برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

مزرعه‌ای برای دل‌نبستن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
 

مَثَل زندگى دنیا، همانند آبى است که از آسمان نازل کرده‌‏ایم که در پى آن، گیاهانِ زمین- که مردم و چهارپایان از آن می‌‏خورند- می‌روید تا زمانى که زمین، زیبایى خود را یافته و آراسته می‌‏گردد، و اهل آن مطمئن می‌‏شوند که می‌توانند از آن بهره‏‌مند گردند، (ناگهان) فرمان ما، شب‌‏هنگام یا در روز، فرامی‌‏رسد و آن چنان آن را درو می‌‏کنیم که گویى دیروز هرگز نبوده است .

البته که آسان نیست آدم توی مزرعه‌ای کشت و کار کند اما برداشتش را به سال‌ها بعد موکول کند. به آن مزرعه هم دل نبندد. اما قرآن هر وقت از زندگیِ دنیا صحبت می‌کند، یک لحن نهیب و هشداری دارد که نمی‌شود جدی‌اش نگرفت، نمی‌شود راحت از کنارش گذشت.

• برای ماهایی که داشته‌های دنیا، از هر جنس و مدلش؛ کار و پول و مدرک و منصب و ... توی چشم‌مان خیلی بزرگ است، خیلی شیرین و خواستنی‌ست، درد دارد وقتی قرآن بگوید؛ «متاعُ الدّنیا قَلیل» (نساء/77) . بگوید دنیا کم است، دنیا در برابر آخرت، خیلی کم است، خیلی ناچیز است. (توبه/38)

• قرآن به دنیا می‌گوید «لهو» و «لعب». فکرش را بکنید! این مشغولیت‌های دنیا، همین کارهای روزمره ما، اگر به هدفِ زندگیِ جاودانه‌مان نباشد، فقط یک بازی و سرگرمیِ بی‌خود است. فقط غفلت می‌آورد. «انّما الحیوه الدّنیا لعِبٌ و لَهو» (انعام/32) (عنکبوت/ 64) (محمد/36) (حدید/20)  

• زندگی دنیا خاصیت اغفال و فریب دارد، می‌تواند آدم را فریب بدهد و به خودش مشغول کند. آخرت، هر کس بیشتر فریبِ دنیا را خورده باشد، حالش دردناک‌تر است؛ «غرّتهُم الحیوه الدّنیا» (انعام/70) (انعام/130) (اعراف/51) .

• دنیا راضی‌کننده نیست. قرآن یک‌جور هشداردهنده‌ای سؤال می‌کند که؛ یعنی شماها واقعاً به همین زندگیِ دنیا راضی شدید؟(توبه/38) انگار خیلی عجیب باشد که کسی به همین زندگی‌ دنیا راضی باشد. سرخوش باشد. «...و رضوا بالحیوه الدّنیا و اطمأنّوا بها.. »(یونس/7) .

با این اوصاف، انگار بهترین کار را همان‌هایی می‌کنند که زندگی دنیا را به آخرت می‌فروشند. جان و مال و عمر و جوانی‌شان را این‌جا می‌دهند و آن‌جا هزار برابرش را پس می‌گیرند. فقط آن‌ها هستند که برنده‌اند، که سود می‌کنند. «الّذین یَشرونَ الحیوه الدّنیا بالآخره» (نساء/74) 


 إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ...


 
comment نظرات ()
 
بهشت‌نوشت... 4
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
 

پرده‌ی چهارم: وقتی تو راضی باشی...

خداوند به مردان و زنان با ایمان باغ‌هایى وعده داده است که از زیر [درختان‏] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و [نیز] خانه‌هایی پاکیزه در بهشت‌هاى جاودان و خشنودىِ خدا بزرگتر است. این است همان کامیابى بزرگ.

