برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

ان الانسان لفی خسر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

و سوگند به روزگار/ که انسان، مدام در حال زیان‌کردن است...

(1) مردیخ‌فروش-که یخ‌هاش کم‌کم داشتند آب می‌شدند- را دیده بود که عاجزانه فریاد می‌زد: اِرحموا من یذوب رأس ماله،‌ أِرحموا من یذوب رأس ماله؛ رحم کنید به کسی که سرمایه‌اش دارد آب می‌شود... منقلب شد. انگار کسی نشانش داده بود معنی واقعیِ‌ انّ ‌الانسان لفی خُسر را.

(2) حالِ لحظه لحظه من حال آن مرد یخ‌فروش است. سرمایه‌ام،‌ عمرم، ‌جوانی‌م،‌ ذره ذره مقابل چشم‌هام دارد آب می‌شود و نمی فهمم. همه اش ضرر. همه‌اش باخت. سرمایه‌ام را به چیزهایی می‌دهم که نمی‌ارزند؛ به مدرک، به علم‌های همین دنیایی، به دانسته‌هایی که مرا راه نمی‌برند، به مقام، به پول، به خانه، به ماشین، به عزّت‌های همین دنیایی، به عزیز شدن‌های گذرا،... آآآه، بهای جان من فقط بهشت بود. امیرم حجّت را بر من تمام کرده بود؛‌ فلا تبیعوها الّا بها.

(3) رهایی از این ضرر کردن‌های مدام، رهایی از این باختن‌های بی‌وقفه، فقط، عمل به یک تبصره چهار ماده‌ای‌ست؛ ایمان، عمل شایسته، سفارش به حق، سفارش به صبر. اللهمّ‌ وفّقنا. 

(4) به هم که می رسیدند، بعدِ‌ سلام و مصافحه، پیش از خداحافظی، همین سه آیه را برای هم می‌خواندند؛ مسلمانان صدر اسلام.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
والعصر.
انّ الِانسان لَفی خُسر.
الّا الّذین آمنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ وَ تَواصوا بِالحقِّ‌ وَ تَواصَوا بِالصَّبرِ

پ.ن: من همان مردِ‌ یخ‌فروشم؛ اِرحم من رأس ماله الرّجاء.


 
 
و سوگند به این شهر...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سوگند به این شهر که تو در آن ساکنی.

(1) دفترچه‌اش را باز کرده بود و بالای صفحه نوشته بود: اللهمّ‌ الیک صمدتُ من ارضی. از اقلیم عادت‌های سخیفش، از دیار روزمرگی‌هاش پناه برده بود به این سفر. به این هجرت. الیک الیک الیک...اتوبوس راه افتاد. قطعت البلاد رجاء رحمتک. قلم دوباره جان گرفت: ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق.

(2) شب اولِ نجف. غبار گرفته بود شهر را. غبار حضور پر حجاب او بود حکماً. دلش گرفت.

(3) صبح اولِ نجف. بین الطلوعین. باران باران باران. از آن باران‌های بی‌هوای بهاری. باورش نمی شد. رو کرد به گنبد. بکم ینزّل الغیث. اشک‌هاش آمدند. گونه‌هاش گرم شد. و هو الّذی ینزّل الغیث من بعد ما قنطوا. غبار شهر خوابید.

(4) امین‌الله را که توی حرم خوانده بود، جوانه‌ای از اعماق دلش سربر‌آورده بود و ‌بالیده بود و با اشک‌هاش جان گرفته بود، کسی در درونش انگار پیله‌ها را می‌شکافت و خاطره پرواز را یادش می‌آورد: اللهمّ انّ قلوب المخبتین الیک والهه...

(5) بین الطلوعین. توی صحن. نسیم روضه علوی وزیدن گرفته بود. قرآن جلویش باز بود. آیات هل اتی را برای آقایش، برای قرآن ناطق، ‌برای باب مدینه علم نبوی ‌می‌خواند. از دنیا چه می‌خواست مگر؟ 

(6) مزار مسلم، مزار هانی، مزار میثم، مزار مختار... آه یالیتنا کنّا معکم. به مختار گفته بود که لثارات الحسینِ ما مانده هنوز تا بیاید.

(7) بعد عشاء، مسجد کوفه، کنار حوض، صدایی به مناجات بلند و صداهایی به گریه، گونه‌های بر زمین و شانه‌هایی به لرزش، اللهمّ انّی اسئلک الامان...

(8)  مادرش گفته بود: چقدر این حرم، بوی مشهد می‌دهد. بوی حرم رضوی. راست گفته بود. هم پدر آقا این‌جا بود و هم پسرش. کاظمین بود.

(9) آخر زیارتِ کاظمین حرف دلش را خودشان زده بودند. صورت گذاشته بود روی زمین. رو به قبله. نزدیک ضریح. خودشان گفته بودند،‌بگوید؛ ارحم من اساء و اقترف و استکان و اعترف. 

