برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

زندگی با شما, مرگ هم باشما!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

آمده بودند پیش پیامبر، همین پول‌دارهای مدینه؛ طبقه مرفّه؛ همین‌هایی که دستشان به دهنشان می‌رسید، همین‌هایی که لباس فاخر می پوشیدند و مرکب چابک سوار می شدند و بهره شان از مال و مرکب و مسکن فراوان بود، آمده بودند و گفته بودند: یا رسول‌الله! شأن ما را هم در نظر بگیر! قدری هم رعایت آبروی ما را بکن! این قدر با این ندارها و پاپرهنه‌ها نچرخ! این‌ها که دوره‌ات می‌کنند ما در شأن خودمان نمی‌دانیم به شما نزدیک بشویم!
خبر خیلی زود رسید به همان جماعت پابرهنه؛ به اصحاب صفه و مستضعفین مهاجر و انصار، به صهیب و ابوذر و خباب؛ دلشان شکست لابد، غصه‌دار شدند، آن روز دیگر رفتند و گوشه‌ مسجد مشغول عبادت شدند و قدری از پیامبر فاصله گرفتند تا مزاحم مایه‌دارها و متشخصین مدینه نباشند. آیه نازل شد؛ و اصبر نفسک... پیامبر را دیدند که شتابان به سمت‌شان می‌آید، از چشم‌های مبارکش اشک جاری بود، وسط‌شان نشست، در آغوششان گرفت و فرمود: معکم المحیا و معکم الممات؛ زندگی با شما! مرگ هم با شما!

همواره با کسانی باش که پروردگارشان را صبح و شام می‌خوانند و در پی رضایت اویند و چشمت را از آن‌ها برمگیر به خاطر زرق و برق زندگی دنیا...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا


 
 
من المؤمنین رجالٌ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

پیش نوشت: این‌روزها که به بیستم فروردین می‌رسد، همه جا معطر از یاد آقا سید مرتضی آوینی است. این وسط‌ها یاد هم‌سفرش مغفول می‌ماند. او که به تعبیر ناقص من انگار همیشه پشت اقا سید مرتضی قایم شده است! این متن را دی ماه 1387 نوشته‌ بودم برای شهید محمّد سعید یزدان‌پرست؛‌ روایت ناقصی بعد از دیدارمان با خانواده‌اش. گفتم شاید آوردنش این‌جا، این روزها خالی از لطف نباشد. بی سر و ته بودنش را ببخشید. مال پریشانی آن شب است.

از میان مؤمنان مردانی هستند که به آن‌چه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند، بعضی‌هایشان پیمان‌شان را به اتمام رساندند و بعضی دیگر در همین انتظارند و هرگز عهدشان را تبدیل نکردند.

