برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده پنجم: مجاهدت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

(١) شاید آن روز که ام سلمه پشت پرده مسجد النبی - پس از آن که جدتان فضایل جهاد وشهادت را برشمرده بود- با آن معرفت و فهم کم نظیرش سؤالی پرسید که اگر نمی پرسید و آن فرصت را از دست می داد تا تاریخ، تاریخ است ما زنان می ماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا، کربلای شما را تصور نکرده بود تا پاسخی دیگر هم برای پرسشش بیابد که: «پس سهم ما زنان از جهاد و شهادت چه می شود؟»
آن روز پیامبر به حق، جهاد زن را نیکو همسرداری کردن او دانسته بود، اما ام سلمه نمی دانست همین دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمی شود، انگار که جانش به جان او بند باشد، روزی، سهم گرانتری از جهاد زن را برای زنان تاریخ به تصویر خواهد کشید. فقط این نبود. کربلای شما عرصه گاه ظهور بود و تجلی. انگار در کربلایتان، برای تاریخ و اعصار و قرون، برای هر قشر و جنس و سنی الگوی مجاهدت ارائه کرده باشید. آن قدر که حجّت تمام بشود. آن قدر که بعدِ کربلای شما دیگر نشستن و عافیت طلبیدن برای زن و مرد و پیر و جوان ننگ باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
لاَّ یَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُوْلِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ

(٢) گمانم هنوز ظهر عاشورا نرسیده بود که عبدالله از شما اذن میدان خواست : عبدالله بن عمیر کلبی را می گویم آقا! شما دعایش کردید و رخصتش فرمودید. اما چشم های نگران کسی آن سوی خیمه همسرش را می پایید. نگران، نه از آن رو که خون همسرش بر زمین شما ریخته شود، نه! نگران از آن که آیا عبدالله خوب از عهده یاری شما بر می آید؟ عبدالله اما بانویش را خوب می شناخت. انگشتان دست چپش را که قطع کردند رجزی خواند که قلب بانو از شوق و تحسین لرزید، دیگر تاب نیاورد. نیزه ای از گوشه خیمه برداشت و به سوی عبدالله شتافت: « فدایت شوم! در راه مولایمان استقامت کن عبدالله!». عبدالله تلاش کرد او را به خیام بازگرداند. اما بانو انگار که تصمیمش را گرفته باشد فریاد زد: «به خدا که رهایت نمی کنم تا در کنارت کشته شوم!» این بار شما پا پیش گذاشتید آقا و بانوی عبدالله را دعای خیر کردید و به او فرمودید که به خیمه ها بازگردد.
جان پاک عبدالله که به آسمان ها عروج کرد. بانو خودش را به بالین همسرش رسانید و با حسرتی عمیق زبان گشود که: « بهشت گوارایت باد عبدالله! از خدایی که بهشت را نصییب تو گردانید می خواهم مرا هم در بهشت همنشین تو گرداند!». لحظه ای نگذشت که شما دیدید آقا، غلام شمر را که به فرمان اربابش عمودی آهنین بر سر این بانو فرود آورد و شما دیدید که باغِ قشنگ آرزویش چه زود ثمر داد!
سلام بانوی عبدالله!
سلام بر تو و همسرت که خونتان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پای حسین(ع) ریخت.


 
 
پرده چهارم: عزت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

(١) به این حرف ها که نیست عزیز من، به پول؟ به فلان مدرک از فلان دانشگاه؟ به مدل خانه و ماشین؟ به نژاد و نسَب؟ به بالا شهری و پایین شهری؟ به شهری و روستایی؟...معیارهای ما ولی همین هاست. دنبال همین ها هستیم از صبح تا شب که در چشم خلایق عزیز باشیم. که مبادا از چشم مردم بیفتیم.که...
توی دستگاهِ بالا ولی ملاک ها همیشه فرق می کند. عیارها آسمانی می شود، اصلاً خیلی ها که در چشم خلایق ذلیل اند، آن بالاها آبرویی دارند برای خودشان، خیلی ها که این پایین توی چشم مردم اند را آن بالاها نمی شناسند. گفتم که، معیارها فرق دارند، این حرف را فقط شاید محرم بشود زد؛ عزّت را فقط در خانه این خانواده می شود پیدا کرد. می شود گدایی کرد. فقط در خانه این هاست که گدایی، عزّت می آورد. مؤمنین توی این آیه همان چهارده نفرند و هر آن که به آنها وصل شد:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
...و لله العزّه و لرسوله و للمؤمنین.
  