به ما معمارها و شهرسازها یاد داده‌اند که حتی وقتی همه‌ی شاخص‌های کمّی و کیفیِ محیطیِ یک فضا مطلوب باشد، معلوم نیست آن فضا به چشم مخاطب، فضای خوبی بیاید. یک کیفیت مهم‌ترِ دیگری هست که به محیط، مطلوبیت می‌دهد. یکی کیفیتی که نمی‌دانیم چیست! این وسط یک جناب «الکساندر»1ی هم آمده و اسم آن کیفیت را گذاشته «کیفیتِ بی‌نام»2! و گفته؛ رازِ جاودانه‌ماندنِ خیلی از فضاها توی اذهانِ ما، همین کیفیت بی‌نام داشتنِ آن فضاست.
داشتم فکر می‌کردم توی بهشت جاودانه‌ی تو، ورایِ همه‌ی آن زیبایی‌های مسحور کننده، آن باغ‌های در هم تنیده +، آن نوشیدنی‌های شهد خوش‌گوار با سقایت تو +، هم‌نشینی با خوب‌های دوست‌داشتنی +، زوجیت‌های مطهّر، خانه‌های طیّب... ورایِ همه‌ی این‌ها، یک کیفیت دیگری باید باشد تا بهشت، بهشت بشود. آیه‌ها می‌گویند آن کیفیتِ بی‌نام، اسمش «رضوان» است. همان حالِ بی‌نظیرِ بنده‌ای که بداند تو از او راضی هستی، همان لبخندِ رضایتت. آیه‌ها می‌گویند حتی ذره‌ای از آن «رضوان»، از همه‌ی اوصافی که از باغِ رویاییِ تو خوانده‌ایم بالاتر است.   

   
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ

 

1. Christopher Alexander/The Timeless Way of Building

2.The quality without a name


 
comment نظرات ()
 
رسولی که حبیب بود
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جدا بود، کارِ سختی نیست. کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاص‌تر از یک رسول برای راسل‌ش.

شرایط سخت که می‌شد، خدا خودش دلداری‌اش می‌داد. برایش به روز و شب قسم می‌خورد که تنهایش نگذاشته و از او ناراحت نشده. و الضّحی، و اللّیلِ اِذا سجی، ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/1-3) نازش را می‌خرید. عزیز بود برایِ خدا. به او می‌گفت آن‌قدر به تو عطا می‌کنیم که راضی بشوی؛ لسوف یُعطیک ربّک فترضی.(ضحی/5) از اخلاقش به وجد می‌آمد؛ اِنّک لعلی خلُقٍ عظیم. (قلم/4) به جانش قسم می‌خورد؛ لعمرک... (حجر/72) گاهی با رمزهایی با او حرف می‌زد. رمزهایی که هنوز هم فقط میانِ خدا و رسول مانده؛ الف، لام، میم. کاف. هاء، یا، عین، صاد. عین، سین، قاف... نگرانش می‌شد؛ لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین. (شعراء/3) غصه‌اش را می‌خورد؛ ما انزلنا علیکَ القرآن لتشقی. (طه/2) می‌گفت که هوایش را دارد؛ انّا کفیناکَ... (حجر/ 95) تعریفش را پیش مؤمنین می‌بُرد تا قدرش را بدانند؛ عزیزٌ علیه ما عنتُم حریصٌ علیکم. (توبه/ 128)

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها خیلی هم غریب نیست وقتی محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید. این روزهای آخر صفر باید بنشینیم و عزایِ فقدانِ مردی را بگیریم که عزیزکرده‌ی خدا بود.


 
comment نظرات ()
 
آن رستگاریِ بزرگ
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
 

همانا خدا از مؤمنان جان‌ها و مال‌هایشان را در مقابل بهشت خریده است. آن کسانی‌که در راه خدا پیکار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند. این وعده‌ی حق خدا در تورات و انجیل و قرآن است. و چه کسی از خدا به وعده‌اش وفادارتر است؟! پس بشارت بر شما باد با این معامله‌ای که با او نمودید. و این همان رستگاریِ بزرگ است.

•    این شب‌ها آدم گوشه‌ی هیأت که می‌نشیند و غم‌های محرمی‌ش را آوار می‌کند روی گونه‌ها، ماجرای زهیر را که می‌شنود، قصه‌ی حرّ را، داستانِ سعیدبن‌عبدالله حنفی را، فقط یک آرزو از دلش برمی‌آید که بگوید: یالَیتنی کنتُ معهم فَافوزَ فوزاً عظیماً.

•    پای این آیه‌ها که بنشینی برایت تعریف می‌کنند «فوز عظیم» یعنی چه. می‌گویند یعنی همه‌ی زندگی‌ت را به معامله‌ با خدا مشغول باشی. لحظه به لحظه، توی همه‌ی انتخاب‌ها، پای همه‌ی لحظه‌ها، پای همه‌ی عاشوراهای کوچکِ زندگی‌ت، جان و مالَت را بدهی به بهشت. همه‌ی زندگی‌ت به حالِ این جهاد و مجاهده بگذرد.

