برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

بهار آیه ها, بهار دل‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

همان ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است. همان قرآنی که هدایت است برای مردم و دلایل روشن از هدایت و فرقان. پس هر کس از شما که این ماه را درک کرد، باید روزه بگیرد...

خاصیت بهار، زنده‌گی‌ست، طراوت است، نشاط است، بهار که می‌آید، در فضایش شکوفا می‌شوند، سر سبز می‌شوند، جوانه می‌زنند، جاری می‌شوند، معطّر می‌شوند. بهار است دیگر، خودتان که بهتر می‌دانید.

آدم‌ها بعضی‌هایشان بهارند. در کنارشان شکوفا می‌شوی. تر و تازه می‌شوی. جاری می‌شوی. از عطرشان لبریز می‌شوی. دل‌شان بهاری‌ست. می‌دانید که چه می‌گویم. همیشه می‌گفت: بیایید بهار باشیم برای هم.

کتاب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. کنارشان که بنشینی و باهاشان که مأنوس بشوی، شکوفایت می‌کنند: تازه به تازه، نو به نو. دلت را تازه‌ می‌کنند، طراوتت می‌دهند. آن‌قدر که خودت هم به وجد می‌آیی. فضایی می‌سازند برایت که در حریم‌شان شکوفا بشوی. مثل همین آیه‌ها. خودِ رسول‌شان فرمود: بهارِ دل‌هاست این کتاب؛ ربیع القلوب. دلی که با این آیه‌ها انس بگیرد خزان ندارد رفقا. باور کنید. فرمود: دل‌های‌تان مثل آهن زنگار می‌گیرد و می‌پوسد، دوای زنگارهای دلتان، همین کتاب است.

ماه‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. نه فقط فروردین و اردی‌بهشت. این ماه که بیاید بهار است. گیرم که شهریور باشد و آستانه خزان. بهارِ آیه‌هایی که خودشان بهارند. بهارِ آیه‌های بهاری...فرمود: لکلّ شیء ربیع و ربیع القرآن شهر رمضان. هر چیز بهاری دارد و بهار قرآن، ماه رمضان است.

اصلاً این ماه، بهاری بودنش را از همین آیه‌ها دارد. از مقارن شدنش با نزول این آیه‌های بهاری. به‌ترین وصف این ماه به روایت خودِ آیه‌ها، «الّذی انزل فیه القرآن» است. شرافت این ماه، به نزول قرآن است. همان کتابی که مایه هدایت است؛ هدیَ، مایه تشخیص است فرقان، مایه دلایل روشن است؛ بیّنات. شرافت این ماه، به قرآن است رفقا. به همان یک شب که قرآن نازل می‌شود.

شب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. بعضی‌هایشان از هزار ماه بهترند. مثل همان شب که گوش زمین و آسمان را تا نزدیکی‌های صبح، صدای سایش بال هزار هزار فرشته‌ پر می‌کند. مثل همان شب که اوج این ماه بهاری است. شب نزول این آیه‌ها. سلام هی حتی مطلع الفجر. 

حیف است بهار آیه‌ها بیاید و ما هم‌چنان مهجور باشیم. حیف است عطر این بهار در شامه جهان بپیچد و دل‌های‌مان رنگ و بوی بهار نگیرد. دل‌هایی که در خزانِ دنیازدگی و غفلت و نافرمانی زرد شده و پوسیده. حیف است قبل و بعد از بهار، حالِ دلمان یکی باشد. دوایش را که می‌دانیم. بهار آن کتاب است، این ماه. بهارِ دل‌هاست آن کتاب.

حالِ همه موقع بهار یکی نیست. بعضی‌ها بیشتر بهاری‌ می‌شوند. بیشتر می‌شکفند و می‌بالند. پیشوایِ چهارم من و شما، در چهل و چهارمین دعای صحیفه‌شان، یاد داده‌اند در طلیعه این ماه، این‌طور دعا کنیم: خدایا ما را از بهترین اصحاب و اهالی این ماه قرار بده. از اصحاب و اهالی بهار. و اجعلنا لشهرنا من خیر اهل و اصحاب.

