برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده سوم: استجابت دعوت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

(1) شماها مرا زنده می خواهید، زنده حقیقی، که بشنوم شنیدنی ها را، ببینم دیدنی ها را، بیاندیشم... نشانه های حیات در من امّا چندان امیدوار کننده نیست. به همین زندگی زمینی ام دل خوش کرده ام انگار، شماها وصل ید به سرچشمه حیات، به همان حی الذی لا یموت، ذائقه من اما به همین مرداب ها خو کرده است،همه اش ماده، همه اش صورت، خسته می شوم از خودم، شماها اما ناامید نمی شوید از من. روزی هزار بار دعوتتان، کلمه های نورانی تان از برابر چشم های خواب زده ام می گذرد و من فقط ذوق می کنم به کلمه هاتان، انگار این ها را برای عمل نگفته باشید، برای آمدن، برای شدن... با این همه، از همه منزل ها،  برای من باز هم نامه بنویسید آقا؛ بلکه آن دست خط قشنگ تان این بار کار دستم داد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذین امنوا استجیبوا لله و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم

(2) نامه نوشته بودید برای حبیب که بیاید؛ آن پیر سرخ روی یمنی؛ حبیب بن مظاهر اسدی. درنگ نکرده بود؛ نامه تان را بوسیده بود، بر چشم گذاشته بود، قلبش تند زده بود و شوق کربلایی شدن آرامشش را ربوده بود. اسبش را تا کاروان شما تازانده بود. از دور که خبر آمدن حبیب را دادند، لبخند زدید. خواهرتان هم، سرش را از کجاوه بیرون آورد و گفت: سلام من را به حبیب برسانید!
حبیب، روزهای کودکی اش، شما را روی شانه های پیامبر دیده بود، با همین چشم ها بوسه های پیامبر را بر لبهای شما دیده بود،حالا که فقیهی شده بود برای خودش، می دانست وعده گاه رفتنش کربلاست، وگرنه خیلی از جنگ ها را در رکاب پدرتان شمشیر زده بود و روزهای سخت برادرتان را دیده بود.
بر که زمین افتاد، خودتان را به بالینش رساندید، سرش را روی پاهایتان گذاشتید و با دستهایتان چشم هاش را برای همیشه از این دنیا بستید تا با آن چشم های حقیقی در آن دنیا، جدتان را، پدرتان را و برادرتان را زیارت کند.
سلام بر تو حبیب با همان عبارتی که در ناحیه مقدسه بر تو سلام نموده اند؛  السلام علی حبیب بن مظاهر الاسدی.
جوانی کردن را تو به ما یاد بده پیر هفتاد و پنج ساله عاشورایی!

پ.ن:

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ/ اول سری که رفت به کوفه حبیب بود


 
comment نظرات ()