برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

لباس تقوا
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
 

ای بچه‌های آدم! همانا برای شما لباسی فرو فرستادیم که زشتی‌هایتان را می‌پوشاند و مایه‌ی زینت شماست. و لباس تقوا از آن هم بهتر است...

  • درست همان موقع که دارد از خوبی‌ها و فایده‌های لباس حرف می‌زند، از این‌که لباس، هم بدی‌ها و زشتی‌ها را می‌پوشاند و هم مایه‌ی زیباییِ آدم است، یک‌باره قدّ فکر آدم را بلند می‌کند. قدّ دغدغه‌های آدم را بالا می‌بَرَد. این گریززدن‌های زیرکانه‌اش را دوست دارم. پشت‌بندش می‌گوید امّا مهم‌تر از این لباس، لباسِ تقواست. که بدی‌های باطن را می‌پوشاند. که هواهای نفس را لجام می‌زند. که یک زیبایی و جذبه‌ی باطنی و روحانی به آدم می‌دهد... راستی هم خواستنی هستند آدم‌هایی که لباسِ تقوا تن‌شان هست.
  • به هم‌سرها و هم‌سفرها می‌گوید شما دو تا برای هم لباس هستید. هنّ لباسٌ لکُم و انتم لباسٌ لهنّ (بقره/ 187). بعد ذهن می‌دود سراغ همان آیه‌ای که از لباس گفته بود و آدم یادش می‌آید که لباس، قرار است هم زشتی‌ها و بدی‌ها و عیب‌ها را بپوشاند و هم مایه‌ی زینت باشد. بعد آدم فکر می‌کند چه نعمت بی‌نظیری‌ست، داشتنِ هم‌سفری که هم بدی‌ها را بپوشاند و هم داشتنش زیور و زینت باشد. بعدترش آدم فکر می‌کند، هم‌سفرها وقتی لباس‌های خوبی برای هم‌اند که لباسِ تقوا تن‌شان باشد.  


بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم
یا بَنی‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباساً یُواری سَوْآتِکُمْ وَ ریشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِکَ خَیْرٌ


 
comment نظرات ()
 
پایانِ خوشِ زمین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

و همانا ما در زبور بعد از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

این مرزهای سیاسی و جغرافیایی، این جنگ‌هایی که بشر بر سر جابجایی یک وجب از این مرزها کرده را بی‌خیال. این زمین، این پهنه عجیب جغرافیایی، مالِ هیج‌کدام از این دولت‌ها و ملت‌ها نیست. مالِ خداست؛ اَنّ الارضَ لله. خدا هم مالِ خودش را به هر که بخواهد ارث می‌دهد. به اهالیِ خودش. اَنّ الارضَ لله یورثِها مَن یَشاء من عِباده. این‌ها که مُلک و حکومت شرق و غرب عالَم دست‌شان است، زمینِ خدا را غصب کرده‌اند. خدا خودش از اول گفته بود زمینش را چه کسانی باید به ارث ببرند. و لقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر انّ الارض یرثُها عِبادیَ الصّالحون. آن آقایی که تورات و انجیل و زبور و قرآن وعده آمدنش را داده‌اند، قرار است ارث غصب شده خدا را؛ زمین را؛ از دست غاصبان پس بگیرد و به دستِ اهلش بدهد. و زمین، سال‌هاست این رویای شیرینِ موعود را انتظار می‌کشد. و العاقبه للمتّقین.  


بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
و لقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر انّ الارض یرثها عبادیَ الصّالحون انبیاء 105

اِنّ الارضَ لله یورثها من یَشاء مِن عِباده وَ العاقبه للمتّقین اعراف 128


 
comment نظرات ()
 
وقتی نعمت فراوان می‌شود
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

• تعجب نکن از این‌که آن‌ها که اهل ایمان و تقوا نیستند نعمت‌هایشان فراوان است. اصلاً خودت هم وقتی دیدی نعمت‌ها توی زندگی‌ت زیاد شدند، فراوان شدند، قدری به خودت بیا، یک نگاهی دور و برت بیانداز. این از سنت‌های عجیبِ الهی‌ست که هم ایمان و تقوا مایه فراوانی نعمت است، هم غفلت و نسیان. با این تفاوت که نعمت اهل تقوا از جنس برکت است. مبارک است؛ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ. اما نعمت اهل غفلت، مایه استدراج است و نشانه عذاب؛ فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً...