می‌گفت: یکی همیشه هست که حضورش بهار است برای همه دنیا. گیرم که غایب باشد. بیا دست هایمان را به سینه بسپریم و بر لبهایمان که صله بسته فراق است، شبنم حضور بنشانیم: السّلام علیک یا ربیع الانام و نضرة الایّام. سلام بهار همه موجودات! سلام مایه سرسبزی روزگاران. جویند همه هلال و من ابرویت/ گیرند همه روزه و من گیسویت/ از جمله این دوازده ماهِ تمام/ یک ماه، مبارک است و آن هم رویت

بسم الله الرّحمن الرّحیم. شهر رمضان الّذی انزل فیه القرآن هدیً للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان...

پ.ن
توی خاطرات ذهنی همه‌مان ماه مبارک رمضان با یک مفاهیمی، با اشخاصی یا شاید با مکان‌هایی گره خورده است. سال‌ها – شاید از چهار،پنج سالگی- ماه‌های مبارک رمضان برای من قرین بود با حضور یک استاد و معلّم قرآن؛ حاج آقا محمّد جواد محمودی – برادرزاده علامه محمودی «ره»، صاحب نهج السّعاده - . هر سال، ماه رمضان به دعوت اهل مسجدمان می‌آمدند و عصر عید فطر دوباره به قم برمی‌گشتند. مسجد محلّمان یک ماه مزین به حضور ایشان می‌شد و خانه عمو محمّد علی که مجاور مسجد بود، محل اسکانشان بود. جلسات قرآن‌ هم هر روز خانه عمو تشکیل می‌شد. ظهرها توی مسجد منبر می‌رفتند و معمولاً  تفسیر می‌گفتند. شب‌های قدر مباحثه قرآنی راه می‌انداختند. ایشان اوّلین معلّم قرآن من بودند. الفبای قرآن را از ایشان تعلیم گرفتم و بعد هم قدم به قدم، تجوید و حفظ و تفسیر و ... حاج‌آقا برای من مصادف و مترادف و ملازم با قرآن بودند – با همان عبای مشکی و چشم‌های خیره به زمین-. حتّی رسم الخط‌شان هم شبیه خط قرآن بود. چند سالی هست که وقتشان را بیشتر صرف تألیف و پژوهش می‌کنند و ماه‌های رمضان جایشان آن‌جا خالی‌ست. گاهی قم که می‌رویم محضرشان شرفیاب می‌شویم. هر سال، عطر بهار آیه‌ها که در شامه جهان می‌پیچد، دلتنگ آن روزها می‌شوم. دلتنگ عمو محمّدعلی که خیلی زود دنیای ما را رها کرد و سه سال پیش، به گمانم در زمره شهدا، مهمان امام حسین شد. دلتنگ ماه‌های رمضان‌ی که برای من با حاج‌آقا محمودی گره خورده بود. با قرآن. دلتنگ نماز‌های جماعتِ صبح که به امامت ایشان می‌خواندیم. دلتنگ سفره‌های افطار و سحری، وقتی بابا، حاج‌آقا را دعوت می‌کردند. دلتنگ جایزه‌هایی که روز عید فطر، برای حفظ اجزاء قرآن از دست ایشان می‌گرفتم. دلتنگ مسجدمان که حالا- توی این سال‌هایی که من تهران بوده‌ام- ، اگرچه خیلی بزرگ‌تر شده و زیباتر، با آن دوتا گلدسته سفید، اما دیگر آن‌جا غریبی می‌کنم. دلم برای همان مسجد کوچک قدیمی و آدم‌هایش تنگ می‌شود. من هنوز به همان جمله‌تان دل‌خوشم حاج آقا. همان که ده سال پیش، اولین صفحه از اولین جلدِ مجموعه تفسیری که به من هدیه دادید با آن خط قرآنی‌تان، به عربی نوشتید؛ واسئله ان لا ینسانی من صالح دعواتها کما لا انساها. من هنوز سر این قرار هستم. کمتر می‌شود که قرآن را باز کنم و یاد شما نیفتم. شما هم سرِ قرارتان هستید؟


 
 
هم قدم تا بهشت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 

و (ای مردان مؤمن) با زنان مشرک ازدواج مکنید و یقین داشته باشید زن با ایمان از زنِ مشرک بهتر است حتّی اگر شما را به شگفتی آوَرَد و (ای زنان مؤمن) با مردان مشرک ازدواج نکنید و یقین داشته باشید مرد مؤمن از مرد مشرک بهتر است حتّی اگر شما را به شگفتی آوَرَد. آن‌ها شما را به سوی آتش می‌خوانند (حال آن‌که) خدا به سوی بهشت و مغفرتش فرامی‌خوانَد و نشانه های خود را برای مردم تبیین می‌کند، باشد که پند گیرند.