(٢) غلام بود... غلامِ سیاه ابوذر، غلام سیاه شما؛ جون بن حوی. با این همه، یک تار مویش به همه لشکر مقابلتان که در آن از بزرگان و اشراف قبایل عرب با آن شکوه و شوکت کم نبودند می ارزید و شما این را چه خوب می دانستید. 
بعد از عمرو بن قرظه پا پیش گذاشته بود و از شما اذن میدان خواسته بود، شما اما با همان مهر و رأفت حسینی ، نگاهتان را میهمان چشم هایش کرده بودید و گفته بودید: « تو آزادی جون، هر جا می خواهی برو! بر تو تکلیفی نیست، خودت را برای ما در خطر نینداز و برو. »
دلش گرفت، از شما توقع نداشت اذن میدانش ندهید، اشکهایش آمدند و با این کلام آتش به جانتان زد که : « درست که غلام شما بوده ام، درست که نژادم پست است؛ سیاهم و بوی بد می دهم، اما آیا خونم هم لیاقت آن را ندارد که در کربلای شما بر زمین ریخته شود؟ که با خون خاندان شما مخلوط شود؟ » این را که گفته بود، چشم های قشنگ شما هم بارانی شده بود، دیگر چه می توانستید بگویید؟ رخصت که داده بودید انگار که بال از بالش گشوده باشند تا رزمگاه رجز خوانده بود: «امیری حسینٌ و نعم الامیر». از این که متعلق به شما بود به خودش می بالید. چه عزیز شد در کربلای شما هر آن که مردم ذلیلش می پنداشتند! چه عزیزشان کردید آقا!
بر زمین که افتاد، بر بالین او هم حاضر شدید – مثل همه شهدا – و بلند گریستید، یادتان به جمله های آخرش افتاده بود؟ برسر و صورتش دست کشیدید و دعایش کردید: اللهم بیٌض وجهه و طیٌب ریحه و احشره مع محمد و آل محمد. حالا حسرتِ آن دعا برای من مانده بعدِ چهارده قرن.
سلام بر تو جون! سلام بر تو که غلام سیاهِ آقایم بودی و در دنیا و آخرت رویت سپید شد.
دعا کن آقا یک روز مرا هم به خدمت بپذیرند.


 
 
پرده سوم: استجابت دعوت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

(1) شماها مرا زنده می خواهید، زنده حقیقی، که بشنوم شنیدنی ها را، ببینم دیدنی ها را، بیاندیشم... نشانه های حیات در من امّا چندان امیدوار کننده نیست. به همین زندگی زمینی ام دل خوش کرده ام انگار، شماها وصل ید به سرچشمه حیات، به همان حی الذی لا یموت، ذائقه من اما به همین مرداب ها خو کرده است،همه اش ماده، همه اش صورت، خسته می شوم از خودم، شماها اما ناامید نمی شوید از من. روزی هزار بار دعوتتان، کلمه های نورانی تان از برابر چشم های خواب زده ام می گذرد و من فقط ذوق می کنم به کلمه هاتان، انگار این ها را برای عمل نگفته باشید، برای آمدن، برای شدن... با این همه، از همه منزل ها،  برای من باز هم نامه بنویسید آقا؛ بلکه آن دست خط قشنگ تان این بار کار دستم داد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذین امنوا استجیبوا لله و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم

(2) نامه نوشته بودید برای حبیب که بیاید؛ آن پیر سرخ روی یمنی؛ حبیب بن مظاهر اسدی. درنگ نکرده بود؛ نامه تان را بوسیده بود، بر چشم گذاشته بود، قلبش تند زده بود و شوق کربلایی شدن آرامشش را ربوده بود. اسبش را تا کاروان شما تازانده بود. از دور که خبر آمدن حبیب را دادند، لبخند زدید. خواهرتان هم، سرش را از کجاوه بیرون آورد و گفت: سلام من را به حبیب برسانید!
حبیب، روزهای کودکی اش، شما را روی شانه های پیامبر دیده بود، با همین چشم ها بوسه های پیامبر را بر لبهای شما دیده بود،حالا که فقیهی شده بود برای خودش، می دانست وعده گاه رفتنش کربلاست، وگرنه خیلی از جنگ ها را در رکاب پدرتان شمشیر زده بود و روزهای سخت برادرتان را دیده بود.
بر که زمین افتاد، خودتان را به بالینش رساندید، سرش را روی پاهایتان گذاشتید و با دستهایتان چشم هاش را برای همیشه از این دنیا بستید تا با آن چشم های حقیقی در آن دنیا، جدتان را، پدرتان را و برادرتان را زیارت کند.
سلام بر تو حبیب با همان عبارتی که در ناحیه مقدسه بر تو سلام نموده اند؛  السلام علی حبیب بن مظاهر الاسدی.
جوانی کردن را تو به ما یاد بده پیر هفتاد و پنج ساله عاشورایی!

