برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

... و بخوان نامه‌ عملت را
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
 

پس گنه‌کاران را می‌‏بینى که از آن‌چه در آن (نامه عمل‌شان) است، ترسان و هراسانند و می‌‏گویند: «اى واى بر ما! این چه نامه‌ای است که هیچ عمل کوچک و بزرگى را فرونگذاشته مگر این‌که آن را به شمار آورده است؟! و همه اعمال خود را حاضر می‌‏بینند و پروردگارت به هیچ کس ستم نمی‌‏کند.

تصوّرِ این‌که هیچ‌کدام از کارهایی که داریم انجام می‌دهیم، نیست و نابود نمی‌شود، جایی برای همیشه ثبت می‌شود، تصوّر این‌که از اوّل زندگی‌مان، کارگردانی داشته از زندگی ما یک مستند می‌ساخته با همه‌ی جزییاتش، همه‌ی زندگی ما را توی دوربینی ضبط کرده و نگه‌داشته، آدم را نگران می‌کند، به هراس می‌اندازد.

یکی از صحنه‌های سختِ قیامت باید همان‌جا باشد که همه‌ی آن‌چه توی دنیا انجام داده‌ایم را با همه جزییاتش از مقابل چشم‌هایمان بگذرانند. آدم نمی‌تواند بگوید این‌ها من نیستم. این کارها را من نکرده‌ام. وقتی همه‌چیز، به دقت، ثبت و ضبط شده باشد. این‌جای آیه خیلی عجیب است وقتی می‌گوید؛ خودِ عمل آدم است که آن‌جا حاضر می‌شود. وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً.

همچین مدارک مستندی که باشد، دیگر نه شاهدی لازم است و نه حتّی حساب‌گری. راست گفته خدا آن‌جا که؛ «بخوان نامه‌ی عملت را! که خودِ تو برای حسابرسی خودت کافی هستی! اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً». آن‌جا دیگر خودِ آدم می‌فهمد چند مرده حلّاج است.  
.
بِسم اللهِ الرّحمنِ الرّحیم
... فَتَرَى المُجْرِمینَ مُشفِقینَ مِمّا فیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیلَتَنا ما لِهذَا الکِتابِ لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً إِلاَّ أَحصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظلِمُ رَبُّکَ أَحَداً

با این آیه‌ها باید نشست و از استیصال، اشک ریخت.وَ ما لی لا اَبکی...


 
comment نظرات ()
 
مرغ، تسبیح‌گوی و ما خاموش
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

تصور این‌که داریم توی جهانی زندگی می‌کنیم که همه موجودات می‌فهمند، شعور دارند، قدری معادله زندگی من و تو را به هم نمی‌زند؟! تصور این‌که مورچه‌ها حرف می‌زنند، پرنده‌ها مأموریت انجام می‌دهند چطور؟! این‌که بعضی سنگ‌ها و صخره‌ها از ترس خداست که می‌افتند را چه می‌گویید؟ این‌که پرنده‌ها همان موقع که ما مبهوتِ بال‌های گسترده‌شان توی آسمانیم، دارند خدا را تسبیح و تحمید می‌کنند، چه؟!
     
• سلیمان(ع) زبان‌شان را می‌دانست. لبخند می‌زد از فریاد مورچه‌ای که رفقایش را بر حذر می‌داشت از رسیدن لشکر و سربازان سلیمان... فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِّن قَوْلِهَا. حال پرنده‌ها را جویا می‌شد؛ وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ. به پرنده‌ها مأموریت می‌داد. هدهد را مؤاخذه می‌کرد اگر کارش را درست انجام نمی‌داد؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ 

• مبهوت تماشای پرنده‌ها شده‌اید وقتی بال‌هایشان را صاف و پرقدرت گرفته‌اند و وسط صحنه آسمان هنرنمایی می‌کنند؟! وقتی اوج گرفته‌اند؟! آیه‌ها می‌گویند همان‌جا، همان‌موقع، پرنده‌ها دارند خدا را تسبیح می‌کنند. بالاتر، حتی خودشان هم به این تسبیح و ستایش واقف‌اند؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ

• سنگ‌ها چطور می‌افتند؟! طبق فرمول جاذبه نیوتن. قبول. چگونگی‌اش را فیزیک شرح می‌دهد؛ اما چرا می‌افتند؟! علت اصلی و غایی را دیگر فیزیک نمی‌تواند بگوید، وقتی آیه‌ها بگویند: بعضی از پاره‌سنگ‌ها و صخره‌ها از خشیت خداست که می‌افتند، از درک عظمت خداست که خاضعانه فرومی‌افتند! وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ.

