برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده پنجم: مجاهدت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

(١) شاید آن روز که ام سلمه پشت پرده مسجد النبی - پس از آن که جدتان فضایل جهاد وشهادت را برشمرده بود- با آن معرفت و فهم کم نظیرش سؤالی پرسید که اگر نمی پرسید و آن فرصت را از دست می داد تا تاریخ، تاریخ است ما زنان می ماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا، کربلای شما را تصور نکرده بود تا پاسخی دیگر هم برای پرسشش بیابد که: «پس سهم ما زنان از جهاد و شهادت چه می شود؟»
آن روز پیامبر به حق، جهاد زن را نیکو همسرداری کردن او دانسته بود، اما ام سلمه نمی دانست همین دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمی شود، انگار که جانش به جان او بند باشد، روزی، سهم گرانتری از جهاد زن را برای زنان تاریخ به تصویر خواهد کشید. فقط این نبود. کربلای شما عرصه گاه ظهور بود و تجلی. انگار در کربلایتان، برای تاریخ و اعصار و قرون، برای هر قشر و جنس و سنی الگوی مجاهدت ارائه کرده باشید. آن قدر که حجّت تمام بشود. آن قدر که بعدِ کربلای شما دیگر نشستن و عافیت طلبیدن برای زن و مرد و پیر و جوان ننگ باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
لاَّ یَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُوْلِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ

(٢) گمانم هنوز ظهر عاشورا نرسیده بود که عبدالله از شما اذن میدان خواست : عبدالله بن عمیر کلبی را می گویم آقا! شما دعایش کردید و رخصتش فرمودید. اما چشم های نگران کسی آن سوی خیمه همسرش را می پایید. نگران، نه از آن رو که خون همسرش بر زمین شما ریخته شود، نه! نگران از آن که آیا عبدالله خوب از عهده یاری شما بر می آید؟ عبدالله اما بانویش را خوب می شناخت. انگشتان دست چپش را که قطع کردند رجزی خواند که قلب بانو از شوق و تحسین لرزید، دیگر تاب نیاورد. نیزه ای از گوشه خیمه برداشت و به سوی عبدالله شتافت: « فدایت شوم! در راه مولایمان استقامت کن عبدالله!». عبدالله تلاش کرد او را به خیام بازگرداند. اما بانو انگار که تصمیمش را گرفته باشد فریاد زد: «به خدا که رهایت نمی کنم تا در کنارت کشته شوم!» این بار شما پا پیش گذاشتید آقا و بانوی عبدالله را دعای خیر کردید و به او فرمودید که به خیمه ها بازگردد.
جان پاک عبدالله که به آسمان ها عروج کرد. بانو خودش را به بالین همسرش رسانید و با حسرتی عمیق زبان گشود که: « بهشت گوارایت باد عبدالله! از خدایی که بهشت را نصییب تو گردانید می خواهم مرا هم در بهشت همنشین تو گرداند!». لحظه ای نگذشت که شما دیدید آقا، غلام شمر را که به فرمان اربابش عمودی آهنین بر سر این بانو فرود آورد و شما دیدید که باغِ قشنگ آرزویش چه زود ثمر داد!
سلام بانوی عبدالله!
سلام بر تو و همسرت که خونتان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پای حسین(ع) ریخت.


 
comment نظرات ()