برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

رسول آیه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

می‌دانست،‌از همان اول هم می‌دانست که محمّدِ امینش، زمینی نیست، انگار از آسمان آمده بود مردِ ‌محبوبش،‌ این را هزار بار به همین زنانِ‌ اشراف‌زاده قریش هم گفته بود؛ هر بار که برای ازدواج با محمّد،‌ ملامتش کرده بودند و هر هزار بار خندیده بودند و به استهزاء پاسخش گفته بودند...حالا دلش از شوق و نور و امید به تپش که نه به لرزه افتاده بود...همین چند لحظه پیش که صدای در را شنیده بود و محمّد را با چهر‌ه‌ای برافروخته دیده بود. حالا که وعده آمدنش نبود!

نشسته بودم خدیجه! به خلوت و جذبه و مناجات،‌ همان حرایِ خودم، غارِ تنهایی‌هایم، غارِ‌ خلوت‌هایم با او...دلم امّا بی‌تاب از حادثه‌ای که انگار در شرف وقوع بود،.نشسته بودم به خلوت و جذبه و مناجات که صدایی میانِ زمین و آسمان مبهوتم کرد خدیجه!...لرزه بر اندامم انداخت که اگر چه ندایی قدسی و آسمانی بود اما آنقدر بود که عظمتش بندِ بند‌ِ وجودم را بلرزاند می دانی چه می‌گویم بانو؟

«می‌دانم محمّد!»...می‌دانست چه می‌گوید، بارقه‌هایِ این نور که حالا چهره محمّدش را اینقدر درخشان کرده بود؛ زیباتر از همیشه، از همان پانزده سالِ ‌پیش دیده بود، وگرنه بانوی اشراف زاده قریش کجا و پاپیش گذاشتن برایِ هم‌سریِ یتیمِ‌ عبدالله کجا؟!

صدا غریبه نبود امّا، مأنوس بود برایم بانو، آشنا بود انگار با همه هیبت و عظمتش،‌ کسی می‌گفت: اقرأ!...من خواندن نمی‌دانستم بانو تو که می‌دانی! در سراسرِ‌ همین حجاز مگر چند نفر هستند که خواندن بدانند؟! آرام گفتم: من...خواندن...نمی‌دانم...صدا این‌بار انگار به قلبِ‌ من نزدیک تر شده باشد دوباره تکرار کرد: اقرأ! و من که دیگر سرمست‌ِ‌ آن ندای‌ِ‌ آسمانی شده بودم، چشم‌های لبریزم را گشودم و دوباره گفتم: نمی‌دانم، من خواندن نمی‌دانم.

چشم از چشم‌های مَردش برنمی‌داشت، انگار برقِ‌تازه‌ای در چشم‌های او یافته باشد، تلألویی که پیش از این سابقه نداشت: فقط شوق نه، چیزی شبیه یقین بود انگار که در چشم‌های محمّد می‌درخشید.

صدا به من نزدیک و نزدیک تر شد خدیجه! بخوان به نام پروردگارت که آفرید، همان خدایی که انسان را از خونِ لخته آفرید. بخوان که خدایت از همه گرامی‌تر و بزرگ‌وارتر است، همان خدایی که نوشتن با قلم را آموخت...ومن خواندم خدیجه! آن جملات را خواندم! آآآه...خدیجه،‌ خدیجه، خدیجه، نمی‌دانی چه بود که با آن صدا بر قلبِ‌ من نازل می‌شد، آن شکوه، آن عظمت، آن شهود، آن یقین...از آن لحظه در درون‌ِ‌ من چیزی‌ست انگار که می‌جوشد و می‌تراود لحظه به لحظه...

«می‌دانم آقایِ من! می‌دانم محمّدِ!...»... محمّدِ‌امینش همه ماجرا را وصف کرده بود و قلبِ‌خدیجه حالا اوّلین محرمِ‌ این رازِ‌ بزرگ بود، با آن‌که در دلش انتظارِ چنین روزی را می‌کشید، امّا بند بند وجودش از عظمتِ‌ این حادثه از هم می‌گسلید انگار، درهایِ آسمان را گشوده بودند بعد از پانصد سال و شویِ او واسطه این فیض شده بود، در خودش نمی‌گنجید...پوستینی آورده بود و محمّدِ نبی را پوشانده بود که قدری استراحت کند، هنوز ساعتی نگذشته بود که دوباره دید چشم‌های هم‌سرش به دوردست‌ها خیره شده‌اند و ارتعاشی نامحسوس انگار همه وجودش را فراگرفته است...

خدیجه! خدیجه!...پیکِ حق دوباره پیام آورده برایم: ای جامه به خود پیچیده! یا ایها المدّثّر!...بلند شو و انذار بده! قم فانذر!...نبوّتِ تنها نیست خدیجه! رسالت است، رسالت است...

شانه‌های مَردش را می‌دید که سنگین شده‌اند از عظمتِ‌ این بار...چشم‌هایش حالا دیگر نگران شده بود، قم فانذر، بوی خون می داد، بوی‌جهاد! بویِ‌مبارزه...محمّد را از همین حالا یک تنه مقابلِ سیاهی‌ها و جهالت‌های این قوم می‌دید، این قوم؟ نه، بشریّت، وعده خاتمیّت رسول بعدی را همین یهودی‌هایِ‌ یثرب هم داده‌ بودند...محمّد، حالا دیگر فقط شویش، امینش، هم‌سرش نبود؛ رسولش بود. دست‌هایش را آرام جلو برد، دست‌های محمّد را محکم گرفت و با یقینی که از چشم‌هایش می‌تراوید،گفت: من شهادت می‌دهم که تو رسولِ‌خدایی محمّد!  

بسم الله الرّحمن الرّحیم. اقرأ باسم ربّک الّذی خلق.خلق الانسان من علق. اقرأ و ربّک الاکرم. الّذی علّم بالقلم. علّم الانسان ما لم یعلم.   

یا ایّها المدّثّر. قم فانذر.