•    داشتم فکر می‌کردم این شب‌ها گوشه‌ی هیأت که می‌نشینیم، ماجرای زهیر و حرّ و حبیب را که می‌شنویم، دل‌مان که پر می‌کشد بگوییم یالَیتنی کنتُ معهم، باید دو دستی از خدا بخواهیم جان و جوانی‌مان هدر نشود. باید بخواهیم ما را بیاندازد رویِ خط این معامله‌ی دائمی. آدابِ معامله‌ی لحظه به لحظه با خودش را یادمان بدهد. باید بخواهیم آن رستگاریِ بزرگ را.    

إنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ
یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ
وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ
وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ
فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ
وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ

پ.ن:
1. پای منبر حاج‎آقا قاسمیان. هیأت شهدای گمنام. دانشگاه علم و صنعت. شب دوم محرم 1433
2. عاشوراهای کوچکِ ما(+)


 
comment نظرات ()
 
پیامبری از خودتان
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

(1) آن‌قدر روی پا ایستاده بود برای نماز و آن‌قدر قنوت‌های شبش را طول داده بود که پاهایش متورّم بشود، که خدا هم نگرانش بشود و برایش آیه بفرستد که این قرآن را نازل نکردیم برایت که این‌قدر خودت را به زحمت بیاندازی: طه، ‌ما انزلنا علیک القرآن لتشقی.(طه/١و٢).آن‌قدر که آیه بفرستد چه می‌کنی با خودت؟ داری خودت را می‌کشی از فکر هدایت این‌ها. فلعلّک باخعٌ نفسک علی آثارهم (کهف/۶)   

(2) سنگش می‌زدند، آزارش می‌دادند، راه می‌رفتند توی کوچه‌ها و دیوانه خطابش می‌کردند انّک لمجنون.(حجر/۶) می‌گفتند ساده و زودباور است؛ و یقولون هو اذن.(توبه/۶١) مسخره‌اش می‌کردند. آن‌قدر که خدا دلداری‌اش می‌داد: و لقد استهزیء برسل من قبلک.(انعام/١٠) آن‌قدر که خدا نوازشش می‌کرد و به یادش می‌آورد که هیچ‌وقت رهایش نکرده و هیچ‌وقت تنهایش نگذاشته؛ ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/٣) عزیز بود برای خدا. آن‌قدر که به جانش قسم می‌خورد: لعمرک...(حجر/٧٢)

(3) علی(ع) می‌گوید مثل یک طبیب دوره‌گرد راه می افتاد دنبال مریض‌ها، مشکل‌دارها. که معالجه‌شان بکند، مشکل‌شان را حل کند؛ طبیبٌ دوّارٌ بطبّه. این آیه را که می‌خوانم دلتنگش می‌شوم؛ هواییِ دیدنش؛ توقع زیادی‌ست که آدم دلش بخواهد پیامبرش را ببیند؟ واسطه فیضش را؟ آن‌هم پیامبری که خدا این‌طوری وصفش می‌کند؛ عزیزٌ علیه ما عنتّم؛ برایش سخت است ما رنج بکشیم. طاقتِ دیدن رنج‌های‌مان را ندارد. حریصٌ علیکم: مشتاق و حریص است برای هدایت‌مان، بالمؤمنین رؤف رحیم...اللهمّ انّا نشکوا الیک فقده.

(4) آخرش هم به قول خانم مرشدزاده «خدا داشت تماشایش می‌کرد، بعد گفت چه اخلاقِ شگرفی داری. انّک لعلی خلق عظیم.(قلم/۴) انگار که از دست‌پخت خودش در شگفت مانده باشد.»

بسم الله الرّحمن الرّحیم
لقد جاءکم رسولٌ من انفسکم عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ‌علیکم بالمؤمنین رؤفٌ‌ رحیم.