پ.ن:

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ/ اول سری که رفت به کوفه حبیب بود


 
 
پرده دوم: توبه نصوح
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
 

(1) همه زندگی من همین وسط ها گذشته است. وسطِ سیاهی ها و سپیدی ها، وسط تاریکی ها و روشنی ها، هزار بار این وسط ایستاده ام، هر دو طرف را نگاه کرده ام و تصمیم گرفته ام که دیگر بیایم به طرف نور، یک قدم، دو قدم، قدم سوم، چشم های خواب آلوده ام را نور زده، پایم جایی گیر کرده و زمین خورده ام، بعد نشسته ام و تاریکی ها را نگاه کرده ام و خوابم برده به خیال این که شب است. و دوباره رفته ام وسط صحنه و دوباره... نه، این طوری که نمی شود، یک بار، یک روز باید تصمیم م را بگیرم و دیگر آهسته و باتردید قدم بر ندارم که وسوسه نشستن، وسوسه خوابیدن، زمین گیرم کند. یک بار، یک روز، تصمیم م را می گیرم و می دَوَم تا نور، تا شما، تا خیمه شما...

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الّذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحاً... 

(2) ادب کرده بود، آن هم در مقابل نام مادرتان. آنجا که راه را بر شما بسته بود و آنقدر آزرده بودتان که به او گفته بودید: «مادرت به عزایت بنشیند»، دانسته بود، مادر شما بزرگوارتر از آن است که بتواند نامش را بر لب بیاورد. همان جا کربلایی شده بود، نه؟... روز دهم، در پهندشت کرب و بلا، وقتی صدایتان میان زمین و آسمان طنین افکنده بود که: « اما من مغیث یغیثنا؟ اما من دابّ یدبّ عن حرم رسول الله؟» قلبش از جا کنده شده بود، خودش را میان بهشت و جهنم دید، ولی تصمیمش را گرفت؛ بهشت را برگزید؛ بهشتِ با شما بودن را...کفش هاش را در آورد؛ سرش را از شرم پایین انداخت، عین ابر بهار از چشمهاش اشک می آمد: «جعلتُ فداک» و مگر دیگر می شد چیزی گفت؟! اعتراف کرد که خیلی بد کرده، که راه را بر شما بسته و قلبِ زنان و کودکان حرم را لرزانده: «با این همه آیا توبه من پذیرفته است؟» و شما اگر نمی گفتید: «نعم یتوب الله علیک» که دیگر حسین(ع) نبودید با آن قلب رؤف و دل دریایی!...هنوز زمانی نگذشته بود که شما دیدید فرشته ها را که جان پاکش را تا ملکوت می برند. آن لحظه های آخر گمانم شنیده بود صدای شما را که با لبخند چشم هاش را بسته بود؛ « انت الحرّ کما سمّّتک امّک حرّا فی الدنیا و الاخره».
سلام بر تو! سلام حرّ بن یزید ریاحی!
سلام بر آن لحظه ای که « توبه نصوح» را تجسّم بخشیدی.
سلام بر تو که ادبت در مقابل نام زهرا(س)، عاقبت کربلایی ات کرد!


 
 
پرده اول: هجرت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

(1) هر سال آخر ذی حجه که می رسد پشت سرت راه می افتم و تا خودِ عاشورا می دوم. اما هیچ وقت به گرد قدم های کاروانت هم نمی رسم و دوباره سالِ بعد... با من چه باید بکنی که هر سال دستم خالی تر است و پایِ رفتنم ناتوان تر. خار و خاشاک های گناه و غفلت، پایم را به زمین بسته اند،  آن قدر که شوق رفتن، شوقِ شدن، در من خشکیده است. پیله های من آن قدر ضخیم شده اند که خاطره پرواز را از یادم برده اند. هجرت تا دیار تو دیگر مرا نمی انگیزاند، وقتی به دیار خودم، به اقلیم عاداتِ سخیف خودم، به مرداب روزمرگی هایم، خو گرفته ام. با این همه- تو می دانی- محرم که می آید، صدای زنگ شترهای کاروانت که در گوشم می زند، کسی انگار در من فریاد می زند، کسی در من می آشوبد، کسی مرا به هجرت می خوانَد، بردارید این خار و خاشاک ها را، شما را به خدا بیایید و من را برهانید از این پیله ها، نشانیِ دیارتان را به من هم بدهید آقا...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثمّ یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله...


(2) همین منزل های آخر به تو پیوست، زهیر را می گویم؛ زهیر بن قین؛ همین روزهای آخر بهشتی اش کردی. نمی دانم چه داشت که حالا روزهای بهشتی اش را کنار تو می گذراند، فقط می دانم بانویی داشت که همیشه حسرت و تحسین مرا برانگیخته، به گمانم زهیر باید بهشتی شدنش را مدیون و مرهون همین بانو باشد.
به دنبالش که فرستاده بودی و خواسته بودی ببینی اش، دل دل کرده بود...بانو اما بر او نهیب زده بود که: پسرِ دخترِ رسول خدا تو را خوانده و تو تردید می کنی؟ از جا بلند شده بود و وقتی برگشته بود، بانو دید که تارهای وجود همسرش از شوق می لرزند: آقا گفتند سرت در راه ما بریده خواهد شد! ...آه ... با قلب زهیر چه کرده بودید؟ 
سلام بر تو بانوی زهیر!
سلام من، از ایران- جهارده قرن بعد از آن روز تو -  به ایمان و معرفت و شهامتی زنانه که هر سال، محرم، می ستایمش.
دعاکن مرا بانوی زهیر! دعا کن من هم کربلایی شوم آن گونه که تو؛ نسخه قرن بیست و یکمی از یک زنِ عاشورایی.

پ.ن.
کاش تمام بشوم یکی از همین شب ها در مجلس عزایتان...که زنده نمانم که دوباره روز دهم بیاید و مقتلِ مکشوفتان را بشنوم ...تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن.

هیئت وبلاگی سبو 


 
 
آن پنج نفر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

بالای تپه ایستاده بود، آن چه از دور می دید باور نمی کرد. یک پسربچّه توی آغوش محمّد بود و یک پسربچّه دیگر، دستش در دستِ محمّد، کنارش، بانویی که سر تا پایش را با حجاب پوشانده بود و آن طرف تر، مرد جوانی راست قامت...همین؟ همه ابناء و نساء و انفس شان همین پنج نفر است؟
دوباره نگاهشان کرد، این بار ولی دهانش از ترس خشک شد، رفت بالای بلندی، رو کرد به جماعت نجرانیان و گفت: آن پنج نفری که من می بینم اگر دست به دعا و نفرین بردارند، نسلی از ما روی زمین باقی نمی ماند. بروید پیش از آن که دست های کوچک آن دو پسربچّه به دعا بلند شود، پیش از آن که آن بانو روی زمین بنشیند و نگاهش را به آسمان بدوزد، پیش از آن که آن مردِ جوان سرش را بالا بگیرد، پیش از آن که محمّد عمامه اش را بردارد، بروید و بگویید اسقفِ نجران گفته ما تسلیمیم!  

بسم الله الرحمن الرحیم

فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ

پ.ن:
فردا -  بیست و چهارم ذی حجه- سالروز مباهله است. سند حقانیت آن پنج نفر.
آیه مباهله (آل عمران/61) در عقاید کلامی شیعه، سندی برای حقانیت حضرت امیر(ع) نیز هست. علی (ع) طبق این آیه، مصداق نفس پیامبر است.
.
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا... لاجد ریح یوسف لولا ان تفنّدون.


 
 
وقتی دینمان کامل شد...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

فقط این نبود که دستور بدهد همه بایستند، آن هم دقیقاً سرِ چهارراهِ  شام و مدینه و کوفه و مصر، پیک فرستاده بود که همه آنها که رفته اند برگردند و همه آن ها که نرسیده اند زودتر خودشان را برسانند. ده ها هزار نفر را نگه داشته بود زیر آفتاب داغِ آن جا که چند ماهِ بعد، دخترش وقتی درِ خانه مهاجرین و انصار را یکی یکی می زد و آن ها دلیل می خواستند، بگوید: «هَل تَرَکَ اَبی یوم غدیر خم لاحدٍ عذراً؟» : پدرم مگر روز غدیر برای کسی هم عذری باقی گذاشت؟

فقط این نبود که جبرییل گفته باشد؛ بگو برای مردم آن چه را بر تو نازل کرده ایم؛ بلّغ ما انزل الیک. که او برود بالای منبر و مثل همیشه، آن چه جبرییل درِ گوشش نجوا کرده بود، برایِ مردم بخواند. نه، ماجرا خیلی جدی تر از این حرف ها بود. این بار جبرییل، سه بار آمده بود؛ انَّ جبرییل هَبَطَ اِلَیّ مراراً ثلاثاً. این بار پیام را اگر نمی رساند، رسالتش ناتمام می ماند، و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته.

