برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

وقتی خدا کسی را قبول کند
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

و هنگامی که همسر عمران گفت: پروردگارا! من آن‌چه در شکمم هست را برای تو نذر می‌کنم تا آزادشده‌ی تو باشد، پس از من بپذیر، که تو شنوا و دانایی... پس پروردگارش او را – به بهترین وجه- پذیرفت و –به بهترین وجه- پرورش داد...

بچه‌ی توی شکمش را برای خدا نذر کرده بود. گفته بود: انّی نذرتُ لک ما فی بطنی محرّراً. گفته بود من برای تو آزادش می‌کنم، برای بندگی تو. که فقط خدمتِ تو را بکند. همیشه وقتی از کنارِ این آیه می‌گذرم صلابت و صداقت کلمات مادرِ مریم (س) لبریزم می‌کند. از خدا خواسته بود نذرش را قبول کند. خدا امّا نذر مادر را نه، خودِ مریم را قبول کرده بود؛ آن هم به بهترین وجه؛ بقبولٍ حَسَن. و پرورش او را خودش به عهده گرفته بود؛ اَنبَتَها نَباتاً حَسناً...  

بله، این‌جوری‌هاست؛ وقتی خدا کسی را قبول کند، خودش عهده‌دارِ تربیتِ او می‌شود. وقتی یک نذر، صادقانه باشد؛ به صداقتِ کلامِ مادری که تنها کودکش را - هنوز نیامده – نذر خدا می‌کند.


 
comment نظرات ()
 
بهشت‌نوشت... 1
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

پرده‌ی یکم: باغِ لذّت‌های جاودانه

اولین تصویری که توی قرآنت از بهشت به من داده‌ای درخت‌های انبوه و نهرهای روان است. «جنّه» یعنی جایی که از بس درخت‌های درهم تنیده دارد، زمینش پیدا نیست. بعد این تصویر را با خالدینَ فیها کامل‌تر کرده‌ای. با جاودانگی. همان میلِ همیشگیِ من برای مانایی و بقاء. بهشتِ تو دیگر اضطرابِ تمام‌شدن و فناشدن و از دست‌دادن ندارد. تهِ دلِ آدم را خالی نمی‌کند از لذّت‌های گذرای تمام‌شدنی. با این‌همه گاهی هم اگر فکر کنم توی آن لذّت‌های معقول، ملال و خستگی و یکنواختی، دل‌زده‌ام کند، دوباره آیه آورده‌ای برایم که لا یَمَسُّهُمْ فیها نَصَب (حجر/ 48). آن‌جا، جایِ خستگی و ملال هم نیست.
باغِ لذّت‌هایی که ملال‌آور نیستند و می‌شود برایِ همیشه آن‌جا ماند؛ باید جایِ خواستنی‌ی باشد این باغِ جاودانه‌ی تو.

لِلَّذینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها


1. تأخیرهایِ من را ببخشید. بی‌توفیقی و کم‌سعادتی شاخ و دُم ندارد.
2. توفیق باشد، دوست دارم چند پست از «بهشت» بنویسم.
3. فَاذا مرّوا بآیه فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلّعت نفوسُهم اِلیها شوقاً و ظنّوا انّها نصبُ اعیُنهم.


 
comment نظرات ()
 
باید دوید
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

(منافقان، اهل ایمان را) ندا در می‌دهند؛ «آیا ما با شما نبودیم»؟! می‌گویند: «چرا، ولی شما خودتان را در بلا افکندید و امروز و فردا کردید و تردید آوردید...»

این امروز و فردا کردن‌ها، این تسویف‌ها، بی‌خیالی‌ها و سستی‌ها، اخلاق جهنّمی‌هاست. همه‌ی وجودمان حسرت می‌شود توی آن دنیا وقتی بدانیم همین تعلّل‌ها، از بهشت دورِمان کرده؛ و تربّصتُم و ارتبتُم. بهشتی‌ها اهل سبقت‌اند؛ السّابِقون السّابِقون (واقعه/ 10)؛ عجله دارند برای خوب‌شدن، برای خوبی‌کردن، برای توبه، برای ترک گناه، برای رفتن و رسیدن. زمان، برایشان مهم است. وقت تلف نمی‌کنند. خودِ خدا هم بنده‌هاش را به سبقت دعوت می‌کند؛ به سرعت‌گرفتن، به کنارگذاشتنِ تمبلی و سستی. به سمتِ بهشت نمی‌شود آهسته و بی‌حوصله راه رفت. برای بهشت باید مشتاقانه دوید. باید سرعت گرفت. وَ سارِعوا اِلی مَغفره مِن ربّکم و جَنَّه. (آل‌عمران/133).  


یُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلى‏ وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ... (حدید/14)


 
comment نظرات ()
 
پیام‌برِ اخلاق
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
 

یک‌جورِ عجیبی مهربان بود، نرمی و لطافت داشت توی برخوردهاش. آن هم با آن جماعت عربِ جاهلی، با آن جماعت تندخو و متعصب و لجوج. این نرم‌خویی و خوش‌خلقی‌ش یک هدیه ویژه الهی بود، خودِ خدا گفته بود؛ فَبِما رَحمَه مِن الله  لِنتَ لَهُم (آل عمران/ 159). با این‌همه، گاهی خدا خودش هم به شگفت می‌آمد از اخلاق او، به تحسین‌ش جبریل را روانه می‌کرد که؛ انّک لَعلی خُلُق عَظیمٍ. (قلم/۴)


 
comment نظرات ()
 
و امّا بعد...4 : روایتِ چهره‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
 

• آینه را بردار، صورتت را ببین! پشت این خطوط چهره، یک آدمِ خوش‌حال یا ناراحت، امیدوار یا ناامید و افسرده، باطراوت و پرانرژی یا خسته می‌بینی، نه؟! راست گفته کسی که گفته: رنگِ رخساره خبر می‌دهد از سرّ‌ درون. چهره آدم‌ها انگار تابلویی باشد که ورای همه نقش‌ها و رنگ‌هاش می‌شود حکایت‌ها خواند و نوشت. می‌شود غم‌ها و شادی‌ها، اضطراب‌ها و اطمینان‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها، حتّی پاکی‌ها و ناپاکی‌ها، نورها و تاریکی‌ها را از پس خطوط به ظاهر مبهمِ چهره‌ها فهمید.

• توی آستانه زندگی جاودانه ما ، توی آستانه آن انتقال عظیم، توی آن روز بزرگ، چهره‌ها به روایتِ آیه‌ها ماجراهایی دارند برای خودشان. انگار آن روز بیش‌تر از هر وقتِ دیگری می‌شود حال و هوای آدم‌ها از روی چهره‌هاشان خواند. روزی که چهره‌ها، نشانه‌اند؛ پر از تضاد و و تقابل و تباین.

• آن روز بعضی از چهره‌ها سیاه‌اند و بعضی چهره‌ها سفید. تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ. (آل عمران/ ١٠۶) بعضی چهره‌ها شاد و خرم‌اند، تر و تازه‌اند. بعضی‌‌ چهره‌ها عبوس و گرفته و درهم کشیده‌ ، وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ… وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ (قیامت/ 22 و 24)  بعضی چهره‌ها روشن و گشاده‌اند، خندان و مسرور؛ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ ضَاحِکَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ (عبس/ 38 و 39)  بعضی چهره‌ها اما انگار روی‌شان غبار نشسته، انگار تاریکی فراگرفتدشان وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَة.ٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ (عبس/ 40 و 41)  بعضی چهره‌ها ذلت‌بارند، خسته و رنجورند؛ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ. عَامِلَةٌ نَّاصِبَةٌ (غاشیه/ 2و 3) بعضی چهره‌ها امّا باطراوت‌اند و حاکی از نعمت؛ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاعِمَةٌ. (غاشیه/ ٨)

• آینه را بردار و صورتت را ببین. هزاری هم که خسته و رنجور و ناراحت و نامید باشد، عمق‌ش به خستگی‌ها و ناامیدی‌ها و رنج‌های آن روز نمی‌رسد. هزاری هم که گشاده و خوش‌حال و شادان و باطراوات باشد، عمق‌ش به خوش‌حالی‌ها و شادی‌ها و طراوت‌های آن روز نمی‌رسد. چهره‌ات را که نگاه می‌کنی، زیرِ‌لب، آرام دعا کن؛ خدایا، توی آن روزی که بعضی از چهره‌ها سیاه و عبوس و درهم‌کشیده و غبارگرفته و تاریک است، چهره من را سفید و گشاده و باطراوت و خندان و روشن کن!

 

 1- اللهمّ بیّض وَجهی یومَ تسودّ فیه الوجوه و لا تسوّد وَجهی یَوم تَبیضّ فیه الوُجوه. قسمتی از دعای هنگام وضو.


 
comment نظرات ()
 
بعونک یا محول الحول
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدن شب و روز برای آن‌ها که می‌اندیشند، نشانه‌هاست.

بهار که می آید، می روند؛ همه شان با هم: بال در بال. راز پرواز را می دانند، در گستره آن لاجوردی بی کران.
بهار که می آید، می رویند، همه شان با هم: جوانه در جوانه. راز رویش را می دانند، در پهندشت این سبزِ بی انتها.
بهار که می آید، جاری می شوند، همه شان با هم: قطره در قطره. راز جاری شدن را می دانند: از دل آن سنگ های سخت تا آن آب‌های آبیِ نامتناهی.
بهار که می آید: می بارند: دانه دانه...
بهار که می آید...

خدا گفت: بهار، بهانه رفتن است، بهانه رویش، بهانه جاری شدن، بهانه باریدن...پرستوها رفتند، جوانه ها روییدند، چشمه ها جاری شدند، باران‌ها باریدند،‌ تو امّا هنوز ایستاده بودی.
گفتی: «بهار که بیاید دیگر رفته‌ام، بهار بهانه رفتن است، ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه‌های طلب، گیرم که ماندم و باز بال بال زدم: توی گِل و گذشته، توی خاک و خاطره، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم: بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟»
اینها را گفتی و آمدی تا میقات، تا آستانه بال بال زدن، امّا نپریدی! چرا؟ همه منتظر بودند پروازت را ببینند، اوج گرفتنت را و رویشت را. جاری شدنت را و باریدنت را. اوج نگرفتی، نروییدی، جاری نشدی، نباریدی. چرا؟ تو نپریدی و فرشته ها به خدا خندیدند، او امّا فقط گفت: من چیزی می دانم که شما نمی‌دانید.

سالهاست که در میقات ایستاده‌ای، بهارها می‌آیند و می‌روند و تو  هنوز همانجایی، هنوز بال بال می زنی امّا بال‌هات یارایِ پرواز نیستند. بهار دوباره دارد می آید، همه منتظرند، این بار چشم هات را ببند و فقط بگو: یا محوّل الحول! حوّل حالی الی احسن الحال!
...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
انّ فی خلق السّموات و الارض و اختلاف اللّیل و النّهار لآیات لاولی الالباب.

پ.ن: متن داخل گیومه از خانم نظرآهاری عزیز وام گرفته شده است.

این مطلب توی برنا نیوز (+)


 
comment نظرات ()
 
آیه‌ها و مادرانه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 

(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل می‌گرفت. خدا داشت صورت‌گری می‌کرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد،‌ صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو می‌کنم، فقط برای تو باشد. قبول می‌کنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)

(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش می‌پیچید. ضعف و سستی همه سلول‌هاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پاش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده خرما افتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع).

(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود... اسمش یوکابد بود. همسر عمران.  مادر موسی(ع)     

(4) همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای خلیل خدا ریخته بود. همه ثروتش را هم. توی این سال‌های دراز. درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه می‌مانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود... اسمش ساره بود. همسر ابراهیم(ع). مادر اسحاق(ع).

بسم الله الرّحمن الرّحیم

(١) إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ...فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً... (آل عمران ٣۵-٣٧)

(٢) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (23) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (24) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً. (مریم ٢٣-٢۵)

(٣)  وَأَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ... وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ...فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ (قصص ٧-١٣)

(۴) وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ (71)‏ قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (هود ٧١-٧٢)

پ.ن:
1- بیایید دعا کنیم روزی اگر مادر شدیم به این افق‌های نورانی نزدیک بشویم.
2- این هم یکی از پست‌های پیشین‌م که موضوعش بی‌ربط به این پست نیست. (+)
3- این هم لطف دوستان در مجله دخترانه چارقد که گمان برده بودند من حرفی برای گفتن دارم. (+)

۴- این مطلب توی برنانیوز.(+)


 
comment نظرات ()
 
آن پنج نفر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

بالای تپه ایستاده بود، آن چه از دور می دید باور نمی کرد. یک پسربچّه توی آغوش محمّد بود و یک پسربچّه دیگر، دستش در دستِ محمّد، کنارش، بانویی که سر تا پایش را با حجاب پوشانده بود و آن طرف تر، مرد جوانی راست قامت...همین؟ همه ابناء و نساء و انفس شان همین پنج نفر است؟
دوباره نگاهشان کرد، این بار ولی دهانش از ترس خشک شد، رفت بالای بلندی، رو کرد به جماعت نجرانیان و گفت: آن پنج نفری که من می بینم اگر دست به دعا و نفرین بردارند، نسلی از ما روی زمین باقی نمی ماند. بروید پیش از آن که دست های کوچک آن دو پسربچّه به دعا بلند شود، پیش از آن که آن بانو روی زمین بنشیند و نگاهش را به آسمان بدوزد، پیش از آن که آن مردِ جوان سرش را بالا بگیرد، پیش از آن که محمّد عمامه اش را بردارد، بروید و بگویید اسقفِ نجران گفته ما تسلیمیم!  

بسم الله الرحمن الرحیم

فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ

پ.ن:
فردا -  بیست و چهارم ذی حجه- سالروز مباهله است. سند حقانیت آن پنج نفر.
آیه مباهله (آل عمران/61) در عقاید کلامی شیعه، سندی برای حقانیت حضرت امیر(ع) نیز هست. علی (ع) طبق این آیه، مصداق نفس پیامبر است.
.
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا... لاجد ریح یوسف لولا ان تفنّدون.


 
comment نظرات ()
 
پرهیز, پروا, پرواز
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

ای اهل ایمان از خدا پروا داشته باشید و هر کس باید بنگرد که برای فردایش چه پیش فرستاده است و از خدا پروا داشته باشید...

قرار بود بهره‌مان از یک ماه روزه‌داری تقوا باشد، یادتان هست؟ لعلّکم تتّقون. قرار بود روزه بگیریم بلکه باتقوا بشویم. اهل پروا بشویم. از خدا آن‌طور که شایسته مقامش هست حساب ببریم و حدودش را رعایت کنیم. همان‌طور که او خودش هم با ما آن‌طور که شایسته خدایی‌اش هست رفتار می‌کند، خودش هم اهل تقوی‌ست؛ ذکر قنوت دیروز را که یادتان نرفته؛ اللهمّ... اهل التّقوی و المغفره.

حالا که بساط مهمانی تمام شد و بهار قشنگِ این آیه‌ها هم، حالا که کاسه‌ام را نگاه می‌کنم که بهره‌هایم را حساب و کتاب کنم، می‌بینم اگر توی کاسه‌ام بهره‌ای از تقوا نباشد، قافیه را باخته‌ام. همه این بیست و نه روز بی‌حاصل و بی‌فرجام. نکند نباشد! 

ادبیات عرب می‌گوید ریشه‌اش از «وقایه» است. راغب در المفردات‌ش می‌گوید وقایه یعنی نگه‌داری اشیاء در برابر چیزهایی که به آن‌ها ضرر و یا آزار می‌رساند. حقیقتِ پنهان‌شده در تقوا هم همین است رفقا. مراقبت و نگه‌داری. شاید هم مشکل‌مان از کمی معرفت باشد وگرنه من که هر قدر فکر می‌کنم در میان مخلوقات خدا و مصنوعات بشر چیزی حسّاس‌تر و ظریف‌تر از روح انسان پیدا نمی‌کنم که مراقبت و نگه‌داری بخواهد. حالا وقتی خدا هم وارد ماجرا بشود و تقوا بشود تقوای الهی و قرار باشد به خاطر درک عظمت خدا از آن‌چه شایسته محضرش نیست پرهیز کنیم، کلاسِ ماجرا خیلی بالا می‌رود. می‌شود همین تعبیر اتّقوالله. که هم معرفت خود می‌خواهد و هم معرفت خدا. و مگر این دو یکی نیست؟؛ من عرف نفسه فقد عرف ربّه.

اصلاً تقصیر من نیست، تقصیرابن آیه‌هاست که هی جلوی چشم‌های آدم می‌روند و می‌آیند و هی می‌گویند: اتّقواالله. چند بار توی چند آیه گفته باشند اتّقواالله خوب است؟ لابد ما عاقل نیستیم وگرنه «العاقل یکفیه الاشاره». حقّ بزرگ‌تری باشد انگار که وقتی کوچک‌تری مقابلش هست، او را تمام و کمال به حساب بیاورد. هر قدر بزرگ‌تر، حق بیش‌تر. حقّ خدا باشد انگار تقوی. که بزرگی‌اش را به حساب بیاوریم. همین آیه‌ها می‌گویند: اتّقواالله حقّ تقاته...حق تقوای خدا را به جا بیاورید. اینجای ماجرا برای ما حق‌نشناس‌ها سخت می‌شود. برای ما بی‌معرفت‌ها.

برای ما که قدّمان نمی‌رسد، دیوار را پایین‌تر هم آورده‌اند، برای ما که جیبمان نمی‌رسد، ارزان‌ترش کرده‌اند، حالا حقّ تقوای الهی را تمام و کمال نمی‌توانیم، به قدر توانمان، به قدر بهره‌مان،‌به قدر معرفت‌مان، گفته‌اند حالا فاتّقوالله ما استطعتم؛ هر قدر می‌توانید از  خدا پروا کنید در محضرش... این آیه‌ها از همان آیه‌هاست که خجالت‌کُش می‌کند آدم را...مثل همان فاقرؤا ما تیسّر منه.

شما را نمی‌دانم. برای من حجّت از آن‌جایی تمام می‌شود که این آیه‌ها برای هدایت اهل تقوا آمده‌اند. برای موعظه اهل تقوا، برای یادآوری به اهل تقوا.  اصلاً گویی برای اهل تقوا. هدیً للمتّقین. موعظه للمتّقین. تذکره للمتّقین. من از آن‌جایی می‌فهمم چقدر بیچاره‌ام اگر کاسه‌ام از تقوا پر نشود، که می‌فهمم همه معجزه رسولِ خاتم، همه این کتاب با آیه‌های خواستنی و دوست داشتنی‌اش،‌ با آیه‌های خوف و رجایش، با آیه‌های بیم و انذارش برای اهل تقوا مایه هدایت و موعظه و یادآوری‌ست. و من بی‌بهره می‌مانم از معجزه این کتاب اگر اهل تقوا نباشم. نه حتّی از آن‌جایی که می‌گوید خدا به پول و مال و مقام و قد و قیافه و نژادتان نگاه نمی‌کند، تقوای شماست که برای خدا مهم است، بهترین‌تان باتقواترین‌تان است: اکرمکم عندالله اتقاکم. نه حتّی آن‌جا که می‌گوید بهشت با همه دبدبه و کبکبه‌اش،‌با همه اوصاف رویایی‌اش مهیّای اهل تقوا شده است؛ اعدّت للمتّقین. نه حتّی از آن‌جا که می‌گوید: والعاقبه للمتّقین. عاقبت با الف و لام‌ش،  برای اهل تقواست. عاقبت به خیری برای اهل تقواست: و انّ للمتّقین لحسن مآب. نه حتّی از آن‌جا که می‌گوید اگر تقوا داشته باشید، قدرت تشخیص می‌دهیم به شما، آن هم برای این دنیای پرشبهه و پرفتنه: ان تتّقوالله یجعل لکم فرقاناَ، نه حتّی از آن‌جا که می‌گوید برکات آسمان و زمین را برای‌تان نازل می‌کنیم اگر تقوا داشته باشید؛ لفتحنا علیهم برکات من السّماء والارض. نه حتّی از آن‌جا که می‌گوید کسی که اهل پروا بشود بن بست ندارد؛ و من یتّق الله یجعل له مخرجا. نه حتّی از آن‌جا که می‌گوید، کسی که اهل پروا بشود روزی‌اش از جایی که فکرش را نمی‌کرده می‌رسد؛ ویرزقه من حیث لا یحتسب. نه حتّی از آن‌جایی که می‌گوید کسی که اهل پروا باشد، زندگی‌اش را، کارهایش را آسان می‌گذرانیم؛ و من یتّق الله یجعل له من امره یسرا... نه، گفتم که،  همان هدیً للمتّقین بودن ‌این کتاب برایم کافی بود اگر اهل بودم.

نمی‌دانم چه‌قدر توی این بیست و نه روز، پشت صحنه، پروا را تمرین کرده‌ایم رفقا. پشت صحنه‌ای که هر سال خدا شرایط‌ش را برایمان مهیا می‌کند بلکه از پس نمایش زندگی‌مان بربیاییم. فقط می‌دانم صحنه دیر یا زود برچیده می‌شود و پرده نمایش ما هم بسته می‌شود. بوی الرّحمن همه‌مان توی فضا پیچیده. همان‌قدر برده‌ایم که تقوا داشته‌ایم. تقوا نداشته باشیم باخته‌ایم. 

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایها الذین امنوا اتّقو الله و لتتنظر نفس ما قدّمت لغد و اتّقوالله ان الله خبیر بما تعملون.
حشر 18
 یا ایّها الّذین امنوا اتّقوا الله حقّ تقاته... آل عمران 102
فاتّقوالله ما استطعتم...تغابن 16
ان تتّقوا الله یجعل لکم فرقاناً.  انفال 29
و من یتّق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب طلاق 2 و 3
و من یتق الله یجعل له من امره یسرا طلاق 4
انّ العاقبه للمتّقین هود 49

پ.ن
هدی للمتّقین بودن قرآن وقتی من را می‌سوزاند که خطبه متّقین را می‌خوانم. تازه باور می‌کنم هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستم. اگر وصف حضرت امیر از متّقین نبود، حقیقت ماجرا معلوم نمی‌شد.خوانده‌اید خطبه متّقین را حتماً. اهل نیستیم اگرنه مثل همّام صعق صعقه کانت نفسه فیها. موعظه‌اش که بلیغ است رفقا. ما اهل نیستیم. هکذا تصنع المواعظ البالغه باهلها.

از دوستان خوب هیئت وبلاگی سبو به خاطر ابتکار عمل‌ دوباره‌شان در این فضای مجازی ممنونم، به خاطر حرکت فطرانه و به خاطر جا دادن این وبلاگ و این پست در جمع باصفای هیئت. و از میادن‌دار  این بار هیئت؛ جناب چای نبات. لینک مطالب زیبای بقیه دوستان با موضوع فطرانه را هم در پست اخیر همین وبلاگ می‌توانید بیابید و بخوانید.


 
comment نظرات ()
 
سیصد آیه برای تو
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

همه شان را متبرک کرده ای ، همه این سوره های صد و چهارده گانه را و اگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه  آیه: سیصد آیه در شأن علی(ع) نازل شده، من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

(1) نقشه قتل پیام‌بر را کشیده بودند، کسی باید در بسترشان می‌خوابید؛ یک فدایی؛ تو داوطلب شدی، مثل همیشه!!...جبرییل درِ گوشِ پیامبر نجوا کرد: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله...تو را می گفت!

(2) جبرییل،‌ آیه آورده بود: انّما ولیّکم الله...مردِ سائل داشت از مسجد بیرون می آمد، پیام‌‌بر او را دید و سؤال کرد:‌ آیا کسی چیزی به تو داده است؟ گفت نه یا رسول الله جز آن مرد که در حالِ‌رکوع است و انگشترش را به من داد. به تو اشاره کرد. پیام بر لبخند زد. و یؤتون الزّکوه و هم راکعون تو بودی. فدتک القوم یا خیر راکعاَ!

(3) بحث و جدلشان با پیام‌بر سرِ ماجرایِ‌ مصلوب شدن عیسی (ع) به نتیجه نرسیده بود، قرارِ‌مباهله گذاشتند، ‌فرزندان و زنان و عزیزانتان را بیاورید. (ابناءنا و ابناءکم، نساءنا و نساءکم، انفسنا و انفسکم). صبحِ مباهله رسید. سایه پنج نفر از دور نمایان شد: نساءنا: فاطمه بود. ابناءنا: حسین بود توی آغوش پیام‌بر و حسن، دست در دستانِ او، امّا انفسنا تو بودی: جانِ‌پیامبر!

(4) آیه می گوید: آیا راجع به کسی که دلیل روشنی از جانب خدا دارد و شاهدی هم همراه خود دارد شک می کنید؟ ابن عبّاس گفته کان علی بیّنه من ربّه، پیام‌بر است و شاهد منه تویی.