 (1) به یک سفر می‌مانَد، به یک راه که باید رفت، به یک مسیر، مسیرِ‌  «شدن»؛ زندگی‌مان را می‌گویم؛ زندگیِ این دنیایی‌مان. راه، هم‌راه می‌خواهد، هم قدم، هم‌سفر. بعضی هم‌راه‌ها، فقط هم قدم هستند، مقصدشان یکی نیست. با هم راه می‌روند امّا به هم نمی‌رسند.

(2) می‌گفت: بعضی هم قدم‌ها می‌روند در جاده‌هایی که به هم می‌رسانَد، یکی‌شان می‌کند. می‌گفت:‌ ایمان شرطِ‌ یکی شدنِ‌قدم‌هاست تا مقصد. به همان تصویرِ پرسپکتیوی می‌مانَد که در یک سرش همه چیز به هم می‌پیوندند و در سرِ مقابلش همه چیز از هم دور می‌شوند.

(3) استدلالِ این آیه ها را ببینید! هم‌قدم‌ت باید اهلِ‌ایمان باشد، چرا؟ مردانِ‌ و زنانِ‌ مشرک شما را به سویِ‌ آتش می برند: اولئک یدعون الی النّار.امّا نوبت به مردان و زنان مؤمن که می‌رسد، دیگر ضمیر، «اولئک» نیست.برای زوج‌های مؤمن، کفیل، خودِ خداست برای رساندنشان تا بهشت. والله یدعوا الی الجنّه و المغفره باذنه. خودِ خداست که دستشان را می‌گیرد و تا بهشت و مغفرتش می‌بردشان. 

(4) ترکیبِ «جنّه» و «مغفره» را یک جایِ‌ دیگرِ‌ قرآن هم داریم. اگر گفتید کجا؟ همان آیه‌ای که همه‌مان را به یک مسابقه فرا می‌خوانَد. به سرعت گرفتن تا بهشت: و سارعوا الی مغفره من ربّکم و جنّه... فهمیدید منظورم را؟ این دو آیه را که به شیوه اهلِ تفسیر کنارِ هم بگذاریم و از عامل مشترکشان یعنی «جنّه» و «مغفره»، فاکتور بگیریم، توی پرانتز چی می مانَد؟...می‌گفت: همه حرف همین‌جاست: دعوا اصلاَ سرِ مدرک و مقام و پول نیست، انگار برای یک تیمی دونفره توی یک مسابقه مهم، بخواهیم هم تیمی انتخاب کنیم. انتخابِ زوج، مسابقه بهشت رفتن است. بحث سرِ این است که اصلاَ تو می‌توانی مرا تا بهشت ببری؟! تا مغفرت و رحمت و رضوان؟

(5) ...گفتم: اصلاً‌ از قدیم هم گفته‌اند:‌ کبوتر با کبوتر،‌ باز با باز... گفت: الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطّیّبات للطّیّبین و الطّیّبون للطّیّبات... زنان ناپاک برای مردانِ ناپاک و زنانِ‌ پاک برایِ‌ مردانِ پاک...
 
(6) می‌گفت پیام‌برِ‌ خدا گفته‌اند: زنِ مؤمن، کفو مردِ‌ مؤمن است. مثلِ‌یک خوبی که انگار سهمِ‌ تو باشد، سهمِ ایمانِ‌ تو، سهم مرتبه و میزانِ ایمانِ‌ تو...یک هم قدم تا بهشت.

(7) ...پرسیده بود: حالا هم‌سرت چه‌طور هم‌سری ست؟ نگاهِ مرد از شعله‌های عشق پر شده بود، هیچ وصفی به‌تر و کامل‌تر از این برای توصیف هم‌قدم‌ش نیافته بود: نعم العون علی طاعۀ الله؛ فاطمه‌اش بهترین یاور بود در مسیر اطاعت خدا. یک هم‌قدم تا بهشت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.