پ.ن:سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی/ عشق محمّد بس است و آل محمد...عید همه‌تان مبارک. 


 
comment نظرات ()
 
پرده چهاردهم: وقتی پیله‌ها ضخیم می‌شوند...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

(١) قصه پرواز، قصه دل بریدن و دل کندن است. هر که بیشتر دل می‌کند، زودتر می‌رسد، بهتر می‌رسد. برای من و تو که پیله‌های‌مان آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادمان برده، فقط یک راه مانده؛ دل کندن، ‌دل‌بریدن. آن بالا خودمان را می‌خواهند، رفقا. بی‌هیچ تعلق و وابستگی. رهایِ‌ رها. مانده من و تو بگردیم و جنس این پیله‌ها را بشناسیم. تار و پودهایش را بشکافیم؛ پول، خانه، ماشین، لباس، شهرت، مدرک، مقام، خانواده...    

بسم الله الرّحمن الرّحیم

قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَآؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...

(٢) چشم توی چشم آقا بود. داشت پیله‌هایش را یکی یکی می‌شکافت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله! خودت را می‌خواهیم. خودش را از آقا دریغ کرد. پیله‌هایش خیلی ضخیم بود انگار. پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

پ.ن
پایان‌نامه‌م که تمام شد انگار بهانه من برای کربلا رفتن تمام شده باشد، این یک ماه، هی پاسپورتم را نگاه می‌کردم و آه می‌کشیدم. تاریخ روادید اعتیادی عراق که بزرگوارانِ ستاد بازسازی در طول پایان‌نامه، زحمتش را کشیده بودند، آخر دسامبر 2009 بود. دنبال بهانه بودم. شاید هم نیم‌نگاهی از آقا. نمی‌دانم کدامتان دعای من را آمین گفتید وسط پرده‌خوانی‌ها که «پرده چهارم» (+) را توی دومین سوگواره وبلاگ‌نویسان عاشورایی پسندیدند و دیروز توی اختتامیه، اسم من را هم میان 14 مسافر کربلا خواندند. (+) دعا کنید زودتر راهی بشود این دل که هیچ کجا برایش کرب و بلا نمی‌شود...


 
comment نظرات ()
 
پرده دوازدهم: قیمت جان
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

(1) اصلاً بهای جان، قیمت جان همین است.فلا تبیعوها الّا بها.به کمترش بدهیم باخته‌ایم. جان را گذاشته‌اند برای این‌که اگر لازم است فدا بشود. آبرو را گذاشته‌اند جایی که لازم است بریزد. مال را داده‌اند جایی که لازم است خرج بشود. این نگاه متعالی را همین آیه‌ها به ما یاد داده‌اند. فقط مانده ما، «آن جایِ لازم» را پیدا کنیم.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُواْ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ

(2) ظهر بود، ظهر روز دهم، آقا ایستادند برای نماز، خیلی‌ها هم آمدند که آخرین نمازشان را به آقا اقتدا کنند. او ولی «آن‌جای لازم» را پیدا کرده بود. ایستاد جلو که سپر بلا بشود. که جان آقا در امان بماند. تیر سیزدهم را که خورد، نماز تمام شده بود، افتاد روی زمین. گوشه چشم‌هاش به آقا بود: «ارضیت؟» حالا راضی هستید از من؟ «انت اَمامی فی الجنّه» تو جلوتر از من می روی بهشت. آقا گفتند این را به او. اسمش سعید بن عبدالله حنفی بود.

پ.ن: نسبت این آیه با سعید بن عبدالله را از آقای قاسمیان وام دارم. توی یکی از سخنرانی‌های دهه اول محرم امسال.

بیایید دعا کنیم جان‌مان، جوانی‌مان هدر نشود بچّه‌ها.


 
comment نظرات ()
 
آن سه نفر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
 

و بر آن سه تن که تخلّف ورزیدند تا آن که زمین با همه پهناوری‌اش بر آن‌ها تنگ شد و از خود دلتنگ شدند و دانستند که از خدا جز به خدا پناهی نیست. پس خدا بر آنها لطف نمود تا توبه کنند که خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.

تا حالا برایت پیش آمده، زمین با همه بزرگی‌اش در نظرت تنگ بشود، آنقدر که در و دیوار هم فشار بیاورند به تو...؟ شده از کاری پشیمان باشی، از خودت بدت بیاید، آنقدر که بخواهی بروی یک جایی خودت را گم و گور کنی، اصلاً بخواهی بمیری از دست خودت؟!...حالشان همین بود در تمامِ آن پنجاه روز؛ آن سه نفر را می‌گویم...

