برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

واقعه‌ای میان دو آیه
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
 

و خدا جبرییل را روانه کرده بود که بگوید: «آن‌چه بر تو نازل کردیم، ابلاغ کن، اگرنه، رسالتت را به انجام نرسانده‌ای»1.
و هزار هزار حاجیِ از حرم بازگشته، زیرِ آفتاب، چشم‌شان به دستانِ پیام‌برِ خدا بود.
و کنارِ برکه‌ای که اسمش غدیر بود، دستِ مردی به گرمایِ دستِ رسول خدا شادمان شده بود.   
و خدا جبرییل را برای بار دوّم قاصد کرده بود که بگوید؛ «امروز دین‌تان را کامل کردم، امروز نعمتم را بر شما تمام کردم».2
و میانِ آن رفت و آمدِ جبرییل، علی مولای هر کسی شده بود که پیام‌بر مولای اوست؛ اَولی بِالمؤمنینَ مِن انفسهم.3

1. یا ایّها الرّسول بلغ ما انزلَ اِلیک من ربّک وان لم تفعل فما بلغت رسالته. مائده/67
2. الیَومَ أَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم وَأَتمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعمَتِی مائده/3
3. احزاب/6


 
comment نظرات ()
 
میراث مادرم
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
 

ای پیامبر! به همسران و دخترانت و به زنان مؤمن بگو جلباب‌های خود را بر خویش فرو افکنند، این کار برای اینکه (از کنیزان و آلودگان) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است.

لازم نیست ارثی که به تو می‌رسد، چند متر زمین باشد، خانه و پول و ماشین باشد. خیلی وقت ها اصلاً از این سنخ نیست. «ارث» یادگاریِ عزیزی‌ست که تو را یاد او می‌اندازد. شامه‌ لحظه‌هات را پر از بوی او می‌کند.

صبح شده بود. همه آن‌ها که آمده بودند پشت سر پیامبر نماز بخوانند دیدند که اتفاق تازه‌ای افتاده است. حتماً به آیاتی که دیروز جبرییل درِ گوشِ رسول خوانده بود، ربط داشت. همه زن‌های مؤمنِ مهاجر و انصار، همه بانوانِ شریف و پاک‌دامانِ مدینه، سر و قامت‌شان را پوشانده بودند با پارچه سیاهِ بلندی... مسجد، عطر عفاف و طهارت گرفته بود. توی مدینه دیگر می‌شد زنان شریف و مؤمن را با همین جلبابِ سیاه شناخت. راست گفته بود خدا؛ ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین.

لازم نیست ارثی که به تو می‌رسد، خانه و پول و ماشین باشد. گاهی چند متر پارچه است، که با همه سیاهی‌ش می‌تواند سند روسپیدی بشود. که هر بار روی سرت می‌اندازی، شامه لحظاتت را پر کند از عطر غریبِ خاکِ کوچه‌ای...، ریه‌هات را پر کند از هوایِ یقینِ «امّ سلمه» و «امّ ایمن»، از طهارتِ «اسماء» و «فضّه»، از عطر بانویی که توی هروله‌های روز دهم، که از آسمان، مصیبت می‌بارید و از زمین عطش می‌تراوید، چادر از سرش نیفتاد.
حرمت میراث مادران‌مان را نشکنید.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ

پ.ن
در پاسخ به دعوتِ خواهرم «زهرا قدیانی» نوشتم. (+)  که دردمندانه گفته بود: «بگذارید سیاهی چادر فقط برای روسپیدان باشد.» و برای پیوستن به موج اعتراضی که از این‌جا (+) و این‌جا (+) آغاز شد.
 


 
comment نظرات ()
 
اختیار ما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

و برای هیچ زن و مرد مؤمنی شایسته نیست که وقتی خدا و رسول، فرمانی می‌دهند، برای خودشان اختیاری قایل بشوند.  

