برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده چهارم: عزت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

(١) به این حرف ها که نیست عزیز من، به پول؟ به فلان مدرک از فلان دانشگاه؟ به مدل خانه و ماشین؟ به نژاد و نسَب؟ به بالا شهری و پایین شهری؟ به شهری و روستایی؟...معیارهای ما ولی همین هاست. دنبال همین ها هستیم از صبح تا شب که در چشم خلایق عزیز باشیم. که مبادا از چشم مردم بیفتیم.که...
توی دستگاهِ بالا ولی ملاک ها همیشه فرق می کند. عیارها آسمانی می شود، اصلاً خیلی ها که در چشم خلایق ذلیل اند، آن بالاها آبرویی دارند برای خودشان، خیلی ها که این پایین توی چشم مردم اند را آن بالاها نمی شناسند. گفتم که، معیارها فرق دارند، این حرف را فقط شاید محرم بشود زد؛ عزّت را فقط در خانه این خانواده می شود پیدا کرد. می شود گدایی کرد. فقط در خانه این هاست که گدایی، عزّت می آورد. مؤمنین توی این آیه همان چهارده نفرند و هر آن که به آنها وصل شد:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
...و لله العزّه و لرسوله و للمؤمنین.
  

(٢) غلام بود... غلامِ سیاه ابوذر، غلام سیاه شما؛ جون بن حوی. با این همه، یک تار مویش به همه لشکر مقابلتان که در آن از بزرگان و اشراف قبایل عرب با آن شکوه و شوکت کم نبودند می ارزید و شما این را چه خوب می دانستید. 
بعد از عمرو بن قرظه پا پیش گذاشته بود و از شما اذن میدان خواسته بود، شما اما با همان مهر و رأفت حسینی ، نگاهتان را میهمان چشم هایش کرده بودید و گفته بودید: « تو آزادی جون، هر جا می خواهی برو! بر تو تکلیفی نیست، خودت را برای ما در خطر نینداز و برو. »
دلش گرفت، از شما توقع نداشت اذن میدانش ندهید، اشکهایش آمدند و با این کلام آتش به جانتان زد که : « درست که غلام شما بوده ام، درست که نژادم پست است؛ سیاهم و بوی بد می دهم، اما آیا خونم هم لیاقت آن را ندارد که در کربلای شما بر زمین ریخته شود؟ که با خون خاندان شما مخلوط شود؟ » این را که گفته بود، چشم های قشنگ شما هم بارانی شده بود، دیگر چه می توانستید بگویید؟ رخصت که داده بودید انگار که بال از بالش گشوده باشند تا رزمگاه رجز خوانده بود: «امیری حسینٌ و نعم الامیر». از این که متعلق به شما بود به خودش می بالید. چه عزیز شد در کربلای شما هر آن که مردم ذلیلش می پنداشتند! چه عزیزشان کردید آقا!
بر زمین که افتاد، بر بالین او هم حاضر شدید – مثل همه شهدا – و بلند گریستید، یادتان به جمله های آخرش افتاده بود؟ برسر و صورتش دست کشیدید و دعایش کردید: اللهم بیٌض وجهه و طیٌب ریحه و احشره مع محمد و آل محمد. حالا حسرتِ آن دعا برای من مانده بعدِ چهارده قرن.
سلام بر تو جون! سلام بر تو که غلام سیاهِ آقایم بودی و در دنیا و آخرت رویت سپید شد.
دعا کن آقا یک روز مرا هم به خدمت بپذیرند.


 
comment نظرات ()