برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

رسولان ساده
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

از خدایی مردان دوست داشتنی ات نوشته بودی و ما را هم به نوشتن خوانده بودی...از آن لیستِ کاملِ تو کسی دیگر تویِ ذهنم نمی آمد، همه آن هایی که وجودشان و لحظاتِ حضور در کنارِشان برایِ من هم به نفحه می ماند یا می مانَد، یادِ پشتِ جلدِ کتابِ جدیدِ فاضل نظری افتادم، همان فرموده زیبای حضرت امیر: " در روزگار شما آن هایی است، خود را با آنها همراه کنید، آن هایی که چون ابر می گذرند." این لحظات را من هم بارها توی همین بیست و پنج سال تجربه کرده ام...و تو خوب و کامل از همه مردانِ دوست داشتنیِ من هم نوشته بودی ...اما برای عطش شکن هم نوشتم که این روزها گاهی همین دور و برِ خودم سراغشان را می گیرم...تویِ همین مسیرِ خوابگاه و دانشگاه و شرکت و ...: از همان پیرمردِ جارو به دست که بین الطلوعین پیاده رو میانِ خوابگاه و دانشگاه را جارو می زند و همیشه زمزمه ای بر لب دارد و من هر بار سلامش می دهم به پهنایِ صورتش می خندد و به مهربانی هر چه تمام تر جوابم می دهد و دوباره ذکرش را از سر می گیرد...از همان راننده تاکسی که بارها مسیر مترو  تا دانشگاه را با حرفهای عجیب و غریبش آمده ام و یک بار هم که شرمنده شدم که پول خورد نداشتم و نداشت، مهربانانه گفت: ای بابا! دشمنتون شرمنده!روزیِ ما که دستِ شما نیست! روزیِ ما جای دیگه ست!... و من مبهوت از ماشینش پیاده شدم...از همین نازنین که تازه مکلّف شده و به من خاله مریم می گوید و مثل یک قاصدک هر روز پیامی تازه برایم دارد: حرفهایی که این دنیایی نیست...

می دانی مسیر! دوست دارم همین دور و برها دنبالشان بگردم، ‌باهاشان حرف بزنم و پیامشان را گوش کنم: هر کدامشان به یک رسولِ ساده می مانند که تازه از حراء درآمده اند...خدا دوستانش را تویِ همین کوچه و بازار ، بینِ همین مردمی که هر روز ساده از کنارشان عبور می کنیم، قایم کرده! باید بگردیم و کشفشان کنیم! نمی دانی کشفشان چه لذتی دارد!

مثل یک رسولِ ساده می آید: هر روز صبح: پیرمرد با آن لهجه آذری اش! و نمی بیند که همراهش یک صف از فرشته های خدا با نور و امید و برکت و رحمت وارد اتاق می شوند و نمی داند که هر روز انتظار آمدنش را می کشم...یک استکان چایِ خوش رنگ و بو روی میزِ کارم می گذارد و بلند می گوید: - خدا قوّت خانوم مهندس!...استکانِ چایی را برمی دارم و می بویم: همان عطرِ آشنایِ همیشگی: - خدا شما را هم قوّت حاج آقا!...اوّل می خندد: آن قدر که دندانهای سفید اما فرسوده اش نمایان می شوند، بعد آرام سرش را بالا می کند و زیر لب چیزی می گوید...نمی داند که چشم های همیشه کنجکاوِ من دارد می پایدش...نمی داند که لب هایش را خواندم که گفت: قوّ علی خدمتک جوارحی...نمی داند که هنوز دعایش تمام نشده ، فرشته ها پشت سرش آمین گفتند، سرش را که پایین می آورد گوشه چشم هایش چیزی می درخشد، سینیِ چای به دست می رود سراغِ نفرِ بعدی: فرشته ها هم پشتِ سرش... و نگاه مرا نمی بیند که مبهوت و حیرت زده تعقیبش می کند...

دوستانت را اینطوری بین خلایق رها کرده ای که قاصدانِ تو باشند؟ پیام آورانِ تو؟ رسولانِ ساده تو؟...همین ها که در آسمان ها، میانِ فرشته ها معروفند و رویِ زمین مجهول...همین ها که من هر روز ساده از کنارشان می گذرم..

بسم الله الرّحمن الرّحیم...

...من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدو الله علیه...

...رجالٌ لا تلهیهم تجارهٌ و لا بیعٌ عن ذکرالله...

پ.ن:

این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم مسیر نوشتم که خواسته بود از خدایی مردان دوست داشتنی مان بنویسیم. بقیه رفقا هم به همین نشان دعوتند.

مطلب انتهایی را ماه ها قبل متأثر از حضور همان پیرمردِ دوست داشتنیِ همکارم و این نوشته خانم مرشدزاده عزیز نوشتم: رسولانِ ساده. عنوانِ این پست هم وامدارِ همان نوشته ایشان است.


 
comment نظرات ()