پ.ن  

بیایید ام‌شب با همان اشعاری به استقبال رسولِ رحمت برویم، که مردمِ‌ یثرب هزار و چهارصد و سی سالِ پیش رفتند: طلع البدر علینا من ثنیات الوداع/وجب الشکر علینا ما دعا لله داع/ ایّها المبعوث فینا جئت بالامر المطاع/ جئت شرّفت المدینه مرحبا یا خیر داع

این‌ها هم بماند یادگاریِ‌امشب که جشنِ آغازِ‌ نزولِ آیه هاست، روایتِ‌ آیه‌ها از رسولشان؛ آیه‌‌ای که من را بی‌تابِ‌ محمّدِ ‌نبی(ص) می‌کند: لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم...هیچ شخصیتی را آیه‌ها اینقدر محبوب و خواستنی توصیف نکرده‌اند رفقا: پیام‌بری که از جنسِ‌ خودِ‌ ماهاست، سختی‌های‌مان برایش گران است و سخت، حریص است برایِ‌هدایتمان! می دانید یعنی چه؟ کسی حرص داشته باشد برای هدایت‌مان، مهربان و پرمحبّت است برایِ‌مومنان! وای که چقدر خواستنی‌ست پیام‌برِما: محمّد: رسولِ این آیه‌ها.

دوستان در هیئت وبلاگی سبو به افتخار این عید قشنگ، از آیه‌هایی که حضرتِ رسول را وصف می کند نگاشته‌اند. ما هم با این نوشته، میهمان هیئت شدیم. برنامه هیئت و لینک نوشته‌های دوستان را از اینجا ببینید. 


 
 
برای دل‌های شما و آن‌ها!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

روبروی آیینه می‌ایستم، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ... و صفا می کنم با این آیه‌هایت...همین‌ آیه‌هاکه حتِّی برای حرف زدن و راه رفتن و لباس پوشیدنم هم برنامه‌ دارند؛ برای من: برای یک دختر مسلمان قرن بیست و یک.

(1) دخترک آرام و باوقار به پسر جوان نزدیک می شد، روحش هم خبردار نبود بیست و چند قرن بعد قرار است دخترانِ‌ مسلمان، راه رفتن را از او یاد بگیرند!! همان طور که روحش خبردار نبود، این رفتنش مظهر استجابتِ‌ دعایِِ‌ آن پسر جوان است، وقتی در نهایتِ استیصال به خدایش گفته بود؛ محتاجِ‌ هر خیری‌ست که به سوی‌ او نازل شود! ؛انّی لما انزلت الیّ‌من خیر فقیر. آیه‌ها راه رفتنش را این‌طور روایت می کنند: تمشی علی استحیاء...عظمت و ظرافتی که در لغت «استحیاء» نهفته است آن‌قدر هست که با تعبیرش صفا کنیم و راه رفتن را از دختر شعیب یاد بگیریم!

(2) می گویند: اگر اهل ِ‌تقوا هستید، با ناز حرف نزنید که کسی در دلش طمع کند به شما،اِن اتّقیتنّ‌ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض... می‌گویند: خوب و شایسته و متین حرف بزنید. همین آیه‌ها می‌گویند. این« قلن قولاً معروفاً» یعنی هم خوب حرف بزنید و هم حرف ِ‌خوب بزنید. خداییش شما صفا نمی‌کنید با این عبارت؟ شرطِ اولش هم که یادتان هست: اگر اهلِ‌ تقوا هستید! اگر نیستید که هیچ!

(3) نمی‌دانم همان قدر که من با این صفت های تفضیلی در فضای آیاتِ عفاف ذوق می کنم، شما هم به وجد می آیید؟ لحن را داشته باشید: ذلک ادنی...ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...دلک ازکی لکم و اطهر...این نزدیک تر است به پاکی و تقوا، این برای‌دل‌های شما و آن‌ها پاکیزه‌تر است، این به پاکی و طهارت نزدیک‌تر است...برای هر کس که پاکی می‌خواهد و طهارتِ قلب، برای هر کس که تقوا می خواهد و تزکیه...برای هر کس که می‌خواهد! و مگر آدم توی این فضا و با لحنِ این آیات می تواند تسلیم نشود و بگوید که دلش پاکی و تقوا و طهارت و تزکیه نمی‌خواهد!

(4) می دانید فضای این آیات دلِ‌ من را کجا می‌بَرَد؟...روایتی که خطبه فدک را نقل می کند را خوانده اید رفقا؟ آن روایت قبل از بیانِ‌ خود خطبه، حالاتِ بانو را موقع ورود به مسجد برای بیانِ خطبه توصیف می کند. این عبارات برای من قدر و عظمتش اگر بیشتر از خودِ خطبه نباشد، کمتر هم نیست: لاتت خمارها علی رأسها: بانوی من و شما روسری‌شان را پوشیدند، و اشتملت بجلبابها: و چادرشان را هم. و اقبلت فی لمه من حفدتها و نساء قومها: و در حلقه و میانه گروهی از زنانِ‌ مؤمن به سمت مسجد حرکت کردند، تطأ دیولها: لباسشان آنقدر بلند بود که گاهی زیر پا قرار می گرفت! ما تخرم مشیتها مشیه رسول الله: چقدر راه رفتنشان شبیه راه‌رفتن پیامبر بود!...آآآه...

(5) این آیه‌ها می‌گویند:ای پیام بر! به زنانت و به دخترانت و به زنان مؤمن بگو جلباب هایشان را به خودشان بگیرند. می‌گویند: به زنانِ‌مؤمن بگو دور گردنشان را با روسری هایشان بپوشانند، این برای اینکه به پاکی و تقوا شناخته شوند بهتر است....روبروی آیینه ایستاده‌ام، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...این برایِ دل‌های شما و آن‌ها به طهارت نزدیک‌تر است و... صفا می‌کنم با این آیه‌هایت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
...فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء...
(قصص 25)
...ان اتّقیتنّ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض و قلن قولاً معروفا...ً(احزاب 32)
یا ایّها النّبی قل لازواجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهنّ من جلابیبهنّ ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین...(احزاب 59)
...و اذا سألتموهنّ متاعاً فسئلوهنّ من وراء حجاب ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...(احزاب 53)
...و قل للمؤمنات... و لیضربن بخمرهنّ علی جیوبهنّ...(نور 31)

پ.ن:
دو سال پیش که با گروهی از دوستان، دانشجویی، به هندوستان سفر کرده بودیم، یادم هست توی قطارِ دهلی- بمبئی، آقایی که بعداً فهمیدم «بودایی»‌ست نزدیکِ‌ من آمد و به انگلیسی پرسید:این چیه پوشیدی؟ چادرم را می‌گفت! اوّل فکر کردم سؤالش عمدی‌ست و به قصدِ‌استهزاء، ولی توضیح داد که واقعاً می‌خواهد بداند، گمانم یکی دو ساعت راجع به فلسفه حجاب در اسلام برایش توضیح دادم، آخرش گفتم: ببین! قرآنِ ما در متن‌ِ آیاتِ مربوط به حجاب یک عبارت دارد که خیلی برایم عزیز است، گفت: چی؟ اوّل ‌به عربی خواندم برایش: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ،بعد هم ترجمه کردم: This is purer for your hearts and for their hearts فکر نمی کردم مفهوم آیه را متوجه شده باشد، ولی خیلی خوشش آمده بود، گفت: عجب استدلالِ قشنگی. بعد هم خواست که دوباره آیه را به عربی برایش بخوانم! 

