برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

پرده دوم: توبه نصوح
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
 

(1) همه زندگی من همین وسط ها گذشته است. وسطِ سیاهی ها و سپیدی ها، وسط تاریکی ها و روشنی ها، هزار بار این وسط ایستاده ام، هر دو طرف را نگاه کرده ام و تصمیم گرفته ام که دیگر بیایم به طرف نور، یک قدم، دو قدم، قدم سوم، چشم های خواب آلوده ام را نور زده، پایم جایی گیر کرده و زمین خورده ام، بعد نشسته ام و تاریکی ها را نگاه کرده ام و خوابم برده به خیال این که شب است. و دوباره رفته ام وسط صحنه و دوباره... نه، این طوری که نمی شود، یک بار، یک روز باید تصمیم م را بگیرم و دیگر آهسته و باتردید قدم بر ندارم که وسوسه نشستن، وسوسه خوابیدن، زمین گیرم کند. یک بار، یک روز، تصمیم م را می گیرم و می دَوَم تا نور، تا شما، تا خیمه شما...

 بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الّذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحاً... 

(2) ادب کرده بود، آن هم در مقابل نام مادرتان. آنجا که راه را بر شما بسته بود و آنقدر آزرده بودتان که به او گفته بودید: «مادرت به عزایت بنشیند»، دانسته بود، مادر شما بزرگوارتر از آن است که بتواند نامش را بر لب بیاورد. همان جا کربلایی شده بود، نه؟... روز دهم، در پهندشت کرب و بلا، وقتی صدایتان میان زمین و آسمان طنین افکنده بود که: « اما من مغیث یغیثنا؟ اما من دابّ یدبّ عن حرم رسول الله؟» قلبش از جا کنده شده بود، خودش را میان بهشت و جهنم دید، ولی تصمیمش را گرفت؛ بهشت را برگزید؛ بهشتِ با شما بودن را...کفش هاش را در آورد؛ سرش را از شرم پایین انداخت، عین ابر بهار از چشمهاش اشک می آمد: «جعلتُ فداک» و مگر دیگر می شد چیزی گفت؟! اعتراف کرد که خیلی بد کرده، که راه را بر شما بسته و قلبِ زنان و کودکان حرم را لرزانده: «با این همه آیا توبه من پذیرفته است؟» و شما اگر نمی گفتید: «نعم یتوب الله علیک» که دیگر حسین(ع) نبودید با آن قلب رؤف و دل دریایی!...هنوز زمانی نگذشته بود که شما دیدید فرشته ها را که جان پاکش را تا ملکوت می برند. آن لحظه های آخر گمانم شنیده بود صدای شما را که با لبخند چشم هاش را بسته بود؛ « انت الحرّ کما سمّّتک امّک حرّا فی الدنیا و الاخره».
سلام بر تو! سلام حرّ بن یزید ریاحی!
سلام بر آن لحظه ای که « توبه نصوح» را تجسّم بخشیدی.
سلام بر تو که ادبت در مقابل نام زهرا(س)، عاقبت کربلایی ات کرد!


 
comment نظرات ()
 
خانه ای کنار او
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
 

و خدا، همسرِ فرعون را برای اهل ایمان مثال می زند آن زمان که گفت: پروردگارا! نزدِ خودت در بهشت خانه ای برایم بنا کن و من را از فرعون و عملش و از این قومِ ستمگر نجات بده.

گفته بودی خانه ای برایت بسازد: توی بهشت: پیشِ خودش و من سالهاست همین آرزو کردنت را حسرت می خورم. اصلاً سوره تحریم را از همان سالهایِ کودکی به خاطر تو و مریم(س)  دوست داشتم. که آخرِ سوره برسد، که خدا تو را و مریم را به رخِ اهل ایمان بکشد، که من دوباره به اسمم ذوق کنم، که من باز هم به اینکه یک دخترِ مسلمانم و الگوهایم شماهایید ذوق کنم ، که قرآن از همه زندگی پرفراز و نشیبت همان آرزوی قشنگت را یادم بیاورد و من ذوق کنم...آآآه آسیه...