قدم‌هام تند و تندتر می شد،‌ قلبم هم کم نمی‌گذاشت و ضربانش را هماهنگ می‌کرد، مقابل درِ دانشکده که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و پله ها را یکی یکی آمدم بالا؛ با احتیاط. دیگر عجله نداشتم. توی این دو سه سال چند بار این پله ها را بالا آمد‌ه‌ام تا عکست را ببینم؟ یادت هست؟ نخند. ما‌ها بعد شما همه‌اش دنبال بهانه‌ایم. دنبال همین اسم‌ها و نشانه‌ها و عکس‌ها. خیلی وقت‌ها همین‌ها دستمان را گرفته‌اند و راه‌تان را نشانمان داده‌اند. مقابل عکس‌ت که رسیدم زل زدم توی قاب، بغض کرده بودم و برای من خیلی زیاد است که از در مسجدِ دانشگاه تا اینجا بغضم را نگه داشته باشم، لب هایم را فشردم که اشکم نیاید، نفس ِ عمیقی کشیدم:
- «جناب سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی! دیدی بالاخره آدرس ِخونه تون و پیدا کردم؟ فکر کرده بودی می تونی همیشه پشتِ آقا سید مرتضی قایم بشی؟»
همین جمله را گفتم مگر نه؟ بعد هم زیر چشمی عکسِ شهید آوینی را پاییدم و از حرف خودم خنده‌ام گرفت. چقدر آن عکس را دوست دارم، همان آخرین عکسش؛ همان که دست ها را گره کرده جلوی سینه و اورکت خاکی‌اش را روی دوشش انداخته و کم‌رنگ می خندد. الان ولی حتماً داشت به من می خندید. گفتم:
- «اگه اجازه بدید داریم می‌ریم خونه رفیق همسفرتون!» 
بچه هایی که توی آتلیه نشسته اند برّ و بر دارند نگاهم می کنند، حتماً با خودشان فکر می‌کنند دختره خٌل شده! مهم نیست، مهم آن است که از روز اولی که آمدم علم و صنعت و این دو تا آتلیه را دیدم که به اسم تو و آقا سید مرتضی بود و عکس‌هایتان بالایشان، مأنوس شدم با اینجا. برای من هنوز هم مجهول بودی و پر از علامت سؤال. اما این‌جا فرق می‌کرد. همه جا پر از عکس تو بود و یاد تو؛ دانشکده، کلاس‌ها، کتابخانه، مسجد... غریبه نبودی. چقدر روبروی عکست نشسته‌ام و حرف زده‌ام! چقدر تصور کرده‌ام توی فضای همین دانشکده، توی همین آتلیه‌ها، تو درس خوانده‌ای، کار کرده‌ای،‌ طراحی کرده‌ای، نقشه کشیده‌ای، اسکیس زده‌ای، با خیلی از همین اساتیدی که من می شناسم درس داشته ای، عاشق شده‌ای! همه این استادها و کارمندهای دانشکده پر از خاطره‌های تواند. از هر کدامشان که سراغ تو را گرفته‌ام، چشم‌هاش برق زده یا گونه‌هاش خیس شده‌. آی سعید یزدان پرست! آن شب‌های قشنگِ جمعه یادت هست که می‌نشستم و کتاب‌ها و نوشته‌های آقا سید مرتضایِ شما را می خواندم و آن صبح هایِ جمعه که لبریز از «گنجینه‌های آسمانی» و «فتح خون» و «نسیم حیات» از سرِ ذوق می رفتم بهشت زهرا مستقیم پیش آقا سید مرتضای شما و برایش شب‌بوی سفید می بردم که اینقدر وسط جمله‌های ساده‌اش به من عرفان و حکمت یاد داده؟ یادت هست بهشت زهرا که می‌آمدم زیر چشمی عکست را نگاه می کردم و شاکی از آقا سید مرتضی می‌پرسیدم که: این سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی از کجا توی قصه شما سر و کله‌اش پیدا شد که یک شبه رهِ صدساله را رفت و یک روزه همسفرِ ابدی تان شد؟ آن هم بینِ آن همه بچه‌های روایت فتح که سال‌ها پا به پای ِ شما راه رفته بودند؟ حرص می خوردم! انگار حق بقیه را خورده باشی! بقیه بچه های روایتِ فتح را، همین سعیدِ قاسمی که مثلاً سال بالایی ماست. که هنوز جرأت نکرده‌ام راجع به تو ازش بپرسم،‌ که خانم اسکندری می‌گفت بعد شهادت تو توی دانشکده خودش را می‌زد که من باید جای او می رفتم. 
تا همین امشب که شبِ اول محرم بود؛‌ یکشنبه شب. و من نمی دانستم قرار است اولین اشک‌های ِحسینیِ ‌محرمِ امسالم روی فرش خانه شما ریخته شود. زنگ زدم به دکتر جهانبخش که بیاید، هم‌کلاسی و رفیقِ پا به پایِ سال‌هایِ دانشجویی‌ات. گفتم: با جمعی از دوستان داریم می رویم دیدار خانواده شهید یزدان پرست، اگر شما هم بیایید خوشحال می شویم. باورش نمی‌شد!
دکتر آن شب ناگفته‌هایی از تو داشت که شاید برادرهات هم تا حالا نشنیده بودند. به من گفته بود که همیشه از بیانِ خیلی چیزها راجع به تو واهمه داشته، گقت که هنوز هم خیلی ناگفته دارد و من چقدر بی تابِ شنیدنم هنوز. از سال‌های جنگ. از هزار و چند صد روزی که تو در غرب گذراندی، از سال‌های دانشجویی‌تان،‌ از کار با مهندس نقره کار و دکتر خان محمدی خودمان، از درس‌خواندنت، از همه ظرافت‌های اخلاقی‌ات...از ...از... از سفر سوریه و لبنانتان...از همه شیطنت‌هات... آن‌قدر گفت و گفت که عاقبت گونه‌هاش خیس شد. رسید به آن صبحِ فروردینی که خبرش داده بودند رفیقش پرستو شده، رسید به آن همه حسرت که هنوز هم توی دلش سنگینی می کند. آن شب که رفته بود محل دفنِ شما را مشخص کند، قبل از آنکه حضرتِ آقا بیایند و نماز ِ تو و آقا مرتضی را بخوانند. آن پیرمرد که گودی ِ مدفنِ شما را کنده بود و خاکِ مدفنتان را ...آن جمله...آه ...حیف که دکتر راضی نیست! تا همین جاش هم نمی دانم چرا نوشتم. سنگین بودم. چه شبی بود. بچه ها می‌گویند توی این همه دیدار با خانواده‌‌های شهدای دانشگاه، دیدارِ امشب یک بوی دیگری داشته. لابد برای اینکه تو آمده بودی. تو هم امشب با ما به ابی عبدالله سلام دادی. این را دیگر نمی توانی حاشا کنی. عکسِ دکتر را کنارِ علی و حمیدآقا (برادرهات) برایش ایمیل کردم و زیرش نوشتم: نفرِچهارمِ این عکس کیست؟ دکتر جواب داده: «دنبالِ نفر‌‌ِ چهارم نباشی، خودش می‌آید.» راست می‌گفت.
شما دو تا از آن من ینتظر ‌های مثال زدنی هستید برای من همیشه. آن قدر حسرت قضی نحبه ها را خوردید که انتظارتان سرآمد. آی سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی! آی سید مرتضای آوینی! حکایتِ من و شما، حکایتِ همان وصله ناجوری ست که به زحمتِ چند گیره خودش را به یک لباسِ فاخر می چسباند! من همان وصله‌ام. من را ولی به واسطه همین چند گیره هم شده، تویِ این دنیایِ پر آشوب، با خودتان نگه دارید، نگه دارید، نگه دارید.