(5) کافران به پیامبر گفته بودند: تو فرستاده خدا نیستی: لستَ مرسلاً. خدا گفته بود به آنها بگو: برای گواهیِ نبوّت من، خدا و آن کسی که علم الکتاب نزدِ ‌اوست، کافی‌ست. دوست و دشمن گفته اند: مَن عنده علم الکتاب تویی. الذی عنده علم الکتاب هو امیرالمؤمنین(ع).

(6) قرآن می گوید: روز قیامت، در مواقفِ حشر نگه‌مان می دارند و سؤال می کنند: وقفوهم انّهم مسئولون. گفته اند از تو سؤال می کنند؛ از ولایتِ‌ تو: عن ولایة علیِ بن ابیطالب. قرآن می گوید: در آن روز از نعمت هایمان سؤال می کنند: ثمّ لتسئلنّ‌یومئذ عن النّعیم. گفته اند از نعمت‌ِ ولایتِ‌ تو می پرسند: عن ولایه علیّ‌بن ابیطالب.

(7) داشتند از حج باز می‌گشتند. جبرییل آمده بود که: زود باش پیام‌بر. تبلیغ کن آنچه را به تو گفته‌ایم. همه شان را نگاه داشت. دستت را بالا گرفت و ولایتِ‌ تو را تبلیغ کرد جلوی ِ‌چشمانِ ‌دوست و دشمن. ما انزل الیک ولایتِ‌ تو بود...جبرییل دوباره آمده بود: امروز دینتان کامل شد: الیوم اکملت لکم دینکم... پیام‌بر از شوق تکبیر گفت. مکمّل دین، تو بودی. ولایتِ‌ تو بود.

همه شان را متبرک کرده ای، همه این سوره های صد و چهارده گانه را...این را همین امشب اعتراف می‌کنم که زمین و آسمان بی قرارِ آمدنِ توست و من در خیالم کنارِ‌ مستجار نشسته ام و این آیه ها را با تو مرور می کنم. همین امشب که بند بندِ وجودم از شوقِ آیه‌هایِ تو می‌لرزند و تو می‌دانی. واگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه آیه...من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد
  بقره 207
انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون 55 مائده
فمن حاجّک...فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل...آل عمران 61
افمن کان علی بیِنه من ربّه و یتلوه شاهد منه و...هود 17
و یقول الّذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب رعد43
وقفوهم انّهم مسئولون صافّات 24
ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النّعیم  تکاثر 8
یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته...مائده 67
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً.. مائده 3

پ.ن

آیه هایی که با هم مرور کردیم، واضح ترین آیه هایی هستند که شأن نزولشان حضرت امیر(ع) است، سرِ این آیه‌ها عمومِ تفاسیرِ تسنن و تشیع توافق دارند.در این مجال پرداختن به بقیه آیه‌ها نمی‌گنجید،شاید فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود...

چقدر من این رباعیِ‌حسان را دوست دارم.آیه ولایت را هر وقت می خوانم، یادآوری‌ این رباعی چشمانم را بارانی می‌کند: و انت الذی اعطیت اذ کنت راکعا/فدتک نفوس القوم یا خیر راکعا/ فانزل فیک الله خیر ولایه/ و بَیّنها فی محکمات الشرائع. ترجمه‌اش را نمی نویسم!!! حیفم می آید خب، از بس که عربی‌اش فصیح است.

و این شعرِ شافعی-پیشوای یکی از عظیم‌ترین فرقه های چهارگانه اهل تسنّن-: لو انّ‌المرتضی ابدی محلهّ /لخرّالنّاس طرّا سجّدا له/ ومات الشّافعی و لیس یدری/علیّ ربّه ام ربّه الله. ترجمه این یکی را ولی باید بنویسم: اگر مرتضی(ع) خود را آنگونه که هست به مردم نشان می‌داد، خلایق در برابر او خاضعانه به سجده می‌افتادند. شافعی می میرد در حالیکه نمی‌داند خدای او الله است یا علی(ع)!!! 

عید همه تان مبارک رفقا! برایِ‌من که حسابِ‌ سیزدهِ‌ رجب از بقیه اعیاد سواست. بیایید شبِ‌سیزدهم را تا صبح، جلویِ‌ کعبه بنشینیم و یکی از باشکوه ترین صحنه هایِ تاریخ را از دست ندهیم: مستجار از هم می‌شکافد و فاطمه بنت اسد بیرون می‌آید و در دستانش قنداقه ای که کروبیان و فرشتگان برای تبرک جستن به آن از هم سبقت می گیرند...
این ماهِ ناز دارد بدر می شود رفقا، روزهای سفید هم که در راهند: ایام البیض و حلاوتِ اعتکاف...قرارِ اوّلِ ‌ماه را که یادتان هست؟


 
comment نظرات ()
 
