برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و سوگند به این شهر...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سوگند به این شهر که تو در آن ساکنی.

(1) دفترچه‌اش را باز کرده بود و بالای صفحه نوشته بود: اللهمّ‌ الیک صمدتُ من ارضی. از اقلیم عادت‌های سخیفش، از دیار روزمرگی‌هاش پناه برده بود به این سفر. به این هجرت. الیک الیک الیک...اتوبوس راه افتاد. قطعت البلاد رجاء رحمتک. قلم دوباره جان گرفت: ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق.

(2) شب اولِ نجف. غبار گرفته بود شهر را. غبار حضور پر حجاب او بود حکماً. دلش گرفت.

(3) صبح اولِ نجف. بین الطلوعین. باران باران باران. از آن باران‌های بی‌هوای بهاری. باورش نمی شد. رو کرد به گنبد. بکم ینزّل الغیث. اشک‌هاش آمدند. گونه‌هاش گرم شد. و هو الّذی ینزّل الغیث من بعد ما قنطوا. غبار شهر خوابید.

(4) امین‌الله را که توی حرم خوانده بود، جوانه‌ای از اعماق دلش سربر‌آورده بود و ‌بالیده بود و با اشک‌هاش جان گرفته بود، کسی در درونش انگار پیله‌ها را می‌شکافت و خاطره پرواز را یادش می‌آورد: اللهمّ انّ قلوب المخبتین الیک والهه...

(5) بین الطلوعین. توی صحن. نسیم روضه علوی وزیدن گرفته بود. قرآن جلویش باز بود. آیات هل اتی را برای آقایش، برای قرآن ناطق، ‌برای باب مدینه علم نبوی ‌می‌خواند. از دنیا چه می‌خواست مگر؟ 

(6) مزار مسلم، مزار هانی، مزار میثم، مزار مختار... آه یالیتنا کنّا معکم. به مختار گفته بود که لثارات الحسینِ ما مانده هنوز تا بیاید.

(7) بعد عشاء، مسجد کوفه، کنار حوض، صدایی به مناجات بلند و صداهایی به گریه، گونه‌های بر زمین و شانه‌هایی به لرزش، اللهمّ انّی اسئلک الامان...

(8)  مادرش گفته بود: چقدر این حرم، بوی مشهد می‌دهد. بوی حرم رضوی. راست گفته بود. هم پدر آقا این‌جا بود و هم پسرش. کاظمین بود.

(9) آخر زیارتِ کاظمین حرف دلش را خودشان زده بودند. صورت گذاشته بود روی زمین. رو به قبله. نزدیک ضریح. خودشان گفته بودند،‌بگوید؛ ارحم من اساء و اقترف و استکان و اعترف. 

(10)  چشم‌هاش با زمزمه صلوات هم‌سفرها باز شده بود. زمزمه‌های همه جان گرفته بود. لاجد ریح یوسف. بوی سیب می آمد.

(11)  حسین، حسین، حسین، ح س ی ن، فما احلی اسماءکم...

(12)  بار بگشایید این‌جا کربلاست...

(13) کفش‌هاش را که در می‌آورد، دلش می‌خواست به گردن بیاویزدشان، برود سمت ضریح، اشک‌هاش همه صورتش را که گرفت، گردنش را کج کند و بپرسد: هل لی من توبه؟ دلش می‌خواست آقا بگویند: نعم یتوب الله علیک. ‌دلش چه‌ها که نمی‌خواست... کجایی حر بن یزید؟

(14) بالای در ورودی نوشته بودند: السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا. هر بار که اذن دخول حرمش را می خواند، آخرش بی‌هوا می‌گفت: الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها... همه تشنگی‌اش را برای سقا آورده بود. آب می‌خواست. ماءِ ‌معین.

(15)  بین الحرمین. سرگردانی براده‌های دلش میان دو قطب... 

(16) و چه خوب که قتلگاه را بسته بودند.

(17)  جرأت کرده بود و پله‌ها را یکی یکی رفته بود بالا. ایستاده بود بالای تل. همه بغض‌های عالم آوار شده بود توی گلوش. چادرش را کشیده بود روی صورتش؛ از آن گریه‌های طوفانی...

(18) این پرچم قرمز را بالای گنبد هی می‌دید و هی آه می کشید و هی زمزمه می کرد: اللهمّ ارزقنی طلب ثاره مع امامٍ منصور.

(19) شب جمعه. قبل غروب. جمعیت انبوه توی حرم. دست‌ها به آسمان. ناله‌ها و استغاثه‌ها یک‌صدا، همین چند جمله بودند: یا ربّ‌الحسین. بحقّ‌الحسین. اشف صدر الحسین بظهور الحجّه. اشف صدر المؤمنین بظهور الحجّه. اشف صدر الحجّه بظهور الحجّه...آآآه ای خدای شبِ‌جمعه کربلا...

(20)  شب جمعه؛ بعد غروب، شب جمعه؛ بعد عشاء، شب جمعه؛ وقت کمیل، شب جمعه، بین الحرمین، شب جمعه، تحت قبه، شب جمعه؛ نیمه شب، توی صحن، سحر جمعه... آآآه دلش چرا قرار نمی‌گرفت؟ شنیده بود مادری می‌آید شب‌های جمعه این‌جا. بی‌قراری‌هاش مال آمدن او بود لابد.

(21)  صبح جمعه، بعد نماز... از سنگ ناله خیزد روز وداع...

(22)  دفترچه اش را باز کرده بود و پایین صفحه نوشته بود: به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
لا اقسم بهذا البلد/ وانت حلٌّ بهذا البلد
 
پ.ن: نمی‌شود این‌جا تشکر نکرد از آقای مهندس جوشقان‌نژاد (+) برای همه پیگیری‌هاشان تا تحقق کاروان کربلاییِ بوی سیب (+). از حاج‌آقای طالبیِ‌نیا(+) برای حضور پرسکوتشان! و البته برای کربلایی‌های کوچک‌ و دوست داشتنی‌شان: زینب و حسین. از زهرا (+) و یاسمن (+) عزیز برای هم‌سفری و همراهیِ مهربانانه و زلال‌شان، از آقای عباسی برای همه دلسوزی‌ها و تعهدهایشان به گروه، از آقای عکاس‌باشی؛ امیدگرشاسبی و از همه اعضای خانواده بوی سیب و... بیش از همه و پیش از همه از مادرم که هم‌راه و هم‌نفس و هم‌قدمم بود توی این سفر. 


 
comment نظرات ()
 
و انت حل بهذا البلد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

(1) گفتم دستم خیلی خالی‌ست، نمی‌توانم. حتی از نوشتن این پروپوزال هم پشیمان شده‌ام. محکم و قاطع گفتید: حالا دیگر تو هم کوتاه بیایی من کوتاه نمی‌آیم. بسم الله را بگو و شروع کن. قرآن‌م را گرفتید، بوسیدید، باز کردید و خواندید: یا ایها العزیز...چندم محرم بود؟ یادم نیست. یادم هست که چشم‌هایم به زور باز  می‌شد از بس شب قبلش زار زده بودم، از بس محرم پارسال برایم متفاوت بود. بعد هم نوشته‌‌هایم را آورده بودم که بخوانید. نوشته‌هایی که هیچ‌وقت روز دهم‌ش نوشته نشد...به رسم هدیه آورده بودمشان برایتان، که دعوت شب اول محرم ما را توی خانه شهید یزدان‌پرست پذیرفته بودید و آن‌قدر از خاطرات مشترکتان با محمد سعید گفته بودید که چشم‌های همه جمع، بارانی شده بود...گفتید کسی که این‌ها را نوشته می‌تواند. به هوای شما، به هوای کمک و پشتوانه شما قبول کردم. بعد هم شما گذاشتید و همه این چند ماه را از ایران رفتید. امروز بی‌هوا یاد آن روز افتادم، یاد همان آیه ای که شما آن روز برایم خواندید و شد صفحه اول پایان نامه من. نوشته‌ام: « تقدیم به خاک پای حسین‌بن علی که اتمام حجت مسلمانی من است». نتوانستم، اما حکایت همان بضاعت مزجاه است. اوست که پر می‌کند پیمانه را و تصدق می‌کند... و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین.

(2) لازم نیست معماری و شهرسازی خوانده باشی که بفهمی بعضی جاها، خاک بعضی شهرها چقدر می گیرد آدم را، چقدر حال و هوای آدم را عوض می کند، اما لازم است معمار و شهرساز باشی که وقتی از صبح تا شب توی این کلاس ها و آتلیه های دانشگاه، برایت از کیفیت های محیطی می گویند و توی پروژه های شرکت هم باید حواست به دستاورد های روز دنیا در باب کیفیات محیطی باشد، دلت هوایی بشود و بدانی یک جایی هست که بی هیچ کیفیت محیطی باز هم می گیرد آدم را. جایی که نه خط آسمانش به راه است، نه کریدورهای بصری اش، نه سریال ویژن هایش، نه تراکم و اندازه قطعاتش، نه خطوط نما، نه کفسازی معابر و نه بدنه سازی جداره هایش...اما همان A Quality without name جناب کریستوفر الکساندر را دارد، همان کیفیت بی نام را... حالا که قرار است تو ادعا کنی این را و بعد هم با همین قلم، نقشه های همان شهر را اتود بزنی و طرحی بدهی که مثلاً حال و هوای جاری یک واقعه را بعد از هزار و چهارصد سال، به یک شهر برگردانی....نمی دانم... آخرش فکرکردم قضیه این پایان نامه،   فقط قضیه مشق نام لیلی بود و بس...خاطر ما که تسلی گرفت آقا، کاش خاطر شما هم...وگرنه همین حالایش هم کجای آن شهر را قدم بزنی حال و هوای واقعه در فضا جاری نیست؟!...گفتم که، بعضی شهرها بی نیازند از این این چک لیست های شهرسازی انگار... آقا سید گفته مرکز آسمان، آخرش هم طاقت نیاوردم و بالای شیت های پرزنتم نوشتم: ...وکربلا را تو مپندار که شهری ست میان شهرها و نامی ست میان نام ها.... من همه اش توی این مدت شعر عاشقانه می خواندم برای او و شهرش: و ما حب الدیار شغفن قلبی/ و لکن حب من سکن الدیاری. چه باید می کردم که هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود؟... و انت حل بهذا البلد.

(3) این حس رها شدگی از یک مشغولیت را نمی دانم می شود برایش معادل واژه ای پیدا کرد یا نه، وقتی غرق هستی توی یک ماجرا- اگر چه شیرین- با یک بار امانتی که گاه شانه هایت را خم می کند، بعدش یک حس رهایی خوب دوست داشتنی و قدری همراه با حسرت روزهایی که دیگر تمام شدند و به نوستالژی پیوستند ... نمی دانم...همه در سایه گیسوی نگار آخر شد؛ بابی انت و امی... چه منت گذاشتید که این پایان نامه را مجال دادید در هوای کربلای شما نفس بکشد. امروز بعد از دفاع، همه اش این آیه توی ذهنم می چرخید: و وضعنا عنک وزرک.

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین

لا اقسم بهذا البلد. و انت حل بهذا البلد

و وضعنا عنک وزرک.

پ.ن
از آقای مهندس قاسمی مدیر بزرگوار دفتر فنی کربلا و بقیه همکاران خوب تیم مهندسی ستاد بازسازی عتبات عالیات در ایران و عراق- اگر هنوز اینجا را می خوانند- برای همه لطف و همراهی شان و  برای تشویق ها و حمایت هایشان، توی این چند ماه بی نهایت ممنونم. و از اقای دکتر خانمحمدی مدیر محترم پروژه طرح جامع توسعه حرمین کربلا، برای همه صبر و حوصله ای که مهربانانه و دلسوزانه طی این چند ماه کاری، به خرج دادند.

برای این شروع دوباره هم از شماها مدد می خواهم، حالا که دوباره برای چند سال دیگر، راهم دادید توی دانشگاهی که میهمان و میزبانش خودتانید. این کتاب و دفتر و درس و مشق اگر هوای شماها را از سرم به در کند، چه بیچاره ام. با شماهایم، آآی شما پنج نفری که آرام گرفته اید توی خاک دانشگاهمان و زیرچشمی می بینید بازی های هر روز ما را؛ ضحی و هم یلعبون. خسته ام از این بازی ها.

ممنونم از همه دوستان خوبی که با ایمیل ها و کامنت هایشان توی این مدت غیبت اظهار لطف و محبت نمودند. جلسات تفسیر چند هفته اخیر را هم انشاءالله به زودی روی وبلاگ در محضر نور قرار می دهم.


 
comment نظرات ()