فقط این نبود که جبرییل پیام را آورده باشد و او پذیرفته باشد. ترسیده بود؛ آدم حسابی ها و اهل یقین های این جماعت از تعداد انگشتانِ دست هم کمتر بودند و او از شیطنتِ خیلی ها ترسیده بود. از کم ظرفیتی و کم یقینی و نفاقِ خیلی ها ترسیده بود و از جانِ علی... از خدا خواسته بود معافش بدارد از این مأموریت؛ لِعِلمی بقلّه المتّقین و کثره المنافقین و اِدغال اللّائمین و حیل المستهزئین. امّا این بار خدا حسابِ ترسِ او از شیطنتِ خیلی ها را هم کرده بود، جبرییل برگشته بود و گفته بود:  والله یعصمک من النّاس.

فقط این نبود که بایستد بالا و بپرسد معاشر النّاس! من اَولی بکم من اَنفسکم؟ که جماعت جواب بدهند پیامبر است که اولویت دارد بر مؤمنان. النّبیّ اَولی بِالمؤمنینَ مِن اَنفسِهِم. خواسته بود این آیه را از نبوت به ولایت تسرّی بدهد و راه بر بهانه جویی هایِ خاتمیّت را با ولایت ببندد، این همه ماجرا بود؛ من کنتُ مولاهُ فهذا علیٍّ مولاه.

ولی نه... همه ماجرا این نبود. جبرییل دوباره که آمده بود و خوانده بود: الیوم اکملتُ لکُم دینُکم و اتممتُ علیکُم نعمتی و رَضیت لکم الاسلام دیناً. او رو کرده بود به معاشر النّاس و خودش تفسیر کرده بود آیه را؛ انّما اکمل الله دینکم بامامته فمن لم یأتمّ به و بِمَن یقوم مقامه مِن وَلَدی مِن صلبه اِلی یَوم القیامه وَ العرض علی الله عزّ و جلّ فاولئک الّذین حبطت اعمالهم فی النّار و هم فیها خالدون. اینجا دیگر شاید نفس راحتی کشیده بود که گفته هر آن چه باید می گفته. که تا روز قیامت هیچ مؤمنی بی ولیّ نمانده و هیچ عذری برای کسی باقی نمانده است. که دین کامل شد برای آنها که پذیرفته اند ولایت علی(ع) و فرزندانش را. اسلامِ کامل معنا شده بود و حالا دیگر من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الآخره من الخاسرین.

می دانی رفیق! حالا هم، فقط این نیست که بگویی اشهدُ انّ علیّاً ولیّ الله و خلاص. قواعدِ بازی خیلی سخت می شود همین چند کلمه را که بر زبان می آوری. می گویی نه، برو از صورتِ آفتاب سوخته ابوذر در ربذه بپرس، یا از زبانِ بریده ابن سکیت، یا دست های بریده عمّار، و هزاران هزار پیکرِ بی سرِ علوی که توی کوچه پس کوچه هایِ تاریخ، جرزِ دیوارها شده و اندودِ چاه ها و دخمه ها... اصلاً چرا این قدر دور؟ برو توی همین قرن بیست و یکم، چند کیلومتر آن طرف تر از زن ها وبچّه ها و اهالی یمن بپرس قیمتِ حقیقیِ اشهد انّ علیّاَ ولیّ الله را. یک جایِ کار می لنگد وقتی این دو سه کلمه را راحت می گوییم و شب ها هم راحت می خوابیم و آب خوش هم راحت از گلویمان پایین می رود. این چند کلمه را گذاشتند که ما قرار نگیریم تا تمام بشود این سلسله نور، تا مستقر بشود ولایتِ حقّ آخرینشان روی زمین، تا طاقت نیاوریم ولایتِ استکبار و استعمار را. امامتِ‌ کفر را.
اصلاً می گویی نه؟ برو از اهالیِ همین کاروانی بپرس که چند روز پیش راهشان را از کوفه برگرداندند و عازم کرب و بلا شدند... می دانی رفیق! خون‌های آن هفتاد و دو نفر قیمتِ حقیقیِ اشهد انّ علیّاً ولیّ الله بود.

   
بسم الله الرحمن الرحیم
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ.

الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً...

پ.ن
عید قشنگ همه تان مبارک. فردا صبح بروید زیر آسمان صافِ خدا، یک نفسِ عمیق بکشید و همه وجودتان که از شادی و شکر پُر شد، با همه سلّول ها و رگ ها و شریانهایتان بلند بگویید: الحمدلله الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیرالمؤمنین. چه منّتی گذاشتند بر ما...ساداتِ عزیز، انتسابِ قشنگ شان را رو کنند بی زحمت که ما هم عیدی مان را گرفته باشیم و هم مقادیرِ زیادی حسودی مان بشود؛ و مِن شرِّ حاسدٍ اذا حسد!!!  