موقع نوشتن این پست تصویر «مروه الشریینی» همه ش توی ذهنم بود، روحمان را با حمد و سوره ای به روح شادش گره بزنیم...


 
 
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که؛ خانه من را برای طواف‌کنندگان و معتکفان و اهالیِ رکوع و سجده پاکیزه کنید.

 هوای پایتخت غبارآلود است، هر قدر چشم می گردانم که ماه را ببینم بی‌فایده است، از خوابگاه تا مسجدِ دانشگاه راهی نیست، امّا حالِ ناخوشِ من انگار این قدم‌ها را اینقدر به شماره انداخته و این نفس‌ها را، انگار که دوباره  ازپیِ یک فرارِ بی فرجام، با پایِ‌ خودم برگشته‌ باشم: فهل یرجع العبد الآبق الّا الی مولاه؟! ؛ به کجا می‌توانستم برگردم جز دوباره به خودِ تو...با این همه، من هیچ مولایی را بر بنده زشت‌کارش، صبورتر از تو به خودم ندیدم؛ فلم ار مولاً کریماً اصبر علی عبد لئیمِ منک علیّ...مسجد هنوز خلوت است، گوشه‌ای وسایلم را می گذارم و بیرون می‌آیم‌. خانمِ حاتمی را دمِ‌ در می بینم و محمّدیاسر را؛-«کجا میری خاله؟»-«دارم می رم پیشِ شهدا»-«منم بیام؟منم بیام؟» و مگر من می توانم مقابل خواهشِ ‌بچه‌ها تسلیم نشوم حتی اگر حالم ناخوش باشد و به خلوت و سکوت بیشتر محتاج باشم...چند قدمِ‌ مسجد تا مقبره الشّهدای گمنام را برمی‌داریم. به هر پنج تایشان سلام می‌کنم، محمّدیاسر هم با من پنج بار سلام می‌کند:سلام سلام سلام سلام سلام.- «به کی سلام کردیم خاله؟ چرا پنج تا سلام کردیم خاله؟ چرا اومدی اینجا خاله؟» ، بغضم گلوگیر می‌شود، آرام آرام برایش توضیح می دهم که قدری قرار بگیرد:-« اومدم که سلام علیک کنم باهاشون، عیدمبارکی بگم بهشون، اگه بابا هستن بگم روزتون مبارک، بعدم دعوتشون کنم این چند روزی که ما معتکفیم، بیان تو مسجد بهمون سر بزنن.» -«یعنی می آن خاله؟» بغضم را دیگر رها می کنم:-«نمی‌دونم...کاش بیآن»...کاش بیایید...بل احیاء عند ربّهم یرزقون.

اندک اندک جمعِ‌ مستان می‌رسند؛ خانه‌اش که آرام آرام پر می‌شود دلِ من هم قرار می‌گیرد به حضورِ اصحابِ‌اعتکاف...خیالم راحت می شود وقتی می دانم همه را دَر هم می خری، حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند...واصبر نفسک مع الّذین یدعون ربّهم.

با صدایِ ‌مناجاتِ‌حضرتِ‌امیر بیدار می شوم: الهمّ انّی اسئلک الامان...طلیعه مناجاتِ حضرتش، صحنه های قرآنیِ محشر را یکی یکی مقابلِ‌چشمانم می‌آورد...سحرِ روز اوّل را با خوف آغاز می کنم.یعرف المجرمون بسیماهم فیؤخذ بالنّواصی و الاقدام.

حاج‌آقا صدیقیُ دیر کرده‌اند، بزرگواری میکروفون را می گیرد و دوازده بندِ‌ فؤاد را می‌خوانَد، در و دیوارِ مسجد به سماع می آید از ذکر مولا در ظهر روزِ سیزدهم، بعد هم ختم می کند به ذکرِ‌آشنایی که همیشه من را یادِ‌حاج آقای امجد می اندازد: یاعلی/مالکِ ملکِ دلی/نامِ زیبایِ‌تو شد/رافعِ ‌هر مشکلی...والسّلام علیه یوم ولد.

حاج آقای صدیقی منبرش را با این جمله شروع می کند:«به به!جمع‌تون که جمع‌ه، الهی که گلتون هم که کم‌ه زودتر بیادش، شایدم بینتون باشه...» هوایِ‌مسجد بارانی می‌شود.زمزمه هایم جان می گیرند: مسّنا و اهلنا الضّرّ ‌و جئنا ببضاعه مزجاه.

شبِ دوّم است و زمزمه های اصحابِ‌اعتکاف، سرمستم کرده،مسجد قنوتِ وتر گرفته...با آیه ها خلوت کرده‌ام. و من اللّیل فتهجّد.

امامِ جماعتِ‌صبح که نمی‌دانم کیست، روز دوّم اعتکافم را با یادِ آقا سیّد مرتضای آوینی گره می‌زند: اگر اخلاص نباشد، با کوچکترین نسیمِ دنیایی به انحراف کشیده می‌شویم...وما امروا الّا لیعبدوالله مخلصین.

ظهر دوّم است.حاج‌آقا امجد زائرِ ‌حضرتِ‌ ثامن هستند و از فیض نفَسشان بی‌بهره می‌شویم، عوضش حاج آقا سرلک منبر پربارشان را با این دو بیت شروع می‌کنند: ساقیا بده جامی زان شرابِ‌ روحانی/تا دمی بیاسایم زین حجابِ‌جسمانی/ خانه دلِ‌ما را از کرم عمارت کن/پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی...وسقاهم ربّهم شرابا طهورا.

