برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

قلبی که میانِ سرانگشت‌های اوست
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 
  • راستش توی زندگی‌ام بارها و بارها رسیده‌ام به این فراز که؛ قلبُ المؤمنِ بَین اِصبعی مِن اَصابعِ الرّحمن*. به این‌که قلب مؤمن میانِ سرانگشت‌های خدا می‌چرخد. شاید حتّی خیلی وقت‌ها خدا را با همین چرخش‌های قلبم شناخته باشم. همین دیگرگونی‌هایِ دلم.
  • البته که قلبِ همه دستِ خداست. قلب اهالیِ کفر هم. جایی- مثلاً- گفته که توی قلبِ کافرها نسبت به سپاهِ ایمان، ترس و وحشت می‌اندازد؛ ساُلقی فی قلوب الّذین کفرو الرّعب (انفال/ 12)و (آل عمران/151). گفته که به دلِ بعضی‌ها مهر می‌زند، قفل می‌زند، دیگر حتّی قدرت فهم و دریافت را از قلب‌شان می‌گیرد؛ یطبع الله علی قلب کلّ متکبّر جبّار (غافر/ 35). یا آن‌جا که؛ خَتم الله عَلی قلوبهم (بقره/7) یا این یکی؛ اِن یشأالله یختم علی قلبک (شوری/24).
  • اصلاً خدا حائل است میان آدم و قلبش؛ انّ الله یحولُ بین المَرء و قَلبِه (انفال/24).  اما حسابِ هر کس که بیاید و وارد زمره‌ی ایمان بشود فرق دارد. خدا قلبش را هدایت می‌کند. کشش‌های قلبی‌اش را راه می‌برَد. مبدأ میل آدم را دست می‌گیرد و عوض می‌کند؛ وَ مَن یُؤمن بِالله یَهد قلبه (تغابن/11). آن وقت، قلب، دیگر خودسر و هرزه‌گرد نیست.
  • این + را هم که یادتان هست، با هم خواندیم که؛ خدا یک جاهایی قلب آدم را- وقتی مؤمن باشد و راهش راست باشد- محکم نگه می‌دارد که از هم نپاشد. خداست که ربط می‌زند به دل. +
  • خلاصه این‌که یک کارگردانیِ بی‌رقیبی می‌کند توی عرصه‌ی قلب. کسی هم از پسش برنمی‌آید. حتّی اگر بنا به الفتی باشد، خداست که بین دل آدم و دل دیگری/ دل‌های دیگری الفت می‌اندازد؛ و اَلّف بین قلوبهم. این دیگر از آن شاهکارهاست که فقط کارِ خودِ خداست. به قول خودش اگر همه‌ی زمین را هم انفاق کنید و من نخواهم، بین دل‌ها الفت نمی‌افتد؛ لَو اَنفقتَ ما فِی الارضِ جمیعاً ما الّفت بینَ قلوبِهم و لکنّ الله الّف بینهم (انفال/ 63).
  • کارِ ما این وسط شاید فقط این باشد که کثیفی‌ها را از قلب‌مان بیرون بریزیم، بعد هم بهره‌مان را از ایمان زیاد کنیم، زیاد کنیم، بلکه قلب‌مان را بیشتر راه ببرد. میان سرانگشت‌های خودش به خوبی‌ها بچرخاند؛ به محبت‌ها و الفت‌‌های نورانی.

    * قلب مؤمن میان دو سرانگشت از سرانگشت‌های خداست، هر طور بخواهد می‌گرداندش. (بحارالانوار/ ج 72/ ص 48)

 
comment نظرات ()
 
و اوست که دل‌ را محکم نگاه می‌دارد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
 

و دل‌هایشان را محکم ساختیم در آن موقع که قیام کردند و گفتند: «پروردگار ما، پروردگار آسمان‌ها و زمین است»...