شاید وقت بهتری پیش نیاید که درود بفرستیم بر مرد بزرگ معاصرمان که همه عمرش را برای تثبیت حقانیت غدیر گذاشت و برای تدوین بیست جلد الغدیرش، ده هزار کتاب را از باء بسم الله تا تای تمّت خواند و به صد هزار کتاب رجوع کرد و از هند و پاکستان تا مصر و مغرب و عراق را مهاجر شد. رضوان خدا بر روح بلند علامه امینی(ره).   

دلم نجف خواست...همین.
 


 
 
میقات در صحن انقلاب
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

قطار راه می افتد،دلشوره شیرینی به جانم می افتد. اللهمّ الیک صمدت من ارضی. گونه هایم خیس می شوند.ربّ ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق.

صورتم را چسبانده‌ام به شیشه قطار و زیر لب زمزمه‌هایم جان گرفته‌اند: همان شعری که سالها دم دم های اردوهای مشهدِ کانونِ رهپویان، آقا سید توی حسینیه سیّدالشّهداء شیراز می خواند؛ تو دل یه مزرعه /یه کلاغ روسیاه /هوایی شده بره /پابوس امام رضا(ع)...بر می گردم و از بچّه ها می پرسم: بچه ها! کسی جایی خوانده که امام رضا، به جز آهوها،‌ کلاغ ها را هم ضمانت کند؟ از نوع مبعوث شده شان! و بعث الله غراباً.

هردو تا کوپه ها آرام گرفته اند، شیطنت ها و شلوغی‌ها و مباحثه ها، جایشان را به یک سکوت سیال داده‌اند، همین طور که دراز کشیده‌ام، از پشت پنجره قطار، محو تماشای ستاره‌ها و ماه شب هشتم شده‌ام، من از امشب عزم صحن انقلابِ تو را کرده ام؛ کبوترها عزمِ منا... فردا روز هشتم است. یوم التّرویه. سیرابم کن. از شرابا طهورا.

اذان صبح روز هشتم،‌ با اذن دخول اولین زیارتِ این سفر،‌ همراه می شود. یوم الترویه است؛ روز ذخیره آب، روز سیراب کردن، سیراب شدن. همه تشنگی ام را آورده ام، آب نمی خواهم، عطشم را روزافزون کن برای آن سرچشمه زلال. ان اصبح ماءکم غورا فمن یأتیکم بماء معین؟

قرآن را بار می کنم جلویم؛ جزء هشتم؛ و دوباره حلاوت تلاوتِ بین الطلوعین، آن هم مقابل دیدگانِ شما، کامم را شیرین می کند. برای گوش هایی که عادت کرده اند، پنج شنبه ها- بین الطلوعین- توی خیابان ایران-‌ درس تفسیر بشنوند، توی حرم، بین الطلوعینِ پنج شنبه، درس تفسیر نمی گذارید؟ بکم عرفنا الله معالم دیننا.  اجازه هست جسارت کنم و آرزو کنم رزق آن دنیایی ام درسِ تفسیرِ شما باشد؟ و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم.

مسافر را همان ظهر روز اول می بینم. توی صحن انقلاب. آرام و فکور و مهمان نواز. چه شیرین است وقتی مجازمان قرین حقیقت می شود! و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون وجهه.

آخرش آرزو به دل نماندم و عرفه را توی صحن انقلابِ تو، در برابرِ دیدگانِ تو با کبوترهات زمزمه کردم. ته دلم از ذوق خالی می شد وقتی صدای سایش بال کبوترها را هنگامه دعا می شنیدم. آن قدر روضه خواندند و خواندند که آسمان هم بی طاقت شد و بارید. مثل همیشه سر به هوا می شوم، باران که می‌آید، رو می کنم به گنبد: بکم ینزل الغیث... قطره های باران با اشک هایم می آمیزند و روی گونه های سردم می غلتند،‌ صورتم گرم می شود. و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا.

فاطمه را شب عید می بینم، بعد مناجات عرفه، توی صحن انقلاب،  وقتی صدای شادی نقاره ها برای آمدن عید بلند شده بود.‌ همان قدر شاداب و پرانر‍ژی که فکر می کردم. نشستیم و گپ زدیم. روبروی هم، روبروی شما. علی سرر متقابلین! 

