی آمد، همه آن هایی که وجودشان و لحظاتِ حضور در کنارِشان برایِ من هم به نفحه می ماند یا می مانَد، یادِ پشتِ جلدِ کتابِ جدیدِ فاضل نظری افتادم، همان فرموده زیبای حضرت امیر: " در روزگار شما آن هایی است، خود را با آنها همراه کنید، آن هایی که چون ابر می گذرند." این لحظات را من هم بارها توی همین بیست و پنج سال تجربه کرده ام...و تو خوب و کامل از همه مردانِ دوست داشتنیِ من هم نوشته بودی ...اما برای عطش شکن هم نوشتم که این روزها گاهی همین دور و برِ خودم سراغشان را می گیرم...تویِ همین مسیرِ خوابگاه و دانشگاه و شرکت و ...: از همان پیرمردِ جارو به دست که بین الطلوعین پیاده رو میانِ خوابگاه و دانشگاه را جارو می زند و همیشه زمزمه ای بر لب دارد و من هر بار سلامش می دهم به پهنایِ صورتش می خندد و به مهربانی هر چه تمام تر جوابم می دهد و دوباره ذکرش را از سر می گیرد...از همان راننده تاکسی که بارها مسیر مترو  تا دانشگاه را با حرفهای عجیب و غریبش آمده ام و یک بار هم که شرمنده شدم که پول خورد نداشتم و نداشت، مهربانانه گفت: ای بابا! دشمنتون شرمنده!روزیِ ما که دستِ شما نیست! روزیِ ما جای دیگه ست!... و من مبهوت از ماشینش پیاده شدم...از همین نازنین که تازه مکلّف شده و به من خاله مریم می گوید و مثل یک قاصدک هر روز پیامی تازه برایم دارد: حرفهایی که این دنیایی نیست...

می دانی مسیر! دوست دارم همین دور و برها دنبالشان بگردم، ‌باهاشان حرف بزنم و پیامشان را گوش کنم: هر کدامشان به یک رسولِ ساده می مانند که تازه از حراء درآمده اند...خدا دوستانش را تویِ همین کوچه و بازار ، بینِ همین مردمی که هر روز ساده از کنارشان عبور می کنیم، قایم کرده! باید بگردیم و کشفشان کنیم! نمی دانی کشفشان چه لذتی دارد!

مثل یک رسولِ ساده می آید: هر روز صبح: پیرمرد با آن لهجه آذری اش! و نمی بیند که همراهش یک صف از فرشته های خدا با نور و امید و برکت و رحمت وارد اتاق می شوند و نمی داند که هر روز انتظار آمدنش را می کشم...یک استکان چایِ خوش رنگ و بو روی میزِ کارم می گذارد و بلند می گوید: - خدا قوّت خانوم مهندس!...استکانِ چایی را برمی دارم و می بویم: همان عطرِ آشنایِ همیشگی: - خدا شما را هم قوّت حاج آقا!...اوّل می خندد: آن قدر که دندانهای سفید اما فرسوده اش نمایان می شوند، بعد آرام سرش را بالا می کند و زیر لب چیزی می گوید...نمی داند که چشم های همیشه کنجکاوِ من دارد می پایدش...نمی داند که لب هایش را خواندم که گفت: قوّ علی خدمتک جوارحی...نمی داند که هنوز دعایش تمام نشده ، فرشته ها پشت سرش آمین گفتند، سرش را که پایین می آورد گوشه چشم هایش چیزی می درخشد، سینیِ چای به دست می رود سراغِ نفرِ بعدی: فرشته ها هم پشتِ سرش... و نگاه مرا نمی بیند که مبهوت و حیرت زده تعقیبش می کند...

دوستانت را اینطوری بین خلایق رها کرده ای که قاصدانِ تو باشند؟ پیام آورانِ تو؟ رسولانِ ساده تو؟...همین ها که در آسمان ها، میانِ فرشته ها معروفند و رویِ زمین مجهول...همین ها که من هر روز ساده از کنارشان می گذرم..

بسم الله الرّحمن الرّحیم...

...من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدو الله علیه...

...رجالٌ لا تلهیهم تجارهٌ و لا بیعٌ عن ذکرالله...

پ.ن:

این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم مسیر نوشتم که خواسته بود از خدایی مردان دوست داشتنی مان بنویسیم. بقیه رفقا هم به همین نشان دعوتند.

مطلب انتهایی را ماه ها قبل متأثر از حضور همان پیرمردِ دوست داشتنیِ همکارم و این نوشته خانم مرشدزاده عزیز نوشتم: رسولانِ ساده. عنوانِ این پست هم وامدارِ همان نوشته ایشان است.