رسم ایمان همین است. بازی، قاعده‌مند می‌شود، مؤمن که می شوی. مؤمن که می‌شوی، ایمان که می‌آوری به کسی که خیر مطلق است، فرمانش را، خواسته‌اش را،  بالاتر از فرمان خودت می‌دانی. دل می‌سپری به هر چه او برایت خواسته است. و این نه فقط در دایره تکوینِ من و توست، ‌نه فقط در دایره‌ای که ما قضا و قدرش می‌نامیم، که در دایره تشریع هم رخ می‌نمایاند. تصمیم خدا و رسول بر تصمیم خودت ترجیح دارد. النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم. و این یکی از معانی بلندِ ولایت‌ ا‌ست.
گفتنش راحت است. اما توی میدان عمل خیلی‌هامان می‌بازیم. ولایت‌پذیر و ولایت‌مدار نیستیم. لنگ می‌زنیم. توی دایره‌مان حد تعیین می‌کنیم در مقابل فرمان خدا و رسول. تا یک جاهایی هستیم. از یک جایی به بعد بستگی دارد. باید بپرورانیم این را که وقتی مؤمن شدیم،‌ نه فقط در دایره تکوین، بلکه در عرصه تشریع هم، رسم دل‌داری،‌ دل سپردن تام است. بی اما و اگر. بی‌چون و چرا. بی شرط و شروط.  

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ

پ.ن
شأن نزول این آیه را مفسرین، ماجرای خواستگاری پیامبر از زینب بنت جحش برای زید- فرزند خوانده‌شان- گفته اند. همان زید معروف که اسمش توی آیات احزاب آمده. حالا ببینید دایره اختیار خدا و رسول تا کجا می‌کشد آدم را. تا خصوصی ترین محدوده زندگی افراد. و ما چه غافلیم.  

کربلای بوی سیب رسید.(+). نایب‌الزیاره ام. حلال بفرمایید.


 
comment نظرات ()
 
من المؤمنین رجالٌ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

پیش نوشت: این‌روزها که به بیستم فروردین می‌رسد، همه جا معطر از یاد آقا سید مرتضی آوینی است. این وسط‌ها یاد هم‌سفرش مغفول می‌ماند. او که به تعبیر ناقص من انگار همیشه پشت اقا سید مرتضی قایم شده است! این متن را دی ماه 1387 نوشته‌ بودم برای شهید محمّد سعید یزدان‌پرست؛‌ روایت ناقصی بعد از دیدارمان با خانواده‌اش. گفتم شاید آوردنش این‌جا، این روزها خالی از لطف نباشد. بی سر و ته بودنش را ببخشید. مال پریشانی آن شب است.

از میان مؤمنان مردانی هستند که به آن‌چه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند، بعضی‌هایشان پیمان‌شان را به اتمام رساندند و بعضی دیگر در همین انتظارند و هرگز عهدشان را تبدیل نکردند.