حلیمِ دل چسبِ صبحانه عید، خودمان را مهمان یکی از زوج های خوبِ هم سفر می کنیم! برای دومین سالگرد زوجیت شان. فاطمه تعریف می کند که شبِ عروسی شان دعای عرفه را، توی ترافیکِ فاصله آرایشگاه تا تالار خوانده است؛ بلند که آقا میثم (آقای داماد) هم بشنود و بی بهره نمانَد!!!...نماز عید را توی صحن گوهرشاد می خوانیم. اللهمّ اهل الکبریاء و العظمه. این دهه هم تمام شد با زیارتِ شما. و اتممناها بعشر.

دیدن آن یکی فاطمه، دل تنگی زیارت وداع را قدری التیام می دهد. با چشم هایی که معرفت و آرامش ازشان می تراوید. با قرآنی که به رسم هدیه آورده بود برایم. دقایقی مانده به اذان ظهر روز عید. باز هم صحن انقلاب. انّ موعدهم یوم الزّینه و ان یحشر النّاس ضحی.
 
هر ده نفرمان توی یک کوپه جمع شده ایم؛ مباحثه را راه می اندازم، یک دغدغه قدیمی؛ الگوی حضور اجتماعی زن،‌ طوری که نه به بهانه جامعه،‌ خانه فدا شود و نه به بهانه خانه، جامعه. فاطمه و زهره و مهدیس و فاطمه سادات که متأهل‌اند و حالا ان جی ا ی «نعیما» یشان هم پا گرفته، کلی حرف دارند و تجربه...بحث بالا می گیرد،‌ حواسم پرت می شود،‌ دلم اینجا نیست. جا مانده، همان جا، توی صحن انقلاب. بوی عطر حرم مشامم را می نوازد. انّی لاجد ریح یوسف لولا ان تفنّدون.

برای همه بچه ها جدا جدا یک غزل حافظ می خوانم. زهره هم برای من: گر می فروش حاجت رندان روا کند/ ایزد گنه ببخشد و رفع بلا کند. اتقو الله و ابتغوا الیه الوسیله.

- قطار می ایستد. محمّد و مصطفی توی پارکینگ منتظرند. همین طور که سوار ماشین می شوم زیر لب نجوا می کنم: رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.
یا ایها الذین امنوا اتقوالله و ابتغوا الیه الوسیله.

پ.ن

می آید ای دل/منزل به منزل/ از دل صحرا/ کاروانی...


 
 
و فدیناه بذبح عظیم
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

1. ربّ هب لی من الصّالحین. و بشّرناه بغلامٍ حلیم. هاجر، فارغ شده و این صدای نازک و ظریف، که انتظار شکوفایی مهر پدرانه ابراهیم(ع) را پس از سالها به ثمر رسانده، نوای لطیفِ اسماعیل است.
- این آفتاب که آیینه کاریِ چشم های حسین(ع) را به درخششی این چنین میهمان کرده، علی اکبر است؛ یازدهمِ ماه پیامبر است و پیامبرِ کوچکِ حسین(ع) چشم به دنیا گشوده...اشبه النّاس برسول الله.

2. انّی اری فی المنام انّی اذبحک. رویای شب قبل پریشانش کرده است. مگر می شود دریای مهر پدری را نادیده انگاشت و اسماعیل را ...؟! تازه، به هاجر چه بگوید؟
- جدّش را، پیامبر را در خواب دیده بود. انّ الله قد شاء اَن یراکم قتیلا. یعنی علی اکبر را؟! عبّاس هم؟...صدای علیِ کوچک می آمد!

3. یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاءالله من الصّابرین. آرامشِ شگفتِ پسر دستِ دلش را بیشتر لرزانده بود. این نگاه لبریز از تحسین و مباهاتِ ابراهیم(ع) بود که بارانی شده بود.
- سر نهاد بر زین و برداشت. به قدر خوابی کوتاه، شاید هم مکاشفه ای و شهودی. استرجاع گفت و چشم های علی اکبر را نگران کرد. «مگر نه این که ما بر حقیم پدر؟». پاسخ آریِ پدر، دوباره آرامش را میهمانِ دلش کرد. حالا این پاسخ شیرینِ علی بود که گویی همه بهشت را به آن لحظه پر التهابِ پدر بخشید؛ «پس هیچ باک و پروایی برایمان نیست پدر که به حق می میریم و به پای حق جان می دهیم.»