• گفته بود؛ لابد با همان چهره‌ای که همیشه از خوف و خشیت برافروخته بود، ‌گفته بود: «آی انسان! وقتی دیدی خدایت پی‌در‌پی دارد بر تو نعمت می‌فرستد و تو هم‌چنان داری نافرمانی‌اش را می‌کنی، هم‌چنان غرق گناهی، بترس»١




1. و قالَ علیه السّلام: یَا بنَ آدم! اِذا رأیتَ ربّک سبحانَه یتابع علیکَ نِعمه و انت تَعصیه فاحذَره. (کلمه قصار 25 )


 
comment نظرات ()
 
وقتی زمین، پاک نباشد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
 

و زمین پاک (و آماده) گیاهش به اذن پروردگارش برمى‏آید و آن‌چه پلید و ناپاک است جز اندکی ناچیز و بى‏ارزش برنمى‏آورد .
 
• باران را دیده‌اید چطور باغ را، درخت‌ها و سبزه‌ها و روییدنی‌ها را جان می‌دهد، چطور تر و تازه‌شان می‌کند؟ دیده‌اید دانه‌هایی که ماه‌هاست توی عمق لایه‌های خاک پنهان شده‌اند را چطور برمی‌آوَرَد، می‌رویانَد؟ توی بهار، یک دشت را دو سه روز بعدِ باران خوردن‌ش دیده‌اید؟ باورتان می‌شود همین بارانی که این گل‌های زیبای صحرایی، این سبزه‌ها و نهال‌ها و درخت‌ها را جان می‌دهد، جایی خار و خس برویاند؟!

• هزاری هم که باران موعظه و تلنگر و تبشیر و تنذیر بر سرمان ببارد، تا زمین‌مان زمین نباشد، بی‌فایده است. تا زمین‌ دلمان را زیر و رو نکرده باشیم، شخم نزده باشیم و ریشه علف‌های هرز را نخشکانده باشیم، این باران‌ها راه به جایی نمی‌برند. فرآیندهای زندگی‌مان را هم اگر طوری بچیند که هر روز هزار تا آیه و نشانه و تذکر سرِ راهمان قرار بگیرد، بی‌تفاوت می‌گذریم، شاید حتّی از روی جهالت با نیش‌خندی به طعنه و تمسخر، شاید با رخوت و سستی و بی‌حوصلگی...

• صدای قرآن خواندن‌ش که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های مدینه می‌پیچید، سیل اشک بود که بر گونه‌های جماعتی جاری می‌شد،  توی دل‌شان تند و تند جوانه‌های ایمان می‌رویید و می‌بالید . گروهی به سجده می‌افتادند از خوف و خشیت، انگار همه سلول های وجودشان لبریز ذکر می‌شد، از درک عظمت آن آیه‌ها.  توی دل بعضی امّا فقط خارهای نفرت‌ و کینه سربرمی‌آورد . همین صدای قرآن برای بعضی فقط مایه تمسخر و استهزاء بود. جماعتی روبرمی‌گرداندند و بی‌تفاوت می‌گذشتند، انگار گوش‌هاشان سنگین باشد. انگار چیز مهمی نشنیده باشند ... آه از وقت‌هایی که زمین، پاک نباشد.


وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِی خَبُثَ لاَ یَخْرُجُ إِلاَّ نَکِدًا کَذَلِکَ نُصَرِّفُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ.


 
comment نظرات ()
 
برای مردی که رفت...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
 

(1) مرد، بزرگ بود...

(2) مرد عزیز بود، نه از این عزت های لحظه‌ای. نه از این عزیزشدن‌های ناپایدار. از آن عزت‌های واقعی. کاپیتولاسیون که تصویب شده بود، رفته بود بالای منبر و گفته بود: انّا لله و انّا الیه راجعون. ذلت را تاب نمی‌آورد، زیر بار زور رفتن را تحمل نمی‌کرد، مرد رفته ولی به ما یاد داده عزیز باشیم. آقای خودمان باشیم. زیر بار زور نرویم. یادمان داده عزّت را فقط می‌شود در خانه خدا و پیامبرش و بنده‌های خوبش پیدا کرد. انّ‌العزّه لله و لرسوله و للمؤمنین.