قدم‌هام تند و تندتر می شد،‌ قلبم هم کم نمی‌گذاشت و ضربانش را هماهنگ می‌کرد، مقابل درِ دانشکده که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و پله ها را یکی یکی آمدم بالا؛ با احتیاط. دیگر عجله نداشتم. توی این دو سه سال چند بار این پله ها را بالا آمد‌ه‌ام تا عکست را ببینم؟ یادت هست؟ نخند. ما‌ها بعد شما همه‌اش دنبال بهانه‌ایم. دنبال همین اسم‌ها و نشانه‌ها و عکس‌ها. خیلی وقت‌ها همین‌ها دستمان را گرفته‌اند و راه‌تان را نشانمان داده‌اند. مقابل عکس‌ت که رسیدم زل زدم توی قاب، بغض کرده بودم و برای من خیلی زیاد است که از در مسجدِ دانشگاه تا اینجا بغضم را نگه داشته باشم، لب هایم را فشردم که اشکم نیاید، نفس ِ عمیقی کشیدم:
- «جناب سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی! دیدی بالاخره آدرس ِخونه تون و پیدا کردم؟ فکر کرده بودی می تونی همیشه پشتِ آقا سید مرتضی قایم بشی؟»
همین جمله را گفتم مگر نه؟ بعد هم زیر چشمی عکسِ شهید آوینی را پاییدم و از حرف خودم خنده‌ام گرفت. چقدر آن عکس را دوست دارم، همان آخرین عکسش؛ همان که دست ها را گره کرده جلوی سینه و اورکت خاکی‌اش را روی دوشش انداخته و کم‌رنگ می خندد. الان ولی حتماً داشت به من می خندید. گفتم:
- «اگه اجازه بدید داریم می‌ریم خونه رفیق همسفرتون!» 
بچه هایی که توی آتلیه نشسته اند برّ و بر دارند نگاهم می کنند، حتماً با خودشان فکر می‌کنند دختره خٌل شده! مهم نیست، مهم آن است که از روز اولی که آمدم علم و صنعت و این دو تا آتلیه را دیدم که به اسم تو و آقا سید مرتضی بود و عکس‌هایتان بالایشان، مأنوس شدم با اینجا. برای من هنوز هم مجهول بودی و پر از علامت سؤال. اما این‌جا فرق می‌کرد. همه جا پر از عکس تو بود و یاد تو؛ دانشکده، کلاس‌ها، کتابخانه، مسجد... غریبه نبودی. چقدر روبروی عکست نشسته‌ام و حرف زده‌ام! چقدر تصور کرده‌ام توی فضای همین دانشکده، توی همین آتلیه‌ها، تو درس خوانده‌ای، کار کرده‌ای،‌ طراحی کرده‌ای، نقشه کشیده‌ای، اسکیس زده‌ای، با خیلی از همین اساتیدی که من می شناسم درس داشته ای، عاشق شده‌ای! همه این استادها و کارمندهای دانشکده پر از خاطره‌های تواند. از هر کدامشان که سراغ تو را گرفته‌ام، چشم‌هاش برق زده یا گونه‌هاش خیس شده‌. آی سعید یزدان پرست! آن شب‌های قشنگِ جمعه یادت هست که می‌نشستم و کتاب‌ها و نوشته‌های آقا سید مرتضایِ شما را می خواندم و آن صبح هایِ جمعه که لبریز از «گنجینه‌های آسمانی» و «فتح خون» و «نسیم حیات» از سرِ ذوق می رفتم بهشت زهرا مستقیم پیش آقا سید مرتضای شما و برایش شب‌بوی سفید می بردم که اینقدر وسط جمله‌های ساده‌اش به من عرفان و حکمت یاد داده؟ یادت هست بهشت زهرا که می‌آمدم زیر چشمی عکست را نگاه می کردم و شاکی از آقا سید مرتضی می‌پرسیدم که: این سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی از کجا توی قصه شما سر و کله‌اش پیدا شد که یک شبه رهِ صدساله را رفت و یک روزه همسفرِ ابدی تان شد؟ آن هم بینِ آن همه بچه‌های روایت فتح که سال‌ها پا به پای ِ شما راه رفته بودند؟ حرص می خوردم! انگار حق بقیه را خورده باشی! بقیه بچه های روایتِ فتح را، همین سعیدِ قاسمی که مثلاً سال بالایی ماست. که هنوز جرأت نکرده‌ام راجع به تو ازش بپرسم،‌ که خانم اسکندری می‌گفت بعد شهادت تو توی دانشکده خودش را می‌زد که من باید جای او می رفتم. 
تا همین امشب که شبِ اول محرم بود؛‌ یکشنبه شب. و من نمی دانستم قرار است اولین اشک‌های ِحسینیِ ‌محرمِ امسالم روی فرش خانه شما ریخته شود. زنگ زدم به دکتر جهانبخش که بیاید، هم‌کلاسی و رفیقِ پا به پایِ سال‌هایِ دانشجویی‌ات. گفتم: با جمعی از دوستان داریم می رویم دیدار خانواده شهید یزدان پرست، اگر شما هم بیایید خوشحال می شویم. باورش نمی‌شد!
دکتر آن شب ناگفته‌هایی از تو داشت که شاید برادرهات هم تا حالا نشنیده بودند. به من گفته بود که همیشه از بیانِ خیلی چیزها راجع به تو واهمه داشته، گقت که هنوز هم خیلی ناگفته دارد و من چقدر بی تابِ شنیدنم هنوز. از سال‌های جنگ. از هزار و چند صد روزی که تو در غرب گذراندی، از سال‌های دانشجویی‌تان،‌ از کار با مهندس نقره کار و دکتر خان محمدی خودمان، از درس‌خواندنت، از همه ظرافت‌های اخلاقی‌ات...از ...از... از سفر سوریه و لبنانتان...از همه شیطنت‌هات... آن‌قدر گفت و گفت که عاقبت گونه‌هاش خیس شد. رسید به آن صبحِ فروردینی که خبرش داده بودند رفیقش پرستو شده، رسید به آن همه حسرت که هنوز هم توی دلش سنگینی می کند. آن شب که رفته بود محل دفنِ شما را مشخص کند، قبل از آنکه حضرتِ آقا بیایند و نماز ِ تو و آقا مرتضی را بخوانند. آن پیرمرد که گودی ِ مدفنِ شما را کنده بود و خاکِ مدفنتان را ...آن جمله...آه ...حیف که دکتر راضی نیست! تا همین جاش هم نمی دانم چرا نوشتم. سنگین بودم. چه شبی بود. بچه ها می‌گویند توی این همه دیدار با خانواده‌‌های شهدای دانشگاه، دیدارِ امشب یک بوی دیگری داشته. لابد برای اینکه تو آمده بودی. تو هم امشب با ما به ابی عبدالله سلام دادی. این را دیگر نمی توانی حاشا کنی. عکسِ دکتر را کنارِ علی و حمیدآقا (برادرهات) برایش ایمیل کردم و زیرش نوشتم: نفرِچهارمِ این عکس کیست؟ دکتر جواب داده: «دنبالِ نفر‌‌ِ چهارم نباشی، خودش می‌آید.» راست می‌گفت.
شما دو تا از آن من ینتظر ‌های مثال زدنی هستید برای من همیشه. آن قدر حسرت قضی نحبه ها را خوردید که انتظارتان سرآمد. آی سعیدِ یزدان پرستِ لاریجانی! آی سید مرتضای آوینی! حکایتِ من و شما، حکایتِ همان وصله ناجوری ست که به زحمتِ چند گیره خودش را به یک لباسِ فاخر می چسباند! من همان وصله‌ام. من را ولی به واسطه همین چند گیره هم شده، تویِ این دنیایِ پر آشوب، با خودتان نگه دارید، نگه دارید، نگه دارید.

