برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

ماهِ بی‌خورشید، خورشیدِ بی‌ماه
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

سوگند به خورشید و پرتوافشانی‌اش و سوگند به ماه هنگامی که پیِ او درآِید...

ماه یاد گرفته بود هیچ‌وقت از خورشید جلو نیفتد. یاد گرفته بود همیشه دورِ خورشید بگردد. یاد گرفته بود مقابل خورشید، تواضع کند، سر خم کند، ادب کند تا بهره‌ای از اشعه‌هاش به او برسد. ماهِ بی‌خورشید که ماه نمی‌شود. امّا انگار خورشیدِ بی‌ماه هم دوامی ندارد. این را روزِ دهم همه فهمیده بودند. خورشیدی که دست‌هاش را به کمر گرفته بود، به غروب نزدیک می‌شد. ماه را کنارِ علقمه جاگذاشته بود.

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا

 

پ.ن: خیمه عزا توی بهارنارنج (+) برپاست. با روایتِ نیمه‌های پنهان.


 
 
کلیدها دست اوست.
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩
 

و از آنِ اوست کلیدهای آسمان‌ها و زمین...

• بلد نیستم وقتی به درِ بسته‌ای می‌خورَم یادم بیاید این قفل حتماً کلید دارد و کلیدش حتماً دستِ «یکی»‌ هست. یاد گرفته‌ام تا پشتِ یک در گیر می‌کنم،‌ هزار تا کلید بی‌ربط را امتحان کنم و  در باز نشود و خسته بشوم و درمانده بنشینم پشتِ در و قفل را نگاه کنم. شاید هم بروم و هزار تا راهِ دیگر امتحان کنم و دوباره برسم به درِ بسته‌ای، به بن‌بستی و دوباره کلیدهای بی‌ربط و دوباره... 

• زندگی منِ و تو پر است از درهای بسته‌ای‌ که کلید دارد ولی کلیدهاش دستِ ما نیست! دستِ مامان و بابا و عمو و عمه و فلان رفیق و آقای رییس و آقای معاون و استاد و آقای دکتر و آقای مهندس هم نیست. لازم است گاهی به درِ بسته‌ای بخوریم و همه کلیدها را امتحان کنیم و باز نشود ‌تا باورِمان بشود ‌کلیدها همیشه دستِ یکی دیگر است. شاید هم نخواهد در را باز کند. شاید بهتر باشد در بسته بماند. شاید قدری صبر لازم باشد. شاید تا آخر زندگیِ دنیاییِ ما بنا باشد آن در بسته بمانَد. اما به هر حال کلید دارد!

• یکی هست که همه کلیدها دستِ‌ اوست. کلیدهای عالَمِ غیب؛ عالَمی که فقط با دو دو تا چهار تای ما نمی‌شود درهاش را باز کرد. کلیدهایی که جای‌ِشان را به جز او کسی نمی‌دانَد؛ وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ. گاهی آن وسط‌ها، بعد از آن‌که همه کلیدها را امتحان کردی و در باز نشد، وقتی که خسته شدی از پشتِ در نشستن، که چشم‌هات بی‌رمق شد از نگاه کردن به منظره بن بست تهِ کوچه، که درمانده شدی از درهای بسته، از گره‌های کور، از قفل‌های بازنشدنی، که یقین کردی «بازکردن» و «گشایش» کار یکی دیگر است، وسطِ مغرب و عشاء، دو تا دست‌هات را به آسمان بلند کن و بگو تا درهاش را برایت باز کند، بگو تا راه‌هاش را نشانت بدهد،  بگو تا کلیدهاش را برایت بفرستد، بخوان‌ «او» را به اسمش که «فاتح» است و «مفاتیح» و «مقالیدِ» عالَم در دستِ اوست؛ اللهمّ انّی اَسئلک بمفاتِحِ الغیب اللّتی لا یعلمُها الّا انت....   


بسم الله الرّحمن الرّحیم
لَهُ مَقَالِیدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ.

پ.ن: «و امّا بعد»نویسی‌ها ادامه دارد. اگر عمری بدهند و توفیقی.