از تو و از زندگی انقلابی ات چقدر می دانستم آن سالها؟... حالا می فهمم که قرآن چه خوب می دانست از کجایِ زندگی تو توی ذهنم جرقّه بزند که من در به در دنبالت بگردم و آخرش هم اعتراف کنم از همه سالهای عمرت همین یک جمله قرآن برایم بس است برای اشتیاقِ اقتدا به تو در این روزهایِ غریبِ قرنِ بیست و یک...

این آیه ها، به جز همین آخرین ساعتهایِ زندگیِ دنیایی ات، فقط یک روزِ دیگر را یادم می آورَند: که با همسرت نشسته بودید کنارِ نیل، که آن صندوق توجه تان را جلب کرد،‌که...کسی چه می دانست آن طفلِ ناز که از تکان های آرامِ نیل توی صندوق خوابش برده بود، که به دستانِ ‌تو نجات یافت، پیام برِ تو خواهد شد و تو را از آن زندگیِ‌ تاریکِ‌ فرعونیِ به نور ایمان و توحیدِ موسوی نجات خواهد داد؟... من که می دانم چه تمنّایی بر زبانت جاری کرد که بخواهی آن بچه را نگه داری پیشِ خودت: مهرِ مادرانه!...آن هم میانِ بحبوبه ای که خوابِ‌ همسرت، آرامشِ‌ مادران ِ‌مصر را ربوده بود... می دانی که؟ همان روز هم قدری آن طرف تر، آن سویِ ‌نیل، نگاهِ نگرانِ دختربچّه ای شماها را می پایید و قلبِ بی صبر ِ‌مادری که مهبطِ وحی شده بود (واوحینا الی امّ موسی...) از دوریِ نوزادش به تپش افتاده بود...

مادر نبودی ولی اگر می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم حتماً تو هم می آمدی توی ذهنم که من همیشه  سکانس هایی از بلوغِ‌ شخصیت موسی تا رسیدن به درجه نبوّت اش را از دامانِ پاکِ‌ تو جستجو کرده ام و از تربیت مادرانه تو! ای مادرِ معنویِ موسی! 

راه همه بهانه ها را مقابلِ‌ پروردگارم بر من بسته ای آسیه! راه همه توجیه ها را... که در دستگاه ظلم رشد کرده ای و همسر همانی بوده ای که توی قرآن نمادِ ظلم و نخوت و کبر و شرک است. هم او که انا ربّکم الاعلی یش برایم تجلّیِ نخوت و تبختر و تاریکی ست توی قرآن، هم او که دستش به خون بچه ها و اسارت و هتک حرمت زنان بنی اسرائیل آلوده بود( یذبّح ابناءکم و یستحیی نساءکم)،... میانِ ‌آن همه ظلم و تاریکی و قساوت، تو چطور این قدر مهربان و لطیف و طاهر ماندی آسیه؟ که قلبت پذیرای حق شد؟... کلمه توحید چطور بر زبانی جاری شد که زبانِ‌ همسر و شریک زندگی اش، انا ربّکم الاعلی می سرود؟...چطور بی معجزه، به موسایی ایمان آوردی که همسرت با آن همه اعجازِ عصا و ید بیضا در تاریکیِ کفر ماند؟... یقین، چطور میهمانِ قلبی شد که تمامِ اطرافیانش، حتّی به ایستگاهِ شک هم نرسیدند؟ چه جرأت و جسارتی به تو توان داد "نه" بگویی به بتِ بزرگی که همه مصر مقابلش سر خَم می کردند؟ تو به کجا متّصل بودی آسیه؟ عجیب هستی برایم، مثل همان سالهای کودکی: غریب و بزرگ. آرمان. آرزو. الگو.

راستی همیشه فکر کرده ام چه شباهتِ غریبی ست میانِ تو و خدیجه! که هر دویتان چه زود و چه بی عناد و لجاجت، و چه بی درخواستِ‌ اعجاز و چه راحت، به پیام برتان ایمان آوردید! آآه این دردِ کم یقینی، دردِ‌ شک و تردید، آخرش می کُشَد مرا آسیه! حسرتِ‌ آن یقینِ‌ تو و خدیجه برایم می مانَد تا قیامت! بانویِ موحّدِ رویاهایِ من! آسیه!