با رفقایِ ‌عزیزِ‌ کانونِ‌ قرآن چند دقیقه ای را به مباحثه می گذرانیم، زهره آن‌قدر با حرارت و دغدغه چشم‌انداز یک‌سالِ آینده کانون را تبیین می کند که شرمنده می‌شوم. دوباره همان آیه و دوباره همان طعمِ تلخِ شکواییه حضرتِ رسول: و قال الرّسول ربّ‌ انّ ‌قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجورا.   

شبِ سوّم، مسجد عزادارِ بانویِ صبر می‌شود. مسجدِ دانشگاهمان،کربلایی می‌شود و زمزمه‌های روضه، جگرهای همه را آتش می‌زند؛سری به نیزه بلند است در برابرِ ‌زینب...آآآه...و لربّک فاصبر.

شبِ سوّم، بچّه ها همان دو ساعت خواب را هم حرام کرده‌اند بر چشم‌هایشان. هر کسی یاری و غاری و خلوتی،...شبِ ‌نیمه رجب است و آن فرشته‌ای که از عرش ندا می زد: الشّهر شهری و...انا جلیس من ذکرنی...نزدیک تر آمده تا در شهود با ماه انباز شود، شبِ ‌نیمه رجب است؛ سلام فیه حتّی مطلع الفجر.

صبح است ساقیا...چشم‌هایم را که باز می کنم بر لبهایم شبنمِ‌حضور می نشیند؛ صلّی الله علیک یا اباعبدالله...افضل اعمالِ‌روز پانزدهم، زیارتِ‌ وجودِ‌ نازنینِ حضرتِ سیّدالشّهداست....کهیعص.

ظهرِ سوّم را دکتر تلوَری با دغدغه های همیشگیِ گفتمانِ مهدویّتشان به نامِ حضرت موعود گره می‌زنند...زمزمه‌های چهارده گانه اللّهمّ کن لولیّک فضای مسجد را معطّر می کند...حیف نیست این بچّه‌هایِ ‌عاشق هم که غربتِ ‌ولایتِ ‌تو را معتکف شده‌اند، بهارِجوانی‌شان بگذرد و...آآآه...انّا منتظرون.

زمزمه های امّ داوود انگار جشنواره اعجازِ ‌این آیه‌ها باشد، ‌همه وجودم را به شوق‌ می‌آورَد، بعید می‌دانم محدّث قمی عملِ‌ دیگری در مفاتیحش آورده باشد که این همه با کتابِ‌ خدا گره خورده باشد...کذلک یبیّن الله لکم آیاته.

غروبِ روز سوّمِ میهمانی که برسد،زمزمه های امّ داوود که تمام بشود، سجده آخر که باران باران از چشم‌هایِ اصحابِ‌اعتکاف اشک بگیرد، ناله الهی عظم البلاء بچّه‌ها که بلند بشود...بساطِ‌ سفره‌ات که جمع بشود...بی‌قراری‌های دلِ من که دوباره جان بگیرد...آآآه، چه کسی بود که این دو سه روز درِ گوشِ ‌من نجوا می‌کرد: فاذکرونی اذکرکم؟؟

بساطم را جمع می‌کنم و قبل از خوابگاه، راهیِ‌مقبره الشّهداء می‌شوم...سلام سلام سلام سلام سلام...صدایِ ‌محمّدیاسر هنوز توی گوشم هست: «یعنی می آن خاله؟»...یادم باشد به محمّد یاسر بگویم که آمدید.

همین.

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.

روزهایِ سفیدِ‌ سالِ یکهزار و چهارصد و سی.مسجدالشّهدایِ‌ دانشگاهِ‌ علم و صنعت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.وعهدنا الی ابراهیم و اسمعیل ان طهّرا بیتیَ للطّائفین و العاکفین و الرّکّع السّجود


 
 
سیصد آیه برای تو
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

همه شان را متبرک کرده ای ، همه این سوره های صد و چهارده گانه را و اگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه  آیه: سیصد آیه در شأن علی(ع) نازل شده، من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

(1) نقشه قتل پیام‌بر را کشیده بودند، کسی باید در بسترشان می‌خوابید؛ یک فدایی؛ تو داوطلب شدی، مثل همیشه!!...جبرییل درِ گوشِ پیامبر نجوا کرد: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله...تو را می گفت!

(2) جبرییل،‌ آیه آورده بود: انّما ولیّکم الله...مردِ سائل داشت از مسجد بیرون می آمد، پیام‌‌بر او را دید و سؤال کرد:‌ آیا کسی چیزی به تو داده است؟ گفت نه یا رسول الله جز آن مرد که در حالِ‌رکوع است و انگشترش را به من داد. به تو اشاره کرد. پیام بر لبخند زد. و یؤتون الزّکوه و هم راکعون تو بودی. فدتک القوم یا خیر راکعاَ!

(3) بحث و جدلشان با پیام‌بر سرِ ماجرایِ‌ مصلوب شدن عیسی (ع) به نتیجه نرسیده بود، قرارِ‌مباهله گذاشتند، ‌فرزندان و زنان و عزیزانتان را بیاورید. (ابناءنا و ابناءکم، نساءنا و نساءکم، انفسنا و انفسکم). صبحِ مباهله رسید. سایه پنج نفر از دور نمایان شد: نساءنا: فاطمه بود. ابناءنا: حسین بود توی آغوش پیام‌بر و حسن، دست در دستانِ او، امّا انفسنا تو بودی: جانِ‌پیامبر!

(4) آیه می گوید: آیا راجع به کسی که دلیل روشنی از جانب خدا دارد و شاهدی هم همراه خود دارد شک می کنید؟ ابن عبّاس گفته کان علی بیّنه من ربّه، پیام‌بر است و شاهد منه تویی.

(5) کافران به پیامبر گفته بودند: تو فرستاده خدا نیستی: لستَ مرسلاً. خدا گفته بود به آنها بگو: برای گواهیِ نبوّت من، خدا و آن کسی که علم الکتاب نزدِ ‌اوست، کافی‌ست. دوست و دشمن گفته اند: مَن عنده علم الکتاب تویی. الذی عنده علم الکتاب هو امیرالمؤمنین(ع).