 بسم الله الرّحمن الرّحیم

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً  

پی نوشت:
از آن شب قصد داشتم یک زندگی‌نامه مینی‌مال از شهید یزدان‌پرست بنویسم. بس که منش و زندگی‌شان جای تأمل دارد. هنوز که نشده. دعا کنید بخواهند و بشود. کاش ببخشند بی‌لیاقتی مرا که هر وقت خواستم ازشان بنویسم نوشته‌هام ابتر ماند. مثل همین پست.


 
comment نظرات ()
 
پرده ششم: طعم شهادت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

(١) از آن کلمه هایی ست که جان می دهد برای شعار نوشتن، که بولدش کنی، قرمزش کنی و بگذاری اش وسط یک جمله و بعد هم قابش کنی، نه؟ «شهادت» را می گویم. ولی نه...کاش این نباشد، قرار است خیلی فراتر از این ها باشد. قرار است یک فرهنگ باشد، برای ملتی که اسارت ندارد، قرار است هنر مردان خدا باشد، آن ها که آن قدر مردانه زیسته اند که مردانه بمیرند، قرار است آرزویش مثل یک پیچک جان بگیرد و ببالد و همه وجومان را بگیرد: والمستشهدین بین یدیه، آن قدر که شب آخر اگر آقا ازهر کداممان پرسیدند شهادت در نگاهت چگونه است؟ بتوانیم بگوییم: احلی من العسل.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر

(٢) زره برایش بزرگ بود، پایش به رکاب نمی رسید، سیزده سالش بود خب، سیزده سال هنوز برای یک مرد جنگی شدن زود است آن هم مقابل آن لشکر مردانِ نامرد. تقصیر شما نبود. می دانم. شما چند بار مانعش شده بودید آقا، این قاسم عجیب بوی برادرتان را می داد. نمی خواستید پاره های جگر حسن(ع) را دوباره توی تشت ببینید. ولی بار آخر یک مکتوب آورده بود برایتان که دل شما لرزیده بود و دیگر نتوانستید چیزی بگویید انگار، دست خط پدرش بود، برادرتان؛ حسن مجتبی(ع). روبرویتان ایستاد، با همه هیبتِ حسنی اش، این بار آخر « فجعل یقبل یدیه و رجلیه»؛ افتاد به دست و پای شما و دست و پاهایتان را بوسید. نمی دانست با این کار چقدر وداع را برایتان دشوار کرده است.
«و خرج غلامٌ و کان وجهه شقه قمر...». رجز خوان عازم میدان شد؛ اِن تنکرونی فانا بن الحسن/ سبط النّبی المصطفی المؤتمن... ناله «یاعماه»ش که بلند شد، خودتان را به بالینش رساندید و فقط خدا می داند بر آن دل تان چه گذشت؟! «یعزّ و الله علی عمّک ان تدعوه فلا ینفعک صوته». من فدای همه آن لحظه های شما.
 سلام قاسم! سلام سیزده ساله کربلا.
سلام بر کامی که عاقبت شهد شیرین تر از عسل را چشید.
دعا کن مرا قاسم! دعا کن آن شهد را روزی کام من هم تجربه کند.