و لا تنکحوا المشرکات حتّی یؤمنّ و لامه مؤمنه خیر من مشرکه و لو اعجبتکم و لا تنکحوا المشرکین حتّی یؤمنوا و لعبد مؤمن خیر من مشرک و لو اعجبکم اولئک یدعون الی النّار و الله یدعوا الی الجنّه و المغفره باذنه و یبیّن آیاته للنّاس لعلّهم یتذکّرون.

و سابقوآ الی مغفره من ربّکم و جنّه عرضها کعرض السّماء و الارض...

پ.ن:
بعضی از تعبیرهای این یادداشت را از استاد و معلّم قرآن؛ آقای قاسمیان وام دارم که در جلسه تفسیری، ذیل همین آیه بیان فرمودند.


 
 
نسبت میان من و شما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

آن چه خدا برای شما باقی گذاشته، برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید.

نسبتی هست میان من و شما که هر سال، شعبان که به نیمه می رسد، می کاومش و می خواهم بدانمش. شاید تمامِ بهره من از میانه شعبانِ هر سال همین کاوش و نیافتن باشد. با من چه باید بکنید؟ اصلاً نسبتی هست میان من و شما؟ منتَظَر و منتظِر؟ مأموم و امام؟ موالی و ولی؟ محبّ و محبوب؟ پی رو و پیش رو؟ مطیع و مطاع؟

شما منتَظَر هستید، در من امّا نشانه های انتظار سال‌هاست که خشکیده است، دیگر ثانیه‌ها بر من سخت نمی گذرد، لحظه‌ها را برای آمدنتان نمی شمرم، بی تابِ دیدنتان نمی شوم، خودم را مهیّای لحظه دیدار نمی کنم، لبریز نمی شوم که زمزمه کنم: سیّدی غیبتک نفت رقادی…که آه بکشم و بگویم: عزیزٌ علیّ ان اری الخلق و لا تری؛ سخت است برای من که خلایق را ببینم و شما را میانشان نبینم؟ نه…سخت نیست، عادت کرده‌ام به نبودنتان و آه از روزمرّگی و غفلت وقتی آدم را گرمِ دنیا بخواهد…نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما امام هستید، امامِ زمانه من، امامِ عصرِ من در هیاهوی عصر اصالتِ انسان و طبیعت و مادّه...من امّا رفتارتان را نمی کاوم که حجّت باشد برایم، جای پایتان را نمی کاوم که قدم هایم را اینقدر چپ و راست نگذارم و در فراز و نشیب های افراط و تفریط، در گردنه های امتحان و ابتلاء اینقدر زمین نخورم. شما را واسطه فیض آسمان و زمین نمی بینم، نشانه های راه را درِ خانه شما جست و جو نمی کنم، میزان عملم شما نیستید…کدام رفتار و گفتار من را بپایند که اثری از شما در آن ببینند؟ نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما محبوب هستید، محبوب آسمان ها و زمین و خدای شان…محبوب همه خلایق، حتی همین گل ها و درخت ها و سبزه ها، حتّی همین جنبنده ها و پرنده ها…در دلِ سنگ من امّا سال هاست نشانه های محبّت رنگ باخته است، اگر در دایره محبّت، قاعده و رسم بر این است که محبّ، مطیعِ محبوبش می شود، به رنگِ محبوبش در می آید، رنجش محبوبش را برنمی تابد، همه عالم و آدم را فدای یک گلِ لبخند عشقش می کند…اگر اینهاست آیین محبّت، من محبّ شما هستم؟ هنوز هم فکر می کنید نسبتی هست میانِ من و شما؟

بگذارید این شعبان هم که به نیمه می رسد، سرگشتگی هایم را بکاوم، حتماً نسبتی هست میانِ من و شما…اگر نیست پس این حسّ غریبِ غروب های جمعه…؟، پس این نجواهای اللهمّ کن لولیِک…؟، پس این پیچک های آرزوی اللّهمّ اجعلنی من انصاره…؟، پس این نا آرامی هایِ دل، هنگامه آل یاسین و ندبه…؟؟؟ پس این مرورهای هزار باره داستانِ کربلا و یافتن مختصّاتِ خودم میانه راه مکّه تا کربلا، میانه راه سال شصت و یکم تا قرن چهاردهم…؟ میانه حسین بن علی تا حجّة بن الحسن…؟ پس تلاوتِ زهیر و بانویِ زهیر و حرّ و حبیب و امّ وهب و رباب و نسخه های امروزی شان…؟ پس این ساعت ها مطالعه هزار باره فصول مکیال المکارم و مباحثه گفتمان مهدوّیت و انتظار و کتاب و مجلّه و منبر و بحث و خطابه و …؟ حتماً نسبتی هست میان من و شما!