(10)  چشم‌هاش با زمزمه صلوات هم‌سفرها باز شده بود. زمزمه‌های همه جان گرفته بود. لاجد ریح یوسف. بوی سیب می آمد.

(11)  حسین، حسین، حسین، ح س ی ن، فما احلی اسماءکم...

(12)  بار بگشایید این‌جا کربلاست...

(13) کفش‌هاش را که در می‌آورد، دلش می‌خواست به گردن بیاویزدشان، برود سمت ضریح، اشک‌هاش همه صورتش را که گرفت، گردنش را کج کند و بپرسد: هل لی من توبه؟ دلش می‌خواست آقا بگویند: نعم یتوب الله علیک. ‌دلش چه‌ها که نمی‌خواست... کجایی حر بن یزید؟

(14) بالای در ورودی نوشته بودند: السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا. هر بار که اذن دخول حرمش را می خواند، آخرش بی‌هوا می‌گفت: الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها... همه تشنگی‌اش را برای سقا آورده بود. آب می‌خواست. ماءِ ‌معین.

(15)  بین الحرمین. سرگردانی براده‌های دلش میان دو قطب... 

(16) و چه خوب که قتلگاه را بسته بودند.

(17)  جرأت کرده بود و پله‌ها را یکی یکی رفته بود بالا. ایستاده بود بالای تل. همه بغض‌های عالم آوار شده بود توی گلوش. چادرش را کشیده بود روی صورتش؛ از آن گریه‌های طوفانی...

(18) این پرچم قرمز را بالای گنبد هی می‌دید و هی آه می کشید و هی زمزمه می کرد: اللهمّ ارزقنی طلب ثاره مع امامٍ منصور.

(19) شب جمعه. قبل غروب. جمعیت انبوه توی حرم. دست‌ها به آسمان. ناله‌ها و استغاثه‌ها یک‌صدا، همین چند جمله بودند: یا ربّ‌الحسین. بحقّ‌الحسین. اشف صدر الحسین بظهور الحجّه. اشف صدر المؤمنین بظهور الحجّه. اشف صدر الحجّه بظهور الحجّه...آآآه ای خدای شبِ‌جمعه کربلا...

(20)  شب جمعه؛ بعد غروب، شب جمعه؛ بعد عشاء، شب جمعه؛ وقت کمیل، شب جمعه، بین الحرمین، شب جمعه، تحت قبه، شب جمعه؛ نیمه شب، توی صحن، سحر جمعه... آآآه دلش چرا قرار نمی‌گرفت؟ شنیده بود مادری می‌آید شب‌های جمعه این‌جا. بی‌قراری‌هاش مال آمدن او بود لابد.

(21)  صبح جمعه، بعد نماز... از سنگ ناله خیزد روز وداع...

(22)  دفترچه اش را باز کرده بود و پایین صفحه نوشته بود: به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
لا اقسم بهذا البلد/ وانت حلٌّ بهذا البلد
 
پ.ن: نمی‌شود این‌جا تشکر نکرد از آقای مهندس جوشقان‌نژاد (+) برای همه پیگیری‌هاشان تا تحقق کاروان کربلاییِ بوی سیب (+). از حاج‌آقای طالبیِ‌نیا(+) برای حضور پرسکوتشان! و البته برای کربلایی‌های کوچک‌ و دوست داشتنی‌شان: زینب و حسین. از زهرا (+) و یاسمن (+) عزیز برای هم‌سفری و همراهیِ مهربانانه و زلال‌شان، از آقای عباسی برای همه دلسوزی‌ها و تعهدهایشان به گروه، از آقای عکاس‌باشی؛ امیدگرشاسبی و از همه اعضای خانواده بوی سیب و... بیش از همه و پیش از همه از مادرم که هم‌راه و هم‌نفس و هم‌قدمم بود توی این سفر. 


 
 
اختیار ما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

و برای هیچ زن و مرد مؤمنی شایسته نیست که وقتی خدا و رسول، فرمانی می‌دهند، برای خودشان اختیاری قایل بشوند.  

رسم ایمان همین است. بازی، قاعده‌مند می‌شود، مؤمن که می شوی. مؤمن که می‌شوی، ایمان که می‌آوری به کسی که خیر مطلق است، فرمانش را، خواسته‌اش را،  بالاتر از فرمان خودت می‌دانی. دل می‌سپری به هر چه او برایت خواسته است. و این نه فقط در دایره تکوینِ من و توست، ‌نه فقط در دایره‌ای که ما قضا و قدرش می‌نامیم، که در دایره تشریع هم رخ می‌نمایاند. تصمیم خدا و رسول بر تصمیم خودت ترجیح دارد. النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم. و این یکی از معانی بلندِ ولایت‌ ا‌ست.
گفتنش راحت است. اما توی میدان عمل خیلی‌هامان می‌بازیم. ولایت‌پذیر و ولایت‌مدار نیستیم. لنگ می‌زنیم. توی دایره‌مان حد تعیین می‌کنیم در مقابل فرمان خدا و رسول. تا یک جاهایی هستیم. از یک جایی به بعد بستگی دارد. باید بپرورانیم این را که وقتی مؤمن شدیم،‌ نه فقط در دایره تکوین، بلکه در عرصه تشریع هم، رسم دل‌داری،‌ دل سپردن تام است. بی اما و اگر. بی‌چون و چرا. بی شرط و شروط.  