پ.ن

و زنهار، هر که شهید نشود لاجرم خواهد مرد...


 
comment نظرات ()
 
وقتی راه, همیشه از کربلا می‌گذرد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بسته‌اند ایستاده‌اند، بعضی از آن‌ها به عهدشان (به تمام وکمال) وفا کردند و بعضی هایشان هم در انتظارند، و هیچ تغییر و تبدیلی در عهد و پیمانشان ندادند.

اصلاً تقصیر خودمان است که حرف های خدا را جدی نمی‌گیریم. هر بار که می‌خوانیم، آخرش می‌گوییم راست گفته خدا:صدق‌الله، اما باور نکرده‌ایم که راست گفته انگار، وعده‌هایش را، وعیدهایش را...با ما چه باید بکند؟

این وسط اما هستند کسانی که وعده‌های خدا را باور می‌کنند؛ آن‌جا که گفته بود: اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنّه؛ که گفته بود جان‌ها و مال‌هایتان را می‌خرم در عوض بهشت. هستند کسانی که پای معامله‌ها‌یشان با خدا می‌مانند، همه‌جوره، می‌دانند این یکی تنها معامله‌ای‌ست که آخرش خسران نیست، ضرر نیست، سود است؛ سود خالص؛ بانّ ‌لهم الجنّه. باور کردند و راز رسیدن‌شان همین باور کردن بود. بعد هم که معامله داشت به آخر می‌رسید، آرام پایین قراردادشان نوشتند: خدایا مرا پاکیزه بپذیر!

این وسط هستند کسانی که می‌مانند پای معاهده‌هایشان؛ صدقوا ما عاهدوا الله. چه آن‌هایی که تمام و کمال عهدشان را وفا کردند؛ قضی نحبه و جان‌شان را فروختند به بهشت؛ فلا تبیعوها الّا بها. و چه آن‌هایی که منتظرند نوبت معامله‌شان برسد و منهم من ینتظر. اصلاً هم دو دلی و تردید به خودشان راه نمی‌دهند: وما بدّلوا تبدیلا. گفتم که هستند کسانی که باور می‌کنند و راز رسیدن‌شان همین باور کردن است!

تکلیف ما را این آیه معلوم کرده رفیق؛ اگر شهید نشده‌ایم باید در انتظار شهادت باشیم! شوخی هم نداریم! وگرنه در زمره صدقوا ما عاهدوالله راهمان نمی‌دهند! وگرنه به صداقت ایمانمان شک می‌کنند، تو که فکر نمی‌کنی این آیه را جبرییل توی بحبوحه جنگ احزاب برای رسول خاتم هدیه آورد و همه ماجرا به احزاب و احد و خیبر ختم می‌شد؟ شنیده‌ای هر کدام از اصحاب کربلایی سیدالشّهداء که برای وداع خدمت مولایشان می‌آمدند، آقایمان سلامشان را جواب می‌دادند و همین آیه را می‌خواندند؟ شنیده‌ای بالای سر مسلم بن عوسجه همین آیه را تلاوت کردند؟ شنیده‌ای خبر شهادت عبدالله یقطر را که شنیدند همین آیه بر لبانشان جاری شد؟...می‌دانی! داشتم فکر می‌کردم بی‌راه نبود که امام می‌گفتند؛ تکلیف ما را سیّدالشّهداء معلوم کرده است!

