برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و فدیناه بذبح عظیم
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

1. ربّ هب لی من الصّالحین. و بشّرناه بغلامٍ حلیم. هاجر، فارغ شده و این صدای نازک و ظریف، که انتظار شکوفایی مهر پدرانه ابراهیم(ع) را پس از سالها به ثمر رسانده، نوای لطیفِ اسماعیل است.
- این آفتاب که آیینه کاریِ چشم های حسین(ع) را به درخششی این چنین میهمان کرده، علی اکبر است؛ یازدهمِ ماه پیامبر است و پیامبرِ کوچکِ حسین(ع) چشم به دنیا گشوده...اشبه النّاس برسول الله.

2. انّی اری فی المنام انّی اذبحک. رویای شب قبل پریشانش کرده است. مگر می شود دریای مهر پدری را نادیده انگاشت و اسماعیل را ...؟! تازه، به هاجر چه بگوید؟
- جدّش را، پیامبر را در خواب دیده بود. انّ الله قد شاء اَن یراکم قتیلا. یعنی علی اکبر را؟! عبّاس هم؟...صدای علیِ کوچک می آمد!

3. یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاءالله من الصّابرین. آرامشِ شگفتِ پسر دستِ دلش را بیشتر لرزانده بود. این نگاه لبریز از تحسین و مباهاتِ ابراهیم(ع) بود که بارانی شده بود.
- سر نهاد بر زین و برداشت. به قدر خوابی کوتاه، شاید هم مکاشفه ای و شهودی. استرجاع گفت و چشم های علی اکبر را نگران کرد. «مگر نه این که ما بر حقیم پدر؟». پاسخ آریِ پدر، دوباره آرامش را میهمانِ دلش کرد. حالا این پاسخ شیرینِ علی بود که گویی همه بهشت را به آن لحظه پر التهابِ پدر بخشید؛ «پس هیچ باک و پروایی برایمان نیست پدر که به حق می میریم و به پای حق جان می دهیم.»

4.  فلمّا اسلما و تلّه للجبین. پدر چاقو را تیز می کند و پسر در پهنه منا با درخشش تیغِ پدر لبخند می زند. وااای، چه می شد اگر این چشم ها در هم گره نمی خوردند و این نگاه ها در هم تلاقی نمی یافتند.
- این نه علی اکبر که همه هستی و دار و ندارش بود که با دستان خودش راهی میدانش کرد. این پاره تن او بود که لحظاتی پیش از او جدا شد. نگاهِ بارانی اش را به آسمان دوخت: شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان فرستادم که شبیه ترینِ خلایق است به رسولِ تو.

5. و نادیناه اَن یا ابراهیم قد صدّقت الرّویا انّا کذلک نجزی المحسنین. انّ هذا لهو البلاء المبین. و فدیناه بذبح عظیم. جبرییل، مثل همیشه پیامش را به موقع آورده بود؛ پدر و پسر در آغوش هم به مصداقِ بلند ذبح عظیم می اندیشیدند.
- صدای علَیَ الدّنیا بعدک العفا یش هلهله دشمن را به آسمان برده است. صورت بر صورتِ علی گذاشته، رمق از پاهایش رفته و زانوانش سست شده اند و هیچ چیز حتّی فریادهای شادمانه دشمن هم نمی تواند از جا بلندش کند.

6.؟؟؟
- در های هایِ ملائک و شور و شین بهشتیان، در گریه های یکسرِ بچّه ها و شیهه های یکریزِ ذوالجناح، در مقابل چشمانِ زینب، بر زمین افتاده است و تجسّمِ پلیدی و شقاوت -شمر- بر سینه اش نشسته است...

7.؟؟؟
- زینب(س) دستانِ لرزانش را به زیر پیکرِ صد پاره او برد، نگاه بارانی اش را به آسمان دوخت و با زمزمه ای که ارکان زمین و زمان را به مباهات و تحسین واداشت، با محبوبش چنین گفت: اللهمّ تقبّل منّا هذا القربان. خدایا! این قربانی را از محمّد و آل محمّد بپذیر!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ربّ هب لی من الصّالحین. و بشّرناه بغلامِ حلیم. فلمّا بلغ معه السّعی قال یا بنیّ انّی اری فی المنام انّی اذبحک فانظر ماذا تری، قال یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاءالله من الصّابرین، فلمّا اسلما و تلّه للجبین. و نادیناه ان یا ابراهیم. قد صدّقت الرّؤیا انّا کذلک نجزی المحسنین.انّ هذا لهوا البلاء المبین. و فدیناه بذبحٍ عظیم.

پ.ن
- ببخشید دم عیدی، روضه نوشتم. چاره ای نبود. دلتنگی های عاشورایی من همیشه از ذی حجه شروع شده است. پدر و مادرم به فدای او که ذبح عظیم و کرب و بلایش، منا را تا ابد شرمنده کرد.

 - امشب را تا عرفه و عید، در حسرت کرب و بلا ، آهویِ حضرت ضامنیم و زایر حضرت ثامن(ع). به همین خاطر این پست را که در برنامه هیئت سبو، وعده اش برای روز دهم بود، چند روز زودتر گذاشتم. می خواهم مناجات این عرفه را با کبوترهای صحن انقلاب زمزمه کنم؛ اما هی فکر می کنه/ اونجا جای کفتراست/ آخه من کجا برم؟/ یه کلاغ که روسیاست...

- یادم نمی رود هنوز از فرودگاه شیراز بیرون نیامده  بودیم، حال و احوالِ سفرش را دقیق تر که جویا شدم، سرش را تکان داد، چشم هایش برقی زد و انگار بخواهد از یک رازِ مگو پرده بردارد گفت: «عرفات! مریم! عرفه!..» پدرم را می گویم، چند سال پیش، وقتی تازه از حج برگشته بود... پیشوای چهارمِ من و شما جایی فرموده اند که در این روز حتّی بچه هایی که هنوز در رحم مادرند، مشمولِ مهربانیِ خاصِ خدا می شوند؛ روزِ نهم را فرموده اند؛ عرفه را. محدّث قمی می گوید در این روز اگر دو رکعت نماز بخوانی و زیر آسمانِ خدا به گناه هایت اقرار کنی، خدا همه شان را ندید می گیرد، روز نهم را گفته؛ روز عرفه را.... دریابیم ش. همین.

- این چندماه اخیر که با دو تا داداش هام هم خانه شده ام، یک حس جدید و دوست داشتنی در من شکفته است. حالی که بین احساس مادری و خواهری در گردش است. یک رنگی وسطِ این طیف هست که اسم ندارد ولی خیلی رنگ قشنگی ست. بی ربط بود. اما دوست داشتم ثبت بماند، همین جا. 


 
comment نظرات ()