تصور این‌که در و دیوار و میز و صندلی، مرغ و گاو و گوسفند و پرنده و چرنده، کوه و دشت و دریا و آسمان همه دارند برای خدا کرنش می‌کنند، همه دارند خدا را تسبیح و تنزیه می‌کنند، چقدر معادله زندگی من را که بنا بوده اشرف مخلوقات باشم، عوض می‌کند؟! تصور این‌که سنگ‌ها هم گاهی از درک عظمت خدا، فرومی‌افتند و متلاشی می‌شوند چقدر دل من را – اگر از سنگ، سخت‌تر نشده باشد- لبریز خشیت می‌کند؟! تصور این‌که حتّی پرنده‌ها هم توی اوج و اقتدارشان، تسبیح از یادشان نمی‌رود چه؟!   

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً

 


 
comment نظرات ()
 
و بالوالدین احساناَ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

(1) « مادرش را روی دوش گرفته بود و طواف می داد. در همان حال پیامبر را دید. پرسید: آیا با این کار حق مادرم را ادا کردم؟ رسول خدا فرمود: نه، حتی جبران یکی از ناله های زمان وضع حمل او را نکردی»... خیلی غریب نبود حرف پیامبر. او رسول همان آیه هایی بود که ماه های پررنجِ «حمل» و لحظه های سختِ « وضع» از نگاه تیزبین و دقیق شان مخفی نمانده است. ذوق دارد خواندن این دقّت ها؛ حَملته امّه کرها و وضعته کرها.

(2) خیلی عجیب بود حرف پیامبر؟ نه عجیب تر از این آیه ای که هزار بار خوانده ایم ش، که بالوالدین احساناً را گذاشته کنار لا تعبدوا الّا ایّاه، آن هم با فعل قضی. یعنی از آن دستورهای محکم و حتمی که ردخور ندارد. و قضی ربّک الّا تعبدوا الّا ایّاه و بالوالدین احساناً. 
این آیه ها فقط جاهایی که لازم است این قدر به تفصیل می روند و از جزییات می گویند. لابد این جا هم از آن جاهای خاص بوده که بعدش آیه ها اینقدر دقیق شده اند؛ فلا تقلّ لهما افّ؛ حق ندارید بهشان کوچک ترین حرف و کلمه ای بگویید که بوی بی احترامی و اخم و ناراحتی بدهد. و لا تنهرهما؛ حق ندارید برنجانیدشان، اذیت شان کنید و قل لهما قولا کریما؛ این قولا کریما به گمانم ترجمه فارسی ندارد. یعنی باید باهاشان خیلی کریمانه و بزرگوارانه حرف بزنید.
واخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمه؛ چه حیف می شوند این آیه ها وقتی قرار باشد ترجمه شان کنیم؛ تشبیهی لطیف تر از این نمی توانست نهایت تواضع را نشان بدهد؛ خاکساری بچه ها مقابل والدین را.
این دعا را گفته اند از آن دعاهای مسموع است رفقا؛ یعنی از آن دعاهایی که امید استجابتش می رود. چون خودش امر کرده برای والدین اینطوری دعا کنیم؛ ربّ ارحمهما کما ربّیانی صغیراً. خدایا برایشان رحمت نازل کن همان طور که وقتی من بچّه بودم من را با رحمت بزرگ کردند و پروریدند.

(3) خصوصیت همه ما آدم هاست انگار که تا وقتی دور نباشیم از نعمتی قدرش را ندانیم، تا وقتی در دسترسمان باشد حقش را ادا نکنیم. ناسپاسیم، کم لطف، قدرنشناس. باید دور باشی ازشان، قدر همین راهِ تهران تا شیراز، به جبری، به بهانه ای، همین جبر تحصیل، باید ماه به ماه نبینی شان، باید خیلی شب ها همه ذرات وجودت پر از تمنّایشان بشود، دلتنگ حضورشان، نگاهشان، حرف هایشان، آغوش گرمشان، حتّی عتاب هایشان؛ از آن عتاب هایی که فقط به بابا و مامان حقّش را می دهی، باید همه دلتنگی هایت را هر چند شب یک بار به پای دعای بیست و چهارم صحیفه ریخته باشی که بعضی وقت‌ها تنها مرهم درد دوری ست، تا وقتی کنارشان هستی، دلت بخواهد همه لحظه ها را جرعه جرعه سر بکشی. تشنه تشنه... نا سپاسم. کم لطف. قدرنشناس.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

وقضی ربّک الّا تعبدوا الّا ایّاه و بالوالدین احساناً امّا یبلغنّ عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما افٌّ و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریماً(٢٣) و اخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمه و قل ربّ ارحمهما کما ربّیانی صغیراً(٢۴)

پ.ن:
ربطش این بود که این چندروزه را در محضر بابا و مامان هستم! به شهر خودمان آمده‌ایم و شهریار خودمان شده‌ایم.
چند روز پیش توی حرم حضرت شاهچراغ (احمدبن موسی(ع)) وقتی قرار بود سلام برسانم و دعا کنم، آشناهای مجازی بیشتر از آشناهای واقعی توی ذهنم می آمدند. همه تان را یاد کردم؛ جدا جدا.


 
comment نظرات ()
 
