برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که؛ خانه من را برای طواف‌کنندگان و معتکفان و اهالیِ رکوع و سجده پاکیزه کنید.

 هوای پایتخت غبارآلود است، هر قدر چشم می گردانم که ماه را ببینم بی‌فایده است، از خوابگاه تا مسجدِ دانشگاه راهی نیست، امّا حالِ ناخوشِ من انگار این قدم‌ها را اینقدر به شماره انداخته و این نفس‌ها را، انگار که دوباره  ازپیِ یک فرارِ بی فرجام، با پایِ‌ خودم برگشته‌ باشم: فهل یرجع العبد الآبق الّا الی مولاه؟! ؛ به کجا می‌توانستم برگردم جز دوباره به خودِ تو...با این همه، من هیچ مولایی را بر بنده زشت‌کارش، صبورتر از تو به خودم ندیدم؛ فلم ار مولاً کریماً اصبر علی عبد لئیمِ منک علیّ...مسجد هنوز خلوت است، گوشه‌ای وسایلم را می گذارم و بیرون می‌آیم‌. خانمِ حاتمی را دمِ‌ در می بینم و محمّدیاسر را؛-«کجا میری خاله؟»-«دارم می رم پیشِ شهدا»-«منم بیام؟منم بیام؟» و مگر من می توانم مقابل خواهشِ ‌بچه‌ها تسلیم نشوم حتی اگر حالم ناخوش باشد و به خلوت و سکوت بیشتر محتاج باشم...چند قدمِ‌ مسجد تا مقبره الشّهدای گمنام را برمی‌داریم. به هر پنج تایشان سلام می‌کنم، محمّدیاسر هم با من پنج بار سلام می‌کند:سلام سلام سلام سلام سلام.- «به کی سلام کردیم خاله؟ چرا پنج تا سلام کردیم خاله؟ چرا اومدی اینجا خاله؟» ، بغضم گلوگیر می‌شود، آرام آرام برایش توضیح می دهم که قدری قرار بگیرد:-« اومدم که سلام علیک کنم باهاشون، عیدمبارکی بگم بهشون، اگه بابا هستن بگم روزتون مبارک، بعدم دعوتشون کنم این چند روزی که ما معتکفیم، بیان تو مسجد بهمون سر بزنن.» -«یعنی می آن خاله؟» بغضم را دیگر رها می کنم:-«نمی‌دونم...کاش بیآن»...کاش بیایید...بل احیاء عند ربّهم یرزقون.

اندک اندک جمعِ‌ مستان می‌رسند؛ خانه‌اش که آرام آرام پر می‌شود دلِ من هم قرار می‌گیرد به حضورِ اصحابِ‌اعتکاف...خیالم راحت می شود وقتی می دانم همه را دَر هم می خری، حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند...واصبر نفسک مع الّذین یدعون ربّهم.

با صدایِ ‌مناجاتِ‌حضرتِ‌امیر بیدار می شوم: الهمّ انّی اسئلک الامان...طلیعه مناجاتِ حضرتش، صحنه های قرآنیِ محشر را یکی یکی مقابلِ‌چشمانم می‌آورد...سحرِ روز اوّل را با خوف آغاز می کنم.یعرف المجرمون بسیماهم فیؤخذ بالنّواصی و الاقدام.

حاج‌آقا صدیقیُ دیر کرده‌اند، بزرگواری میکروفون را می گیرد و دوازده بندِ‌ فؤاد را می‌خوانَد، در و دیوارِ مسجد به سماع می آید از ذکر مولا در ظهر روزِ سیزدهم، بعد هم ختم می کند به ذکرِ‌آشنایی که همیشه من را یادِ‌حاج آقای امجد می اندازد: یاعلی/مالکِ ملکِ دلی/نامِ زیبایِ‌تو شد/رافعِ ‌هر مشکلی...والسّلام علیه یوم ولد.

حاج آقای صدیقی منبرش را با این جمله شروع می کند:«به به!جمع‌تون که جمع‌ه، الهی که گلتون هم که کم‌ه زودتر بیادش، شایدم بینتون باشه...» هوایِ‌مسجد بارانی می‌شود.زمزمه هایم جان می گیرند: مسّنا و اهلنا الضّرّ ‌و جئنا ببضاعه مزجاه.

شبِ دوّم است و زمزمه های اصحابِ‌اعتکاف، سرمستم کرده،مسجد قنوتِ وتر گرفته...با آیه ها خلوت کرده‌ام. و من اللّیل فتهجّد.