آن‌ها که آرام و مطمئن پای قراردادهایشان نوشتند: خدایا مرا پاکیزه بپذیر، صدقوا ما عاهدوالله. معامله را بردند رفیق! عند ربّهم یرزقون شدند. می‌مانَد من ینتظر که من و شماییم. می‌ماند جوانه این آرزو که باید هر روز آب بخورد و تر و تازه بماند و زردی و غبار افکار عجیب و غریب قرن بیست و یکم رویش ننشیند. می‌مانَد این مبارزه که هنوز خاتمه نیافته است. می‌مانیم ما که حالا لقب افسران جوان‌مان هم داده‌اند. با ما چه باید بکنند، به ما چه باید بگویند که باور کنیم جنگ هنوز تمام نشده است؟ می‌مانَد بصیرت افسری که هم دشمنش را خوب شناخته و هم فرمانده‌اش را، هم جبهه‌اش را و هم سلاحش را،...می‌مانَد چشم‌هایی که هنوز هم وقتی حرفی از جهاد و جبهه و شهادت به میان می‌آید باید برق بزند، مثل همین چهره‌هایی که این روزها چپ و راست از تلویزیون پخش می‌کنند، خوب به خاطر بسپارشان، خدا خیلی به من و تو لطف کرده که مجسمه‌های منهم من قضی نحبه را با این فاصله کم نشانمان داده...می‌مانیم من و تو و این راه که همیشه از کربلا می‌گذرد؛ چه جنگ باشد و چه نباشد!

از مردان صادق خدا بعضی‌هایشان شهید شدند و بعضی‌ها در آرزوی شهادت‌اند،‌ و تو ای جوانمرد! بگو که از کدامین قبیله‌ای؟...

بسم‌الله الرّحمن الرّحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدواالله فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً.

پ.ن

انّ اصحاب الحسین بکربلا کانوا کل من اراد الخروج و دع الحسین (ع) و قال: السلام علیک یا رسول اللَّه! فیجیبه: و علیک السلام و نحن خلفک، و یقرأ: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر.

و المستشهدین بین یدیه؛ پیچک آرزو بود دیگر، قرار بود آبش بدهم؛ روزی یک بار...والمستشهدین بین یدیه...آرزو هم که بر جوانان عیب نیست، هست؟


 
comment نظرات ()
 
برای دل‌های شما و آن‌ها!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

روبروی آیینه می‌ایستم، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ... و صفا می کنم با این آیه‌هایت...همین‌ آیه‌هاکه حتِّی برای حرف زدن و راه رفتن و لباس پوشیدنم هم برنامه‌ دارند؛ برای من: برای یک دختر مسلمان قرن بیست و یک.

(1) دخترک آرام و باوقار به پسر جوان نزدیک می شد، روحش هم خبردار نبود بیست و چند قرن بعد قرار است دخترانِ‌ مسلمان، راه رفتن را از او یاد بگیرند!! همان طور که روحش خبردار نبود، این رفتنش مظهر استجابتِ‌ دعایِِ‌ آن پسر جوان است، وقتی در نهایتِ استیصال به خدایش گفته بود؛ محتاجِ‌ هر خیری‌ست که به سوی‌ او نازل شود! ؛انّی لما انزلت الیّ‌من خیر فقیر. آیه‌ها راه رفتنش را این‌طور روایت می کنند: تمشی علی استحیاء...عظمت و ظرافتی که در لغت «استحیاء» نهفته است آن‌قدر هست که با تعبیرش صفا کنیم و راه رفتن را از دختر شعیب یاد بگیریم!

(2) می گویند: اگر اهل ِ‌تقوا هستید، با ناز حرف نزنید که کسی در دلش طمع کند به شما،اِن اتّقیتنّ‌ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض... می‌گویند: خوب و شایسته و متین حرف بزنید. همین آیه‌ها می‌گویند. این« قلن قولاً معروفاً» یعنی هم خوب حرف بزنید و هم حرف ِ‌خوب بزنید. خداییش شما صفا نمی‌کنید با این عبارت؟ شرطِ اولش هم که یادتان هست: اگر اهلِ‌ تقوا هستید! اگر نیستید که هیچ!

(3) نمی‌دانم همان قدر که من با این صفت های تفضیلی در فضای آیاتِ عفاف ذوق می کنم، شما هم به وجد می آیید؟ لحن را داشته باشید: ذلک ادنی...ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...دلک ازکی لکم و اطهر...این نزدیک تر است به پاکی و تقوا، این برای‌دل‌های شما و آن‌ها پاکیزه‌تر است، این به پاکی و طهارت نزدیک‌تر است...برای هر کس که پاکی می‌خواهد و طهارتِ قلب، برای هر کس که تقوا می خواهد و تزکیه...برای هر کس که می‌خواهد! و مگر آدم توی این فضا و با لحنِ این آیات می تواند تسلیم نشود و بگوید که دلش پاکی و تقوا و طهارت و تزکیه نمی‌خواهد!

