برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و امّا بعد... 3: روایتِ کوه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩
 

کوه را برای سرسختی‌ش، برای استواری‌ش، برای پایداری و مانایی‌ش، برای ایستادن‌ش، برای تزلزل‌ناپذیربودن‌ش، برای حِلم و صبرش، مثال می‌زنند همیشه... شاید برای همین است که آیه‌ها این‌قدر دقیق وضعیت کوه‌ها را توی «آن روز» روایت می‌کنند. تهِ دلم خالی می‌شود؛ از هراس و خوف خالی می شود این آیه‌ها را که می‌خوانم:

- کوه‌ها به حرکت در می‌آیند؛ وَتَسِیرُ الْجِبَالُ سَیْراً. (طور/10)
- کوه‌ها از جا کنده می‌شوند؛ وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً (حاقّه/14)
- کوه‌ها در هم کوبیده می شوند؛ وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً (حاقّه/14)
- کوه‌ها به توده‌ای از شن‌های متراکم تبدیل می‌شوند؛ وَکَانَتِ الْجِبَالُ کَثِیباً مَّهِیلاً (مزمّل/ 14)
- کوه‌ها مثل پشمِ زده‌ از هم گسسته می‌شوند؛ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ (قارعه/ 5)
- کوه‌ها مثل گرد و غباری در فضا پراکنده می‌شوند؛ وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً. فَکَانَتْ هَبَاء مُّنبَثّاً (واقعه/ 5 و 6)
- کوه‌ها از صفحه زمین محو می شوند؛ وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً. فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً (طه/  105 و 106)

 

و من کجا از کوه‌ها سخت‌ترم؟! انّی اسئلک الامان...


 
 
و امّا بعد... 2
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

هنگامی که آن واقعه به وقوع بپیوندد. (واقعه‌ای) که در وقوعش دروغی نیست.

زلزله شدید را تا حالا تجربه کرده‌اید؟ وقتی همه غرق‌اند، غافل‌اند، خواب‌اند، وقتی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند، زمین، با تکان‌های عجیبی می‌لرزد. واقعه‌ای که پیش‌بینی‌اش نمی‌کردیم، که کنترل و اختیارش به دست ما نبوده و نیست، که در مقابلش هیچ‌کاری از دست‌مان برنمی‌آید، که توی چشم به هم زدنی، زیر و زبر می‌کند زمین و زمان را، نابود می‌کند همه دار و ندار آدم را، همه عزیزان‌‌ش را.
آستانه انتقال من و تو به دنیای آخرمان با واقعه‌ای شبیه زلزله شروع می‌شود،‌ زلزله‌ای که مختصاتش با همه زلزله‌هایی که شنیده‌ایم فرق دارد؛

• حتی توصیف صحنه‌هاش هم، نَفَس آدم را حبس می‌کند، تصور کنید؛ آسمان شکافته بشود، خورشید، در هم پیچیده شود، ستاره‌ها تاریک ‌شوند، کوه‌ها به حرکت در‌آیند، زمین با زلزله‌ای زیر و زبر بشود...
إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ...إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَت وَ إِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ...
• با صوری که دمیده می‌شود، همه، شتابان، از قبرهایمان بیرون می‌آییم؛ وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ 
• حالِ ‌ما وقتی از قبرها بیرون می‌آییم، از ترس و سرگردانی، به ملخ‌هایی پراکنده می‌مانَد؛ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ کَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ 
• ازعزیزترین‌هایمان هم فرار می‌کنیم؛ از خواهر و برادرمان، از پدر و مادرمان، از همسر و بچه‌هایمان؛ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَأَبِیه. وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ.
•  جوان‌ها از هراسِ آن روز پیر می‌شوند؛ یَوْمًا یَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِیبًا 
• حتّی مادرها از ترس، بچّه شیرخواره‌شان را رها می‌کنند، و باردارها، از وحشت، بارشان را می‌اندازند و مردم از سرگشتگی، به مست‌ها می‌مانند؛ یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُکَارَى

آن زلزله، آمدنی‌ست، دیر و زود دارد؛ سوخت و سوز نه. باید محکم کرد سازه‌ها را...


إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ. لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ


 
 
و امّا بعد... 1
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
 

بگو همانا مرگی که از آن فرار می‌کردید، قطعاً به سراغ شما می‌آید...

قطار سوار شده‌ای تا حالا؟! حرکت قطار، منظره‌هایی که تند و تند از پنجره‌ها می‌گذرند، صحبت کردن با هم‌کوپه‌ای‌ها مشغولت کرده آن‌قدر که غرق بشوی؟! آن‌قدر که وقتی به ایستگاه آخر می‌رسی پر اضطراب بشوی. آماده نباشی برای پیاده شدن از قطار؟! وسایلت را که از توی ساک درآورده بودی، دوباره نپیچیده‌ای، از هم‌سفرها درست و درمان خداحافظی نکرده‌ای، آن‌قدر که دلت می‌خواهد قدر چند دقیقه‌ای هم که شده کاش دیرتر به آخر خط می‌رسیدی. اصلاً خواب بودی وقتی اعلام کردند ایستگاه آخر است. برایت پیش آمده تا حالا؟!

جانِ من و تو که به یک امانت می‌مانَد تا یک جایی توی این جسم دوام می‌آورد. از جایی به بعد مرغ باغ ملکوت است و دلش هوایی می‌شود. بهانه‌اش هم می‌شود مریضی، تصادف، زلزله، سیل... چه فرقی می‌کند؟! فصل مشترکش جانی‌ست که به گلوگاه می‌سد. اذا بلغتِ الحلقوم.

صحنه امتحان و آزمایش من و تو تا یک جایی برپاست. از یک جایی به بعد صحنه عوض می‌شود، وقت امتحان تمام می‌شود، برگه‌ها را باید بالا گرفت. خَلَقَ الموت و الحیوه لِیبلوَکُم ایّکم اَحسن عملاً.


فرشته مرگ، به ملاقات‌مان می‌آید؛ دیر یا زود. کاش خودمان را برای دیدنش آماده کنیم که غافلگیرمان نکند آمدنش. قُل یَتوفّکم مَلک الموتِ الّذی وُکّل بکم.

وقتش را نمی‌دانیم، مکانش را هم؛ ما تدری نفسٌ بایّ ‌ارضٍ ‌تموت. ما تدری نفسٌ‌ ماذا تکسِبُ غداً. مهم نیست. مهم آن است که وقتی می‌رویم، تسلیم باشیم. فلا تموتنّ الّآ و انتُم مسلمون. باید مدام خواند دعای یوسف را؛ رَبّ‌ توفّنی مُسلماً و اَلحِقنی بِالصّالحین.

این خلاف رفتن‌ها، این عصیان‌ها و نافرمانی‌ها، این سنگین کردنِ بارها، ترس از رفتن را، ترس از آن لحظه ناگزیر را زیاد می‌کند. سبک کنیم بارمان را. و لا یتمنّونه ابداً بما قدّمت ایدیهم.   

می‌گفت- نه یک بار و دوبار- هر شب بعد نماز، می‌گفت: تَجَهّزوا رَحِمکُمُ الله. ببندید بارهایتان را. ببندید بارهایتان را... مردم، لابد عجیب و غریب نگاهش می‌کردند. مرد، ولی چهره‌اش ار خوف دگرگون می‌شد وقتی این کلمات را می‌گفت.

قطار زندگی این دنیایی من و تو یک جایی می‌ایستد. یک ایستگاه پایانی. اَینَما تَکونوا یُدرککُمُ المَوت و لَو کُنتُم فی بروجٍ مُشیَّدَه. دیر و زود دارد؛ سوخت و سوز ولی نه. پیر و جوان ولی نه. کاش یادم نرود قرار است پیاده بشوم.

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ

پ.ن
توی پست‌های «و امّا بعد...» بناست آیه‌ها را کنکاش کنیم برای یافتن مختصات «دنیای بعد». سختی‌ها و شیرینی‌هاش. وعده‌ها و وعیدهاش. هول‌ها و اضطراب‌هاش. خو‌ف‌ها و رجاهاش.  به درد شما هم اگر نخورد، برای خودم خوب است؛ برای دنیازدگی‌ام. برای باری که نبسته‌ام. برای سفری که خودم را مهیاش نکرده‌ام.