برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده هشتم: گذر از محبت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

(١) خواب دیده بود، نه یک بار و دو بار؛ هر سه بار توی خواب فقط یک صحنه را دیده بود؛ داشت اسماعیل را ذبح می کرد. یقین کرده بود که رویای صادقه ست. اسماعیل را، همه هستی اش را، میوه دلش را، آن هم بعد از آن انتظار طولانی برای پدر شدن، به منا آورده بود. به مذبح کشیده بود و حالا که داشت چاقو را تیز می کرد، تلاقی نگاه هایش با پسر، جگر پدر را آتش می زد... جبرییل ولی مثل همیشه پیامش را به موقع آورد؛ او را در مقابل آن قربانی بزرگ باز بخشیدیم. آن مذبح عظیم ولی گذار یک پدر از محبت پسر را به گونه ای دیگر به تصویر می کشد... 

بسم الله الرّحمن الرّحیم
... و فدیناه بذبح عظیم

(٢) کدام سال بود؟ نمی دانم، آنقدر می دانم که ماهِ پیامبر بود، یازده ِشعبان المعظم، که لیلا فارغ شد و پیامبرِکوچکِ شما دیده به جهان گشود: نامش را علی گذاشتید، همین علیِ اکبر، که امروز از شدّت شباهت به جدتان همه لشکر را به وحشت انداخته است، تا آن نانجیب فریاد بزند: « شما را چه شده؟ پیامبر کجا بود؟ این علی است، پسرِ بزرگِ حسین، امانش ندهید.»
این نه علی ِاکبر که همه هستی و دارِ و ندار شما بود که با دستان خودتان زره اش پوشاندید و عازم میدانش کردید؛اولین سرباز ِشما از بنی هاشم! آن لحظاتِ آخر فقط خواسته بودید که مقابل چشمانتان، پیش ِرویتان، چند قدم راه برود. آن وقت چشمان بارانیتان را به آسمان دوختید که: «شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترینِ خلق به پیامبرِ توست؛ در گفتار، در کردار و حتّی در گام های رفتار، ما هر بار دلتنگ رسول خدا می شدیم و عطشِ دیدار ِ او جانمان را به لب می رساند، به این جوان می نگریستیم.»... من به فدای چشم هایِ شما که در مقابلش شبیه ترینِ مردم به رسولِ خدا، ستاره ستاره بر خاک چکّه کرد، چطور خودتان را تا بالین علی رساندید؟ من فدایِ آن لحظه شما؛ صدای «علی الدنیا بعدک العفا» یتان هلهله دشمن را به آسمان برده است، صورت بر صورتِ علی گذاشته اید، رمق از پاهایتان رفته و زانوانتان سست شده اند و هیچ چیز حتی فریادهای شادمانه لشکر دشمن، نمی تواند از جا بلندتان کند....وای بر من.

سلام علیِ اکبر! علیِ بزرگتر از علی هایِ سه گانه حسین! سلام شبیه ترین مردم به رسول خدا.


 
comment نظرات ()