 بسم الله الرّحمن الرّحیم

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً  

پی نوشت:
از آن شب قصد داشتم یک زندگی‌نامه مینی‌مال از شهید یزدان‌پرست بنویسم. بس که منش و زندگی‌شان جای تأمل دارد. هنوز که نشده. دعا کنید بخواهند و بشود. کاش ببخشند بی‌لیاقتی مرا که هر وقت خواستم ازشان بنویسم نوشته‌هام ابتر ماند. مثل همین پست.


 
 
اتفاق مهم ما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

 (1) سال مسیحی‌ها که نو می‌شود یعنی یک سال دیگر هم گذشت از اتفاق مهم‌شان؛ عیسی مسیح (ع)، بعد از سال‌ها انتظار بنی‌اسرائیل برای تولد منجی به دنیا آمد؛ رحمتِ وعده داده شده خداوند. سالِ ما که نو می‌شود، یعنی یک‌سال دیگر هم گذشت از یک اتفاق مهم؛ اتفاق مهم ما نه تولد پیام‌برمان، نه حتی مبعوث شدنش به رسالت و آغاز نزول وحی بعد از ششصد سالِ تاریک، نه آغاز دعوت علنی‌اش، فکرش را بکن، اتفاق مهم ما که حالا هزار و سیصد و هشتاد و نهمین سالگرد خورشیدی اش را جشن می‌گیریم، هجرت پیام‌برمان باشد از شهری به شهری نه فقط برای تبلیغ و موعظه و گسترش دین، برای تشکیل یک حکومت؛ تحقق خلافت وعده داده شده صالحان بر زمین؛ لیستخلفنّهم فی الارض. یعنی امسال هزار و سیصد و هشتاد و نه سال از تشکیل حکومت اسلامی مدینه گذشت. از سالی که آرزوی دیرین همه انبیاء و اولیاء برای برقراری حاکمیت و تشریع خدا بر امور بشر – اگرچه ناقص و موقت- محقق شد. 

(2) حالا حق داریم سال‌مان که نو می‌شود دلمان تنگِ شما بشود؟ یعنی هی یادمان بیاید هزار و سیصد و هشتاد و نه سال گذشت از نسخه‌ای که کامل و جامعش را قرار است شما برای بشریت بپیچید. که ما هم توی این سی سال، توی همه این فرازها و نشیب‌ها هی خودمان را به این در و آن در زده‌ایم و دلمان به این خوش بوده و هست که داریم مقدماتش را فراهم می‌کنیم. نسخه آزمایشی‌اش را اجرا می‌کنیم. برای روزی که نو بشود، که شما بیایید. که خلافت صالحان محقق بشود، که خوف مان به امن بدل بشود، که اتفاق مهم‌مان بیفتد و مبدأ تاریخ مان بشود آغاز حکومت جهانی شما. شاید همین امسال...شاید...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
َعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً.