برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

بهار آیه ها, بهار دل‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

همان ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است. همان قرآنی که هدایت است برای مردم و دلایل روشن از هدایت و فرقان. پس هر کس از شما که این ماه را درک کرد، باید روزه بگیرد...

خاصیت بهار، زنده‌گی‌ست، طراوت است، نشاط است، بهار که می‌آید، در فضایش شکوفا می‌شوند، سر سبز می‌شوند، جوانه می‌زنند، جاری می‌شوند، معطّر می‌شوند. بهار است دیگر، خودتان که بهتر می‌دانید.

آدم‌ها بعضی‌هایشان بهارند. در کنارشان شکوفا می‌شوی. تر و تازه می‌شوی. جاری می‌شوی. از عطرشان لبریز می‌شوی. دل‌شان بهاری‌ست. می‌دانید که چه می‌گویم. همیشه می‌گفت: بیایید بهار باشیم برای هم.

کتاب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. کنارشان که بنشینی و باهاشان که مأنوس بشوی، شکوفایت می‌کنند: تازه به تازه، نو به نو. دلت را تازه‌ می‌کنند، طراوتت می‌دهند. آن‌قدر که خودت هم به وجد می‌آیی. فضایی می‌سازند برایت که در حریم‌شان شکوفا بشوی. مثل همین آیه‌ها. خودِ رسول‌شان فرمود: بهارِ دل‌هاست این کتاب؛ ربیع القلوب. دلی که با این آیه‌ها انس بگیرد خزان ندارد رفقا. باور کنید. فرمود: دل‌های‌تان مثل آهن زنگار می‌گیرد و می‌پوسد، دوای زنگارهای دلتان، همین کتاب است.

ماه‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. نه فقط فروردین و اردی‌بهشت. این ماه که بیاید بهار است. گیرم که شهریور باشد و آستانه خزان. بهارِ آیه‌هایی که خودشان بهارند. بهارِ آیه‌های بهاری...فرمود: لکلّ شیء ربیع و ربیع القرآن شهر رمضان. هر چیز بهاری دارد و بهار قرآن، ماه رمضان است.

اصلاً این ماه، بهاری بودنش را از همین آیه‌ها دارد. از مقارن شدنش با نزول این آیه‌های بهاری. به‌ترین وصف این ماه به روایت خودِ آیه‌ها، «الّذی انزل فیه القرآن» است. شرافت این ماه، به نزول قرآن است. همان کتابی که مایه هدایت است؛ هدیَ، مایه تشخیص است فرقان، مایه دلایل روشن است؛ بیّنات. شرافت این ماه، به قرآن است رفقا. به همان یک شب که قرآن نازل می‌شود.

شب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. بعضی‌هایشان از هزار ماه بهترند. مثل همان شب که گوش زمین و آسمان را تا نزدیکی‌های صبح، صدای سایش بال هزار هزار فرشته‌ پر می‌کند. مثل همان شب که اوج این ماه بهاری است. شب نزول این آیه‌ها. سلام هی حتی مطلع الفجر. 

حیف است بهار آیه‌ها بیاید و ما هم‌چنان مهجور باشیم. حیف است عطر این بهار در شامه جهان بپیچد و دل‌های‌مان رنگ و بوی بهار نگیرد. دل‌هایی که در خزانِ دنیازدگی و غفلت و نافرمانی زرد شده و پوسیده. حیف است قبل و بعد از بهار، حالِ دلمان یکی باشد. دوایش را که می‌دانیم. بهار آن کتاب است، این ماه. بهارِ دل‌هاست آن کتاب.

حالِ همه موقع بهار یکی نیست. بعضی‌ها بیشتر بهاری‌ می‌شوند. بیشتر می‌شکفند و می‌بالند. پیشوایِ چهارم من و شما، در چهل و چهارمین دعای صحیفه‌شان، یاد داده‌اند در طلیعه این ماه، این‌طور دعا کنیم: خدایا ما را از بهترین اصحاب و اهالی این ماه قرار بده. از اصحاب و اهالی بهار. و اجعلنا لشهرنا من خیر اهل و اصحاب.