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ

پ.ن
شأن نزول این آیه را مفسرین، ماجرای خواستگاری پیامبر از زینب بنت جحش برای زید- فرزند خوانده‌شان- گفته اند. همان زید معروف که اسمش توی آیات احزاب آمده. حالا ببینید دایره اختیار خدا و رسول تا کجا می‌کشد آدم را. تا خصوصی ترین محدوده زندگی افراد. و ما چه غافلیم.  

کربلای بوی سیب رسید.(+). نایب‌الزیاره ام. حلال بفرمایید.


 
 
مومنی میان خانواده کفر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پیام‌بر نبود، نبی نبود، از اوصیاء و اولیاء هم نبود. اما به جز انبیاء الهی ردپای کسی به قدر او روی آیه‌ها نمانده است. آن‌قدر که سوره‌ای را به افتخارش نام‌گذاری کنند.

پیام‌بر نبود، نبی هم نبود، از اوصیاء و اولیاء ‌هم نبود. اما مظهر استجابت دعای رسول خدا بود، آن‌جا که به فرعون گفته بود: ‌انّی عذتُ‌ بربّی و ربّکم. آن‌جا که به خدا پناه برده بود از شرّ فرعون. خدا، استعاذه موسی را با او مستجاب کرده بود؛ و قال رجلٌ مؤمنٌ‌ من آل فرعونَ یَکتُم ایمانَه...

پیام‌بر و نبی که نبود هیچ، از اولیاء و اوصیاء هم که نبود هیچ، وسطِ خانواده کفر و انحراف بزرگ شده بود و نفس می‌کشید. توی همان خانواده‌ای که فرعون بزرگ شده بود؛ رجلٌ‌ مؤمن من آل فرعون. آن‌قدر که توی آن شرایط خفقان خانواده‌اش، ایمانش را مخفی کرده بود؛ یکتم ایمانه. تا راه را برای بهانه ما ببندد؛ جامعه و خانواده و محیط و ... نمی دانم همین بهانه‌ها که ردیف می‌کنیم برای شانه خالی کردن‌هایمان.

پیام‌بر نبود، اما سپر جان پیام‌برش شده بود. آن‌ هم با قدرت منطق و استدلال. با خوب حرف زدن. اتقتلون رجلا ان یقول ربّی الله و قد جاءکم بالبیّنات من ربّکم؟ پیام‌بر نبود. اما وجدان های خوابیده قوم‌ش را با سؤال بیدار کرده بود. با خوب تبیین کردن؛ فمن ینصرنا من بأس الله ان جاءنا....انّی اخافُ‌ علیکم...ما لکم من الله من عاصم... انّما هذه الحیوه الدّنیا متاع...من عمِل سیّئه فلا یُجزی الّا مثلها... یا قوم اتّبعون اهدکم سبیل الرّشاد...

پیام‌بر نبود، اما حجت خدا بود برای قوم‌ش. آن‌قدر که وقتی نشنیدند حرف‌هاش را، عذاب خدا نازل شد برای آل فرعون. فوقیه الله سیّئات ما مَکِروا و حاق بآلِ فرعونَ سوء العذاب.

سلسله پیام‌بری و نبوّت ختم شده. هزار و چهارصد و چند سالی می‌شود. اما کاش سلسله حبیب‌ها و آسیه‌ها و مؤمن‌های آل‌فرعون‌ تمام‌ نشود. سلسله کسانی که تمام قد مقابل مظاهر انحراف و کفر و شرک و جهل و نفاق جامعه شان، قد عَلَم کنند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءکُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَّبِّکُمْ وَإِن یَکُ کَاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَإِن یَکُ صَادِقاً یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ... 

پ.ن
تیپ شخصیت مبارزاتی مؤمن آل فرعون به نظرم خیلی شبیه است به حبیب نجّار. قبلاً این‌جا از حبیب گفته بودیم:‌ از دیار حبیب.

شنیده باشید شاید. توی روایات هم هست. که شباهت می دهند حضرت ابوطالب(ع) را به مؤمن آل فرعون. به جهت مبارزه توآم با تقیه و  کتمان ایمان علیرغم اعتقاد قوی.

یک‌سال گذشت.(+) دعا کنید خدا به نویسنده این‌جا توی این نوشته‌ها، اخلاص بدهد.  دعا کنید این نوشته‌ها برای خودش حجاب نشوند. دعا کنید این نوشته‌ها فقط برای خاطر آیه‌ها باشند.دعا کنید قدری از نورانیت این آیه‌ها را تا دیر نشده با خودمان برداریم که ناگهان خیلی زود دیر می‌شود.