نون فاء قاف
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. عربها به کانال ها و راه های مخفی که برای پنهان شدن و فرار کردن از آن استفاده می کنند: می گویند: نَفَقْ. به تونل های مخفی حیوانات هم می گویند: نافقاء. فهمیدید مسئله از کجا شروع می شود؟ از همین پنهان کاری ها و مرموز بودن ها. فکر کنید کسی نفوذ کند و پیش برود، آن وقت موقع خطر و فتنه و آشوب یک راه مخفی برای فرار کردن داشته باشد، برای شانه خالی کردن. دارد خطرناک می شود؟...اصلاً بگذارید از همین جا شروع کنیم: این صفتِ زشت را کمابیش همه مان داریم، اصلاً نفاق در ایمان و عبادت که بیماریِ شایعی ست توی جامعه اسلامی، درجاتی از نفاق توی جانِ همه مان هست اما به بعضی ها که این ویژگی ها درونی شان شده باشد می گویند: منافق...نسخه اوریجینالِ قفل نشکسته قرآنی اش را بخواهید قدری با آن آدم های عجیب و غریب که اوّل انقلاب بهشان می گفتند: "منافق" فرق دارد. فرق دارد که نه، همه شمول تر است. چون نفاق هم درجاتی دارد. قرآن بخوانیم تازه می فهمیم که منافق ها خیلی هم مرّیخی نیستند...همین دور و برمان هم... همین روزها هم...

می آمدند خدمت حضرت رسول و می گفتند: ما شهادت می دهیم تو پیامبرِ خدایی. قالوا نشهد انّک لرسول الله. پشتِ‌سرشان آیه می آمد که دروغ می گویند، حرفشان از روی ایمانِ واقعی نیست. حرف و عملشان، حرف و قلبشان یکی نیست...اینجا برای خوشایندِ تو جملاتی می گویند و برای خوشایند دشمنان تو جملاتی علیه تو...آنقدر دلشان با زبانشان هماهنگ نبود که خدا هم پیامدهای نفاق را توی قلب هایشان باقی گذاشت. فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون...مرضی که توی دلهایشان بود را خدا زیاد کرد: فزادهم الله مرضاً...اصلاً برای همین هم هست که دیگر قدرتِ تشخیص حق از آنها گرفته می شود.

می دانی رفیق! دردناک تر از همه اینجاست که فکر می کنند دارند راهِ درستی می روند، ‌اعتماد به نفسشان هم زیاد است، وقتی نصیحتشان می کنند که: خراب نکنید، می گویند: داریم درست می کنیم، داریم اصلاح می کنیم. لاتفسدوا... قالوا انّما نحن مصلحون. نصیحتشان می کنند که خب شما هم بیایید و مثل این خلایق ایمان بیاورید. می گویند: این خلایق سفیه هستند و نمی فهمند، ما که می فهمیم چرا...؟...خدا هم می گوید: سفیه خودشان هستند: انّهم هم السّفهاء! به همین راحتی!...قرآن می گوید: انعطاف پذیر نیستند و دلشان مقابل حرف حق تسلیم نمی شود مثل یک چوب خشک: کانّهم خشب مسنّده. قرآن می گوید حقیقتِ حرکتشان، سرگردانی تویِ تاریکی هاست، مشکلشان هم اینجاست که آتشی روشن کرده اند و نمی فهمند دارند توی تاریکی راه می روند،‌ "نار" را عوض "نور" گرفته اند. مثلهم کمثل الذی استوقد نارا...

تشخیصش خیلی هم آسان نیست ولی قرآن نهیب می زند: شما را چه شده که راجع به منافقان دو دسته شده اید؟...مسلمان صدرِ اسلام هم دچارِ شک شده بودند که این آیه ها نازل شد. فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا؟؟...وحدتتان را داشته باشید، که آنها میانتان تفرقه نیاندازند...تشخیصش خیلی هم آسان نیست، به خودِ پیامبر هم می گوید: وقتی می بینی شان، ظاهر آراسته شان متعجبت می کند: تعجبک اجسامهم، وقتی حرف می زنند، قدرت و نفوذِ کلامشان، جذبت می کند: تسمع لقولهم...خدا بکشدشان، چقدر گمراهند! قاتلهم الله انّی یؤفکون.

جنگ روانی راه می اندازند، در مواقع حسّاس روحیه عمومی را تضعیف می کنند، جوّ ناامن و ترس و ناامیدی را حاکم می کنند، ماجرای جنگ احد را یادتان هست: الّذین قال لهم النّاس...؟. شایعه می سازند و منتشر می کنند، داستان "افک" سوره نور را یادتان هست؟ حوالی آیه یازده تا هفده...