(4) می دانید فضای این آیات دلِ‌ من را کجا می‌بَرَد؟...روایتی که خطبه فدک را نقل می کند را خوانده اید رفقا؟ آن روایت قبل از بیانِ‌ خود خطبه، حالاتِ بانو را موقع ورود به مسجد برای بیانِ خطبه توصیف می کند. این عبارات برای من قدر و عظمتش اگر بیشتر از خودِ خطبه نباشد، کمتر هم نیست: لاتت خمارها علی رأسها: بانوی من و شما روسری‌شان را پوشیدند، و اشتملت بجلبابها: و چادرشان را هم. و اقبلت فی لمه من حفدتها و نساء قومها: و در حلقه و میانه گروهی از زنانِ‌ مؤمن به سمت مسجد حرکت کردند، تطأ دیولها: لباسشان آنقدر بلند بود که گاهی زیر پا قرار می گرفت! ما تخرم مشیتها مشیه رسول الله: چقدر راه رفتنشان شبیه راه‌رفتن پیامبر بود!...آآآه...

(5) این آیه‌ها می‌گویند:ای پیام بر! به زنانت و به دخترانت و به زنان مؤمن بگو جلباب هایشان را به خودشان بگیرند. می‌گویند: به زنانِ‌مؤمن بگو دور گردنشان را با روسری هایشان بپوشانند، این برای اینکه به پاکی و تقوا شناخته شوند بهتر است....روبروی آیینه ایستاده‌ام، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...این برایِ دل‌های شما و آن‌ها به طهارت نزدیک‌تر است و... صفا می‌کنم با این آیه‌هایت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
...فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء...
(قصص 25)
...ان اتّقیتنّ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض و قلن قولاً معروفا...ً(احزاب 32)
یا ایّها النّبی قل لازواجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهنّ من جلابیبهنّ ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین...(احزاب 59)
...و اذا سألتموهنّ متاعاً فسئلوهنّ من وراء حجاب ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...(احزاب 53)
...و قل للمؤمنات... و لیضربن بخمرهنّ علی جیوبهنّ...(نور 31)

پ.ن:
دو سال پیش که با گروهی از دوستان، دانشجویی، به هندوستان سفر کرده بودیم، یادم هست توی قطارِ دهلی- بمبئی، آقایی که بعداً فهمیدم «بودایی»‌ست نزدیکِ‌ من آمد و به انگلیسی پرسید:این چیه پوشیدی؟ چادرم را می‌گفت! اوّل فکر کردم سؤالش عمدی‌ست و به قصدِ‌استهزاء، ولی توضیح داد که واقعاً می‌خواهد بداند، گمانم یکی دو ساعت راجع به فلسفه حجاب در اسلام برایش توضیح دادم، آخرش گفتم: ببین! قرآنِ ما در متن‌ِ آیاتِ مربوط به حجاب یک عبارت دارد که خیلی برایم عزیز است، گفت: چی؟ اوّل ‌به عربی خواندم برایش: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ،بعد هم ترجمه کردم: This is purer for your hearts and for their hearts فکر نمی کردم مفهوم آیه را متوجه شده باشد، ولی خیلی خوشش آمده بود، گفت: عجب استدلالِ قشنگی. بعد هم خواست که دوباره آیه را به عربی برایش بخوانم! 

موقع نوشتن این پست تصویر «مروه الشریینی» همه ش توی ذهنم بود، روحمان را با حمد و سوره ای به روح شادش گره بزنیم...


 
comment نظرات ()
 