4.  فلمّا اسلما و تلّه للجبین. پدر چاقو را تیز می کند و پسر در پهنه منا با درخشش تیغِ پدر لبخند می زند. وااای، چه می شد اگر این چشم ها در هم گره نمی خوردند و این نگاه ها در هم تلاقی نمی یافتند.
- این نه علی اکبر که همه هستی و دار و ندارش بود که با دستان خودش راهی میدانش کرد. این پاره تن او بود که لحظاتی پیش از او جدا شد. نگاهِ بارانی اش را به آسمان دوخت: شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان فرستادم که شبیه ترینِ خلایق است به رسولِ تو.

5. و نادیناه اَن یا ابراهیم قد صدّقت الرّویا انّا کذلک نجزی المحسنین. انّ هذا لهو البلاء المبین. و فدیناه بذبح عظیم. جبرییل، مثل همیشه پیامش را به موقع آورده بود؛ پدر و پسر در آغوش هم به مصداقِ بلند ذبح عظیم می اندیشیدند.
- صدای علَیَ الدّنیا بعدک العفا یش هلهله دشمن را به آسمان برده است. صورت بر صورتِ علی گذاشته، رمق از پاهایش رفته و زانوانش سست شده اند و هیچ چیز حتّی فریادهای شادمانه دشمن هم نمی تواند از جا بلندش کند.

6.؟؟؟
- در های هایِ ملائک و شور و شین بهشتیان، در گریه های یکسرِ بچّه ها و شیهه های یکریزِ ذوالجناح، در مقابل چشمانِ زینب، بر زمین افتاده است و تجسّمِ پلیدی و شقاوت -شمر- بر سینه اش نشسته است...

7.؟؟؟
- زینب(س) دستانِ لرزانش را به زیر پیکرِ صد پاره او برد، نگاه بارانی اش را به آسمان دوخت و با زمزمه ای که ارکان زمین و زمان را به مباهات و تحسین واداشت، با محبوبش چنین گفت: اللهمّ تقبّل منّا هذا القربان. خدایا! این قربانی را از محمّد و آل محمّد بپذیر!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ربّ هب لی من الصّالحین. و بشّرناه بغلامِ حلیم. فلمّا بلغ معه السّعی قال یا بنیّ انّی اری فی المنام انّی اذبحک فانظر ماذا تری، قال یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاءالله من الصّابرین، فلمّا اسلما و تلّه للجبین. و نادیناه ان یا ابراهیم. قد صدّقت الرّؤیا انّا کذلک نجزی المحسنین.انّ هذا لهوا البلاء المبین. و فدیناه بذبحٍ عظیم.

پ.ن
- ببخشید دم عیدی، روضه نوشتم. چاره ای نبود. دلتنگی های عاشورایی من همیشه از ذی حجه شروع شده است. پدر و مادرم به فدای او که ذبح عظیم و کرب و بلایش، منا را تا ابد شرمنده کرد.

 - امشب را تا عرفه و عید، در حسرت کرب و بلا ، آهویِ حضرت ضامنیم و زایر حضرت ثامن(ع). به همین خاطر این پست را که در برنامه هیئت سبو، وعده اش برای روز دهم بود، چند روز زودتر گذاشتم. می خواهم مناجات این عرفه را با کبوترهای صحن انقلاب زمزمه کنم؛ اما هی فکر می کنه/ اونجا جای کفتراست/ آخه من کجا برم؟/ یه کلاغ که روسیاست...

- یادم نمی رود هنوز از فرودگاه شیراز بیرون نیامده  بودیم، حال و احوالِ سفرش را دقیق تر که جویا شدم، سرش را تکان داد، چشم هایش برقی زد و انگار بخواهد از یک رازِ مگو پرده بردارد گفت: «عرفات! مریم! عرفه!..» پدرم را می گویم، چند سال پیش، وقتی تازه از حج برگشته بود... پیشوای چهارمِ من و شما جایی فرموده اند که در این روز حتّی بچه هایی که هنوز در رحم مادرند، مشمولِ مهربانیِ خاصِ خدا می شوند؛ روزِ نهم را فرموده اند؛ عرفه را. محدّث قمی می گوید در این روز اگر دو رکعت نماز بخوانی و زیر آسمانِ خدا به گناه هایت اقرار کنی، خدا همه شان را ندید می گیرد، روز نهم را گفته؛ روز عرفه را.... دریابیم ش. همین.

- این چندماه اخیر که با دو تا داداش هام هم خانه شده ام، یک حس جدید و دوست داشتنی در من شکفته است. حالی که بین احساس مادری و خواهری در گردش است. یک رنگی وسطِ این طیف هست که اسم ندارد ولی خیلی رنگ قشنگی ست. بی ربط بود. اما دوست داشتم ثبت بماند، همین جا.