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. آنقدر آمدند و رفتند و مسلمانها از جماعتشان ضربه خوردند که هی تند و تند آیه نازل شد که دستهایشان رو بشود...آخرش هم پیام برِ خدا روزهای آخرِ عمرشان مدام می گفتند: من نگرانِ شما از بابتِ مشرکان نیستم، ترسم برای شما از منافق است که از زبانش علم می ریزد!!!(ولی در دلش کفر و حهل است)، حرفهایی می زند که برای شما دلپذیر است اما کارهایش زشت و ناپسند.(سفینه البحار/ج ٢/۶٠۶)

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انّک لرسول الله...قاتلهم الله انّی یؤفکون (منافقون 4- 1)

و من النّاس من یقول امنّآ بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین ...انّ الله علی کلّ شی قدیر (بقره 20 -9)

فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا...(نساء 88)

و لیعلم الذین نافقوا ...الذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم...(آل عمران 167،168، 183)

پ.ن

می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم امّا فضا آنقدر مشوش است وبوی نفاق می آید که مناسبتِ این روزها- هفته زن و مادر- را از یاد آدم می برد. وسط آین سکوت و بهت همه، بالاخره وبلاگ پلخمون  جلودار شده و یک موج وبلاگی راه انداخته...برای صیانت از آراء مردم. لینک نوشته های دوستان را از وبلاگ ایشان ببینید.


 
comment نظرات ()
 
آیه هایی برای انتخابات
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

(1) اگر ملتها ایمان بیاورند و تقوا داشته باشند، برکاتمان را از آسمان و زمبن برایشان نازل می کنیم...

به نظرم ولی می شود، یعنی باید بشود وسط دعوا، ایمان و تقوایمان را نبازیم... می دانی رفیق! به نظرم به آن همه برکتی که قرار است از آسمان و زمین برایمان نازل بشود می ارزد که از فضای تقوا این همه فاصله نگیریم. باشد: قبول: قرار است خودمان انتخاب کنیم، خودمان می توانیم بگوییم چه کسی بهتر است رییس دولتمان باشد، اصلاً همین آیه ها هم همین را می گویند: انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم...باشد قبول: هر قدر بخواهیم هم می توانیم برای کاندیدایمان تبلیغات کنیم و به دیگران بشناسانیم و بقبولانیمش، امّا قرار نیست از فضای جامعه الهی قرآنی که فضای کرامت و فضیلت است فاصله بگیریم.  

(2) ای اهل ایمان اگر از دینتان برگردید، خدا گروهی دیگر را می آورد که دوستش دارند و خدا هم دوستشان دارد، همانها که با مؤمنان فروتن اند و بر کافران سرافراز، همانها که در راه خدا مجاهده می کنند و از هیچ سرزنشی هم نمی ترسند... 

می دانی رفیق! ما خودمان زمانی تجلّیِ این آیه بوده ایم، همان موقع که تازه جبرییل این کلمات را از آسمان برای پیامبرمان آورده بود، همان موقع که پیامبر جلوی همه دست گذاشته بودند روی شانه های سلمان و...حالا گاهی مثلاً همین حول و حوش انتخابات که می شود نگرانِ شانه های سلمان می شوم. خدایا! گروهی دیگر را نیاور! ما قول می دهیم تجلّی آین آیه ات باقی بمانیم. جنابِ سلمان! ما قول می دهیم آبروداری کنیم.

(3) خدا به مؤمنان و صالحان وعده داده که آنها را در زمین به حکومت برساند و دینی که برایشان شایسته است مستقر کند و ترسشان را به امنیت تبدیل کند...تا مرا عبادت کنند...

همین انقلاب خودمان کافی بود که قول خدا را باور کنیم برای تحقق حکومتِ صالحان در زمین، نه؟...قرار است به شکرانه این نعمت عبودیتمان زیاد شود...انتخابات از فضای عبودیت دورمان نکند یک وقت!...گاهی فکر می کنم این نسخه آزمایشی حکومتِ صالحان را با همه کم و کاستی هایش، اگر قدر ندانیم و مایه ارتقاء عبودیتمان نشود، دیدنِ آن نسخه اوریجینال حالا حالاها به تعویق می افتد! 

(4) و همه تان با هم به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید و این نعمت خدا را یادتان باشد که شما با هم دشمن بودید و این خدا بود که میان دلهایتان الفت انداخت و با هم برادر شدید...

کم نعمتی نیست این الفت میان قلوب در فضای جامعه اسلامی، من و تو که دیگر طعمِ شیرینش را چشیده ایم، نه؟ که چقدر توی همین سالها، توی دانشگاه و مسجد و هیئت، ایمان، ماها را با همه اختلاف سلیقه هایمان به هم نزدیک کرده و قلبهایمان را به هم پیوند زده. انتخابات متفرقمان نکند! باشد قرارمان کنارِ همین ریسمان محکمِ خدا!

(5) ای قوم ثمود! یادتان می آید که ما شما را بعد از قوم عاد حکومت بخشیدیم و در زمین به شما جایگاهی دادیم؟...پس نعمت های خدا را یادتان باشد تا فکرِ فساد نباشید.

خدایا! یادمان هست که ما را از زیر یوغ استثمار و استعمار و طاغوت و شرق و غرب رها کردی، ذلیل بودیم، عزیزمان کردی، خدایا نعمتت را یادمان هست...امام را یادمان هست...که به شکرانه اش تمامیت جامعه اسلامی مان را با کرامت و فضیلت نگه داریم تا روشنای ظهور و تحقق وعده حکومت صالحان...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و لو انّ اهل القری امنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکات من السّماء و الارض...

یا ایّها الذین امنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه...

وعدالله الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الّذین من قبلهم...

و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداءً فالّف بین قلوبکم...

و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بوّأکم فی الارض...فاذکروا آلاءالله...

 


 
comment نظرات ()