«ربط» بر هر چیزی یعنی بستن آن، محکم بستنِ آن. و «ربط» بر قلب، کنایه از اطمینان دادن به قلب است، محکم‌کردنِ قلب. این را علامه1 گفته، توی المیزان‌ش.

  • قلبِ مادرِ موسی را او نگه داشته بود، وقتی پاره‌ی تنش را توی صندوق گذاشت و به نیل سپرد. محکم نگه داشته بود که از اضطراب پاره نشود، که رازش را افشا نکند. خودش گفته؛ لولا اَن رَبطنا عَلی قلبِها لنَکون مِن المؤمِنین. (قصص/10)
  • در وصف آن جوان‌های رویایی، آن یارانِ غار2، گفته؛ وَ رَبطنا عَلی قُلوبهم اذ قاموا فَقالوا رَبّنا رَبّ السّموات وَ الارض، گفته؛ آن وقتی که بلند شدند و گفتند ربّ ما ربّ آسمان‌ها و زمین است من بودم که قلب آن‌ها را محکم کردم، قلب‌شان را نگه داشتم. (کهف/14)
  • به اصحاب بدر گفته آن آبی که پیش از نبرد از آسمان برایتان فرو فرستادیم، نعمتی بود برای آن‌که دل‌هایتان را محکم نگه دارم تا قدم‌هایتان استوار بشود. وَ یُنزِّل عَلَیکُم مِنَ السَّماءِ ماء ... و لِیَرِبطَ عَلى‏ قُلُوبِکُم وَ یثَبِّت بِه الْأَقدامَ. (انفال/60)

راه، که درست باشد، قدم‌ها که راست باشد، کسی همیشه هست که به قلب آدم «ربط» بزند. دلِ آدم را محکم نگه دارد. خودش گفته که هست.

1. علامه طباطبایی رحمت و رضوانِ خدا بر او
2. اصحاب کهف


 
comment نظرات ()
 
پرده سوم: استجابت دعوت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

(1) شماها مرا زنده می خواهید، زنده حقیقی، که بشنوم شنیدنی ها را، ببینم دیدنی ها را، بیاندیشم... نشانه های حیات در من امّا چندان امیدوار کننده نیست. به همین زندگی زمینی ام دل خوش کرده ام انگار، شماها وصل ید به سرچشمه حیات، به همان حی الذی لا یموت، ذائقه من اما به همین مرداب ها خو کرده است،همه اش ماده، همه اش صورت، خسته می شوم از خودم، شماها اما ناامید نمی شوید از من. روزی هزار بار دعوتتان، کلمه های نورانی تان از برابر چشم های خواب زده ام می گذرد و من فقط ذوق می کنم به کلمه هاتان، انگار این ها را برای عمل نگفته باشید، برای آمدن، برای شدن... با این همه، از همه منزل ها،  برای من باز هم نامه بنویسید آقا؛ بلکه آن دست خط قشنگ تان این بار کار دستم داد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذین امنوا استجیبوا لله و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم

(2) نامه نوشته بودید برای حبیب که بیاید؛ آن پیر سرخ روی یمنی؛ حبیب بن مظاهر اسدی. درنگ نکرده بود؛ نامه تان را بوسیده بود، بر چشم گذاشته بود، قلبش تند زده بود و شوق کربلایی شدن آرامشش را ربوده بود. اسبش را تا کاروان شما تازانده بود. از دور که خبر آمدن حبیب را دادند، لبخند زدید. خواهرتان هم، سرش را از کجاوه بیرون آورد و گفت: سلام من را به حبیب برسانید!
حبیب، روزهای کودکی اش، شما را روی شانه های پیامبر دیده بود، با همین چشم ها بوسه های پیامبر را بر لبهای شما دیده بود،حالا که فقیهی شده بود برای خودش، می دانست وعده گاه رفتنش کربلاست، وگرنه خیلی از جنگ ها را در رکاب پدرتان شمشیر زده بود و روزهای سخت برادرتان را دیده بود.
بر که زمین افتاد، خودتان را به بالینش رساندید، سرش را روی پاهایتان گذاشتید و با دستهایتان چشم هاش را برای همیشه از این دنیا بستید تا با آن چشم های حقیقی در آن دنیا، جدتان را، پدرتان را و برادرتان را زیارت کند.
سلام بر تو حبیب با همان عبارتی که در ناحیه مقدسه بر تو سلام نموده اند؛  السلام علی حبیب بن مظاهر الاسدی.
جوانی کردن را تو به ما یاد بده پیر هفتاد و پنج ساله عاشورایی!

پ.ن:

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ/ اول سری که رفت به کوفه حبیب بود


 
comment نظرات ()
 
میان تو و قلبت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

- خاله مریَ یَ یَ یَ م ...

از صدایش معلوم است که کلافه شده، چندمین بار است که صدایم می زند، عمداً جواب نمی دهم که دوباره صدایم بزند: خاله مریم!‌ وقتی قرار نیست پیشوند خاله را هیچ بچه ای به اسمم اضافه کند، این فرصت ها طلایی اند!!! ...موقعِ تلفظ، «ر» را جا می اندازد.بر می گردم نگاهش می کنم، چشمانش پر از سؤال است،‌ از همان هایی که جوابش به عقل ناقص من قد نمی دهد:

- «جونِ دلش؟؟؟ چیه قشنگم؟»
­- « پس این خدایی که می­گید کجاس، هااا؟؟؟ »
.
حدسم درست بود!...می آیم بگویم خدا همین جاست: توی چشمهای معصوم تو،‌ توی چشم های آیناز هم بود...توی چشم های همه بچه های دنیا ...اصلاً برای همین است عاشقِ بچه ها هستم...اما نمی گویم، نجوایی توی ذهنم می چرخد: « لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار»...
 
- همه جا و هیچ جا! اونقدر بزرگه که همه رو می بینه ولی هیچ کس نمی بیندش! یعنی با این چشما نمی شه دیدش!
.
مات و مبهوت نگاهم می کند، انگار با یک زبان دیگر حرف می زنم، انگار یک کلمه را هم نفهمیده، هنوز چشمانش پر از سؤال است. از جوابم پشیمان می شوم، از این که ذهن پاکش را با این جملات پر کرده ام ... نفس عمیقی می کشم... مثل جرقه چیزی توی ذهنم روشن می شود...
بر می گردم، هنوز مات و مبهوت دارد نگاهم می کند، نزدیکش می شوم، دستم را آرام روی قلبش می گذارم و انگار که بخواهم رازی را برایش فاش کنم آهسته می گویم:
.
- خدا اینجاس نازنین!
.
دختر باهوشی ست! منظورم را فهمیده، آرام لبخند می زند، منتظرم سؤال بعدی را بپرسد، اما انگار همه جوابهایش را یک جا گرفته باشد، چیزی نمی پرسد،‌ فقط دستهای کوچکش را آرام روی قلبم می گذارد:
.
- اینجا هم هس؟؟؟
.
دوباره باختم، فکر اینجا را نکرده بودم، حالا این منم که مبهوت نگاهش می کنم، سرم را تکان می دهم:
.
- نمی دونم! کاش باشه!
.
عرق سردی روی پیشانی ام نشسته... کاش باشد؟ هست؟...
برمی گردم، گوشه اتاق دستش را روی قلبش گذاشته و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند، خدایش را پیدا کرده ...حسودی ام می شود... کتابش را باز می کنم:
.
بسم الله الرحمن الرحیم... واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه...
.
.
پ.ن: شاید خوب نباشد که دومین نوشته یک وبلاگ تر وتازه نباشد و مربوط به ماه ها قبل...شاید برای بعضی دوستان هم تکراری باشد: چون جایی دیگر این نوشته ام را خوانده اند...ولی این نوشته باید می آمد اینجا: برای خاطر آیه ها!


 
comment نظرات ()