(6) قرآن می گوید: روز قیامت، در مواقفِ حشر نگه‌مان می دارند و سؤال می کنند: وقفوهم انّهم مسئولون. گفته اند از تو سؤال می کنند؛ از ولایتِ‌ تو: عن ولایة علیِ بن ابیطالب. قرآن می گوید: در آن روز از نعمت هایمان سؤال می کنند: ثمّ لتسئلنّ‌یومئذ عن النّعیم. گفته اند از نعمت‌ِ ولایتِ‌ تو می پرسند: عن ولایه علیّ‌بن ابیطالب.

(7) داشتند از حج باز می‌گشتند. جبرییل آمده بود که: زود باش پیام‌بر. تبلیغ کن آنچه را به تو گفته‌ایم. همه شان را نگاه داشت. دستت را بالا گرفت و ولایتِ‌ تو را تبلیغ کرد جلوی ِ‌چشمانِ ‌دوست و دشمن. ما انزل الیک ولایتِ‌ تو بود...جبرییل دوباره آمده بود: امروز دینتان کامل شد: الیوم اکملت لکم دینکم... پیام‌بر از شوق تکبیر گفت. مکمّل دین، تو بودی. ولایتِ‌ تو بود.

همه شان را متبرک کرده ای، همه این سوره های صد و چهارده گانه را...این را همین امشب اعتراف می‌کنم که زمین و آسمان بی قرارِ آمدنِ توست و من در خیالم کنارِ‌ مستجار نشسته ام و این آیه ها را با تو مرور می کنم. همین امشب که بند بندِ وجودم از شوقِ آیه‌هایِ تو می‌لرزند و تو می‌دانی. واگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه آیه...من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد
  بقره 207
انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون 55 مائده
فمن حاجّک...فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل...آل عمران 61
افمن کان علی بیِنه من ربّه و یتلوه شاهد منه و...هود 17
و یقول الّذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب رعد43
وقفوهم انّهم مسئولون صافّات 24
ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النّعیم  تکاثر 8
یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته...مائده 67
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً.. مائده 3

پ.ن

آیه هایی که با هم مرور کردیم، واضح ترین آیه هایی هستند که شأن نزولشان حضرت امیر(ع) است، سرِ این آیه‌ها عمومِ تفاسیرِ تسنن و تشیع توافق دارند.در این مجال پرداختن به بقیه آیه‌ها نمی‌گنجید،شاید فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود...

چقدر من این رباعیِ‌حسان را دوست دارم.آیه ولایت را هر وقت می خوانم، یادآوری‌ این رباعی چشمانم را بارانی می‌کند: و انت الذی اعطیت اذ کنت راکعا/فدتک نفوس القوم یا خیر راکعا/ فانزل فیک الله خیر ولایه/ و بَیّنها فی محکمات الشرائع. ترجمه‌اش را نمی نویسم!!! حیفم می آید خب، از بس که عربی‌اش فصیح است.

و این شعرِ شافعی-پیشوای یکی از عظیم‌ترین فرقه های چهارگانه اهل تسنّن-: لو انّ‌المرتضی ابدی محلهّ /لخرّالنّاس طرّا سجّدا له/ ومات الشّافعی و لیس یدری/علیّ ربّه ام ربّه الله. ترجمه این یکی را ولی باید بنویسم: اگر مرتضی(ع) خود را آنگونه که هست به مردم نشان می‌داد، خلایق در برابر او خاضعانه به سجده می‌افتادند. شافعی می میرد در حالیکه نمی‌داند خدای او الله است یا علی(ع)!!! 

عید همه تان مبارک رفقا! برایِ‌من که حسابِ‌ سیزدهِ‌ رجب از بقیه اعیاد سواست. بیایید شبِ‌سیزدهم را تا صبح، جلویِ‌ کعبه بنشینیم و یکی از باشکوه ترین صحنه هایِ تاریخ را از دست ندهیم: مستجار از هم می‌شکافد و فاطمه بنت اسد بیرون می‌آید و در دستانش قنداقه ای که کروبیان و فرشتگان برای تبرک جستن به آن از هم سبقت می گیرند...
این ماهِ ناز دارد بدر می شود رفقا، روزهای سفید هم که در راهند: ایام البیض و حلاوتِ اعتکاف...قرارِ اوّلِ ‌ماه را که یادتان هست؟


 
 
آن سه نفر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
 

و بر آن سه تن که تخلّف ورزیدند تا آن که زمین با همه پهناوری‌اش بر آن‌ها تنگ شد و از خود دلتنگ شدند و دانستند که از خدا جز به خدا پناهی نیست. پس خدا بر آنها لطف نمود تا توبه کنند که خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.

تا حالا برایت پیش آمده، زمین با همه بزرگی‌اش در نظرت تنگ بشود، آنقدر که در و دیوار هم فشار بیاورند به تو...؟ شده از کاری پشیمان باشی، از خودت بدت بیاید، آنقدر که بخواهی بروی یک جایی خودت را گم و گور کنی، اصلاً بخواهی بمیری از دست خودت؟!...حالشان همین بود در تمامِ آن پنجاه روز؛ آن سه نفر را می‌گویم...

رفته بودند به استقبال پیامبر، پیام‌بر ولی رویش را برگردانده بود و سلامشان را هم بی جواب گذاشته بود...یادآوری آن صحنه دیوانه‌شان می‌کرد...از فرمان جهاد سرپیچی کرده بودند؛ خب هوا خیلی گرم بود رفیق!!!... وسط گرمای تابستانِ شبه جزیره عربستان: فصلِ بادهایِ سوزان و طوفان های کٌشنده شن... فرسنگ ها راه از مدینه تا تبوک...آن هم نبرد با رومِ شرقی... تازه، فصل برداشتِ محصول هم بود، آن هم توی آن سالهایِ خشکسالی...اصلاً مرکب و آذوقه آن قدر کم بود که گاهی ده نفر از مسلمانها مجبور بودند به نوبت از یک مرکب استفاده کنند، یک جرعه آب را چند نفر می‌نوشیدند، یک دانه خرما را... نه اینکه بخواهند از جهاد فرار کنند...خب، اصلاً تنبلی کرده بودند؛ سستی. حالا که همه از جنگ بازگشته بودند،‌ رفته بودند به استقبالِ پیام‌بر، پیام‌بر ولی رویش را برگردانده بود و...

