برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

میقات در صحن انقلاب
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

قطار راه می افتد،دلشوره شیرینی به جانم می افتد. اللهمّ الیک صمدت من ارضی. گونه هایم خیس می شوند.ربّ ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق.

صورتم را چسبانده‌ام به شیشه قطار و زیر لب زمزمه‌هایم جان گرفته‌اند: همان شعری که سالها دم دم های اردوهای مشهدِ کانونِ رهپویان، آقا سید توی حسینیه سیّدالشّهداء شیراز می خواند؛ تو دل یه مزرعه /یه کلاغ روسیاه /هوایی شده بره /پابوس امام رضا(ع)...بر می گردم و از بچّه ها می پرسم: بچه ها! کسی جایی خوانده که امام رضا، به جز آهوها،‌ کلاغ ها را هم ضمانت کند؟ از نوع مبعوث شده شان! و بعث الله غراباً.

هردو تا کوپه ها آرام گرفته اند، شیطنت ها و شلوغی‌ها و مباحثه ها، جایشان را به یک سکوت سیال داده‌اند، همین طور که دراز کشیده‌ام، از پشت پنجره قطار، محو تماشای ستاره‌ها و ماه شب هشتم شده‌ام، من از امشب عزم صحن انقلابِ تو را کرده ام؛ کبوترها عزمِ منا... فردا روز هشتم است. یوم التّرویه. سیرابم کن. از شرابا طهورا.

اذان صبح روز هشتم،‌ با اذن دخول اولین زیارتِ این سفر،‌ همراه می شود. یوم الترویه است؛ روز ذخیره آب، روز سیراب کردن، سیراب شدن. همه تشنگی ام را آورده ام، آب نمی خواهم، عطشم را روزافزون کن برای آن سرچشمه زلال. ان اصبح ماءکم غورا فمن یأتیکم بماء معین؟

قرآن را بار می کنم جلویم؛ جزء هشتم؛ و دوباره حلاوت تلاوتِ بین الطلوعین، آن هم مقابل دیدگانِ شما، کامم را شیرین می کند. برای گوش هایی که عادت کرده اند، پنج شنبه ها- بین الطلوعین- توی خیابان ایران-‌ درس تفسیر بشنوند، توی حرم، بین الطلوعینِ پنج شنبه، درس تفسیر نمی گذارید؟ بکم عرفنا الله معالم دیننا.  اجازه هست جسارت کنم و آرزو کنم رزق آن دنیایی ام درسِ تفسیرِ شما باشد؟ و ما یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم.

مسافر را همان ظهر روز اول می بینم. توی صحن انقلاب. آرام و فکور و مهمان نواز. چه شیرین است وقتی مجازمان قرین حقیقت می شود! و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون وجهه.

آخرش آرزو به دل نماندم و عرفه را توی صحن انقلابِ تو، در برابرِ دیدگانِ تو با کبوترهات زمزمه کردم. ته دلم از ذوق خالی می شد وقتی صدای سایش بال کبوترها را هنگامه دعا می شنیدم. آن قدر روضه خواندند و خواندند که آسمان هم بی طاقت شد و بارید. مثل همیشه سر به هوا می شوم، باران که می‌آید، رو می کنم به گنبد: بکم ینزل الغیث... قطره های باران با اشک هایم می آمیزند و روی گونه های سردم می غلتند،‌ صورتم گرم می شود. و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا.

فاطمه را شب عید می بینم، بعد مناجات عرفه، توی صحن انقلاب،  وقتی صدای شادی نقاره ها برای آمدن عید بلند شده بود.‌ همان قدر شاداب و پرانر‍ژی که فکر می کردم. نشستیم و گپ زدیم. روبروی هم، روبروی شما. علی سرر متقابلین! 

حلیمِ دل چسبِ صبحانه عید، خودمان را مهمان یکی از زوج های خوبِ هم سفر می کنیم! برای دومین سالگرد زوجیت شان. فاطمه تعریف می کند که شبِ عروسی شان دعای عرفه را، توی ترافیکِ فاصله آرایشگاه تا تالار خوانده است؛ بلند که آقا میثم (آقای داماد) هم بشنود و بی بهره نمانَد!!!...نماز عید را توی صحن گوهرشاد می خوانیم. اللهمّ اهل الکبریاء و العظمه. این دهه هم تمام شد با زیارتِ شما. و اتممناها بعشر.

دیدن آن یکی فاطمه، دل تنگی زیارت وداع را قدری التیام می دهد. با چشم هایی که معرفت و آرامش ازشان می تراوید. با قرآنی که به رسم هدیه آورده بود برایم. دقایقی مانده به اذان ظهر روز عید. باز هم صحن انقلاب. انّ موعدهم یوم الزّینه و ان یحشر النّاس ضحی.
 
هر ده نفرمان توی یک کوپه جمع شده ایم؛ مباحثه را راه می اندازم، یک دغدغه قدیمی؛ الگوی حضور اجتماعی زن،‌ طوری که نه به بهانه جامعه،‌ خانه فدا شود و نه به بهانه خانه، جامعه. فاطمه و زهره و مهدیس و فاطمه سادات که متأهل‌اند و حالا ان جی ا ی «نعیما» یشان هم پا گرفته، کلی حرف دارند و تجربه...بحث بالا می گیرد،‌ حواسم پرت می شود،‌ دلم اینجا نیست. جا مانده، همان جا، توی صحن انقلاب. بوی عطر حرم مشامم را می نوازد. انّی لاجد ریح یوسف لولا ان تفنّدون.

برای همه بچه ها جدا جدا یک غزل حافظ می خوانم. زهره هم برای من: گر می فروش حاجت رندان روا کند/ ایزد گنه ببخشد و رفع بلا کند. اتقو الله و ابتغوا الیه الوسیله.

- قطار می ایستد. محمّد و مصطفی توی پارکینگ منتظرند. همین طور که سوار ماشین می شوم زیر لب نجوا می کنم: رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.
یا ایها الذین امنوا اتقوالله و ابتغوا الیه الوسیله.

پ.ن

می آید ای دل/منزل به منزل/ از دل صحرا/ کاروانی...


 
comment نظرات ()