می‌گفت: یکی همیشه هست که حضورش بهار است برای همه دنیا. گیرم که غایب باشد. بیا دست هایمان را به سینه بسپریم و بر لبهایمان که صله بسته فراق است، شبنم حضور بنشانیم: السّلام علیک یا ربیع الانام و نضرة الایّام. سلام بهار همه موجودات! سلام مایه سرسبزی روزگاران. جویند همه هلال و من ابرویت/ گیرند همه روزه و من گیسویت/ از جمله این دوازده ماهِ تمام/ یک ماه، مبارک است و آن هم رویت

بسم الله الرّحمن الرّحیم. شهر رمضان الّذی انزل فیه القرآن هدیً للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان...

پ.ن
توی خاطرات ذهنی همه‌مان ماه مبارک رمضان با یک مفاهیمی، با اشخاصی یا شاید با مکان‌هایی گره خورده است. سال‌ها – شاید از چهار،پنج سالگی- ماه‌های مبارک رمضان برای من قرین بود با حضور یک استاد و معلّم قرآن؛ حاج آقا محمّد جواد محمودی – برادرزاده علامه محمودی «ره»، صاحب نهج السّعاده - . هر سال، ماه رمضان به دعوت اهل مسجدمان می‌آمدند و عصر عید فطر دوباره به قم برمی‌گشتند. مسجد محلّمان یک ماه مزین به حضور ایشان می‌شد و خانه عمو محمّد علی که مجاور مسجد بود، محل اسکانشان بود. جلسات قرآن‌ هم هر روز خانه عمو تشکیل می‌شد. ظهرها توی مسجد منبر می‌رفتند و معمولاً  تفسیر می‌گفتند. شب‌های قدر مباحثه قرآنی راه می‌انداختند. ایشان اوّلین معلّم قرآن من بودند. الفبای قرآن را از ایشان تعلیم گرفتم و بعد هم قدم به قدم، تجوید و حفظ و تفسیر و ... حاج‌آقا برای من مصادف و مترادف و ملازم با قرآن بودند – با همان عبای مشکی و چشم‌های خیره به زمین-. حتّی رسم الخط‌شان هم شبیه خط قرآن بود. چند سالی هست که وقتشان را بیشتر صرف تألیف و پژوهش می‌کنند و ماه‌های رمضان جایشان آن‌جا خالی‌ست. گاهی قم که می‌رویم محضرشان شرفیاب می‌شویم. هر سال، عطر بهار آیه‌ها که در شامه جهان می‌پیچد، دلتنگ آن روزها می‌شوم. دلتنگ عمو محمّدعلی که خیلی زود دنیای ما را رها کرد و سه سال پیش، به گمانم در زمره شهدا، مهمان امام حسین شد. دلتنگ ماه‌های رمضان‌ی که برای من با حاج‌آقا محمودی گره خورده بود. با قرآن. دلتنگ نماز‌های جماعتِ صبح که به امامت ایشان می‌خواندیم. دلتنگ سفره‌های افطار و سحری، وقتی بابا، حاج‌آقا را دعوت می‌کردند. دلتنگ جایزه‌هایی که روز عید فطر، برای حفظ اجزاء قرآن از دست ایشان می‌گرفتم. دلتنگ مسجدمان که حالا- توی این سال‌هایی که من تهران بوده‌ام- ، اگرچه خیلی بزرگ‌تر شده و زیباتر، با آن دوتا گلدسته سفید، اما دیگر آن‌جا غریبی می‌کنم. دلم برای همان مسجد کوچک قدیمی و آدم‌هایش تنگ می‌شود. من هنوز به همان جمله‌تان دل‌خوشم حاج آقا. همان که ده سال پیش، اولین صفحه از اولین جلدِ مجموعه تفسیری که به من هدیه دادید با آن خط قرآنی‌تان، به عربی نوشتید؛ واسئله ان لا ینسانی من صالح دعواتها کما لا انساها. من هنوز سر این قرار هستم. کمتر می‌شود که قرآن را باز کنم و یاد شما نیفتم. شما هم سرِ قرارتان هستید؟


 
comment نظرات ()