صحنه های آخر عمرت ولی مرا یادِ ‌سمیّه می اندازد،‌ شبیه بود، ‌نه؟...آن شکنجه ها مقابلِ‌ چشمانِ ‌همان کسی که سالها...ملکه مصربودی: آمنیا... ملکه مصر کجا و شکنجه گاه دربارِ‌ فرعون کجا؟ آن زندگی عزیزانه و مرفهّانه را با چه عوض کردی آسیه؟...چه گذشت بر تو در آن دقایق آخر؟ ...چه دیدی که لبخند زدی بعد از آن آرزو؟...خسته شده بودی و رنجور از آن همه شکنجه، از آن همه ظلم،‌ می دانم: از لحنِ‌قرآن معلوم است:نجّنی، عمق درد و رنج و تمام شدنِ‌ طاقتت را می ساند... آآآه آسیه... همان بهتر که این صحنه ها را قرآن بازگو نمی کند...همان بهتر که فقط آرزوی قشنگت را یادمان می آورد، که بغض من با آن خواسته زیباِیِ تو بال بگیرد، اوج بگیرد با پرواز تو، آرام بگیرد با آرام گرفتنِ‌ تو توی آن خانه، توی بهشت، که شادی و گریه من در هم بیامیزد وقتی آن آیه ها را می خوانم... مثل همان صحنه های آخر حبیبِ‌ نجّار که دلم را اوج می دهد...همان آیه های یاسین...

یعنی می شود روزی بیایم و خانه ات را ببینم؟ همان که خواسته بودی پیش خودش توی بهشت برایت بنا کند. همان که هزار بار با بالِ نازکِ خیال های کودکی ام تا نزدیکی هایش پرواز کرده ام. همان که در و دیوارش از جنسِ‌ ایمان و یقین ‌و طهارتِ ‌توست. آآه آسیه! جرعه ای یقین هم می تواند حیاتِ‌ مرا ابدی کند، ‌می تواند مرا بیاورد تا بهشت،‌ تا خانه تو که کنارِ اوست... تا کنارِ او... آآه کنارِ او...

بسم الله الرحمن الرحیم. وضرب الله مثلاً للّذین امنوا امرات فرعون اذ قالت ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّه و نجّنی من فرعون و عمله و نجّنی من القوم الظّالمین.

پ.ن
آسیه - سلام الله علیها- یکی از شخصیت های محبوبِ انقلابی- قرآنیِ من بوده از سالهایِ کودکی. مثل جنابِ حبیبِ نجّار که تویِ پستِ از دیار حبیب قدری از او نوشتم... اگر رمان نویس بودم یا فیلمنامه نویس، حتماً به مدد همان خیال پردازی های سالهای کودکی از این دو شخصیّت می نوشتم و فضاهای ذهنی‌ام را مکتوب می کردم، ‌خدا را چه دیدید: شاید از وادیِ معماری و شهرسازی، گریزی هم به فیلمنامه و رمان نویسی زدیم!!!...اگر عمری باقی بود باز هم از شخصیت های محبوبِ قرآنی‌ام خواهم نوشت.

دیشب بعد از رکعت های دوازده گانه لیله الرغائب که هوای دلم ابری بود و نم نمی هم می بارید، زبانم به ترنّم دعاهای قرآنی حلاوت گرفته بود: ربّنا آتنا فی الدّنیا....ربّنا افرغ علینا...ربّنا لا تزغ قلوبنا...ربّنا و لا تحمّلنا...ربّنا و لا تحمل علینا....ربّ اجعلنی مقیم...ربّ ارحمهما...ربنا اغفرلنا و لاخواننا...ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرِّیاتنا... باران چشمم نم نم می آمد، به این دعای آسیه که رسیدم ولی طوفانی شدم: ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنه. خواستم خانه ای توی بهشت برایم بسازد: کنار خودش،‌کنارِ آسیه...شما هم بخواهید: حتّی حسرتش هم شیرین است.


 
comment نظرات ()