بیچاره شده بودند و مستأصل... به فرمایشِ پیام‌‌بر، همه، رابطه هایشان را با این سه نفر قطع کرده بودند، دیگر حتّی زن و بچّه هایشان هم جوابشان را نمی دادند: بایکوت شده بودند به معنایِ واقعی. این اواخر از پادشاه غسّان(یمن)، برایشان امان نامه آمده بود که: اگر صاحبتان شما را رانده، به سوی ما بیایید!! نامه را که دیده بودند، دیگر حالشان از خودشان به هم می خورد، که یعنی کارِ ما به جایی رسیده که دشمنان در ما طمع کرده‌اند؟!...تصمیم گرفتند خودشان هم خودشان را مجازات کنند،‌ خودشان سه نفر هم با هم قطع ارتباط کردند. حالا فقط یک راه برایشان مانده بود...حالشان منقلب شد.فهمیده بودند از غضبِ خدا فقط می شود به خودِ خدا پناه برد...لا ملجأ من الله الا الیه...آنقدر ناله زدند و تضرّع کردند،که دلِ خدا هم...پنجاه روز گذشته بود: قاصدِ وحی، پیامِ رحمت آورد...ثمّ تاب الله علیهم لیتوبوا.

تا حالا برایت پیش آمده، زمین با همه بزرگی‌اش در نظرت تنگ بشود، انگار در و دیوار هم فشار بیاورند به تو؟...تمبلی کرده‌ایم، بهانه سرما و گرما ردیف کرده‌ایم، طمعِ برداشتِ محصول چشم و گوشمان را بسته، شوهر و زن و بچّه پایمان را چسبانده به زمین، پول و مدرک و مقام و... نمی‌دانم تویِ کدام دسته جا می شویم رفیق... فقط می‌دانم گاهی شاید دوایِ ‌حالمان همین باشد که مستأصل بشویم از دستِ خودمان، که بخواهیم برویم بمیریم از دستِ خودمان، که در و دیوار این شهرِ بزرگ به میله هایِ زندان بمانند برایمان،‌ که احساسِ‌خفگی کنیم، که... تازه یادمان بیاید لا ملجآ من الله الّا الیه... مثل همان سه نفر.

بسم الله الّرحمن الّرحیم... وعلی الثّلاثه الذین خلِّفوا حتّی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم و ظنّوا ان لا ملجأ من الله الّا الیه ثمّ تاب علیهم لیتوبوا انّ الله هو التّوّاب الّرحیم.

پ.ن
ماجرا مربوط به شعبانِ سال نهمِ هجرت است؛ بعد از غزوه تبوک: نبرد با رومِ شرقی. آنقدر توی این غزوه به وجود نازنینِ حضرتِ رسول و برادرانِ مسلمانمان سخت گذشت که قرآن از آن به «ساعه العسره» یاد می کند. آن سه نفر که از جهاد سرپیچیدند و توبیخ شدند و توی این آیه شرحِ حالشان را خواندیم، اینها بودند: کعب بن مالک، مراره بن ربیع و هلال بن امیّه.

تعبیر ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم بیچاره می کند من را توی این آیه...این پست رها را ببینید: برداشت لطیفش را برای ضاقت الارض

راستی رفقا، دیروز سالروز تولّد مهندس محمّد سعید یزدان پرست بود؛ شهیدِ عزیزی که نفس کشیدن و درس خواندن توی دانشکده‌ای که روزی او نفس می‌کشیده و درس می خوانده منتهایِ شوق و ذوقِ این دو سه سالِ من بوده و هست. هم او که یک شبه رهِ صد ساله را پیمود و بیستمین روزِ بهارِ هفتاد و یک، از فکّه تا بهشت، همسفر ابدیِ آقا سیّد مرتضایِ آوینی شد...روحمان را با حمد و سوره ای به روحِ شادِ آقا سعید گره بزنیم: بسم الله الّرحمن الّرحیم...


 
 
خانه ای کنار او
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
 

و خدا، همسرِ فرعون را برای اهل ایمان مثال می زند آن زمان که گفت: پروردگارا! نزدِ خودت در بهشت خانه ای برایم بنا کن و من را از فرعون و عملش و از این قومِ ستمگر نجات بده.

گفته بودی خانه ای برایت بسازد: توی بهشت: پیشِ خودش و من سالهاست همین آرزو کردنت را حسرت می خورم. اصلاً سوره تحریم را از همان سالهایِ کودکی به خاطر تو و مریم(س)  دوست داشتم. که آخرِ سوره برسد، که خدا تو را و مریم را به رخِ اهل ایمان بکشد، که من دوباره به اسمم ذوق کنم، که من باز هم به اینکه یک دخترِ مسلمانم و الگوهایم شماهایید ذوق کنم ، که قرآن از همه زندگی پرفراز و نشیبت همان آرزوی قشنگت را یادم بیاورد و من ذوق کنم...آآآه آسیه...

از تو و از زندگی انقلابی ات چقدر می دانستم آن سالها؟... حالا می فهمم که قرآن چه خوب می دانست از کجایِ زندگی تو توی ذهنم جرقّه بزند که من در به در دنبالت بگردم و آخرش هم اعتراف کنم از همه سالهای عمرت همین یک جمله قرآن برایم بس است برای اشتیاقِ اقتدا به تو در این روزهایِ غریبِ قرنِ بیست و یک...

این آیه ها، به جز همین آخرین ساعتهایِ زندگیِ دنیایی ات، فقط یک روزِ دیگر را یادم می آورَند: که با همسرت نشسته بودید کنارِ نیل، که آن صندوق توجه تان را جلب کرد،‌که...کسی چه می دانست آن طفلِ ناز که از تکان های آرامِ نیل توی صندوق خوابش برده بود، که به دستانِ ‌تو نجات یافت، پیام برِ تو خواهد شد و تو را از آن زندگیِ‌ تاریکِ‌ فرعونیِ به نور ایمان و توحیدِ موسوی نجات خواهد داد؟... من که می دانم چه تمنّایی بر زبانت جاری کرد که بخواهی آن بچه را نگه داری پیشِ خودت: مهرِ مادرانه!...آن هم میانِ بحبوبه ای که خوابِ‌ همسرت، آرامشِ‌ مادران ِ‌مصر را ربوده بود... می دانی که؟ همان روز هم قدری آن طرف تر، آن سویِ ‌نیل، نگاهِ نگرانِ دختربچّه ای شماها را می پایید و قلبِ بی صبر ِ‌مادری که مهبطِ وحی شده بود (واوحینا الی امّ موسی...) از دوریِ نوزادش به تپش افتاده بود...