(3) مرد، همه حرفش فقط خدا بود. فقط هم راضی شدن خدا برایش مهم بود. کارها را هم فقط از خدا می‌دید. گفته بود خرمشهر را خدا آزاد کرد. عزیزترین یارهاش که رفتند، فقط گفته بود: «رجایی و دیگران اگر رفتند، خدا هست.»، مصطفایش را که کشتند فقط گفته بود: ما همه از خداییم و به سوی او بر می‌گردیم. مرد رفته ولی به ما یاد داده فقط خدا برایمان مهم باشد. والله و رسوله احقّ ان یرضوه ان کانوا مؤمنین.

(4) مرد، شیفته قدرت نبود. تشنه حکومت نبود. حکومت را فقط برای احقاق حق و ابطال باطل می‌خواست. فقط برای تحقق تشریع خدا بر امور بشر. برای عزیز شدن مستضعفان و ذلیل شدن مستکبران. برای تداوم خط ولایت پیامبر و امامان. الّذین ان مکنّاهم فی الارض اقاموا الصّلوه و آتوالزّکوه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر. 

(5) مرد، قد فکرش بلند بود. افق نگاهش بالا بود. خیلی آن طرف تر از مرزهای کشورش را می دید. هی دست ما را می گرفت و بلند می‌کرد، بلکه افق هایی که می‌بیند، نشانمان بدهد. امّت را او یادمان داده بود. امّت واحده. مستضعفان جهان را او مشق کرده بود برایمان. مستکبران عالم، جهان اسلام، فلسطین، ‌لبنان، افغانستان، انقلاب جهانی، استعمار جهانی، آمریکا، اسرائیل... مرد رفته ولی به ما یاد داده قد فکرمان، قد دغدغه‌مان را بلند کنیم. گفته انقلابمان را باید بسپاریم دست صاحب اصلی‌اش. و نرید ان نمنّ‌ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّه و نجعلهم الوارثین. 

(6) مرد، پر از اندیشه‌های نو بود. نسخه‌های امروزی. نشسته بود توی نجف و سال‌ها فکر کرده بود به تسرّی ولایت تشریعی از خدا و پیامبر و اهل بیت به نوّاب عام. نظریه اش فقط کتاب نشد. حکومت اسلامی را بعد هزار و چندصد سال احیاء کرد. بهترین نسخه ممکنش را؛ ولایت فقیه را. مرد رفته ولی به ما یاد داده برای این‌که به مملکتمان آسیب نرسد، باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم. اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم.

(7) مرد آرام و مطمئن بود. خوشی‌ها و ناخوشی‌های این دنیایی تکانش نمی‌داد. به جای دیگری تکیه داده باشد انگار. میلیون‌ها نفر آمده بودند استقبالش، از هواپیما که آمد بیرون، لبخند نزد، دست تکان نداد که عکس قهرمانانه ازش بگیرند، فقط دستش را داد به مهماندار ایرفرانس و آرام پله‌ها را پایین آمد، با همان دمپایی‌های طلبگی. با همان ابروهای پهن پرپشت و نگاه خیره به زمین... آخرش هم با دلی آرام و قلبی مطمئن رفت. انگار فرشته‌ای درِ گوشش خوانده باشد: یا ایّتها النّفس المطمئنّه ارجعی الی ربّک. 

 بسم الله الرّحمن الرّحیم.
و علی الاعراف رجالٌ‌ یعرفون کلّاً بسیماهم.

پ.ن
به دعوت عطش بانو (+) نوشتم. و برای موج وبلاگی چهارده خرداد هشتاد و نه. (+)

گویا رسم است دعوت کردن به موج‌های وبلاگی. این دوستان دعوتند به نوشتن از آن مرد:

جسد زنده،بسم‌الله،/ یک لیوان انار، /حبیب و محبوب،/ تبعیدی،/ مرگ‌آگاهی.دوچشم.

...و این‌طور نوشتند برای آن مرد:

- امام آمد! وبلاگ «بسم الله». (+)

-امام. وبلاگ «جسد زنده». (+)

- خمینی (ره) یک مسلمان بود. وبلاگ «تبعیدی» (+)

- مردی که جهان را تغییر داد. وبلاگ «مرگ‌آگاهی» (+)

- امام در چهارچوبی بدون چهار، بدون ضلع. وبلاگ «دوچشم» (+)

- امام، خدایی ‌مردِ دوست داشتنی. «وبلاگ حبیب و محبوب» (+)


 
comment نظرات ()
 
پرده آخر: اربعین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

چلّه گرفته بودید؛ نذر دیدار دوباره برادر. قبول باشد نذرتان بانو. چلّه‌تان ادا شد. آخر پذیرفتند همه آن نمازشب‌های نشسته را، همه ‌روزه‌هایی که سهم ‌افطارش به بچّه‌ها می‌رسید،‌ همه اذکاری که روی شترهای بی‌جهاز بر زبان راندید؛ یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروبا... یا وسط کاخ یزید و عبیدالله؛ ما رأیت الّا جمیلاً... قبول باشد ذکرهاتان.
چلّه گرفته بودید نذر دیدار دوباره برادر. چهل روز گذشت. میقات تمام شد. فردا حاجتتان روا می‌شود بانو...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
فتمّ میقات ربّه اربعین لیله.

پ.ن: این را بخوانید: بانوی اسیر از میقات برمی‌گردد(+)


 
comment نظرات ()
 
و اتممناها بعشر...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

(1) نرم نرمک می رسد؛ موسمِ آهنگ، قصد، حرکت. این ده روزِ عجیب؛ ایّام معلومات. ایّام تشریق. ایّام معدودات. و یذکروا اسم الله فی ایّام معلومات ...و اذکروالله فی ایّام معدودات... نه فقط کبوترهای سپیدی که این روزها بال بال زدن در هوای میقات را تجربه می کنند، که دل سیاهِ من هم هواییِ پرواز می شود؛ هر سال، ذی حجه که می رسد. از ایّام معدودات و ایّام معلوماتِ این آیه ها فقط فصل مشترکشان را می فهمم: اذکروالله. روزهای ذکرند این ایّام. از بی کران ذکر ذی حجه بچشان کاممان را.

(2)  قبول! ولی فرق ما با آن ها فقط این بود که بهانه دیدنت را نگرفته بودیم! ارنی نگفته بودیم، که ناز لن ترانی ات را بشنویم. که در طور، تجلی کنی برایمان...باشد اما برای ما هم که پای رفتنمان آن قدر ناتوان است که به طور نمی رسد، برای ما هم که وعده سی شب مان هیچ وقت صادق نمی شود، برای ما هم که همیشه بهانه ردیف کرده ایم برای میقات هایمان با تو، که ده شب بر آن بیافزایی و چلّه مان کامل شود، واعدنا...ثلاثین لیله... فتمِّ میقات ربّه...این دهه را برای ما هم به افق اتمام نزدیک گردان... واتممناها بعشر.

(3) من فدای آن آقایی که حج ناتمام و وقوف و ذبح و حلق و تقصیر در مشعر و منا و عرفات را یک جا در کرب و بلایش تمام کرد. لقد عظمت الرزیه...

(4) مطلع ذی حجه، طلایه دار زوجیت شان است. آن جا که آن دو دریا به هم می رسند. مرج البحرین یلتقیان. سرّش را  نمی دانم. اصلاً کار من نیست شناسایی راز این گل های سرخ. من فقط در افسون شان شناورم! در افسون همین شبِ اوّل ذی حجه؛ که مهار ناقه بانو در دستان سلمان بود و علی اش- سوره یاسینش- پا به پای سلمان، سر از پا نمی شناخت. همین چند لحظه پیش تجلّی لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون شده بود. از ما تحبّون ش بخشیده بود. همان پیرهنی که برای اولین شبِ بودن در کنار علی مهیا کرده بود. وقتی همه آن ها که برای بدرقه عروس و داماد آمده بودند، به خانه هایشان برگردند و فرشته ها نزدیک تر بیایند تا در شهود با هلال شب اول، انباز شوند، وقتی دو آیینه با هم روبرو بشوند و دو دریا به هم برسند، وقتی سوره یاسین و الرحمن در شب اولِ با هم بودنشان، تا صبح فقط «او» را بخوانند، زوجیتی تجلی خواهد یافت که تا زمین و زمان باقی هست، روزگار به آن می بالد.
خدایا! به خانه کوچک علی و زهرا -که شاید خشت هایش همین روزهای آخر ذی قعده، روی هم چیده شد- ، به خانه ای که قرارگاه دلدادگی و عشقبازیِ علی و زهرای تو بود، به محل رفت و آمد جبرئیل و میکائیل، به آن جا که هر صبح و شام عطر سلام های حضرت رسول سرمستش می کرد و صدای خنده های حسن و حسینِ تو را به بازی می شنید، افق خانه همه زوج های ما را به آن افق نورانی نزدیک کن؛ تجلّی سکونت و مودّت و رحمت؛ تجلّی عونیت در اطاعتِ تو. باغِ پرورشِ گل‌های بهشتی.

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذکروالله فی ایام معدودات... بقره 203

...و یذکروا اسم الله فی ایام معلومات... حج 28

و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله...اعراف 142

پ.ن
هیئت وبلاگی سبو،‌هفتمین برنامه اش را به میان داری وبلاگ دوست خوبم عطش شکن با عنوان یک جرعه آسمان، برگزار کرده است. همه تان دعوتید به جمع باصفای هیئت و خوان بی کران مناجات عرفه. این پست هم شاید رخصتی بود برای ورود به این دوره برنامه هیئت تا آستانه دهمین روز که اگر عمری بود، از و فدیناه بذبح عظیم بنویسم.

وبلاگ سلام در یکی دو پست اخیرش با طرح سؤالاتی به دغدغه حجاب و چالش های امروزی اش در جامعه و دانشگاه پرداخته... به نظرم دغدغه جاری خیلی از ماهاست. اگر دوستان نظراتشان را دخیل کنند، خالی از بهره و فایده نخواهد بود. همه مان استفاده می کنیم.

نماز بین الصلوتین شبهای این دهه را یادم نرود، یادتان نرود. بلکه در ثواب بال بال زدن کبوترها شریک شدیم.


 
comment نظرات ()
 
آیه هایی برای انتخابات
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

(1) اگر ملتها ایمان بیاورند و تقوا داشته باشند، برکاتمان را از آسمان و زمبن برایشان نازل می کنیم...

به نظرم ولی می شود، یعنی باید بشود وسط دعوا، ایمان و تقوایمان را نبازیم... می دانی رفیق! به نظرم به آن همه برکتی که قرار است از آسمان و زمین برایمان نازل بشود می ارزد که از فضای تقوا این همه فاصله نگیریم. باشد: قبول: قرار است خودمان انتخاب کنیم، خودمان می توانیم بگوییم چه کسی بهتر است رییس دولتمان باشد، اصلاً همین آیه ها هم همین را می گویند: انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم...باشد قبول: هر قدر بخواهیم هم می توانیم برای کاندیدایمان تبلیغات کنیم و به دیگران بشناسانیم و بقبولانیمش، امّا قرار نیست از فضای جامعه الهی قرآنی که فضای کرامت و فضیلت است فاصله بگیریم.  

(2) ای اهل ایمان اگر از دینتان برگردید، خدا گروهی دیگر را می آورد که دوستش دارند و خدا هم دوستشان دارد، همانها که با مؤمنان فروتن اند و بر کافران سرافراز، همانها که در راه خدا مجاهده می کنند و از هیچ سرزنشی هم نمی ترسند... 

می دانی رفیق! ما خودمان زمانی تجلّیِ این آیه بوده ایم، همان موقع که تازه جبرییل این کلمات را از آسمان برای پیامبرمان آورده بود، همان موقع که پیامبر جلوی همه دست گذاشته بودند روی شانه های سلمان و...حالا گاهی مثلاً همین حول و حوش انتخابات که می شود نگرانِ شانه های سلمان می شوم. خدایا! گروهی دیگر را نیاور! ما قول می دهیم تجلّی آین آیه ات باقی بمانیم. جنابِ سلمان! ما قول می دهیم آبروداری کنیم.

(3) خدا به مؤمنان و صالحان وعده داده که آنها را در زمین به حکومت برساند و دینی که برایشان شایسته است مستقر کند و ترسشان را به امنیت تبدیل کند...تا مرا عبادت کنند...

همین انقلاب خودمان کافی بود که قول خدا را باور کنیم برای تحقق حکومتِ صالحان در زمین، نه؟...قرار است به شکرانه این نعمت عبودیتمان زیاد شود...انتخابات از فضای عبودیت دورمان نکند یک وقت!...گاهی فکر می کنم این نسخه آزمایشی حکومتِ صالحان را با همه کم و کاستی هایش، اگر قدر ندانیم و مایه ارتقاء عبودیتمان نشود، دیدنِ آن نسخه اوریجینال حالا حالاها به تعویق می افتد! 

(4) و همه تان با هم به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید و این نعمت خدا را یادتان باشد که شما با هم دشمن بودید و این خدا بود که میان دلهایتان الفت انداخت و با هم برادر شدید...

کم نعمتی نیست این الفت میان قلوب در فضای جامعه اسلامی، من و تو که دیگر طعمِ شیرینش را چشیده ایم، نه؟ که چقدر توی همین سالها، توی دانشگاه و مسجد و هیئت، ایمان، ماها را با همه اختلاف سلیقه هایمان به هم نزدیک کرده و قلبهایمان را به هم پیوند زده. انتخابات متفرقمان نکند! باشد قرارمان کنارِ همین ریسمان محکمِ خدا!

(5) ای قوم ثمود! یادتان می آید که ما شما را بعد از قوم عاد حکومت بخشیدیم و در زمین به شما جایگاهی دادیم؟...پس نعمت های خدا را یادتان باشد تا فکرِ فساد نباشید.

خدایا! یادمان هست که ما را از زیر یوغ استثمار و استعمار و طاغوت و شرق و غرب رها کردی، ذلیل بودیم، عزیزمان کردی، خدایا نعمتت را یادمان هست...امام را یادمان هست...که به شکرانه اش تمامیت جامعه اسلامی مان را با کرامت و فضیلت نگه داریم تا روشنای ظهور و تحقق وعده حکومت صالحان...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و لو انّ اهل القری امنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکات من السّماء و الارض...

یا ایّها الذین امنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه...

وعدالله الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الّذین من قبلهم...

و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداءً فالّف بین قلوبکم...

و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بوّأکم فی الارض...فاذکروا آلاءالله...

 


 
comment نظرات ()
 
برای همه مسجدها...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

گفنه بودی از مساجدی که دوستشان دارم بنویسم...

دست به نوشتن شدم، از همان مسجدی که سالها برای دیدنش باریدم و وقتی پس از آن همه انتظار به آنجا رسیدم، نشستم و مبهوت، روزها مبهوت، فقط آن مکعب سیاهِ وسط را نگریستم...

باور کن خواستم بنویسم: از آن مسجد سفیدی که گنبدش سبز بود توی شهر پیامبر...

 از آن دیگری که تا قدم در او گذاشتم، نجوای اللّهم انّی اسئلک الامانِ مولا طاقتم را ربود: توی آن شهرِ عجیب که سالها فریاد زده بودیم اهلش نیستیم!!!

باور کن آمدم بنویسم از آن مسجدی که ندیده دوستش دارم، که آرزو کرده ام روزی ببینمش: حوالیِ قبة الصخره...می دانی که؟ همان جا که آغازِ رسولِ رحمت بود تا به معراج: الی المسجد الاقصی...

آمدم بنویسم از همین مسجد دانشگاهمان که روزها به سکوت و آرامشش پناه برده ام ...به همهمه و شلوغی اش: واصبر نفسک مع الّذین یدعون ربّهم...

آآآه ...نمی دانی که!...آمدم بنویسم از آن مسجد کوچکی که روزهای چهار پنج سالگیِ مرا با یک چادر سفیدِ گُل گلی دیده است: دست در دست مامان و گاهی بابا: همان مسجدی که اولین نمازخواندن های من را شاهد بوده است: بازیِ بزرگانه ای که همیشه دوستش داشتم!...حالا مسجد کودکی های من بزرگ شده، با دوتا گلدسته سفیدِ بلند...من امّا دیگر آنجا غریبی می کنم و دلم برای آن زیلوهای سفبدآبی تنگ می شود...

آمدم بنویسم عطش شکن! اما رسیدم به آن آیه...

می گفت: فرقی نمی کند کدام مسجد...کجا...می گفت: عند کلّ مسجد: هر مسجدی، هر جا...می گفت مهم این نیست کدام مسجد، مهم آن است که رویتان را به سوی او کنید و آنجا خالصانه صدایش بزنید...بعد هم تلنگری زد که: همان که شما را به اینجا آورده، بازتان می گرداند!...می بینی چه آیه قشنگی است عطش شکن؟

می خواستم بنویسم، از مسجدهایی که دوستشان دارم: اما تقصیر این آیه شد:

بسم الله الرحمن الرحیم...و اقیموا وجوهکم عند کلّ مسجد و ادعوه مخلصین له الدین کما بدأکم تعودون.

.

پ.ن: این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم: عطش شکن نوشتم که خواسته بود از مسجدهای دوست داشتنی بنویسیم. 

 این هم دوستان دیگری که با همین موضوع دست به قلم شده اند:سعی، آب و آتش، پنج دری ، خدای قاصدک ، قاصدک بارون


 
comment نظرات ()