شما را بقیّۀ الله می نامند و می دانید من چقدر میان همه اسامی زیبایتان به این اسم دل بسته ام، از این آیه ها گرفته اند اسم قشنگتان را، شنیده ام هنگامه مبارکِ آمدنتان کنار حجر که می ایستید، خودتان را به همین اسم معرّفی می کنید؛ یا اهل العالم انا بقیة الله...

بگذارید نسبت میانمان را همین اسم ترسیم کند؛ این حدّاقل را دیگر کسی نمی تواند انکار کند؛ من نه منتظر، نه محبّ، نه مأموم، نه مطیع، نه پی رو، من فقط یکی از اهالی زمین – این سیّاره رنج- و شما همه آن چه و آن که خدا از خودش، در زمینش باقی گذاشته... اگر هنوز دغدغه دانستن آن چه و آن که خدا در زمینش باقی گذاشته جایی از جغرافیایِ دلم را ناآرام کرده باشد!

فردا که شعبانِ هزار و چهارصد و سی هم به نیمه برسد، دیگر به رسم و ادایِ منتظران،ناله های انتظار سر نمی دهم، نجواهای عاشقانه هم زمزمه نمی کنم برایتان، به رسم عشّاق، غزلهای حافظ را هم پیشکشِ تیره چشم هایِ شرقی تان نمی کنم، شما را امام هم نمی خوانم که شرمندگی، جان و وجدانم را به درد آوَرَد، این بار فقط شاید سرم را پایین بیندازم و آرام که کسی نشنود، سلامی بدهم و بگذرم: السُلام علیک یا بقیّة الله فی ارضه.

بسم الله الرّحمن الّرحیم. بقیّة الله خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین.

پ.ن
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی/ حاصلِ عمر آن دم است باقی ایّام رفت
 


 
 
رنگ...رنگ...رنگ خدایی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

رنگِ خدایی، و چه رنگی‌ بهتر از رنگِ‌ خدایی؟! و ما او را پرستندگانیم.

تست روان شناسی رنگ‌ها را باز کرده‌ای جلویت و می‌پرسی: بگو چه رنگی دوست داری تا بگویم چه طور شخصیتی هستی؟!

(1) بچّه که بودم، همه رنگ‌ها را دوست داشتم. وااای رنگین کمان را؛ وقتی با بارشِ ‌قطراتِ ریزِ باران خورشید هم می‌تابید، چقدر مسحورِ ‌آن رنگها می‌شدم و کودکانه ذوق می‌کردم.صورتی را ولی بیشتر دوست داشتم: مثل همه دخترها! و ترکیبش را با سفید، از بس که حس لطافت و رهایی می داد. هنوز هم که هنوز است از بین این طیف‌های رزِ هلندی، آن گونه‌ای که وسط گلبرگ هایش سفید است و لبه‌هایش صورتی، به وجد می‌آیم.

(2) بعدها وقتی آزمایش نیوتن را می‌خواندیم، همان منشور مثلث القاعده که نور خورشید را تجزیه می‌کرد و طول موج رنگ‌ها را نشان می‌داد و دوباره ترکیبشان و تبدیلشان به نورِ واحد؛ وحدت به کثرت، کثرت به وحدت...یادِ‌ جنابِ‌ صدرا می‌افتادم و آن اندکی که از اسفارِ‌چهارگانه‌اش فهمیده بودم...

 (٣) بعدترها، وقتی کتاب رنگ «ایتن» را نگاه می‌کردیم و با گواش، طیف‌های رنگی می‌ساختیم، از یک رنگ اصلی به یک رنگ اصلیِ‌ دیگر: رنگ به رنگ، دلم حالی به حالی می‌شد انگار! از قرمز به زرد که وسطش نارنجی می‌شد، از زرد به آبی که وسطش سبز می‌شد، از آبی به قرمز که وسطش بنفش می‌شد، ‌حلولِ ‌این رنگ‌ها حالم را عوض می‌کرد خیلی وقت‌ها؛ یادم به دعای سال تحویل می‌افتاد: حوّل حالنا الی احسن الحال!

(۴) بعدترها وقتی با پیکسل‌های کاغذی، تصویرسازی می‌کردیم و نقوش اصیل تذهیب و معرّق را دوباره و چندباره می‌ساختیم، این طیف‌های فیروزه‌ای و لاجوردی روحم را پرواز می داد. این کاشی‌های فیروزه‌ای وسط معقّلی‌ها و ترکیبشان با آجرهای سفالی آرامم می‌کرد انگار...گنبد مسجد کبود... گنبد مسجد شیخ لطف الله...کاشی‌های ایوان مسجدِ امام...اصلاً خط آسمانِ شهرهای کویری را برای همین دوست داشتم، آنجا که گنبدهای فیروزه‌ای و بادگیرهایِ خاکی با هم به آسمان می رسیدند.

(۵) بعدترها، عکس‌های «ویترایِ» کلیساهای قرون وسطی را که می‌دیدم، از ترکیب آن همه شیشه رنگی ذوق می‌کردم. بعدترش دیدم این اُرُسی های خودمان بیشتر ذوق کردن‌ دارد. همین اُرُسی‌های مسجد نصیرالملک، خانه‌های کاشان و اصفهان و یزد و شیراز...شیشه‌های رنگ رنگ که طیف‌های خورشید را هزار رنگ می‌کرد و می‌تاباند وسطِ اتاق...دلم یک اتاقِ اُرُسی دار می‌خواست با شیشه‌های رنگی که سرِ ظهر نورِ آفتاب را هزار رنگ کند و بپاشد وسطِ اتاق.

(۶) بعدترها گاهی که مثنوی می‌خواندم، دلم از رنگ‌ها می‌گرفت و هوایِ بی‌رنگی می‌‌کرد...از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهی‌ست/ رنگ چون ابر است و بی‌رنگی مهی‌ست...هوایی می‌شدم نور را از پسِ این شیشه‌هایِ‌ رنگ رنگ تجربه کنم، مولانا می‌گفت: خوی کن بی‌شیشه دیدن نور را! چشم‌هایِ من ولی یاری نمی‌کرد. شیشهای رنگ رنگ آن نور را/ می‌نماید این‌چنین رنگین به ما/ چون نماند شیشهای رنگ رنگ/ نور بی‌رنگت کند آن‌گاه رنگ/ خوی کن بی‌شیشه دیدن نور را/ تا چو شیشه بشکند نبوَد عمی.

(٧) می‌‌گفت: عاشق، هم‌رنگِ عشقش می‌شود و من دیگر دلم بی‌رنگی هم نمی‌خواست.می‌گفت:حرف‌زدنش، طرز فکرش، دوست داشتن‌هایش. می‌گفت: عاشقی که رنگِ معشوق نگیرد، عاشق نیست... و من رنگم را می‌پاییدم هر روز، ولی رنگِ تو نبود!...یعنی من عاشق نبودم؟

تست روان شناسیِ رنگ ها را گذاشته‌ای جلویت، می‌پرسی: بگو چه رنگی دوست داری تا بگویم چه طور شخصیتی هستی؟...آه می‌کشم. کاش می‌توانستم بگویم: رنگِ‌ خدایی تا بگویی: خدایی هستی. 

بسم الله الّرحمن الرّحیم. صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون.

پ.ن

در ذیل تفسیر این آیه در تفسیر ابوالفتوح رازی آمده: چون جهودان را مولودى بودى رنگى در او مالیدندى و ترسایان نیز رنگى به خلاف جهودان‏...ترسایان در روز هفتم مولود را در آبى زردرنگ به نام «معمودیه‏»  مى‏شستند و به این عمل فخر مى‏کردند که ما را صبغه هست و مسلمانان را نیست‏. آیه فوق نازل شد و فرمود: بگویید صبغه ما الهی‌ست. صبغه‌ای که بهتر از آن نیست. 

این هم روایت مثنویِ مولانا از صبغه الله: رنگِ باقی صبغه الله است و بس/غیر آن بربسته دان همچون جرس/ رنگ صدق و رنگ تقوا و یقین/ تا ابد باقی بود بر عابدین

عیدهای سه گانه شعبانیه‌تان مبارک. می‌خواستم از مولودِ‌ عزیز امروز بنویسم. اما روضه می شد و دلم نیامد. بماند برای محرم اگر عمری باقی بود.