برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

وقتی پابرهنه‌ها جلو بیفتند
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

پیش‌نوشت: تقدیم به خواهرها و برادرهام توی بحرین، یمن، لیبی، مصر و تونس. تقدیم به خاورمیانه‌ای که می‌‍‌‌رود تجلّی اراده الهی بشود برای پیشواییِ مستضعفان.

و اراده ما بر آن قرار گرفته که بر مستضعفان در زمین منّت بگذاریم و آن‌ها را پیشوایان و وارثان قرار بدهیم. 

 چهره بودند، سرشناس بودند، بزرگانِ شهر بودند؛ المَلأ الّذین کَفروا مِن قَومه ١. اما پر از ادّعا. پر از کبر و غرور. هر روز بهانه‌ای تازه داشتند برای راه نیامدن. برای ایمان نیاوردن. برای تمسخر و استهزاء. حرفشان این بود: این‌هایی که دور و برت را گرفته‌اند و حرفت را باور کرده‌اند جماعتی پابرهنه و پست بیشتر نیستند، نوح! نه جایگاه اجتماعی دارند، نه پول و دارایی، نه اهل فکر و اندیشه‌اند. ما نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ ٢ ... پابرهنه‌ها امّا ایمان داشتند به نوح (ع).

 نشانه آورده بود برای مردم قومش. راه نمی‌آمدند؛ چهره‌ها، سرشناسان، بزرگان؛ الملاء الّذین استَکبَروا مِن قَومه.٣  عار بود برایشان به همان خدایی ایمان بیاورند که پابرهنه‌ها و برده‌ها ایمان آورده‌ بودند؛ انّا بالّذی آمَنتُم بِه کافِرون ۴ . پابرهنه‌ها امّا ایمان داشتند به صالح (ع). همه تاریخ همین بود. چهره‌ها، بزرگان، سرشناس‌ها راه نیامدند با شعیب ۵ ، با هود ۶ ، با موسی ٧ (ع) ... پابرهنه‌ها امّا همیشه جلوتر بودند.

 اعیان و اشراف انصار آمده بودند توی مسجد، محمّد (ص) را کنار کشیده بودند و گفته بودند: دور و برِ شما همه‌اش این پابرهنه‌ها و ندارها و سیاه سوخته‌ها می‌چرخند. کسر شأن است برای ما این‌طور وقت‌ها شما را همراهی کنیم. آیه نازل شده بود، با همین‌ها بمان! ٨ با همین ابوذر و خباب و صهیب و عمّار. محمّد (ص) به سمت‌شان رفته بود، در آغوششان گرفته بود و گفته بود: زندگی با شما، مرگ هم باشما٩.  پابرهنه‌ها ایمان داشتند به محمّد (ص).

 آخرش هم خدا زمینش را نگه داشته برای همین جماعت. آخرش هم قرار است همین‌ها بر زمین حکومت کنند. همین‌ها امام و رهبرِ مردم بشوند. همین‌ها که همیشه جلوتر بوده‌اند. همین ندارها و پابرهنه‌ها. همین‌ها که پول و مقام و منصب و نژاد، مست‌شان نکرده، سدّشان برای دیدنِ حقیقت نشده، خدا خواسته پایان تاریخ به اسم همین‌ها رقم بخورد. به اسمِ بلندِ مستضعفین. 
 
بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم
وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ


  ١. هود- 27
  ٢. همان
  ٣. اعراف- 75
  ۴.اعراف- 76
  ۵. اعراف- 90
  ۶. اعراف- 66
  ٧. اعراف- 109
  ٨. کهف- 28
  ٩. مَعَکم المحیا و مَعَکمُ الممات.


 
 
یکی یا چندتا؟
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
 

ای دو رفیقِ زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟

• تا حالا برایت پیش آمده توی مقطعی از زندگی، خواسته باشی هم‌زمان رضایت چند نفر را جلب کنی؟ هر کس به نوعی از تو توقعی داشته باشد و هم‌زمان بخواهی همه‌شان را راضی نگه داری؟ تا حالا شده وسط همین شلوغی‌ها مستأصل بشوی از خودت، از آرامشی که توی این فرآیند از تو سلب شده، از این‌که نمی‌توانی هم‌زمان همه را راضی نگه داری؟! این‌وسط یکی کار تو را نمی‌پسندد، یکی لابد قهر می‌کند، یکی طلبکارانه مؤاخذه‌ات می‌کند. بعد تو می‌مانی و ناآرامی‌ها و به هم ریختگی‌هات. تو می‌مانی و سمت و سوی بردارهایی که هیچ‌وقت یکی نمی‌شوند.

