برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده ششم: طعم شهادت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

(١) از آن کلمه هایی ست که جان می دهد برای شعار نوشتن، که بولدش کنی، قرمزش کنی و بگذاری اش وسط یک جمله و بعد هم قابش کنی، نه؟ «شهادت» را می گویم. ولی نه...کاش این نباشد، قرار است خیلی فراتر از این ها باشد. قرار است یک فرهنگ باشد، برای ملتی که اسارت ندارد، قرار است هنر مردان خدا باشد، آن ها که آن قدر مردانه زیسته اند که مردانه بمیرند، قرار است آرزویش مثل یک پیچک جان بگیرد و ببالد و همه وجومان را بگیرد: والمستشهدین بین یدیه، آن قدر که شب آخر اگر آقا ازهر کداممان پرسیدند شهادت در نگاهت چگونه است؟ بتوانیم بگوییم: احلی من العسل.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر

(٢) زره برایش بزرگ بود، پایش به رکاب نمی رسید، سیزده سالش بود خب، سیزده سال هنوز برای یک مرد جنگی شدن زود است آن هم مقابل آن لشکر مردانِ نامرد. تقصیر شما نبود. می دانم. شما چند بار مانعش شده بودید آقا، این قاسم عجیب بوی برادرتان را می داد. نمی خواستید پاره های جگر حسن(ع) را دوباره توی تشت ببینید. ولی بار آخر یک مکتوب آورده بود برایتان که دل شما لرزیده بود و دیگر نتوانستید چیزی بگویید انگار، دست خط پدرش بود، برادرتان؛ حسن مجتبی(ع). روبرویتان ایستاد، با همه هیبتِ حسنی اش، این بار آخر « فجعل یقبل یدیه و رجلیه»؛ افتاد به دست و پای شما و دست و پاهایتان را بوسید. نمی دانست با این کار چقدر وداع را برایتان دشوار کرده است.
«و خرج غلامٌ و کان وجهه شقه قمر...». رجز خوان عازم میدان شد؛ اِن تنکرونی فانا بن الحسن/ سبط النّبی المصطفی المؤتمن... ناله «یاعماه»ش که بلند شد، خودتان را به بالینش رساندید و فقط خدا می داند بر آن دل تان چه گذشت؟! «یعزّ و الله علی عمّک ان تدعوه فلا ینفعک صوته». من فدای همه آن لحظه های شما.
 سلام قاسم! سلام سیزده ساله کربلا.
سلام بر کامی که عاقبت شهد شیرین تر از عسل را چشید.
دعا کن مرا قاسم! دعا کن آن شهد را روزی کام من هم تجربه کند.

پ.ن

و زنهار، هر که شهید نشود لاجرم خواهد مرد...


 
comment نظرات ()