برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

مادر شدن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

و ما به انسان در مورد پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش (در دورانِ بارداری) او را حمل می کرد در حالیکه هر روز ضعفی بر سستی و ضعفش افزوده می شد و در دو سالِ شیرخوارگی هم...آری، مرا و پدر و مادرتان را شاکر باشید که عاقبتِ همه تان به سوی من است.

(1) رنگ به رخسار ندارد، نشانه های ضعف از سر و رویش می بارد، پلک هایش پر از خستگی ست، نگاهش اما مهربان و ساکت و آرام. خسته است: خسته از باری هشت،نه ماهه که همین روزها به مقصد می رسد، فهمیدنِ اینکه تا چند روز دیگر مادر می شود کار سختی نیست...ایستگاه دروازه شمیران. تا مقصد خیلی مانده، بلند می شوم و جایم را تعارف می کنم که بنشیند: با پلک های نیمه بسته آرام لبخند می زند و تشکر می کند...زیر لب می گویم: حملته امّه و هناً علی وهن...

(2) با انگشتهای کوچکش که به قشنگترین و ظریفترین بدایعِ خلقت می مانند،روسریِ مادرش را سفت چسبیده، کامش ولی به سینه مادر است، وسطِ این شلوغیِ مترو آرام گرفته، انگار که دارد آرامش بخش ترین ملودیِ دنیا را می شنود: صدای تپش قلبِ مادرش را. شیر می نوشد: شیره جانِ مادرش را:عصاره و گلچین همه ویتامین ها و پروتئین های بدنِ مادر را...پیچک های آرزو تند و تند از همه سر و رویم بالا می روند و من نمی دانم کدام یک خواستنی ترند: برگشتن به روزهایِ شیرخوارگی یا ...مادر شدن؟؟؟...زیر لب می گویم: حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین...

(3) بچه را از بغلش می گیرم و بنا می گذارم به بازی کردن، انگشت ظریفش را می گذارد روی لب و دندانهایم، آرام انگشتش را گاز می گیرم، انگشتش را  می کِشد و صدادار می خندد :جااان...سمیه دوباره شروع می کند که کاش من هم درسٌم را ادامه داده بودم و ارشد و دکترا و...انگشتهایم را می گذارم روی لبهای کوچکش و شکلک در می آورم، ریسه می رود از خنده: جاااانم...سمیه هنوز دارد ادامه می دهد که چقدر بچّه داری وقتش را گرفته و به درس و مطالعه و جلسه فلان و بهمان نمی رسد...انگشتهایش را می برد وسط موهایم، چند تارِ مو تویِ دستهایش می گیرد و تا می تواند می کِشد، صدای آخ گفتنم که بلند می شود، سرش را هل می دهد توی بغلم و دوباره ریسه می رود از خنده... پیچک های آرزو دوباره جان می گیرند...سمیه هنوز دارد غر می زند، نگاهش می کنم و می گویم: یک سؤال: اگر قرار بود بین مادر شدن و دکتر و مهندس و استاد شدن یکی را انتخاب کنی...؟ سؤالم تمام نشده جواب می دهد:خب معلوم است: مادر شدن!  

(4) تهِ دلش چیزی مثل سیر و سرکه می جوشد، ضعف و سستی، دلشوره، دردِ زایمان و دردِ تنهایی یکی شده اند...شوهرش- قدری آن طرف تر- خیلی وقت است دست ها و نگاهِ بارانی اش به آسمان است، انگار منتظر معجزه ای باشد...نمی داند خواب است یا بیدار که در باز می شود و چهار زنِ بلندبالا و گندمگون واردِ خانه می شوند: قابله های آسمانی!...بوی مشک و عنبر فضای خانه را پر می کند و نسیم بال های فرشتگان و زمزمه های کروبیان...به قدر چشم به هم زدنی نوزداش را دست به دست می گردانند و به آغوشش می رسانند، انگار کن لطیف ترین و خواستنی ترین موجودِ خلقت را، عصاره هستی را، پیچیده در پرنیانِ بهشتی...بوی عطری مشامِ جانش را نوازش می دهد: خدیجه مادر شده است!...شوهرش قدری آن طرف تر، آرام ،با همان نگاه بارانی به رویش لبخند می زند، درِ گوشش فرشته ای نجوا کرده است: انّا اعطیناک الکوثر...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و وصّینا الانسان بوالدیه.حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین ان اشکرلی و لوالدیک الیّ المصیر 

پ.ن

(١) همیشه وقتی به مادر شدن فکر کرده ام یک مفهومِ پررنگ توی ذهنم آمده که به همه نگاه و رویکردم جهت داده است: مادر ،مظهر و تجلّی صفت ربوبیتِ حق است. جلوه ای از اسمِ "رب".این ویژگی ست که آن مقام را هم خاص می کند و هم خواستنی و می تواند کمالی متصور برای زن باشد: نقطه کمالی که خیلی از زنان بزرگ تاریخ- گمنام یا نام آور- در پرتو آن بالیده اند و به قلّه نزدیک شده اند، مقامی که مردان از نیل به آن بی بهره اند...کاش همه ما دخترها، ورایِ این ادامه تحصیل ها و به عهده گرفتن مسئولیت های کوچک و بزرگ توی جامعه که رهاوردِ دنیایِ مدرن است و قدری هم نسخه وارداتی و غربی، این آرزو را، هم از بعد عاطفی و هم از بعد عقلانی اش، در جانمان بپروریم: مادرشدن...کاش یادمان باشد از ما انتظار می رود یک مادرِ خوب باشیم پیش از آنکه یک دکتر و مهندس و کارمند و معلّمِ خوب. 

(٢) امسال این خانه مجازی هم هست که از اینجا همه عشقم را نثارت کنم که همه مهربانی ات را نثارم کرده ای در لحظه لحظه این بیست و پنج سال...برای من که حرف به حرف محبّت را در گرمی دستهایت،‌گرمیِ صدایت، گرمی آغوشت و گرمی نگاهت تجربه کرده ام...که لبریزم کرده ای از مِهر آنقدر که یاد گرفته ام مِهر بورزم... که کامم را از همان روزهایِ ‌شیرینِ دوسالگی به میِ نابِ این آیه ها- که حالا خاطرشان اینقدر برایم عزیز است- مآنوس کرده ای... که حالا عطش و تشنگی ام برایِ خواندن و فهمیدنشان هر روز بیشتر می شود و این همه را از تو دارم. مریمِ تو هنوز هم هر جا که باشد از گرمایِ حضور توست که جان می گیرد و زیستن را تازه به تازه، نو به نو، تجربه می کند...حتی تویِ این شهرِ شلوغ و غریب که نبودنت غربتش را دوچندان می کند...دستهایِ همیشه مهربانت را از راهِ دور می بوسم: روزت که قرینِ میلادِ‌ مادرِ آب و آیینه است،مبارک. 


 
comment نظرات ()