رسولان ساده
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

از خدایی مردان دوست داشتنی ات نوشته بودی و ما را هم به نوشتن خوانده بودی...از آن لیستِ کاملِ تو کسی دیگر تویِ ذهنم نمی آمد، همه آن هایی که وجودشان و لحظاتِ حضور در کنارِشان برایِ من هم به نفحه می ماند یا می مانَد، یادِ پشتِ جلدِ کتابِ جدیدِ فاضل نظری افتادم، همان فرموده زیبای حضرت امیر: " در روزگار شما آن هایی است، خود را با آنها همراه کنید، آن هایی که چون ابر می گذرند." این لحظات را من هم بارها توی همین بیست و پنج سال تجربه کرده ام...و تو خوب و کامل از همه مردانِ دوست داشتنیِ من هم نوشته بودی ...اما برای عطش شکن هم نوشتم که این روزها گاهی همین دور و برِ خودم سراغشان را می گیرم...تویِ همین مسیرِ خوابگاه و دانشگاه و شرکت و ...: از همان پیرمردِ جارو به دست که بین الطلوعین پیاده رو میانِ خوابگاه و دانشگاه را جارو می زند و همیشه زمزمه ای بر لب دارد و من هر بار سلامش می دهم به پهنایِ صورتش می خندد و به مهربانی هر چه تمام تر جوابم می دهد و دوباره ذکرش را از سر می گیرد...از همان راننده تاکسی که بارها مسیر مترو  تا دانشگاه را با حرفهای عجیب و غریبش آمده ام و یک بار هم که شرمنده شدم که پول خورد نداشتم و نداشت، مهربانانه گفت: ای بابا! دشمنتون شرمنده!روزیِ ما که دستِ شما نیست! روزیِ ما جای دیگه ست!... و من مبهوت از ماشینش پیاده شدم...از همین نازنین که تازه مکلّف شده و به من خاله مریم می گوید و مثل یک قاصدک هر روز پیامی تازه برایم دارد: حرفهایی که این دنیایی نیست...

می دانی مسیر! دوست دارم همین دور و برها دنبالشان بگردم، ‌باهاشان حرف بزنم و پیامشان را گوش کنم: هر کدامشان به یک رسولِ ساده می مانند که تازه از حراء درآمده اند...خدا دوستانش را تویِ همین کوچه و بازار ، بینِ همین مردمی که هر روز ساده از کنارشان عبور می کنیم، قایم کرده! باید بگردیم و کشفشان کنیم! نمی دانی کشفشان چه لذتی دارد!

مثل یک رسولِ ساده می آید: هر روز صبح: پیرمرد با آن لهجه آذری اش! و نمی بیند که همراهش یک صف از فرشته های خدا با نور و امید و برکت و رحمت وارد اتاق می شوند و نمی داند که هر روز انتظار آمدنش را می کشم...یک استکان چایِ خوش رنگ و بو روی میزِ کارم می گذارد و بلند می گوید: - خدا قوّت خانوم مهندس!...استکانِ چایی را برمی دارم و می بویم: همان عطرِ آشنایِ همیشگی: - خدا شما را هم قوّت حاج آقا!...اوّل می خندد: آن قدر که دندانهای سفید اما فرسوده اش نمایان می شوند، بعد آرام سرش را بالا می کند و زیر لب چیزی می گوید...نمی داند که چشم های همیشه کنجکاوِ من دارد می پایدش...نمی داند که لب هایش را خواندم که گفت: قوّ علی خدمتک جوارحی...نمی داند که هنوز دعایش تمام نشده ، فرشته ها پشت سرش آمین گفتند، سرش را که پایین می آورد گوشه چشم هایش چیزی می درخشد، سینیِ چای به دست می رود سراغِ نفرِ بعدی: فرشته ها هم پشتِ سرش... و نگاه مرا نمی بیند که مبهوت و حیرت زده تعقیبش می کند...

دوستانت را اینطوری بین خلایق رها کرده ای که قاصدانِ تو باشند؟ پیام آورانِ تو؟ رسولانِ ساده تو؟...همین ها که در آسمان ها، میانِ فرشته ها معروفند و رویِ زمین مجهول...همین ها که من هر روز ساده از کنارشان می گذرم..

بسم الله الرّحمن الرّحیم...

...من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدو الله علیه...

...رجالٌ لا تلهیهم تجارهٌ و لا بیعٌ عن ذکرالله...

پ.ن:

این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم مسیر نوشتم که خواسته بود از خدایی مردان دوست داشتنی مان بنویسیم. بقیه رفقا هم به همین نشان دعوتند.

مطلب انتهایی را ماه ها قبل متأثر از حضور همان پیرمردِ دوست داشتنیِ همکارم و این نوشته خانم مرشدزاده عزیز نوشتم: رسولانِ ساده. عنوانِ این پست هم وامدارِ همان نوشته ایشان است.


 
comment نظرات ()