مادر نبودی ولی اگر می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم حتماً تو هم می آمدی توی ذهنم که من همیشه  سکانس هایی از بلوغِ‌ شخصیت موسی تا رسیدن به درجه نبوّت اش را از دامانِ پاکِ‌ تو جستجو کرده ام و از تربیت مادرانه تو! ای مادرِ معنویِ موسی! 

راه همه بهانه ها را مقابلِ‌ پروردگارم بر من بسته ای آسیه! راه همه توجیه ها را... که در دستگاه ظلم رشد کرده ای و همسر همانی بوده ای که توی قرآن نمادِ ظلم و نخوت و کبر و شرک است. هم او که انا ربّکم الاعلی یش برایم تجلّیِ نخوت و تبختر و تاریکی ست توی قرآن، هم او که دستش به خون بچه ها و اسارت و هتک حرمت زنان بنی اسرائیل آلوده بود( یذبّح ابناءکم و یستحیی نساءکم)،... میانِ ‌آن همه ظلم و تاریکی و قساوت، تو چطور این قدر مهربان و لطیف و طاهر ماندی آسیه؟ که قلبت پذیرای حق شد؟... کلمه توحید چطور بر زبانی جاری شد که زبانِ‌ همسر و شریک زندگی اش، انا ربّکم الاعلی می سرود؟...چطور بی معجزه، به موسایی ایمان آوردی که همسرت با آن همه اعجازِ عصا و ید بیضا در تاریکیِ کفر ماند؟... یقین، چطور میهمانِ قلبی شد که تمامِ اطرافیانش، حتّی به ایستگاهِ شک هم نرسیدند؟ چه جرأت و جسارتی به تو توان داد "نه" بگویی به بتِ بزرگی که همه مصر مقابلش سر خَم می کردند؟ تو به کجا متّصل بودی آسیه؟ عجیب هستی برایم، مثل همان سالهای کودکی: غریب و بزرگ. آرمان. آرزو. الگو.

راستی همیشه فکر کرده ام چه شباهتِ غریبی ست میانِ تو و خدیجه! که هر دویتان چه زود و چه بی عناد و لجاجت، و چه بی درخواستِ‌ اعجاز و چه راحت، به پیام برتان ایمان آوردید! آآه این دردِ کم یقینی، دردِ‌ شک و تردید، آخرش می کُشَد مرا آسیه! حسرتِ‌ آن یقینِ‌ تو و خدیجه برایم می مانَد تا قیامت! بانویِ موحّدِ رویاهایِ من! آسیه!

صحنه های آخر عمرت ولی مرا یادِ ‌سمیّه می اندازد،‌ شبیه بود، ‌نه؟...آن شکنجه ها مقابلِ‌ چشمانِ ‌همان کسی که سالها...ملکه مصربودی: آمنیا... ملکه مصر کجا و شکنجه گاه دربارِ‌ فرعون کجا؟ آن زندگی عزیزانه و مرفهّانه را با چه عوض کردی آسیه؟...چه گذشت بر تو در آن دقایق آخر؟ ...چه دیدی که لبخند زدی بعد از آن آرزو؟...خسته شده بودی و رنجور از آن همه شکنجه، از آن همه ظلم،‌ می دانم: از لحنِ‌قرآن معلوم است:نجّنی، عمق درد و رنج و تمام شدنِ‌ طاقتت را می ساند... آآآه آسیه... همان بهتر که این صحنه ها را قرآن بازگو نمی کند...همان بهتر که فقط آرزوی قشنگت را یادمان می آورد، که بغض من با آن خواسته زیباِیِ تو بال بگیرد، اوج بگیرد با پرواز تو، آرام بگیرد با آرام گرفتنِ‌ تو توی آن خانه، توی بهشت، که شادی و گریه من در هم بیامیزد وقتی آن آیه ها را می خوانم... مثل همان صحنه های آخر حبیبِ‌ نجّار که دلم را اوج می دهد...همان آیه های یاسین...

یعنی می شود روزی بیایم و خانه ات را ببینم؟ همان که خواسته بودی پیش خودش توی بهشت برایت بنا کند. همان که هزار بار با بالِ نازکِ خیال های کودکی ام تا نزدیکی هایش پرواز کرده ام. همان که در و دیوارش از جنسِ‌ ایمان و یقین ‌و طهارتِ ‌توست. آآه آسیه! جرعه ای یقین هم می تواند حیاتِ‌ مرا ابدی کند، ‌می تواند مرا بیاورد تا بهشت،‌ تا خانه تو که کنارِ اوست... تا کنارِ او... آآه کنارِ او...

بسم الله الرحمن الرحیم. وضرب الله مثلاً للّذین امنوا امرات فرعون اذ قالت ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّه و نجّنی من فرعون و عمله و نجّنی من القوم الظّالمین.

پ.ن
آسیه - سلام الله علیها- یکی از شخصیت های محبوبِ انقلابی- قرآنیِ من بوده از سالهایِ کودکی. مثل جنابِ حبیبِ نجّار که تویِ پستِ از دیار حبیب قدری از او نوشتم... اگر رمان نویس بودم یا فیلمنامه نویس، حتماً به مدد همان خیال پردازی های سالهای کودکی از این دو شخصیّت می نوشتم و فضاهای ذهنی‌ام را مکتوب می کردم، ‌خدا را چه دیدید: شاید از وادیِ معماری و شهرسازی، گریزی هم به فیلمنامه و رمان نویسی زدیم!!!...اگر عمری باقی بود باز هم از شخصیت های محبوبِ قرآنی‌ام خواهم نوشت.

دیشب بعد از رکعت های دوازده گانه لیله الرغائب که هوای دلم ابری بود و نم نمی هم می بارید، زبانم به ترنّم دعاهای قرآنی حلاوت گرفته بود: ربّنا آتنا فی الدّنیا....ربّنا افرغ علینا...ربّنا لا تزغ قلوبنا...ربّنا و لا تحمّلنا...ربّنا و لا تحمل علینا....ربّ اجعلنی مقیم...ربّ ارحمهما...ربنا اغفرلنا و لاخواننا...ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرِّیاتنا... باران چشمم نم نم می آمد، به این دعای آسیه که رسیدم ولی طوفانی شدم: ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنه. خواستم خانه ای توی بهشت برایم بسازد: کنار خودش،‌کنارِ آسیه...شما هم بخواهید: حتّی حسرتش هم شیرین است.


