برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

نسبت میان من و شما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

آن چه خدا برای شما باقی گذاشته، برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید.

نسبتی هست میان من و شما که هر سال، شعبان که به نیمه می رسد، می کاومش و می خواهم بدانمش. شاید تمامِ بهره من از میانه شعبانِ هر سال همین کاوش و نیافتن باشد. با من چه باید بکنید؟ اصلاً نسبتی هست میان من و شما؟ منتَظَر و منتظِر؟ مأموم و امام؟ موالی و ولی؟ محبّ و محبوب؟ پی رو و پیش رو؟ مطیع و مطاع؟

شما منتَظَر هستید، در من امّا نشانه های انتظار سال‌هاست که خشکیده است، دیگر ثانیه‌ها بر من سخت نمی گذرد، لحظه‌ها را برای آمدنتان نمی شمرم، بی تابِ دیدنتان نمی شوم، خودم را مهیّای لحظه دیدار نمی کنم، لبریز نمی شوم که زمزمه کنم: سیّدی غیبتک نفت رقادی…که آه بکشم و بگویم: عزیزٌ علیّ ان اری الخلق و لا تری؛ سخت است برای من که خلایق را ببینم و شما را میانشان نبینم؟ نه…سخت نیست، عادت کرده‌ام به نبودنتان و آه از روزمرّگی و غفلت وقتی آدم را گرمِ دنیا بخواهد…نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما امام هستید، امامِ زمانه من، امامِ عصرِ من در هیاهوی عصر اصالتِ انسان و طبیعت و مادّه...من امّا رفتارتان را نمی کاوم که حجّت باشد برایم، جای پایتان را نمی کاوم که قدم هایم را اینقدر چپ و راست نگذارم و در فراز و نشیب های افراط و تفریط، در گردنه های امتحان و ابتلاء اینقدر زمین نخورم. شما را واسطه فیض آسمان و زمین نمی بینم، نشانه های راه را درِ خانه شما جست و جو نمی کنم، میزان عملم شما نیستید…کدام رفتار و گفتار من را بپایند که اثری از شما در آن ببینند؟ نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما محبوب هستید، محبوب آسمان ها و زمین و خدای شان…محبوب همه خلایق، حتی همین گل ها و درخت ها و سبزه ها، حتّی همین جنبنده ها و پرنده ها…در دلِ سنگ من امّا سال هاست نشانه های محبّت رنگ باخته است، اگر در دایره محبّت، قاعده و رسم بر این است که محبّ، مطیعِ محبوبش می شود، به رنگِ محبوبش در می آید، رنجش محبوبش را برنمی تابد، همه عالم و آدم را فدای یک گلِ لبخند عشقش می کند…اگر اینهاست آیین محبّت، من محبّ شما هستم؟ هنوز هم فکر می کنید نسبتی هست میانِ من و شما؟

بگذارید این شعبان هم که به نیمه می رسد، سرگشتگی هایم را بکاوم، حتماً نسبتی هست میانِ من و شما…اگر نیست پس این حسّ غریبِ غروب های جمعه…؟، پس این نجواهای اللهمّ کن لولیِک…؟، پس این پیچک های آرزوی اللّهمّ اجعلنی من انصاره…؟، پس این نا آرامی هایِ دل، هنگامه آل یاسین و ندبه…؟؟؟ پس این مرورهای هزار باره داستانِ کربلا و یافتن مختصّاتِ خودم میانه راه مکّه تا کربلا، میانه راه سال شصت و یکم تا قرن چهاردهم…؟ میانه حسین بن علی تا حجّة بن الحسن…؟ پس تلاوتِ زهیر و بانویِ زهیر و حرّ و حبیب و امّ وهب و رباب و نسخه های امروزی شان…؟ پس این ساعت ها مطالعه هزار باره فصول مکیال المکارم و مباحثه گفتمان مهدوّیت و انتظار و کتاب و مجلّه و منبر و بحث و خطابه و …؟ حتماً نسبتی هست میان من و شما!

شما را بقیّۀ الله می نامند و می دانید من چقدر میان همه اسامی زیبایتان به این اسم دل بسته ام، از این آیه ها گرفته اند اسم قشنگتان را، شنیده ام هنگامه مبارکِ آمدنتان کنار حجر که می ایستید، خودتان را به همین اسم معرّفی می کنید؛ یا اهل العالم انا بقیة الله...

بگذارید نسبت میانمان را همین اسم ترسیم کند؛ این حدّاقل را دیگر کسی نمی تواند انکار کند؛ من نه منتظر، نه محبّ، نه مأموم، نه مطیع، نه پی رو، من فقط یکی از اهالی زمین – این سیّاره رنج- و شما همه آن چه و آن که خدا از خودش، در زمینش باقی گذاشته... اگر هنوز دغدغه دانستن آن چه و آن که خدا در زمینش باقی گذاشته جایی از جغرافیایِ دلم را ناآرام کرده باشد!

فردا که شعبانِ هزار و چهارصد و سی هم به نیمه برسد، دیگر به رسم و ادایِ منتظران،ناله های انتظار سر نمی دهم، نجواهای عاشقانه هم زمزمه نمی کنم برایتان، به رسم عشّاق، غزلهای حافظ را هم پیشکشِ تیره چشم هایِ شرقی تان نمی کنم، شما را امام هم نمی خوانم که شرمندگی، جان و وجدانم را به درد آوَرَد، این بار فقط شاید سرم را پایین بیندازم و آرام که کسی نشنود، سلامی بدهم و بگذرم: السُلام علیک یا بقیّة الله فی ارضه.

بسم الله الرّحمن الّرحیم. بقیّة الله خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین.

پ.ن
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی/ حاصلِ عمر آن دم است باقی ایّام رفت
 


 
comment نظرات ()