• سیستم وجودیِ من و تو را بر مبنایِ وحدت خلق کرده‌اند. همین است که ماها تاب تفرق و ناهماهنگی و به هم‌ریختگی نداریم. تابِ کثرت هم نداریم. ما را برای شرک نیافریده‌اند. برای این‌که چند تا خدا داشته باشیم، چندتا کارفرما داشته باشیم و قرار باشد برای همه‌شان بندگی کنیم، قرار باشد همه‌شان را راضی نگه داریم، نیافریده‌اند. راهش فقط این است که یک مسیر تعریف کنیم و همه بردارهای زندگی‌مان را توی آن مسیر یکی کنیم، به هم برسانیم. درس و مشق و کار و زندگی‌... برای همه‌شان فقط قرار باشد یکی را راضی نگه داریم. برای همه‌شان کارفرما یکی باشد. مزد را هم همان یکی بدهد. شرک، بردارها را ناهمسو می‌کند. موازنه را به هم می‌ریزد. راهش فقط توحید است. فقط یک‌خدایی‌ست؛ به معنای واقعی‌ش.

• نشسته بود توی زندان و با دو رفیق هم‌بندش حرف می‌زد. قرار بود تعبیر خواب‌هایشان را بگوید. اما قبلش پرسید: آی دو رفیقِ زندانیِ من! به من بگویید، چندتا خدای پراکنده بهترند یا یک خدایِ مقتدر؟! آن دو تا که انگار کسی، با یک سؤالِ ساده همه زندگیِ چندساله‌شان را به هم ریخته باشد، مبهوت هم‌دیگر را نگاه کردند. یوسف راست می‌گفت. چقدر دل‌شان توحید می‌خواست و خبر نداشتند.


بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیمِ
یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ

 


 
 
حق می‌مانَد. باطل، رفتنی‌ست.
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
 

... خدا حق و باطل را این‌گونه مثال می‌زند؛ کفِ بیرون افتاده از میان مى‏رود ولى آن‌چه به مردم سود مى‏رساند در زمین باقى مى‏مانَد.

• بارانی که می‌بارد، سیلاب‌هایی که جاری می‌شود، روی سیلاب‌ها که کف نمایان می‌شود، آب سیلاب‌ها که می‌رویاند و زنده و سیراب می‌کند، کف‌ها که از بین می‌رود و به جایی نمی‌رسد، دست‌مایه مثالی شده برای آیه‌ای که به من و تو شاخص بدهد برای تشخیص حق از باطل. که بتوانیم حق و ناحق را از هم سوا کنیم، آیه‌ای که مصداق بارزِ فرقان بودنِ قرآن است.

• باطل، هر قدر هم که های و هوی داشته باشد، هر قدر هم که سر و ریخت و ظاهرش آدم را مجذوب کند، به کفِ روی آب می‌مانَد. چند روزی، چند صباحی برقرار است، اما تمام می‌شود، محو می‌شود، از بین می‌روَد. حق امّا باقی می‌مانَد، می‌رویانَد، سیراب می‌کند، زنده می‌کند؛ مثل باران، مثل آب، مثل سیلاب. باطل، پرهیاهوست، متکبر است، پر سر و صداست، به چشم می‌آید امّا توخالی‌ست. نه سیراب می‌کند و نه درخت و سبزه‌ای برمی‌آورَد؛ مثل کفِ رویِ آب. حق به خودش متّکی‌ست، از خودش مایه دارد، مثل آب. باطل امّا حق را وسیله می‌کند برای نمایان کردنِ خودش. برای بالا نشستن از آبروی حق خرج می‌کند. مثل کفِ رویِ آب. 

• تا حق نجوشد و نخروشد این باطل‌های آمیخته در او، جدا نمی‌شود، نمایان نمی‌شود. سیلاب‌ها تا نخروشند و جاری نشوند، کف‌هاشان رو نمی‌شود. همین است که گاهی باید جوشید، خروشید، جاری شد، به شرط آن‌که بارانی باریده باشد!


...کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاء وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی‌الأَرْضِ
کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ

 

پ.ن: حضرت امیر(ع) کلام نغزی دارند که بی‌ربط به آیه مورد بحث نیست: «و قد ارعدوا و ابرقوا و مع هذین الامرین الفشل و لسنا نرعد حتى نوقع و لا نسیل حتى نمطر: آن‌ها رعد و برقى نشان دادند، اما پایانش به جز سستى و ناتوانى نبود، ولى ما تا کارى انجام ندهیم رعد و برقى نداریم و تا نباریم سیلاب خروشان به‌راه نمى‏اندازیم!» (نهج البلاغه خطبه 9)