برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و امّا بعد... 7: روز جدایی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
 

‌همه این باطل‌هایی که گاه در لباس حق نمایانده‌ایم، همه این نفاق‌های نهان‌شده، این لباس‌های اخلاصِ بر تنِ ریا پوشانیده شده، این هزاررنگ‌های در پسِ یک‌رنگی پنهان‌شده، این مسلمانی‌های آمیخته با شرک و کفر و نفاق، این نفاق‌های آمیخته با ایمان و شرک، این اختلاط‌ها، همه این صفوف در هم آمیخته حق و باطل، راست و ناراست، پاک و ناپاک، یک روز از هم جدا خواهد شد. غربال آن روز آن‌قدر هست که ذره‌ای حق و ناحقی، پاکی و ناپاکی، خالصی و ناخالصی را به‌هم‌آمیخته برنتابد. آن روز، روز جدایی‌ست. روز فاصله، روزِ فصل.

 

لِأَیِّ یَوْمٍ أُجِّلَتْ لِیَوْمِ الْفَصْلِ وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْل
 مرسلات/12-14

‏ إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ
دخان/ 40

إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کَانَ مِیقَاتاً
نبأ- 17

پ.ن:
و امّا بعد...1(+)

و امّا بعد...2(+)

و امّا بعد...3(+)

و امّا بعد...4(+)

و امّا بعد...5(+)

و امّا بعد...6(+)
 


 
 
... و به یاد بیاور مریم را
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
 

پیش نوشت: با ده روز تأخیر! تقدیم می‌شود به پیش‌گاهِ بلندِ بانویِ طهارت؛ حضرت مریم (سلام‌الله علیها) برای زادروزِ مسیحش (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)

یا لیتنی متُّ قبلَ هذا و کنتُ نسیاً منسیاً؛ این جمله‌ شماست که هر بار وسط آیه‌ها زمزمه‌اش می‌کنم، اوج استیصال آن لحظه‌هایتان اشک‌هام را جاری می‌کند. وسطِ آن‌همه درد و رنج گفته بودید؛ «کاش اصلاً متولّد نشده بودم، کاش از یادها فراموش می‌شدم.» درد زایمان و تنهایی نبود که این‌همه شما را به اضطرار کشانیده بود، غصه‌تان از اتفاقی قریب‌الوقوع بود که انگشت‌های جهالت را، علامتِ سؤال‌های ابهام را به سوی شما - عابده بیت المقدس، دخترِ پاک‌دامانِ اورشلیم- نشانه می‌گرفت، ترس‌تان از خدعه جماعتی بود که از اول هم دامان طهارت‌تان را خدشه‌دار می‌خواستند... خدا امّا پیش از این‌ها گفته بود که شما را پاک کرده و برگزیده و این اصطفایِ الهی، بی ‌ابتلایی سخت، مقرر نمی‌شد.
 همین‌که تنه خشکیده نخل خرمای تازه داد، همین‌که چشمه‌ای پایین‌پایتان جوشید، انگار دستِ نوازشِ الهی بر آن همه استیصال و اضطرار آرام‌تان کرد. چند دقیقه بعد، آن دو تا چشمِ کوچک که رو در رویِ چشم‌های شما گشوده شد، دیگر همه دردها فراموش‌تان ‌شده بود. باورتان می‌شد آن نوزادی که توی آغوش شما آرام گرفته بود و داشت شیره جان‌تان را می‌نوشید، چهارمین نبیّ اولوالعزمِ الهی باشد؟! همان منجیِ موعود بنی‌اسرائیل؟! همان رسولی که مظهر اسمِ «حیّ» شده بود، که نفسش مرده‌ها را زنده می‌کرد، کورها را بینایی می‌داد و اکمه و ابرص را شفا می‌بخشید؟... باورتان می‌شد دو هزار و یازده سال از آن روز بگذرد و جماعتی منتظر باشند عیسایِ شما دوباره با مهدیِ فاطمه(س) بیاید؟!

بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَاناً شَرْقِیّاً (16) فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (17) قَالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَن مِنکَ إِن کُنتَ تَقِیّاً (18) قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلَاماً زَکِیّاً (19) قَالَتْ أَنَّى یَکُونُ لِی غُلَامٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً (20) قَالَ کَذَلِکِ قَالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَکَانَ أَمْراً مَّقْضِیّاً (21) فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَتْ بِهِ مَکَاناً قَصِیّاً (22) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (23) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (24) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً...


 
 
مرغ، تسبیح‌گوی و ما خاموش
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

تصور این‌که داریم توی جهانی زندگی می‌کنیم که همه موجودات می‌فهمند، شعور دارند، قدری معادله زندگی من و تو را به هم نمی‌زند؟! تصور این‌که مورچه‌ها حرف می‌زنند، پرنده‌ها مأموریت انجام می‌دهند چطور؟! این‌که بعضی سنگ‌ها و صخره‌ها از ترس خداست که می‌افتند را چه می‌گویید؟ این‌که پرنده‌ها همان موقع که ما مبهوتِ بال‌های گسترده‌شان توی آسمانیم، دارند خدا را تسبیح و تحمید می‌کنند، چه؟!
     
• سلیمان(ع) زبان‌شان را می‌دانست. لبخند می‌زد از فریاد مورچه‌ای که رفقایش را بر حذر می‌داشت از رسیدن لشکر و سربازان سلیمان... فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِّن قَوْلِهَا. حال پرنده‌ها را جویا می‌شد؛ وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ. به پرنده‌ها مأموریت می‌داد. هدهد را مؤاخذه می‌کرد اگر کارش را درست انجام نمی‌داد؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ 

• مبهوت تماشای پرنده‌ها شده‌اید وقتی بال‌هایشان را صاف و پرقدرت گرفته‌اند و وسط صحنه آسمان هنرنمایی می‌کنند؟! وقتی اوج گرفته‌اند؟! آیه‌ها می‌گویند همان‌جا، همان‌موقع، پرنده‌ها دارند خدا را تسبیح می‌کنند. بالاتر، حتی خودشان هم به این تسبیح و ستایش واقف‌اند؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ

• سنگ‌ها چطور می‌افتند؟! طبق فرمول جاذبه نیوتن. قبول. چگونگی‌اش را فیزیک شرح می‌دهد؛ اما چرا می‌افتند؟! علت اصلی و غایی را دیگر فیزیک نمی‌تواند بگوید، وقتی آیه‌ها بگویند: بعضی از پاره‌سنگ‌ها و صخره‌ها از خشیت خداست که می‌افتند، از درک عظمت خداست که خاضعانه فرومی‌افتند! وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ.

تصور این‌که در و دیوار و میز و صندلی، مرغ و گاو و گوسفند و پرنده و چرنده، کوه و دشت و دریا و آسمان همه دارند برای خدا کرنش می‌کنند، همه دارند خدا را تسبیح و تنزیه می‌کنند، چقدر معادله زندگی من را که بنا بوده اشرف مخلوقات باشم، عوض می‌کند؟! تصور این‌که سنگ‌ها هم گاهی از درک عظمت خدا، فرومی‌افتند و متلاشی می‌شوند چقدر دل من را – اگر از سنگ، سخت‌تر نشده باشد- لبریز خشیت می‌کند؟! تصور این‌که حتّی پرنده‌ها هم توی اوج و اقتدارشان، تسبیح از یادشان نمی‌رود چه؟!   

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً