برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

باشد که باتقوا شوید
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید؛ روزه بر شما نوشته شد همان‌طور که بر پیشینیان شما نیز نوشته شده بود؛ باشد که تقوا پیشه کنید. 

لحن آیه آن‌قدر صریح و بی چون و چراست که حرص آدم درمی‌آید. «کتب علیکم الصیام...»؛ روزه برای شما نوشته شد! نه جای اعتراضی هست نه چون و چرایی. نه کسی هست که بپرسم؛ کی نوشته؟ چرا نوشته؟ چرا نظر من را نخواسته وقتِ‌ نوشتن؟‌چرا باید قبول کنم؟ چرا باید زیر بار بروم توی این گرمای چهل و چند درجه، هفده هجده ساعت غذا نخورم، آب نخورم؟! می‌آیم که شاخ و شانه بکشم،‌ که اعتراض کنم، کولی‌بازی در بیاورم، که در بروم از زیر بار این تکلیف اجباری ... پشت‌بندش می‌گوید؛ «لعلّکم تتّقون». انگار گفته باشد؛ بلکه آدم بشوید؛ ادب بشوید. سرکش‌تر می‌شوم. آخر آیه اما دوباره توی گوش‌هایم زنگ می‌زند؛ «لعلّکم تتقون». کسی هنوز در منِ ‌سرکش هست که تا می‎آیم خط و نشان بکشم،‌ آب سردی بریزد رویم و دستم را بگیرد. کسی هست که دلش آدم‌شدن می‌خواهد. که مثل بچه‌مثبت‌ها زود رام می‎شود و قبول می‌کند این تکلیف را. کسی که بندگی دلش می‌خواهد؛ که حرف‌گوش‌کن است هنوز‌.

حرف گوش کردم. یک‌ماه تمرین اجباری که وسط دفترم نوشته بودی را قبول کردم؛ نوشتم. تو هم بیا و آقایی کن و آن ایهام و ابهام و شاید و امای «لعلکم» را بردار. بیا دفترهای مشق‌مان را چشم‌بسته خط بزن. قبول کن. آدم‌مان کن.

 

یا ایّها الّذین آمنوا کتبَ‌ علیکمُ الصّیامُ کما کتِبَ علی الّذین من قبلکم لعلّکم تتّقون (بقره/ 183)


 
comment نظرات ()
 
به خدا قرض بدهید
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
 

کیست آن کس که به خدا قرض نیکویى دهد تا آن را براى او چند برابر بیفزاید؟ و خداست که [در معیشت بندگان‏] تنگى و گشایش پدید می‌‏آورد و به سوى او بازگردانده می‌‏شوید.

• فکرش را بکنید! همان خدایی که گفته همه‌ی شماها فقیرید و این منم که بی‌نیازم (فاطر/15)،  همان خدایی که گفته این منم که به همه‌‌ی شماها روزی می‌دهم، که گفته کلیدِ گنجینه‌های آسمان و زمین دستِ من است (شوری/12)،  هم او گفته؛ بیایید و به من قرض بدهید. شوخی نمی‌کند. راست گفته. تازه، قرار است چند برابرِ آن قرض را هم به ما برگرداند.

• دقت کرده‌اید به اول قرآن، آن‌جا که می‌خوانیم، یکی از نشانه‌های آدم‌‌های با تقوا، این است که به غیب ایمان دارند؟ (بقره/3)  همیشه فکر کرده‌ام، انفاق کردن، انفاق‌های درست و حسابی کردن، فارغ از حس نوع‌دوستی و محبت، از آن‌هایی برمی‌آید که باور داشته باشند دارند به خدا قرض می‌دهند؛ به یک وجودِ بی‌نیاز که همه‌ی داشته‌ها دستِ اوست. و یقین داشته باشند آن وجودِ بی‌نیاز، چند برابر بهتر و بیشترش را به آن‌ها بازمی‌گرداند. این ایمان به غیب است که می‌تواند آدم را به بخشش‌های عجیب و غریب وا ‌دارد و گرنه انفاق، با هیچ منطقِ ریاضی و اقتصادی، با عقلِ معاش جور در نمی‌آید.

• خواستم بگویم خدایی که بی‌نیاز و بی‌همتاست، چندین بار توی قرآنش خطاب به من و شما گفته آیا کسی هست به من قرض بدهد تا چندین برابر به او برگردانم؟ جوابش را چه بدهیم؟


مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثیرَةً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ


 
comment نظرات ()
 
لباس تقوا
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
 

ای بچه‌های آدم! همانا برای شما لباسی فرو فرستادیم که زشتی‌هایتان را می‌پوشاند و مایه‌ی زینت شماست. و لباس تقوا از آن هم بهتر است...

  • درست همان موقع که دارد از خوبی‌ها و فایده‌های لباس حرف می‌زند، از این‌که لباس، هم بدی‌ها و زشتی‌ها را می‌پوشاند و هم مایه‌ی زیباییِ آدم است، یک‌باره قدّ فکر آدم را بلند می‌کند. قدّ دغدغه‌های آدم را بالا می‌بَرَد. این گریززدن‌های زیرکانه‌اش را دوست دارم. پشت‌بندش می‌گوید امّا مهم‌تر از این لباس، لباسِ تقواست. که بدی‌های باطن را می‌پوشاند. که هواهای نفس را لجام می‌زند. که یک زیبایی و جذبه‌ی باطنی و روحانی به آدم می‌دهد... راستی هم خواستنی هستند آدم‌هایی که لباسِ تقوا تن‌شان هست.
  • به هم‌سرها و هم‌سفرها می‌گوید شما دو تا برای هم لباس هستید. هنّ لباسٌ لکُم و انتم لباسٌ لهنّ (بقره/ 187). بعد ذهن می‌دود سراغ همان آیه‌ای که از لباس گفته بود و آدم یادش می‌آید که لباس، قرار است هم زشتی‌ها و بدی‌ها و عیب‌ها را بپوشاند و هم مایه‌ی زینت باشد. بعد آدم فکر می‌کند چه نعمت بی‌نظیری‌ست، داشتنِ هم‌سفری که هم بدی‌ها را بپوشاند و هم داشتنش زیور و زینت باشد. بعدترش آدم فکر می‌کند، هم‌سفرها وقتی لباس‌های خوبی برای هم‌اند که لباسِ تقوا تن‌شان باشد.  


بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم
یا بَنی‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباساً یُواری سَوْآتِکُمْ وَ ریشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِکَ خَیْرٌ


 
comment نظرات ()
 
این جبرِ شیرین
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! روزه بر شما نوشته شده...

  • توی رابطه‌ی عبد و مولا، وجوهی از جبر و اجبار، توی تکوین و تشریع، وجود دارد که وقتی دقیقش می‌شوی و با عینکِ مناسباتِ عبد و مولایی می‌کاوی‌اش، شیرین است. این را خیلی دوست دارم که قرآن می‌گوید کُتبَ علیکمُ الصّیام.  هیچ راه برو و برگردی ندارد وقتی بگوید؛ روزه بر شما نوشته شده. یک لحن آمرانه‌‌ی مولایی دارد. از آن‌ها که حق اعتراض و چون و چرا برایت باقی نمی‌گذارد. باید گردن کج کنی و بگویی: «چشم، هر چی شما بفرمایید»! چون جز آن‌که مولاست، مربّی هم هست. مجبوری دل بدهی به تربیتش. وقتی دلش خواسته تو را با یک‌ماه روز‌ه‌داری برای تقوا تربیت کند. وقتی دلش خواسته تربیتش با نخوردن و نیاشامیدن و لذّتِ دنیوی نبردن باشد. وقتی آخرِ همین آیه باز هم با لحنی بینابین خوف و رجا گفته؛ لعلّکُم تتّقون. بلکه با تقوا بشوید. شاید!
  • من این مهمانیِ اجباری که گریزی از آن نیست، که نمی‌شود به هیچ بهانه‌ای دعوت به آن را رد کرد، که اگر رد کنم مؤاخذه و عقاب می‌شوم، من هم‌این اجبار را دوست دارم؛ وقتی جبرکننده تو باشی. شهر آنِ توست، شاهی/ فرمای هر چه خواهی...


یا ایّها الّذینَ آمنوا کُتِبَ علیکُمُ الصّیام...


 
comment نظرات ()
 
... و با سجده وارد شوید
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
 

و (به خاطر بیاورید) زمانى را که گفتیم: «در این شهر [بیت المقدس‏] وارد شوید و از نعمت‌هاى فراوان آن، هر چه می‌خواهید بخورید و از درِ آن، با سجده (خضوع و خشوع) وارد شوید و بگویید: «خداوندا! گناهان ما را بریز» تا خطاهاى شما را ببخشیم.

• فکرش را بکن! بعدِ سال‌ها حیرت و در به دری، بعد سال‌ها که بنی‌اسرائیل توی بیابان‌های نافرمانی سرگردان بوده‌اند، خدا این جمله‌ها را برایشان فرستاده باشد...

• امروز که داشتم از آیه‌های «بقره» می‌گذشتم، از ماجراهای تو در تویِ موسی (ع) و بنی‌اسرائیل، فکر کردم خطابِ مهربانِ این آیه‌، فارغ از ماجرای بنی‌اسرائیل و ورودشان به بیت‌المقدس، انگار برای امروزِ ما گفته شده باشد، برای همین امروز که واردِ شهرِ قشنگِ خدا شده‌ایم؛ و إذ قُلنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَریَه؛ گفتیم به این شهر داخل شوید فَکُلوا مِنْها حَیْثُ شِئْتم رَغَداً؛ و از نعمت‌های فراوانِ آن بهره‌مند شوید وَ ادْخلوا الْبابَ سُجَّداً؛ و از درِ آن با سجده وارد شوید و بگویید؛ خدایا! گناهانِ ما را بریز، تا خطاهای شما را ببخشیم.

• داشتم فکر می‌کردم حالِ ما بعدِ یازده ماه سرگردانی و دوری، مثل حال بنی‌اسرائیل است توی آن حیرت‌ها و ظلمت‌های نافرمانی‌. وقتی بعد آن همه دربه‌دری، به وادیِ مقدس رسیدند... به شهر خدا رسیده‌ایم. به وادیِ امنِ خدا، باید با سجده وارد شویم.

بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیمِ
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُوا مِنْها حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ وَ سَنَزیدُ الْمُحْسِنین

پ.ن: فکر می‌کنم رسیدنِ رمضان‌الکریم را بیشتر از همه باید به خودِ قرآن تبریک گفت. بهارش آمده!


 
comment نظرات ()
 
مرغ، تسبیح‌گوی و ما خاموش
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

تصور این‌که داریم توی جهانی زندگی می‌کنیم که همه موجودات می‌فهمند، شعور دارند، قدری معادله زندگی من و تو را به هم نمی‌زند؟! تصور این‌که مورچه‌ها حرف می‌زنند، پرنده‌ها مأموریت انجام می‌دهند چطور؟! این‌که بعضی سنگ‌ها و صخره‌ها از ترس خداست که می‌افتند را چه می‌گویید؟ این‌که پرنده‌ها همان موقع که ما مبهوتِ بال‌های گسترده‌شان توی آسمانیم، دارند خدا را تسبیح و تحمید می‌کنند، چه؟!
     
• سلیمان(ع) زبان‌شان را می‌دانست. لبخند می‌زد از فریاد مورچه‌ای که رفقایش را بر حذر می‌داشت از رسیدن لشکر و سربازان سلیمان... فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِّن قَوْلِهَا. حال پرنده‌ها را جویا می‌شد؛ وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ. به پرنده‌ها مأموریت می‌داد. هدهد را مؤاخذه می‌کرد اگر کارش را درست انجام نمی‌داد؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ 

• مبهوت تماشای پرنده‌ها شده‌اید وقتی بال‌هایشان را صاف و پرقدرت گرفته‌اند و وسط صحنه آسمان هنرنمایی می‌کنند؟! وقتی اوج گرفته‌اند؟! آیه‌ها می‌گویند همان‌جا، همان‌موقع، پرنده‌ها دارند خدا را تسبیح می‌کنند. بالاتر، حتی خودشان هم به این تسبیح و ستایش واقف‌اند؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ

• سنگ‌ها چطور می‌افتند؟! طبق فرمول جاذبه نیوتن. قبول. چگونگی‌اش را فیزیک شرح می‌دهد؛ اما چرا می‌افتند؟! علت اصلی و غایی را دیگر فیزیک نمی‌تواند بگوید، وقتی آیه‌ها بگویند: بعضی از پاره‌سنگ‌ها و صخره‌ها از خشیت خداست که می‌افتند، از درک عظمت خداست که خاضعانه فرومی‌افتند! وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ.

تصور این‌که در و دیوار و میز و صندلی، مرغ و گاو و گوسفند و پرنده و چرنده، کوه و دشت و دریا و آسمان همه دارند برای خدا کرنش می‌کنند، همه دارند خدا را تسبیح و تنزیه می‌کنند، چقدر معادله زندگی من را که بنا بوده اشرف مخلوقات باشم، عوض می‌کند؟! تصور این‌که سنگ‌ها هم گاهی از درک عظمت خدا، فرومی‌افتند و متلاشی می‌شوند چقدر دل من را – اگر از سنگ، سخت‌تر نشده باشد- لبریز خشیت می‌کند؟! تصور این‌که حتّی پرنده‌ها هم توی اوج و اقتدارشان، تسبیح از یادشان نمی‌رود چه؟!   

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً

 


 
comment نظرات ()
 
و امّا بعد...6: روز ملاقات
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
 

(1) توی دنیای ما، ملاقات و دیدار و رو به رو شدن با آدم‌ها، دو روی متضاد دارد. گاهی آن‌قدر مشتاقیم برای ملاقات عزیزی، که ثانیه‌ها را برای دیدارش می‌شمریم، سر از پا نمی‌شناسیم، خودمان را، دور و برمان را مهیا می‌کنیم برای لحظه دیدار. آن روی دیگر سکه بعضی ملاقات‌هاست که به هر دلیلی خوشایندِ ما نیست. گاهی شرمنده‌ایم از این‌که با کسی روبه‌رو بشویم. جایی بد کرده‌ایم به او، حق‌ش را ادا نکرده‌ایم، تکلیف‌مان را انجام نداده‌ایم. این طور وقت‌ها دل‌مان می‌خواهد روز ملاقات هی عقب بیفتد. بلکه بتوانیم توی این فاصله جبران بکنیم.  

(٢) همه این روز و شب‌ها، جلو رفتن‌ها و عقب‌افتادن‌ها، بلند شدن‌ها و زمین‌خوردن‌ها، ذکرها و غفلت‌ها، آخرش به آن ملاقات ختم می‌شود. اِنّک کادحٌ اِلی رَبّکَ کَدحاً فَمُلاقیه. باورت می‌شود؟! برای همین است که یکی از نشانه‌های اهل خشوع، همین است که به این ملاقات ایمان دارند. باورشان شده خدایشان را ملاقات می‌کنند؛ الّذین یظنّون انّهم مّلاقوا رِبّهم.

آن روز را «یوم التّلاق» نامیده‌اند. یعنی روز ملاقات؛ روز رو به رو شدن. آماده‌ای؟!

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
...یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ.


 
comment نظرات ()
 
لعلکم تتقون
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، روزه بر شما نوشته شد، همان‌گونه که بر امت‌های قبل از شما هم نوشته شده بود، بلکه تقوا پیشه کنید.

تا حالا برایتان پیش آمده که رفته باشید پیش بزرگی، معلمی، استادی، پدربزرگی، مقام مسئولی، آیت اللهی... چه می‌دانم، یکی که مرتبه‌اش در نظرتان بزرگ باشد؟ این‌طور موقع‌ها یک اضطراب، یک نگرانی درونی انگار همه‌اش آدم را به مراقبت دعوت می‌کند. کنار او، مقابل او، در محضر او، مواظب حرف زدنت، راه‌رفتنت، لباس پوشیدنت، حرکات و سکناتت هستی. نکند حرفی بزنم که نباید، نکند کاری بکنم که نشاید... تا حالا برایتان پیش آمده؟ 

ریشه‌اش از «وقایه» است. «راغب» توی «المفردات» ش می‌گوید: وقایه یعنی نگهداری چیزی از همه آن‌چه بدان ضرر می‌زند یا آسیب می‌رساند. همه حقیقت پنهان شده در «تقوا» همین است؛ مراقبت، پروا. حالا وقتی خدا هم وارد ماجرا بشود و تقوا بشود تقوای الهی و قرار باشد از روی درک عظمت خدا، از آن‌چه شایسته محضرش نیست پرهیز کنیم، کلاس ماجرا خیلی بالا می‌رود. می شود همین تعبیر امرگونه «اتّقوا الله» که عملش هم معرفت نفس می‌خواهد و هم معرفت ربّ. هم باید قدر خودت را بشناسی و هم قدر «او» را. البته برای ما که قدمان نمی رسد، دیوار را کوتاه‌تر هم کرده‌اند. برای ما که جیب‌مان نمی‌رسد، ارزان‌ترش کرده‌اند،به قدر بهره‌مان، به قدر معرفت‌مان، به قدر توان‌مان: فاتّقواالله ما استطعتم.

فکرش را بکن، سی روز برای من و تو صحنه‌ را آراسته باشند و ضیافتی ترتیب داده باشند، بعد کلی در وصف این ضیافت، منبر و خطابه رفته باشند و کلمه و جمله و شعر گفته باشند. از دو ماه قبل، همه را برای ضیافت آماده کرده باشند، بعد بفهمی اصل این مهمانی، همه این امساک و افطار و صیام و قیام، عرصه تمرینِ تقواست. لعلّکم تتّقون. یک‌ماه همه چیز را مهیّا کرده‌اند بلکه ما قدری یاد بگیریم باتقوا بشویم.

حق هر بزرگی باشد انگار که وقتی کوچک‌تری در مقابلش قرار می گیرد، بزرگی‌اش را تمام و کمال به حساب بیاورد. هر قدر بزرگ‌تر، حق، بیشتر. حق خداست تقوا. که بزرگی‌اش را به حساب بیاوریم. که در محضرش هر کاری نکنیم، هر حرفی نزنیم، هر چیزی نخوریم. محضرش هم که می دانید؛ همه عالَم است.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

پ.ن: حرفی برای تمام فصول (+)، توی بهار آیه‌ها، هر روز میزبانِ آیه‌ای‌ست.


 
comment نظرات ()
 
سبحانک یا نور
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
 

(١) گلدان کوچکم را هر صبح قبل از آن‌که بیرون بروم روی تختم می‌گذارم که حسابی نور از پنجره بتابد برایش. عصرها که برمی‌گردم آن‌قدر از مصاحبت آفتاب تر و تازه است که حسودی‌ام می‌شود؛ "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست".

بسم الله الرّحمن الرّحیم
الله وَلیّ الَّذین امنوا یُخرجُهُم مِنَ الظّلماتِ اِلَی النّور...

(٢)  آیه‌الکرسی را هر صبح می‌خوانم تا به این فراز برسم الله ولیّ‌الّذین امنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور، تا دلم قرار بگیرد. یخرج فعل مضارع است و «او» هر روز دارد من را از این تاریکی‌های تو در تو نجات می‌دهد. ذلک بانّ الله مولی الّذین امنوا و انّ الکافرین لا مولی لهم.

پ.ن: دیروز اختتامیه سومین مسابقه سراسری بوی سیب(+) بود. بهانه‌ای هم بود برای زیارت حضرت کریمه(س). آن‌هم با دوست عزیزم(+) و فاطمه‌شان که در آستانه تکلیف، زائر بانو شده بود. دیدن زهرا (+) و محمّدیوسف‌ش هم کلی بر احوال خوش‌مان افزود. دوباره اسم‌م را خواندند برای کربلا. این‌بار تندیس، نشان عزیزی از حرم حضرت عشق(ع) داشت که از دیشب دیدنش آرام‌م می‌کند؛ تکه سنگی که از سال ١٣٣٢ تا ١٣٨٨ بالای سر حضرت بوده است. (+).  

این مطلب توی برنانیوز (+) 


 
comment نظرات ()
 
و اتممناها بعشر...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

(1) نرم نرمک می رسد؛ موسمِ آهنگ، قصد، حرکت. این ده روزِ عجیب؛ ایّام معلومات. ایّام تشریق. ایّام معدودات. و یذکروا اسم الله فی ایّام معلومات ...و اذکروالله فی ایّام معدودات... نه فقط کبوترهای سپیدی که این روزها بال بال زدن در هوای میقات را تجربه می کنند، که دل سیاهِ من هم هواییِ پرواز می شود؛ هر سال، ذی حجه که می رسد. از ایّام معدودات و ایّام معلوماتِ این آیه ها فقط فصل مشترکشان را می فهمم: اذکروالله. روزهای ذکرند این ایّام. از بی کران ذکر ذی حجه بچشان کاممان را.

(2)  قبول! ولی فرق ما با آن ها فقط این بود که بهانه دیدنت را نگرفته بودیم! ارنی نگفته بودیم، که ناز لن ترانی ات را بشنویم. که در طور، تجلی کنی برایمان...باشد اما برای ما هم که پای رفتنمان آن قدر ناتوان است که به طور نمی رسد، برای ما هم که وعده سی شب مان هیچ وقت صادق نمی شود، برای ما هم که همیشه بهانه ردیف کرده ایم برای میقات هایمان با تو، که ده شب بر آن بیافزایی و چلّه مان کامل شود، واعدنا...ثلاثین لیله... فتمِّ میقات ربّه...این دهه را برای ما هم به افق اتمام نزدیک گردان... واتممناها بعشر.

(3) من فدای آن آقایی که حج ناتمام و وقوف و ذبح و حلق و تقصیر در مشعر و منا و عرفات را یک جا در کرب و بلایش تمام کرد. لقد عظمت الرزیه...

(4) مطلع ذی حجه، طلایه دار زوجیت شان است. آن جا که آن دو دریا به هم می رسند. مرج البحرین یلتقیان. سرّش را  نمی دانم. اصلاً کار من نیست شناسایی راز این گل های سرخ. من فقط در افسون شان شناورم! در افسون همین شبِ اوّل ذی حجه؛ که مهار ناقه بانو در دستان سلمان بود و علی اش- سوره یاسینش- پا به پای سلمان، سر از پا نمی شناخت. همین چند لحظه پیش تجلّی لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون شده بود. از ما تحبّون ش بخشیده بود. همان پیرهنی که برای اولین شبِ بودن در کنار علی مهیا کرده بود. وقتی همه آن ها که برای بدرقه عروس و داماد آمده بودند، به خانه هایشان برگردند و فرشته ها نزدیک تر بیایند تا در شهود با هلال شب اول، انباز شوند، وقتی دو آیینه با هم روبرو بشوند و دو دریا به هم برسند، وقتی سوره یاسین و الرحمن در شب اولِ با هم بودنشان، تا صبح فقط «او» را بخوانند، زوجیتی تجلی خواهد یافت که تا زمین و زمان باقی هست، روزگار به آن می بالد.
خدایا! به خانه کوچک علی و زهرا -که شاید خشت هایش همین روزهای آخر ذی قعده، روی هم چیده شد- ، به خانه ای که قرارگاه دلدادگی و عشقبازیِ علی و زهرای تو بود، به محل رفت و آمد جبرئیل و میکائیل، به آن جا که هر صبح و شام عطر سلام های حضرت رسول سرمستش می کرد و صدای خنده های حسن و حسینِ تو را به بازی می شنید، افق خانه همه زوج های ما را به آن افق نورانی نزدیک کن؛ تجلّی سکونت و مودّت و رحمت؛ تجلّی عونیت در اطاعتِ تو. باغِ پرورشِ گل‌های بهشتی.

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذکروالله فی ایام معدودات... بقره 203

...و یذکروا اسم الله فی ایام معلومات... حج 28

و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله...اعراف 142

پ.ن
هیئت وبلاگی سبو،‌هفتمین برنامه اش را به میان داری وبلاگ دوست خوبم عطش شکن با عنوان یک جرعه آسمان، برگزار کرده است. همه تان دعوتید به جمع باصفای هیئت و خوان بی کران مناجات عرفه. این پست هم شاید رخصتی بود برای ورود به این دوره برنامه هیئت تا آستانه دهمین روز که اگر عمری بود، از و فدیناه بذبح عظیم بنویسم.

وبلاگ سلام در یکی دو پست اخیرش با طرح سؤالاتی به دغدغه حجاب و چالش های امروزی اش در جامعه و دانشگاه پرداخته... به نظرم دغدغه جاری خیلی از ماهاست. اگر دوستان نظراتشان را دخیل کنند، خالی از بهره و فایده نخواهد بود. همه مان استفاده می کنیم.

نماز بین الصلوتین شبهای این دهه را یادم نرود، یادتان نرود. بلکه در ثواب بال بال زدن کبوترها شریک شدیم.


 
comment نظرات ()
 
بهار آیه ها, بهار دل‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

همان ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است. همان قرآنی که هدایت است برای مردم و دلایل روشن از هدایت و فرقان. پس هر کس از شما که این ماه را درک کرد، باید روزه بگیرد...

خاصیت بهار، زنده‌گی‌ست، طراوت است، نشاط است، بهار که می‌آید، در فضایش شکوفا می‌شوند، سر سبز می‌شوند، جوانه می‌زنند، جاری می‌شوند، معطّر می‌شوند. بهار است دیگر، خودتان که بهتر می‌دانید.

آدم‌ها بعضی‌هایشان بهارند. در کنارشان شکوفا می‌شوی. تر و تازه می‌شوی. جاری می‌شوی. از عطرشان لبریز می‌شوی. دل‌شان بهاری‌ست. می‌دانید که چه می‌گویم. همیشه می‌گفت: بیایید بهار باشیم برای هم.

کتاب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. کنارشان که بنشینی و باهاشان که مأنوس بشوی، شکوفایت می‌کنند: تازه به تازه، نو به نو. دلت را تازه‌ می‌کنند، طراوتت می‌دهند. آن‌قدر که خودت هم به وجد می‌آیی. فضایی می‌سازند برایت که در حریم‌شان شکوفا بشوی. مثل همین آیه‌ها. خودِ رسول‌شان فرمود: بهارِ دل‌هاست این کتاب؛ ربیع القلوب. دلی که با این آیه‌ها انس بگیرد خزان ندارد رفقا. باور کنید. فرمود: دل‌های‌تان مثل آهن زنگار می‌گیرد و می‌پوسد، دوای زنگارهای دلتان، همین کتاب است.

ماه‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. نه فقط فروردین و اردی‌بهشت. این ماه که بیاید بهار است. گیرم که شهریور باشد و آستانه خزان. بهارِ آیه‌هایی که خودشان بهارند. بهارِ آیه‌های بهاری...فرمود: لکلّ شیء ربیع و ربیع القرآن شهر رمضان. هر چیز بهاری دارد و بهار قرآن، ماه رمضان است.

اصلاً این ماه، بهاری بودنش را از همین آیه‌ها دارد. از مقارن شدنش با نزول این آیه‌های بهاری. به‌ترین وصف این ماه به روایت خودِ آیه‌ها، «الّذی انزل فیه القرآن» است. شرافت این ماه، به نزول قرآن است. همان کتابی که مایه هدایت است؛ هدیَ، مایه تشخیص است فرقان، مایه دلایل روشن است؛ بیّنات. شرافت این ماه، به قرآن است رفقا. به همان یک شب که قرآن نازل می‌شود.

شب‌ها هم بعضی‌هایشان بهارند. بعضی‌هایشان از هزار ماه بهترند. مثل همان شب که گوش زمین و آسمان را تا نزدیکی‌های صبح، صدای سایش بال هزار هزار فرشته‌ پر می‌کند. مثل همان شب که اوج این ماه بهاری است. شب نزول این آیه‌ها. سلام هی حتی مطلع الفجر. 

حیف است بهار آیه‌ها بیاید و ما هم‌چنان مهجور باشیم. حیف است عطر این بهار در شامه جهان بپیچد و دل‌های‌مان رنگ و بوی بهار نگیرد. دل‌هایی که در خزانِ دنیازدگی و غفلت و نافرمانی زرد شده و پوسیده. حیف است قبل و بعد از بهار، حالِ دلمان یکی باشد. دوایش را که می‌دانیم. بهار آن کتاب است، این ماه. بهارِ دل‌هاست آن کتاب.

حالِ همه موقع بهار یکی نیست. بعضی‌ها بیشتر بهاری‌ می‌شوند. بیشتر می‌شکفند و می‌بالند. پیشوایِ چهارم من و شما، در چهل و چهارمین دعای صحیفه‌شان، یاد داده‌اند در طلیعه این ماه، این‌طور دعا کنیم: خدایا ما را از بهترین اصحاب و اهالی این ماه قرار بده. از اصحاب و اهالی بهار. و اجعلنا لشهرنا من خیر اهل و اصحاب.

می‌گفت: یکی همیشه هست که حضورش بهار است برای همه دنیا. گیرم که غایب باشد. بیا دست هایمان را به سینه بسپریم و بر لبهایمان که صله بسته فراق است، شبنم حضور بنشانیم: السّلام علیک یا ربیع الانام و نضرة الایّام. سلام بهار همه موجودات! سلام مایه سرسبزی روزگاران. جویند همه هلال و من ابرویت/ گیرند همه روزه و من گیسویت/ از جمله این دوازده ماهِ تمام/ یک ماه، مبارک است و آن هم رویت

بسم الله الرّحمن الرّحیم. شهر رمضان الّذی انزل فیه القرآن هدیً للنّاس و بیّنات من الهدی و الفرقان...

پ.ن
توی خاطرات ذهنی همه‌مان ماه مبارک رمضان با یک مفاهیمی، با اشخاصی یا شاید با مکان‌هایی گره خورده است. سال‌ها – شاید از چهار،پنج سالگی- ماه‌های مبارک رمضان برای من قرین بود با حضور یک استاد و معلّم قرآن؛ حاج آقا محمّد جواد محمودی – برادرزاده علامه محمودی «ره»، صاحب نهج السّعاده - . هر سال، ماه رمضان به دعوت اهل مسجدمان می‌آمدند و عصر عید فطر دوباره به قم برمی‌گشتند. مسجد محلّمان یک ماه مزین به حضور ایشان می‌شد و خانه عمو محمّد علی که مجاور مسجد بود، محل اسکانشان بود. جلسات قرآن‌ هم هر روز خانه عمو تشکیل می‌شد. ظهرها توی مسجد منبر می‌رفتند و معمولاً  تفسیر می‌گفتند. شب‌های قدر مباحثه قرآنی راه می‌انداختند. ایشان اوّلین معلّم قرآن من بودند. الفبای قرآن را از ایشان تعلیم گرفتم و بعد هم قدم به قدم، تجوید و حفظ و تفسیر و ... حاج‌آقا برای من مصادف و مترادف و ملازم با قرآن بودند – با همان عبای مشکی و چشم‌های خیره به زمین-. حتّی رسم الخط‌شان هم شبیه خط قرآن بود. چند سالی هست که وقتشان را بیشتر صرف تألیف و پژوهش می‌کنند و ماه‌های رمضان جایشان آن‌جا خالی‌ست. گاهی قم که می‌رویم محضرشان شرفیاب می‌شویم. هر سال، عطر بهار آیه‌ها که در شامه جهان می‌پیچد، دلتنگ آن روزها می‌شوم. دلتنگ عمو محمّدعلی که خیلی زود دنیای ما را رها کرد و سه سال پیش، به گمانم در زمره شهدا، مهمان امام حسین شد. دلتنگ ماه‌های رمضان‌ی که برای من با حاج‌آقا محمودی گره خورده بود. با قرآن. دلتنگ نماز‌های جماعتِ صبح که به امامت ایشان می‌خواندیم. دلتنگ سفره‌های افطار و سحری، وقتی بابا، حاج‌آقا را دعوت می‌کردند. دلتنگ جایزه‌هایی که روز عید فطر، برای حفظ اجزاء قرآن از دست ایشان می‌گرفتم. دلتنگ مسجدمان که حالا- توی این سال‌هایی که من تهران بوده‌ام- ، اگرچه خیلی بزرگ‌تر شده و زیباتر، با آن دوتا گلدسته سفید، اما دیگر آن‌جا غریبی می‌کنم. دلم برای همان مسجد کوچک قدیمی و آدم‌هایش تنگ می‌شود. من هنوز به همان جمله‌تان دل‌خوشم حاج آقا. همان که ده سال پیش، اولین صفحه از اولین جلدِ مجموعه تفسیری که به من هدیه دادید با آن خط قرآنی‌تان، به عربی نوشتید؛ واسئله ان لا ینسانی من صالح دعواتها کما لا انساها. من هنوز سر این قرار هستم. کمتر می‌شود که قرآن را باز کنم و یاد شما نیفتم. شما هم سرِ قرارتان هستید؟


 
comment نظرات ()
 
هم قدم تا بهشت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 

و (ای مردان مؤمن) با زنان مشرک ازدواج مکنید و یقین داشته باشید زن با ایمان از زنِ مشرک بهتر است حتّی اگر شما را به شگفتی آوَرَد و (ای زنان مؤمن) با مردان مشرک ازدواج نکنید و یقین داشته باشید مرد مؤمن از مرد مشرک بهتر است حتّی اگر شما را به شگفتی آوَرَد. آن‌ها شما را به سوی آتش می‌خوانند (حال آن‌که) خدا به سوی بهشت و مغفرتش فرامی‌خوانَد و نشانه های خود را برای مردم تبیین می‌کند، باشد که پند گیرند.

 (1) به یک سفر می‌مانَد، به یک راه که باید رفت، به یک مسیر، مسیرِ‌  «شدن»؛ زندگی‌مان را می‌گویم؛ زندگیِ این دنیایی‌مان. راه، هم‌راه می‌خواهد، هم قدم، هم‌سفر. بعضی هم‌راه‌ها، فقط هم قدم هستند، مقصدشان یکی نیست. با هم راه می‌روند امّا به هم نمی‌رسند.

(2) می‌گفت: بعضی هم قدم‌ها می‌روند در جاده‌هایی که به هم می‌رسانَد، یکی‌شان می‌کند. می‌گفت:‌ ایمان شرطِ‌ یکی شدنِ‌قدم‌هاست تا مقصد. به همان تصویرِ پرسپکتیوی می‌مانَد که در یک سرش همه چیز به هم می‌پیوندند و در سرِ مقابلش همه چیز از هم دور می‌شوند.

(3) استدلالِ این آیه ها را ببینید! هم‌قدم‌ت باید اهلِ‌ایمان باشد، چرا؟ مردانِ‌ و زنانِ‌ مشرک شما را به سویِ‌ آتش می برند: اولئک یدعون الی النّار.امّا نوبت به مردان و زنان مؤمن که می‌رسد، دیگر ضمیر، «اولئک» نیست.برای زوج‌های مؤمن، کفیل، خودِ خداست برای رساندنشان تا بهشت. والله یدعوا الی الجنّه و المغفره باذنه. خودِ خداست که دستشان را می‌گیرد و تا بهشت و مغفرتش می‌بردشان. 

(4) ترکیبِ «جنّه» و «مغفره» را یک جایِ‌ دیگرِ‌ قرآن هم داریم. اگر گفتید کجا؟ همان آیه‌ای که همه‌مان را به یک مسابقه فرا می‌خوانَد. به سرعت گرفتن تا بهشت: و سارعوا الی مغفره من ربّکم و جنّه... فهمیدید منظورم را؟ این دو آیه را که به شیوه اهلِ تفسیر کنارِ هم بگذاریم و از عامل مشترکشان یعنی «جنّه» و «مغفره»، فاکتور بگیریم، توی پرانتز چی می مانَد؟...می‌گفت: همه حرف همین‌جاست: دعوا اصلاَ سرِ مدرک و مقام و پول نیست، انگار برای یک تیمی دونفره توی یک مسابقه مهم، بخواهیم هم تیمی انتخاب کنیم. انتخابِ زوج، مسابقه بهشت رفتن است. بحث سرِ این است که اصلاَ تو می‌توانی مرا تا بهشت ببری؟! تا مغفرت و رحمت و رضوان؟

(5) ...گفتم: اصلاً‌ از قدیم هم گفته‌اند:‌ کبوتر با کبوتر،‌ باز با باز... گفت: الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطّیّبات للطّیّبین و الطّیّبون للطّیّبات... زنان ناپاک برای مردانِ ناپاک و زنانِ‌ پاک برایِ‌ مردانِ پاک...
 
(6) می‌گفت پیام‌برِ‌ خدا گفته‌اند: زنِ مؤمن، کفو مردِ‌ مؤمن است. مثلِ‌یک خوبی که انگار سهمِ‌ تو باشد، سهمِ ایمانِ‌ تو، سهم مرتبه و میزانِ ایمانِ‌ تو...یک هم قدم تا بهشت.

(7) ...پرسیده بود: حالا هم‌سرت چه‌طور هم‌سری ست؟ نگاهِ مرد از شعله‌های عشق پر شده بود، هیچ وصفی به‌تر و کامل‌تر از این برای توصیف هم‌قدم‌ش نیافته بود: نعم العون علی طاعۀ الله؛ فاطمه‌اش بهترین یاور بود در مسیر اطاعت خدا. یک هم‌قدم تا بهشت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.

و لا تنکحوا المشرکات حتّی یؤمنّ و لامه مؤمنه خیر من مشرکه و لو اعجبتکم و لا تنکحوا المشرکین حتّی یؤمنوا و لعبد مؤمن خیر من مشرک و لو اعجبکم اولئک یدعون الی النّار و الله یدعوا الی الجنّه و المغفره باذنه و یبیّن آیاته للنّاس لعلّهم یتذکّرون.

و سابقوآ الی مغفره من ربّکم و جنّه عرضها کعرض السّماء و الارض...

پ.ن:
بعضی از تعبیرهای این یادداشت را از استاد و معلّم قرآن؛ آقای قاسمیان وام دارم که در جلسه تفسیری، ذیل همین آیه بیان فرمودند.


 
comment نظرات ()
 
رنگ...رنگ...رنگ خدایی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

رنگِ خدایی، و چه رنگی‌ بهتر از رنگِ‌ خدایی؟! و ما او را پرستندگانیم.

تست روان شناسی رنگ‌ها را باز کرده‌ای جلویت و می‌پرسی: بگو چه رنگی دوست داری تا بگویم چه طور شخصیتی هستی؟!

(1) بچّه که بودم، همه رنگ‌ها را دوست داشتم. وااای رنگین کمان را؛ وقتی با بارشِ ‌قطراتِ ریزِ باران خورشید هم می‌تابید، چقدر مسحورِ ‌آن رنگها می‌شدم و کودکانه ذوق می‌کردم.صورتی را ولی بیشتر دوست داشتم: مثل همه دخترها! و ترکیبش را با سفید، از بس که حس لطافت و رهایی می داد. هنوز هم که هنوز است از بین این طیف‌های رزِ هلندی، آن گونه‌ای که وسط گلبرگ هایش سفید است و لبه‌هایش صورتی، به وجد می‌آیم.

(2) بعدها وقتی آزمایش نیوتن را می‌خواندیم، همان منشور مثلث القاعده که نور خورشید را تجزیه می‌کرد و طول موج رنگ‌ها را نشان می‌داد و دوباره ترکیبشان و تبدیلشان به نورِ واحد؛ وحدت به کثرت، کثرت به وحدت...یادِ‌ جنابِ‌ صدرا می‌افتادم و آن اندکی که از اسفارِ‌چهارگانه‌اش فهمیده بودم...

 (٣) بعدترها، وقتی کتاب رنگ «ایتن» را نگاه می‌کردیم و با گواش، طیف‌های رنگی می‌ساختیم، از یک رنگ اصلی به یک رنگ اصلیِ‌ دیگر: رنگ به رنگ، دلم حالی به حالی می‌شد انگار! از قرمز به زرد که وسطش نارنجی می‌شد، از زرد به آبی که وسطش سبز می‌شد، از آبی به قرمز که وسطش بنفش می‌شد، ‌حلولِ ‌این رنگ‌ها حالم را عوض می‌کرد خیلی وقت‌ها؛ یادم به دعای سال تحویل می‌افتاد: حوّل حالنا الی احسن الحال!

(۴) بعدترها وقتی با پیکسل‌های کاغذی، تصویرسازی می‌کردیم و نقوش اصیل تذهیب و معرّق را دوباره و چندباره می‌ساختیم، این طیف‌های فیروزه‌ای و لاجوردی روحم را پرواز می داد. این کاشی‌های فیروزه‌ای وسط معقّلی‌ها و ترکیبشان با آجرهای سفالی آرامم می‌کرد انگار...گنبد مسجد کبود... گنبد مسجد شیخ لطف الله...کاشی‌های ایوان مسجدِ امام...اصلاً خط آسمانِ شهرهای کویری را برای همین دوست داشتم، آنجا که گنبدهای فیروزه‌ای و بادگیرهایِ خاکی با هم به آسمان می رسیدند.

(۵) بعدترها، عکس‌های «ویترایِ» کلیساهای قرون وسطی را که می‌دیدم، از ترکیب آن همه شیشه رنگی ذوق می‌کردم. بعدترش دیدم این اُرُسی های خودمان بیشتر ذوق کردن‌ دارد. همین اُرُسی‌های مسجد نصیرالملک، خانه‌های کاشان و اصفهان و یزد و شیراز...شیشه‌های رنگ رنگ که طیف‌های خورشید را هزار رنگ می‌کرد و می‌تاباند وسطِ اتاق...دلم یک اتاقِ اُرُسی دار می‌خواست با شیشه‌های رنگی که سرِ ظهر نورِ آفتاب را هزار رنگ کند و بپاشد وسطِ اتاق.

(۶) بعدترها گاهی که مثنوی می‌خواندم، دلم از رنگ‌ها می‌گرفت و هوایِ بی‌رنگی می‌‌کرد...از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهی‌ست/ رنگ چون ابر است و بی‌رنگی مهی‌ست...هوایی می‌شدم نور را از پسِ این شیشه‌هایِ‌ رنگ رنگ تجربه کنم، مولانا می‌گفت: خوی کن بی‌شیشه دیدن نور را! چشم‌هایِ من ولی یاری نمی‌کرد. شیشهای رنگ رنگ آن نور را/ می‌نماید این‌چنین رنگین به ما/ چون نماند شیشهای رنگ رنگ/ نور بی‌رنگت کند آن‌گاه رنگ/ خوی کن بی‌شیشه دیدن نور را/ تا چو شیشه بشکند نبوَد عمی.

(٧) می‌‌گفت: عاشق، هم‌رنگِ عشقش می‌شود و من دیگر دلم بی‌رنگی هم نمی‌خواست.می‌گفت:حرف‌زدنش، طرز فکرش، دوست داشتن‌هایش. می‌گفت: عاشقی که رنگِ معشوق نگیرد، عاشق نیست... و من رنگم را می‌پاییدم هر روز، ولی رنگِ تو نبود!...یعنی من عاشق نبودم؟

تست روان شناسیِ رنگ ها را گذاشته‌ای جلویت، می‌پرسی: بگو چه رنگی دوست داری تا بگویم چه طور شخصیتی هستی؟...آه می‌کشم. کاش می‌توانستم بگویم: رنگِ‌ خدایی تا بگویی: خدایی هستی. 

بسم الله الّرحمن الرّحیم. صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون.

پ.ن

در ذیل تفسیر این آیه در تفسیر ابوالفتوح رازی آمده: چون جهودان را مولودى بودى رنگى در او مالیدندى و ترسایان نیز رنگى به خلاف جهودان‏...ترسایان در روز هفتم مولود را در آبى زردرنگ به نام «معمودیه‏»  مى‏شستند و به این عمل فخر مى‏کردند که ما را صبغه هست و مسلمانان را نیست‏. آیه فوق نازل شد و فرمود: بگویید صبغه ما الهی‌ست. صبغه‌ای که بهتر از آن نیست. 

این هم روایت مثنویِ مولانا از صبغه الله: رنگِ باقی صبغه الله است و بس/غیر آن بربسته دان همچون جرس/ رنگ صدق و رنگ تقوا و یقین/ تا ابد باقی بود بر عابدین

عیدهای سه گانه شعبانیه‌تان مبارک. می‌خواستم از مولودِ‌ عزیز امروز بنویسم. اما روضه می شد و دلم نیامد. بماند برای محرم اگر عمری باقی بود.


 
comment نظرات ()
 
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که؛ خانه من را برای طواف‌کنندگان و معتکفان و اهالیِ رکوع و سجده پاکیزه کنید.

 هوای پایتخت غبارآلود است، هر قدر چشم می گردانم که ماه را ببینم بی‌فایده است، از خوابگاه تا مسجدِ دانشگاه راهی نیست، امّا حالِ ناخوشِ من انگار این قدم‌ها را اینقدر به شماره انداخته و این نفس‌ها را، انگار که دوباره  ازپیِ یک فرارِ بی فرجام، با پایِ‌ خودم برگشته‌ باشم: فهل یرجع العبد الآبق الّا الی مولاه؟! ؛ به کجا می‌توانستم برگردم جز دوباره به خودِ تو...با این همه، من هیچ مولایی را بر بنده زشت‌کارش، صبورتر از تو به خودم ندیدم؛ فلم ار مولاً کریماً اصبر علی عبد لئیمِ منک علیّ...مسجد هنوز خلوت است، گوشه‌ای وسایلم را می گذارم و بیرون می‌آیم‌. خانمِ حاتمی را دمِ‌ در می بینم و محمّدیاسر را؛-«کجا میری خاله؟»-«دارم می رم پیشِ شهدا»-«منم بیام؟منم بیام؟» و مگر من می توانم مقابل خواهشِ ‌بچه‌ها تسلیم نشوم حتی اگر حالم ناخوش باشد و به خلوت و سکوت بیشتر محتاج باشم...چند قدمِ‌ مسجد تا مقبره الشّهدای گمنام را برمی‌داریم. به هر پنج تایشان سلام می‌کنم، محمّدیاسر هم با من پنج بار سلام می‌کند:سلام سلام سلام سلام سلام.- «به کی سلام کردیم خاله؟ چرا پنج تا سلام کردیم خاله؟ چرا اومدی اینجا خاله؟» ، بغضم گلوگیر می‌شود، آرام آرام برایش توضیح می دهم که قدری قرار بگیرد:-« اومدم که سلام علیک کنم باهاشون، عیدمبارکی بگم بهشون، اگه بابا هستن بگم روزتون مبارک، بعدم دعوتشون کنم این چند روزی که ما معتکفیم، بیان تو مسجد بهمون سر بزنن.» -«یعنی می آن خاله؟» بغضم را دیگر رها می کنم:-«نمی‌دونم...کاش بیآن»...کاش بیایید...بل احیاء عند ربّهم یرزقون.

اندک اندک جمعِ‌ مستان می‌رسند؛ خانه‌اش که آرام آرام پر می‌شود دلِ من هم قرار می‌گیرد به حضورِ اصحابِ‌اعتکاف...خیالم راحت می شود وقتی می دانم همه را دَر هم می خری، حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند...واصبر نفسک مع الّذین یدعون ربّهم.

با صدایِ ‌مناجاتِ‌حضرتِ‌امیر بیدار می شوم: الهمّ انّی اسئلک الامان...طلیعه مناجاتِ حضرتش، صحنه های قرآنیِ محشر را یکی یکی مقابلِ‌چشمانم می‌آورد...سحرِ روز اوّل را با خوف آغاز می کنم.یعرف المجرمون بسیماهم فیؤخذ بالنّواصی و الاقدام.

حاج‌آقا صدیقیُ دیر کرده‌اند، بزرگواری میکروفون را می گیرد و دوازده بندِ‌ فؤاد را می‌خوانَد، در و دیوارِ مسجد به سماع می آید از ذکر مولا در ظهر روزِ سیزدهم، بعد هم ختم می کند به ذکرِ‌آشنایی که همیشه من را یادِ‌حاج آقای امجد می اندازد: یاعلی/مالکِ ملکِ دلی/نامِ زیبایِ‌تو شد/رافعِ ‌هر مشکلی...والسّلام علیه یوم ولد.

حاج آقای صدیقی منبرش را با این جمله شروع می کند:«به به!جمع‌تون که جمع‌ه، الهی که گلتون هم که کم‌ه زودتر بیادش، شایدم بینتون باشه...» هوایِ‌مسجد بارانی می‌شود.زمزمه هایم جان می گیرند: مسّنا و اهلنا الضّرّ ‌و جئنا ببضاعه مزجاه.

شبِ دوّم است و زمزمه های اصحابِ‌اعتکاف، سرمستم کرده،مسجد قنوتِ وتر گرفته...با آیه ها خلوت کرده‌ام. و من اللّیل فتهجّد.

امامِ جماعتِ‌صبح که نمی‌دانم کیست، روز دوّم اعتکافم را با یادِ آقا سیّد مرتضای آوینی گره می‌زند: اگر اخلاص نباشد، با کوچکترین نسیمِ دنیایی به انحراف کشیده می‌شویم...وما امروا الّا لیعبدوالله مخلصین.

ظهر دوّم است.حاج‌آقا امجد زائرِ ‌حضرتِ‌ ثامن هستند و از فیض نفَسشان بی‌بهره می‌شویم، عوضش حاج آقا سرلک منبر پربارشان را با این دو بیت شروع می‌کنند: ساقیا بده جامی زان شرابِ‌ روحانی/تا دمی بیاسایم زین حجابِ‌جسمانی/ خانه دلِ‌ما را از کرم عمارت کن/پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی...وسقاهم ربّهم شرابا طهورا.

با رفقایِ ‌عزیزِ‌ کانونِ‌ قرآن چند دقیقه ای را به مباحثه می گذرانیم، زهره آن‌قدر با حرارت و دغدغه چشم‌انداز یک‌سالِ آینده کانون را تبیین می کند که شرمنده می‌شوم. دوباره همان آیه و دوباره همان طعمِ تلخِ شکواییه حضرتِ رسول: و قال الرّسول ربّ‌ انّ ‌قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجورا.   

شبِ سوّم، مسجد عزادارِ بانویِ صبر می‌شود. مسجدِ دانشگاهمان،کربلایی می‌شود و زمزمه‌های روضه، جگرهای همه را آتش می‌زند؛سری به نیزه بلند است در برابرِ ‌زینب...آآآه...و لربّک فاصبر.

شبِ سوّم، بچّه ها همان دو ساعت خواب را هم حرام کرده‌اند بر چشم‌هایشان. هر کسی یاری و غاری و خلوتی،...شبِ ‌نیمه رجب است و آن فرشته‌ای که از عرش ندا می زد: الشّهر شهری و...انا جلیس من ذکرنی...نزدیک تر آمده تا در شهود با ماه انباز شود، شبِ ‌نیمه رجب است؛ سلام فیه حتّی مطلع الفجر.

صبح است ساقیا...چشم‌هایم را که باز می کنم بر لبهایم شبنمِ‌حضور می نشیند؛ صلّی الله علیک یا اباعبدالله...افضل اعمالِ‌روز پانزدهم، زیارتِ‌ وجودِ‌ نازنینِ حضرتِ سیّدالشّهداست....کهیعص.

ظهرِ سوّم را دکتر تلوَری با دغدغه های همیشگیِ گفتمانِ مهدویّتشان به نامِ حضرت موعود گره می‌زنند...زمزمه‌های چهارده گانه اللّهمّ کن لولیّک فضای مسجد را معطّر می کند...حیف نیست این بچّه‌هایِ ‌عاشق هم که غربتِ ‌ولایتِ ‌تو را معتکف شده‌اند، بهارِجوانی‌شان بگذرد و...آآآه...انّا منتظرون.

زمزمه های امّ داوود انگار جشنواره اعجازِ ‌این آیه‌ها باشد، ‌همه وجودم را به شوق‌ می‌آورَد، بعید می‌دانم محدّث قمی عملِ‌ دیگری در مفاتیحش آورده باشد که این همه با کتابِ‌ خدا گره خورده باشد...کذلک یبیّن الله لکم آیاته.

غروبِ روز سوّمِ میهمانی که برسد،زمزمه های امّ داوود که تمام بشود، سجده آخر که باران باران از چشم‌هایِ اصحابِ‌اعتکاف اشک بگیرد، ناله الهی عظم البلاء بچّه‌ها که بلند بشود...بساطِ‌ سفره‌ات که جمع بشود...بی‌قراری‌های دلِ من که دوباره جان بگیرد...آآآه، چه کسی بود که این دو سه روز درِ گوشِ ‌من نجوا می‌کرد: فاذکرونی اذکرکم؟؟

بساطم را جمع می‌کنم و قبل از خوابگاه، راهیِ‌مقبره الشّهداء می‌شوم...سلام سلام سلام سلام سلام...صدایِ ‌محمّدیاسر هنوز توی گوشم هست: «یعنی می آن خاله؟»...یادم باشد به محمّد یاسر بگویم که آمدید.

همین.

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.

روزهایِ سفیدِ‌ سالِ یکهزار و چهارصد و سی.مسجدالشّهدایِ‌ دانشگاهِ‌ علم و صنعت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم.وعهدنا الی ابراهیم و اسمعیل ان طهّرا بیتیَ للطّائفین و العاکفین و الرّکّع السّجود


 
comment نظرات ()
 
سیصد آیه برای تو
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

همه شان را متبرک کرده ای ، همه این سوره های صد و چهارده گانه را و اگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه  آیه: سیصد آیه در شأن علی(ع) نازل شده، من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

(1) نقشه قتل پیام‌بر را کشیده بودند، کسی باید در بسترشان می‌خوابید؛ یک فدایی؛ تو داوطلب شدی، مثل همیشه!!...جبرییل درِ گوشِ پیامبر نجوا کرد: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله...تو را می گفت!

(2) جبرییل،‌ آیه آورده بود: انّما ولیّکم الله...مردِ سائل داشت از مسجد بیرون می آمد، پیام‌‌بر او را دید و سؤال کرد:‌ آیا کسی چیزی به تو داده است؟ گفت نه یا رسول الله جز آن مرد که در حالِ‌رکوع است و انگشترش را به من داد. به تو اشاره کرد. پیام بر لبخند زد. و یؤتون الزّکوه و هم راکعون تو بودی. فدتک القوم یا خیر راکعاَ!

(3) بحث و جدلشان با پیام‌بر سرِ ماجرایِ‌ مصلوب شدن عیسی (ع) به نتیجه نرسیده بود، قرارِ‌مباهله گذاشتند، ‌فرزندان و زنان و عزیزانتان را بیاورید. (ابناءنا و ابناءکم، نساءنا و نساءکم، انفسنا و انفسکم). صبحِ مباهله رسید. سایه پنج نفر از دور نمایان شد: نساءنا: فاطمه بود. ابناءنا: حسین بود توی آغوش پیام‌بر و حسن، دست در دستانِ او، امّا انفسنا تو بودی: جانِ‌پیامبر!

(4) آیه می گوید: آیا راجع به کسی که دلیل روشنی از جانب خدا دارد و شاهدی هم همراه خود دارد شک می کنید؟ ابن عبّاس گفته کان علی بیّنه من ربّه، پیام‌بر است و شاهد منه تویی.

(5) کافران به پیامبر گفته بودند: تو فرستاده خدا نیستی: لستَ مرسلاً. خدا گفته بود به آنها بگو: برای گواهیِ نبوّت من، خدا و آن کسی که علم الکتاب نزدِ ‌اوست، کافی‌ست. دوست و دشمن گفته اند: مَن عنده علم الکتاب تویی. الذی عنده علم الکتاب هو امیرالمؤمنین(ع).

(6) قرآن می گوید: روز قیامت، در مواقفِ حشر نگه‌مان می دارند و سؤال می کنند: وقفوهم انّهم مسئولون. گفته اند از تو سؤال می کنند؛ از ولایتِ‌ تو: عن ولایة علیِ بن ابیطالب. قرآن می گوید: در آن روز از نعمت هایمان سؤال می کنند: ثمّ لتسئلنّ‌یومئذ عن النّعیم. گفته اند از نعمت‌ِ ولایتِ‌ تو می پرسند: عن ولایه علیّ‌بن ابیطالب.

(7) داشتند از حج باز می‌گشتند. جبرییل آمده بود که: زود باش پیام‌بر. تبلیغ کن آنچه را به تو گفته‌ایم. همه شان را نگاه داشت. دستت را بالا گرفت و ولایتِ‌ تو را تبلیغ کرد جلوی ِ‌چشمانِ ‌دوست و دشمن. ما انزل الیک ولایتِ‌ تو بود...جبرییل دوباره آمده بود: امروز دینتان کامل شد: الیوم اکملت لکم دینکم... پیام‌بر از شوق تکبیر گفت. مکمّل دین، تو بودی. ولایتِ‌ تو بود.

همه شان را متبرک کرده ای، همه این سوره های صد و چهارده گانه را...این را همین امشب اعتراف می‌کنم که زمین و آسمان بی قرارِ آمدنِ توست و من در خیالم کنارِ‌ مستجار نشسته ام و این آیه ها را با تو مرور می کنم. همین امشب که بند بندِ وجودم از شوقِ آیه‌هایِ تو می‌لرزند و تو می‌دانی. واگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه آیه...من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد
  بقره 207
انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون 55 مائده
فمن حاجّک...فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل...آل عمران 61
افمن کان علی بیِنه من ربّه و یتلوه شاهد منه و...هود 17
و یقول الّذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب رعد43
وقفوهم انّهم مسئولون صافّات 24
ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النّعیم  تکاثر 8
یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته...مائده 67
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً.. مائده 3

پ.ن

آیه هایی که با هم مرور کردیم، واضح ترین آیه هایی هستند که شأن نزولشان حضرت امیر(ع) است، سرِ این آیه‌ها عمومِ تفاسیرِ تسنن و تشیع توافق دارند.در این مجال پرداختن به بقیه آیه‌ها نمی‌گنجید،شاید فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود...

چقدر من این رباعیِ‌حسان را دوست دارم.آیه ولایت را هر وقت می خوانم، یادآوری‌ این رباعی چشمانم را بارانی می‌کند: و انت الذی اعطیت اذ کنت راکعا/فدتک نفوس القوم یا خیر راکعا/ فانزل فیک الله خیر ولایه/ و بَیّنها فی محکمات الشرائع. ترجمه‌اش را نمی نویسم!!! حیفم می آید خب، از بس که عربی‌اش فصیح است.

و این شعرِ شافعی-پیشوای یکی از عظیم‌ترین فرقه های چهارگانه اهل تسنّن-: لو انّ‌المرتضی ابدی محلهّ /لخرّالنّاس طرّا سجّدا له/ ومات الشّافعی و لیس یدری/علیّ ربّه ام ربّه الله. ترجمه این یکی را ولی باید بنویسم: اگر مرتضی(ع) خود را آنگونه که هست به مردم نشان می‌داد، خلایق در برابر او خاضعانه به سجده می‌افتادند. شافعی می میرد در حالیکه نمی‌داند خدای او الله است یا علی(ع)!!! 

عید همه تان مبارک رفقا! برایِ‌من که حسابِ‌ سیزدهِ‌ رجب از بقیه اعیاد سواست. بیایید شبِ‌سیزدهم را تا صبح، جلویِ‌ کعبه بنشینیم و یکی از باشکوه ترین صحنه هایِ تاریخ را از دست ندهیم: مستجار از هم می‌شکافد و فاطمه بنت اسد بیرون می‌آید و در دستانش قنداقه ای که کروبیان و فرشتگان برای تبرک جستن به آن از هم سبقت می گیرند...
این ماهِ ناز دارد بدر می شود رفقا، روزهای سفید هم که در راهند: ایام البیض و حلاوتِ اعتکاف...قرارِ اوّلِ ‌ماه را که یادتان هست؟


 
comment نظرات ()
 
نون فاء قاف
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. عربها به کانال ها و راه های مخفی که برای پنهان شدن و فرار کردن از آن استفاده می کنند: می گویند: نَفَقْ. به تونل های مخفی حیوانات هم می گویند: نافقاء. فهمیدید مسئله از کجا شروع می شود؟ از همین پنهان کاری ها و مرموز بودن ها. فکر کنید کسی نفوذ کند و پیش برود، آن وقت موقع خطر و فتنه و آشوب یک راه مخفی برای فرار کردن داشته باشد، برای شانه خالی کردن. دارد خطرناک می شود؟...اصلاً بگذارید از همین جا شروع کنیم: این صفتِ زشت را کمابیش همه مان داریم، اصلاً نفاق در ایمان و عبادت که بیماریِ شایعی ست توی جامعه اسلامی، درجاتی از نفاق توی جانِ همه مان هست اما به بعضی ها که این ویژگی ها درونی شان شده باشد می گویند: منافق...نسخه اوریجینالِ قفل نشکسته قرآنی اش را بخواهید قدری با آن آدم های عجیب و غریب که اوّل انقلاب بهشان می گفتند: "منافق" فرق دارد. فرق دارد که نه، همه شمول تر است. چون نفاق هم درجاتی دارد. قرآن بخوانیم تازه می فهمیم که منافق ها خیلی هم مرّیخی نیستند...همین دور و برمان هم... همین روزها هم...

می آمدند خدمت حضرت رسول و می گفتند: ما شهادت می دهیم تو پیامبرِ خدایی. قالوا نشهد انّک لرسول الله. پشتِ‌سرشان آیه می آمد که دروغ می گویند، حرفشان از روی ایمانِ واقعی نیست. حرف و عملشان، حرف و قلبشان یکی نیست...اینجا برای خوشایندِ تو جملاتی می گویند و برای خوشایند دشمنان تو جملاتی علیه تو...آنقدر دلشان با زبانشان هماهنگ نبود که خدا هم پیامدهای نفاق را توی قلب هایشان باقی گذاشت. فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون...مرضی که توی دلهایشان بود را خدا زیاد کرد: فزادهم الله مرضاً...اصلاً برای همین هم هست که دیگر قدرتِ تشخیص حق از آنها گرفته می شود.

می دانی رفیق! دردناک تر از همه اینجاست که فکر می کنند دارند راهِ درستی می روند، ‌اعتماد به نفسشان هم زیاد است، وقتی نصیحتشان می کنند که: خراب نکنید، می گویند: داریم درست می کنیم، داریم اصلاح می کنیم. لاتفسدوا... قالوا انّما نحن مصلحون. نصیحتشان می کنند که خب شما هم بیایید و مثل این خلایق ایمان بیاورید. می گویند: این خلایق سفیه هستند و نمی فهمند، ما که می فهمیم چرا...؟...خدا هم می گوید: سفیه خودشان هستند: انّهم هم السّفهاء! به همین راحتی!...قرآن می گوید: انعطاف پذیر نیستند و دلشان مقابل حرف حق تسلیم نمی شود مثل یک چوب خشک: کانّهم خشب مسنّده. قرآن می گوید حقیقتِ حرکتشان، سرگردانی تویِ تاریکی هاست، مشکلشان هم اینجاست که آتشی روشن کرده اند و نمی فهمند دارند توی تاریکی راه می روند،‌ "نار" را عوض "نور" گرفته اند. مثلهم کمثل الذی استوقد نارا...

تشخیصش خیلی هم آسان نیست ولی قرآن نهیب می زند: شما را چه شده که راجع به منافقان دو دسته شده اید؟...مسلمان صدرِ اسلام هم دچارِ شک شده بودند که این آیه ها نازل شد. فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا؟؟...وحدتتان را داشته باشید، که آنها میانتان تفرقه نیاندازند...تشخیصش خیلی هم آسان نیست، به خودِ پیامبر هم می گوید: وقتی می بینی شان، ظاهر آراسته شان متعجبت می کند: تعجبک اجسامهم، وقتی حرف می زنند، قدرت و نفوذِ کلامشان، جذبت می کند: تسمع لقولهم...خدا بکشدشان، چقدر گمراهند! قاتلهم الله انّی یؤفکون.

جنگ روانی راه می اندازند، در مواقع حسّاس روحیه عمومی را تضعیف می کنند، جوّ ناامن و ترس و ناامیدی را حاکم می کنند، ماجرای جنگ احد را یادتان هست: الّذین قال لهم النّاس...؟. شایعه می سازند و منتشر می کنند، داستان "افک" سوره نور را یادتان هست؟ حوالی آیه یازده تا هفده...

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. آنقدر آمدند و رفتند و مسلمانها از جماعتشان ضربه خوردند که هی تند و تند آیه نازل شد که دستهایشان رو بشود...آخرش هم پیام برِ خدا روزهای آخرِ عمرشان مدام می گفتند: من نگرانِ شما از بابتِ مشرکان نیستم، ترسم برای شما از منافق است که از زبانش علم می ریزد!!!(ولی در دلش کفر و حهل است)، حرفهایی می زند که برای شما دلپذیر است اما کارهایش زشت و ناپسند.(سفینه البحار/ج ٢/۶٠۶)

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انّک لرسول الله...قاتلهم الله انّی یؤفکون (منافقون 4- 1)

و من النّاس من یقول امنّآ بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین ...انّ الله علی کلّ شی قدیر (بقره 20 -9)

فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا...(نساء 88)

و لیعلم الذین نافقوا ...الذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم...(آل عمران 167،168، 183)

پ.ن

می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم امّا فضا آنقدر مشوش است وبوی نفاق می آید که مناسبتِ این روزها- هفته زن و مادر- را از یاد آدم می برد. وسط آین سکوت و بهت همه، بالاخره وبلاگ پلخمون  جلودار شده و یک موج وبلاگی راه انداخته...برای صیانت از آراء مردم. لینک نوشته های دوستان را از وبلاگ ایشان ببینید.


 
comment نظرات ()