امامِ جماعتِ‌صبح که نمی‌دانم کیست، روز دوّم اعتکافم را با یادِ آقا سیّد مرتضای آوینی گره می‌زند: اگر اخلاص نباشد، با کوچکترین نسیمِ دنیایی به انحراف کشیده می‌شویم...وما امروا الّا لیعبدوالله مخلصین.

ظهر دوّم است.حاج‌آقا امجد زائرِ ‌حضرتِ‌ ثامن هستند و از فیض نفَسشان بی‌بهره می‌شویم، عوضش حاج آقا سرلک منبر پربارشان را با این دو بیت شروع می‌کنند: ساقیا بده جامی زان شرابِ‌ روحانی/تا دمی بیاسایم زین حجابِ‌جسمانی/ خانه دلِ‌ما را از کرم عمارت کن/پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی...وسقاهم ربّهم شرابا طهورا.

با رفقایِ ‌عزیزِ‌ کانونِ‌ قرآن چند دقیقه ای را به مباحثه می گذرانیم، زهره آن‌قدر با حرارت و دغدغه چشم‌انداز یک‌سالِ آینده کانون را تبیین می کند که شرمنده می‌شوم. دوباره همان آیه و دوباره همان طعمِ تلخِ شکواییه حضرتِ رسول: و قال الرّسول ربّ‌ انّ ‌قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجورا.   

شبِ سوّم، مسجد عزادارِ بانویِ صبر می‌شود. مسجدِ دانشگاهمان،کربلایی می‌شود و زمزمه‌های روضه، جگرهای همه را آتش می‌زند؛سری به نیزه بلند است در برابرِ ‌زینب...آآآه...و لربّک فاصبر.

شبِ سوّم، بچّه ها همان دو ساعت خواب را هم حرام کرده‌اند بر چشم‌هایشان. هر کسی یاری و غاری و خلوتی،...شبِ ‌نیمه رجب است و آن فرشته‌ای که از عرش ندا می زد: الشّهر شهری و...انا جلیس من ذکرنی...نزدیک تر آمده تا در شهود با ماه انباز شود، شبِ ‌نیمه رجب است؛ سلام فیه حتّی مطلع الفجر.

صبح است ساقیا...چشم‌هایم را که باز می کنم بر لبهایم شبنمِ‌حضور می نشیند؛ صلّی الله علیک یا اباعبدالله...افضل اعمالِ‌روز پانزدهم، زیارتِ‌ وجودِ‌ نازنینِ حضرتِ سیّدالشّهداست....کهیعص.

ظهرِ سوّم را دکتر تلوَری با دغدغه های همیشگیِ گفتمانِ مهدویّتشان به نامِ حضرت موعود گره می‌زنند...زمزمه‌های چهارده گانه اللّهمّ کن لولیّک فضای مسجد را معطّر می کند...حیف نیست این بچّه‌هایِ ‌عاشق هم که غربتِ ‌ولایتِ ‌تو را معتکف شده‌اند، بهارِجوانی‌شان بگذرد و...آآآه...انّا منتظرون.

زمزمه های امّ داوود انگار جشنواره اعجازِ ‌این آیه‌ها باشد، ‌همه وجودم را به شوق‌ می‌آورَد، بعید می‌دانم محدّث قمی عملِ‌ دیگری در مفاتیحش آورده باشد که این همه با کتابِ‌ خدا گره خورده باشد...کذلک یبیّن الله لکم آیاته.

غروبِ روز سوّمِ میهمانی که برسد،زمزمه های امّ داوود که تمام بشود، سجده آخر که باران باران از چشم‌هایِ اصحابِ‌اعتکاف اشک بگیرد، ناله الهی عظم البلاء بچّه‌ها که بلند بشود...بساطِ‌ سفره‌ات که جمع بشود...بی‌قراری‌های دلِ من که دوباره جان بگیرد...آآآه، چه کسی بود که این دو سه روز درِ گوشِ ‌من نجوا می‌کرد: فاذکرونی اذکرکم؟؟

بساطم را جمع می‌کنم و قبل از خوابگاه، راهیِ‌مقبره الشّهداء می‌شوم...سلام سلام سلام سلام سلام...صدایِ ‌محمّدیاسر هنوز توی گوشم هست: «یعنی می آن خاله؟»...یادم باشد به محمّد یاسر بگویم که آمدید.

همین.

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.

روزهایِ سفیدِ‌ سالِ یکهزار و چهارصد و سی.مسجدالشّهدایِ‌ دانشگاهِ‌ علم و صنعت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.وعهدنا الی ابراهیم و اسمعیل ان طهّرا بیتیَ للطّائفین و العاکفین و الرّکّع السّجود


 
comment نظرات ()