برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

حرفی برای تمام فصول
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
 

داشتم فکر می‌کردم بعضی کتاب‌ها به یک بار خواندن هم نمی ارزد، همان اسم و تصویر جلدشان را توی کتاب‌فروشی ببینی برای هفت پشتت کافی‌ست، بعضی کتاب‌ها به روزنامه می ماند، تاریخ مصرف دارد، بعضی کتاب‌ها را کافی‌ست یک‌بار بخوانی، بعضی کتاب‌ها را باید بار دوم زیرِ مطالب مهمش خط بکشی یا جایی یادداشت کنی تا همیشه یادت بماند، بعضی کتاب‌ها را ولی هزار بار هم بخوانی کم است، هر روز، هر لحظه...باید حفظ بشوی از بس که می‌خوانی، بعضی کتاب‌ها را باید نوشید؛ جرعه جرعه؛ تشنه تشنه؛ کتاب‌ها با هم فرق دارند خب!

می دانی رفیق! بعضی کتاب‌ها را باید بگذاری آن ردیف‌های بالای قفسه کتابخانه‌ات، سال به سال هم لازم نمی شوند، شاید هم  نخوانده بگذاری آنجا تا اگر لازم شد جایی بگویی که مثلاً بله من هم کتاب‌های فلانی را دارم!!! بعضی کتاب‌ها را باید بگذاری ردیف های پایین‌تر که دمِ دست باشند. بعضی را روی میز تحریرت، بعضی را روی قفسه کوچک کنار تخت‌خوابت، بعضی کتاب ها را ولی باید همیشه همراه داشته باشی،‌ همه جا و همه وقت لازم می شود یک نگاهی به آن بیاندازی: هَند بوک است به قول آن طرفی‌ها! کتابها با هم فرق دارند خب!
***
(1)‌کتاب می‌گفت: من هدایتم! نورم! بشارت! نمی خواهی مرا بخوانی؟ ومن گیج و منگ نگاهش می کردم: هدایت؟ نور؟
(2)‌‌کتاب می‌گفت: برای مؤمنین شفاء و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! ...شفاء؟رحمت؟
(3)‌کتاب می‌گفت: راهی که من نشانتان می دهم رَد خور ندارد! از همه راه ها مطمئن تر است و به هدایت نزدیک‌تر! شماها توی این گردنه‌های دنیا، توی این تاریکی‌ها راه را گم می‌کنید، راه‌نما نمی‌خواهید؟
(4)‌کتاب می‌گفت: من برای یادآوری آمده‌ام، آمده‌ام حقیقتِ ناب را یادتان بیاورم، شماها خیلی فراموش‌کارید...و من هر چه فکر می کردم چیزی یادم نمی آمد!
(5)‌کتاب می‌گفت: من فرقان هستم، می توانم حق و ناحق را نشانتان بدهم، دنیای شما پر از شبهه و فتنه است، پر از صحنه‌هایی که تشخیص برایتان سخت می‌شود، شماها زود فریبِ ناحق را می خورید!
(6)‌کتاب می‌گفت: من موعظه هستم، نصیحت های من را گوش کنید...ومن سرکش بودم و از همان اوّلش هم از نصیحت و موعظه و این طور حرفها بدم می آمد!
(7) کتاب می‌گفت: هر قدر دوست داری، هرقدر می‌توانی از من بخوان!... ومن لج کرده باشم انگار، همان قدر که می توانستم هم نمی خواندم!
(8) کتاب می‌گفت: چرا به نوشته‌های من فکر نمی‌کنید؟ مگر رویِ درِ دلهای‌تان قفل خورده است؟؟؟... ومن قفل درِ دلم را نگاه می کردم و وحشت می‌کردم!
کتاب می‌گفت و ما گوش نمی‌کردیم...می‌دانی رفیق! بعضی کتابها مظلوم‌اند انگار، مهجورند، حرفشان حق است، ولی کسی باورشان نمی کند.
***
داشتم فکر می‌کردم بعضی حرفها را باید از یک گوش شنید و از همان گوش بیرون کرد، بعضی حرفها را ولی باید با با دوتا گوشِ اضافه شنید، بعضی حرفها را باید با ریکوردرت ضبط کنی و توی راه و تاکسی و مترو و اتوبوس و هواپیما گوش‌کنی، بعضی حرفها ولی زمان ندارند، جاودانه اند، حرفِ حساب اند، یک عمر باید گوش کنی و تکرارشان کنی...مثل حرفِ همین کتاب: حرفی برایِ تمام فصول.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
(1) قد جاءکم من الله نورٌ و کتابٌ مبین. مائده/15/ هدیً و بشری للمؤمنین. نمل/2
(2) و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین...اسراء/ 82
(3) انّ هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم... اسراء/ 9
(4) و انزلنا الیک الذّکر...نحل/ 44
(5) تیارک الّذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً. فرقان/1
(6) هذا بیانٌ للنّاس و هدیً و موعظهً للمتّقین. آل عمران/ 183
(7) فاقرؤوا ما تیسّر من القرآن. مزّمّل/  20
(8) افلا یتدبّرون القرآن ام علی قلوب اقفالها.محمّد/ 24


 
comment نظرات ()