حرفی برای تمام فصول
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
 

داشتم فکر می‌کردم بعضی کتاب‌ها به یک بار خواندن هم نمی ارزد، همان اسم و تصویر جلدشان را توی کتاب‌فروشی ببینی برای هفت پشتت کافی‌ست، بعضی کتاب‌ها به روزنامه می ماند، تاریخ مصرف دارد، بعضی کتاب‌ها را کافی‌ست یک‌بار بخوانی، بعضی کتاب‌ها را باید بار دوم زیرِ مطالب مهمش خط بکشی یا جایی یادداشت کنی تا همیشه یادت بماند، بعضی کتاب‌ها را ولی هزار بار هم بخوانی کم است، هر روز، هر لحظه...باید حفظ بشوی از بس که می‌خوانی، بعضی کتاب‌ها را باید نوشید؛ جرعه جرعه؛ تشنه تشنه؛ کتاب‌ها با هم فرق دارند خب!

می دانی رفیق! بعضی کتاب‌ها را باید بگذاری آن ردیف‌های بالای قفسه کتابخانه‌ات، سال به سال هم لازم نمی شوند، شاید هم  نخوانده بگذاری آنجا تا اگر لازم شد جایی بگویی که مثلاً بله من هم کتاب‌های فلانی را دارم!!! بعضی کتاب‌ها را باید بگذاری ردیف های پایین‌تر که دمِ دست باشند. بعضی را روی میز تحریرت، بعضی را روی قفسه کوچک کنار تخت‌خوابت، بعضی کتاب ها را ولی باید همیشه همراه داشته باشی،‌ همه جا و همه وقت لازم می شود یک نگاهی به آن بیاندازی: هَند بوک است به قول آن طرفی‌ها! کتابها با هم فرق دارند خب!
***
(1)‌کتاب می‌گفت: من هدایتم! نورم! بشارت! نمی خواهی مرا بخوانی؟ ومن گیج و منگ نگاهش می کردم: هدایت؟ نور؟
(2)‌‌کتاب می‌گفت: برای مؤمنین شفاء و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! ...شفاء؟رحمت؟
(3)‌کتاب می‌گفت: راهی که من نشانتان می دهم رَد خور ندارد! از همه راه ها مطمئن تر است و به هدایت نزدیک‌تر! شماها توی این گردنه‌های دنیا، توی این تاریکی‌ها راه را گم می‌کنید، راه‌نما نمی‌خواهید؟
(4)‌کتاب می‌گفت: من برای یادآوری آمده‌ام، آمده‌ام حقیقتِ ناب را یادتان بیاورم، شماها خیلی فراموش‌کارید...و من هر چه فکر می کردم چیزی یادم نمی آمد!
(5)‌کتاب می‌گفت: من فرقان هستم، می توانم حق و ناحق را نشانتان بدهم، دنیای شما پر از شبهه و فتنه است، پر از صحنه‌هایی که تشخیص برایتان سخت می‌شود، شماها زود فریبِ ناحق را می خورید!
(6)‌کتاب می‌گفت: من موعظه هستم، نصیحت های من را گوش کنید...ومن سرکش بودم و از همان اوّلش هم از نصیحت و موعظه و این طور حرفها بدم می آمد!
(7) کتاب می‌گفت: هر قدر دوست داری، هرقدر می‌توانی از من بخوان!... ومن لج کرده باشم انگار، همان قدر که می توانستم هم نمی خواندم!
(8) کتاب می‌گفت: چرا به نوشته‌های من فکر نمی‌کنید؟ مگر رویِ درِ دلهای‌تان قفل خورده است؟؟؟... ومن قفل درِ دلم را نگاه می کردم و وحشت می‌کردم!
کتاب می‌گفت و ما گوش نمی‌کردیم...می‌دانی رفیق! بعضی کتابها مظلوم‌اند انگار، مهجورند، حرفشان حق است، ولی کسی باورشان نمی کند.
***
داشتم فکر می‌کردم بعضی حرفها را باید از یک گوش شنید و از همان گوش بیرون کرد، بعضی حرفها را ولی باید با با دوتا گوشِ اضافه شنید، بعضی حرفها را باید با ریکوردرت ضبط کنی و توی راه و تاکسی و مترو و اتوبوس و هواپیما گوش‌کنی، بعضی حرفها ولی زمان ندارند، جاودانه اند، حرفِ حساب اند، یک عمر باید گوش کنی و تکرارشان کنی...مثل حرفِ همین کتاب: حرفی برایِ تمام فصول.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
(1) قد جاءکم من الله نورٌ و کتابٌ مبین. مائده/15/ هدیً و بشری للمؤمنین. نمل/2
(2) و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین...اسراء/ 82
(3) انّ هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم... اسراء/ 9
(4) و انزلنا الیک الذّکر...نحل/ 44
(5) تیارک الّذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً. فرقان/1
(6) هذا بیانٌ للنّاس و هدیً و موعظهً للمتّقین. آل عمران/ 183
(7) فاقرؤوا ما تیسّر من القرآن. مزّمّل/  20
(8) افلا یتدبّرون القرآن ام علی قلوب اقفالها.محمّد/ 24


 
comment نظرات ()