 
 
ای ماه نو که در راهی...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

و برای ماه منزلگاه هایی تعیین کردیم تا دوباره مثل شاخه خشک خوشه خرما برگردد...

می آیی، آنقدر ناز و لطیف که شبِ اوّل، نگاهِ این همه چشمِ نامحرم به آن همه ظرافت و لطافت و ناز را غیرتِ آسمان برنمی تابد، آنقدر که عجول و مضطرب، چادر سیاهش را می کشد به رویِ آن همه زیبایی... شب دوم و سوم، آرام که آسمان نفهمد، از گوشه چادر سرکی می کشی... شبِ چهاردهم پرده را به تمامی از رخ می افکنی و زلف در دست صبا و ... بیچاره آسمان...

می آیی دوباره و من رو در روی تو، آرام که آسمان، نجوایمان را نشنود، دعای چهل و سوّمِ صحیفه امام چهارم را می گشایم: سلام مخلوقِ مطیع و فرمانبردارِ خدا...ایها الخلق المطیع، الدّائب السریع...

این بار که با ناز بیایی می گویند هم نامِ چشمه ای هستی در بهشت: شیرین تر از عسل، سفیدتر از شیر...چه فرقی می کند؟ برایِ من، همین امشب هم که دلِ آسمان بی قرارِ توست، همین امشب هم که این ستاره ها هی سرک می کشند و چشمک می زنند، بوی ِجامِ این باره ات مستم کرده...پس نگو که همان ماهی با همان باده...این دو سه شب را میهمان کدام میکده می شوی؟

از همین امشب، نجوای "یا من ارجوه لکل خیر..." سرخوشم کرده...می بینی؟ همین امشب، نیامده، بی تابِ آمدنت، رویِ سجّاده، دهانم به زمزمه اش حلاوت گرفت و باران باران، ستاره برایِ خالقِ تو ...هم او که از بس مهربان است، هر که را هم درِخانه اش به گدایی نیامده، می بخشد، هر که را هم که نمی شناسدش:یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً ...آآآه ای مهربانی ات فراگیر!... ای آنکه از تو فقط مهربانی انتظار می رود.: یا من ارجوه لکلّ خیر!...از همین امشب بی تابم برای "لیلیِ رغایب" ت که به اشتباه شبِ آرزوهایش خوانده اند و تو می دانی رغایب کجا و آرزوها کجا؟

می آیی و شبِ سیزدهم، مستجار را به تماشا می نشینم که چگونه برمی شکافد از آمدن ابوتراب ...شبِ چهاردهم که پرده را به تمامی از رخ برمی افکنی، خلایق در میانه ایام البیض مست و حیران می شوند: معتکفین خلوتخانه عشق... شبِ پانزدهم که دوباره ذرّه ذرّه زلف هایت را بپوشانی، زمزمه های امّ داوود گره های دلم را روانه کرده است تا ضریحِ استجابت...راستی روزه های ایام البیضِ تو در حلاوت چه کم از روزه های ماهِ خدا دارند؟

می آیی و من دوباره هواییِ مسجد جامع شیراز می شوم، ‌با هزار هزار زمزمه جوانِ عاشق که در و دیوار مسجد را به سماع می آورد، آآآآه کجایید اعتکاف های مسجدِ جامع؟ کجایید ایام البیض هایی که من هنوز هم از عطرتان سرمستم؟...کجایید نجواهای "یا من ارجوا"؟ کجایید قنوتِ نمازهای مهر خورده به یاسین و تبارک و توحید که آن سه شبِ میانه، هزار هزار پیچک در دلم می رویاند؟...کجایید زمزمه های هزارگانه توحید و تهلیل؟...کجایید روزه های پنج شنبه و جمعه و شنبه؟...به من بازگردید...به من بازگردید دوباره که ماهِ نو با ناز می آید.. بیایید و این همه ناز را متاعی باشید برای خریدن نه، برای آبروداریِ نشستن در صفِ خریداران...

می آیی و شبِ بیست و هفتم، ندای اقرأ میان زمین و آسمان می پیچد و پیامبری که خواندن نمی دانست، سرمست باده های آسمانی، چله نشینیِ حراء را به در می آید و این آیه ها، تولدشان را جشن می گیرند.

آه که می آیی و از شبِ بیست و هشتم، آقا که با حرمِ جدش، با شهرِ پیام بر، وداع کند و قدم در آن راهِ بی برگشت بگذارد، سرگشتگی های دل من هم شروع می شود...آه که دوباره دلم با تکان شترهای این کاروان، ناآرام می شود تا اربعین...آه که دوباره با این پای برهنه ناتوان باید راهی بشوم... توانم نمی بخشی؟ از رجب تا محرم، پای ناتوان و برهنه، بی توشه، چطور به کاروانِ آقا اقتدا کنم؟

می آیی، آنقدر ناز و لطیف که بی توشه و بی متاع، مرا توانِ خریدن آن همه ناز که چه بگویم، تابِ نگریستن هم نیست، ترنّمِ گریستن ولی هست...بیا و بزرگی کن و گوهرِ این قطره ها را بگیر و مرا هم در زمره خریدارانت بنویس: در زمره رجبیّون.

بسم الله الرحمن الرحیم...والقمر قدّرناه منازل حتّی عاد کالعرجون القدیم

پ.ن

پیشاپیش تبریک عجولانه من را برای آمدن پرناز این ماهِ زیبا بپذیرید...بیایید توشه هایمان را با هم یکی کنیم، شاید توانی بشود برای خریدنِ این همه ناز. در پیمانه هایتان من را هم سهیم کنید.

راستی آن دعای چهل و سوم صحیفه را بخوانید، ببینید امامِ چهارمِ من و شما چه نجواهای عارفانه و موشکافانه ای با ماهِ نو داشته اند.

راستی تر، رجب را «رحب الاصب» می گویند،‌خیلی تعبیر لطیفی ست، معادلِ ناقصِ فارسی اش می شود: ریزش رحمت.