برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده نهم: ولایت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

(١) بهره بعضی از ماها از ولایت پذیری شعار است. آن هم تا جایی که گلویمان اذیت نشود. یا وجاهت مان آسیب نبیند. بعضی ها تا پای شور و شعار باشد، هستند. بعضی ها تا جایی که جان و مال شان در امان باشد. بعضی های دیگر، اگر از خورد و خوراک خودشان چیزی بماند، پول شان را حاضرند بدهند، جانشان ولی باید در امان باشد... هزار تا طیف دیگر می شود این وسط ها تعریف کرد. امّا بعضی ها برای ولیّ شان هم علمدارند، هم سقّا، هم پشت و پناه، هم امید،‌هم فدایی، هم رسانه تبلیغاتی... از آن هایی که تا هستند خیال ولیّ و رهبرشان راحت است. بعضی ها آن قدر برای ولیّ شان عزیزند که به یک دیدار، همه غصه های ولیّ شان برطرف می شود؛ دلش شاد می شود؛ بعد هم اسمشان می شود کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع). بعضی ها ولیّ شان که می خواهد صدایشان بزند، می گوید: بنفسی انت... می دانید بعضی ها پای ولیّ شان که پیش بیاید، دیگر سر از پا نمی شناسند، دست می دهند، چشم می دهند، با صورت روی زمین می افتند، سر می دهند، فقط خدا کند مشک شان پاره نشود...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذّین امنوا اطیعوا الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم

(٢) قصه غریبی ست این ماجرای عطش و از آن غریب تر قصه کسی ست که همه او را ساقی بدانند و چشم همه برای آب به او باشد، اما کاری از او بر نیاید! سکینه و رقیه و بچه ها گفته بودند: آب و هستی ِ عباس آب شده بود و قطره قطره چکیده بود پیشِ پایشان. من نمی دانم میان این عمو و آن برادزاده ها چه گذشته بود که عباسِ ادب، پیش روی ِ شما ایستاده بود و گفته بود: آقا تابم تمام شده است...و شما رخصت داده بودید. دلتان ولی ناآرام بود تا آن که صدای استغاثه اش بلند شد که: اَدرک اُخاک.
من فدای شما، آن لحظه ای که صدایتان هلهله دشمن را به آسمان برد: الان انکسر ظهری و قلّت حیلتی...خاک بر من.
بدون عَلَم بازگشتید، بدون علمدار، بدون مشک، بدون سقا، در برابر نگاه منتظر بچه ها... فقط به سمت خیمه عباس رفتید و عمود خیمه را کشیدید.

سلام بر لبهایی که آب را تا ابد شرمنده کرد.
السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء!

پ.ن
این بیرق علمداره/ هنوز رو زمین نیفتاده...


 
comment نظرات ()