رفته بودند به استقبال پیامبر، پیام‌بر ولی رویش را برگردانده بود و سلامشان را هم بی جواب گذاشته بود...یادآوری آن صحنه دیوانه‌شان می‌کرد...از فرمان جهاد سرپیچی کرده بودند؛ خب هوا خیلی گرم بود رفیق!!!... وسط گرمای تابستانِ شبه جزیره عربستان: فصلِ بادهایِ سوزان و طوفان های کٌشنده شن... فرسنگ ها راه از مدینه تا تبوک...آن هم نبرد با رومِ شرقی... تازه، فصل برداشتِ محصول هم بود، آن هم توی آن سالهایِ خشکسالی...اصلاً مرکب و آذوقه آن قدر کم بود که گاهی ده نفر از مسلمانها مجبور بودند به نوبت از یک مرکب استفاده کنند، یک جرعه آب را چند نفر می‌نوشیدند، یک دانه خرما را... نه اینکه بخواهند از جهاد فرار کنند...خب، اصلاً تنبلی کرده بودند؛ سستی. حالا که همه از جنگ بازگشته بودند،‌ رفته بودند به استقبالِ پیام‌بر، پیام‌بر ولی رویش را برگردانده بود و...

بیچاره شده بودند و مستأصل... به فرمایشِ پیام‌‌بر، همه، رابطه هایشان را با این سه نفر قطع کرده بودند، دیگر حتّی زن و بچّه هایشان هم جوابشان را نمی دادند: بایکوت شده بودند به معنایِ واقعی. این اواخر از پادشاه غسّان(یمن)، برایشان امان نامه آمده بود که: اگر صاحبتان شما را رانده، به سوی ما بیایید!! نامه را که دیده بودند، دیگر حالشان از خودشان به هم می خورد، که یعنی کارِ ما به جایی رسیده که دشمنان در ما طمع کرده‌اند؟!...تصمیم گرفتند خودشان هم خودشان را مجازات کنند،‌ خودشان سه نفر هم با هم قطع ارتباط کردند. حالا فقط یک راه برایشان مانده بود...حالشان منقلب شد.فهمیده بودند از غضبِ خدا فقط می شود به خودِ خدا پناه برد...لا ملجأ من الله الا الیه...آنقدر ناله زدند و تضرّع کردند،که دلِ خدا هم...پنجاه روز گذشته بود: قاصدِ وحی، پیامِ رحمت آورد...ثمّ تاب الله علیهم لیتوبوا.

تا حالا برایت پیش آمده، زمین با همه بزرگی‌اش در نظرت تنگ بشود، انگار در و دیوار هم فشار بیاورند به تو؟...تمبلی کرده‌ایم، بهانه سرما و گرما ردیف کرده‌ایم، طمعِ برداشتِ محصول چشم و گوشمان را بسته، شوهر و زن و بچّه پایمان را چسبانده به زمین، پول و مدرک و مقام و... نمی‌دانم تویِ کدام دسته جا می شویم رفیق... فقط می‌دانم گاهی شاید دوایِ ‌حالمان همین باشد که مستأصل بشویم از دستِ خودمان، که بخواهیم برویم بمیریم از دستِ خودمان، که در و دیوار این شهرِ بزرگ به میله هایِ زندان بمانند برایمان،‌ که احساسِ‌خفگی کنیم، که... تازه یادمان بیاید لا ملجآ من الله الّا الیه... مثل همان سه نفر.

بسم الله الّرحمن الّرحیم... وعلی الثّلاثه الذین خلِّفوا حتّی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم و ظنّوا ان لا ملجأ من الله الّا الیه ثمّ تاب علیهم لیتوبوا انّ الله هو التّوّاب الّرحیم.

پ.ن
ماجرا مربوط به شعبانِ سال نهمِ هجرت است؛ بعد از غزوه تبوک: نبرد با رومِ شرقی. آنقدر توی این غزوه به وجود نازنینِ حضرتِ رسول و برادرانِ مسلمانمان سخت گذشت که قرآن از آن به «ساعه العسره» یاد می کند. آن سه نفر که از جهاد سرپیچیدند و توبیخ شدند و توی این آیه شرحِ حالشان را خواندیم، اینها بودند: کعب بن مالک، مراره بن ربیع و هلال بن امیّه.

تعبیر ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم بیچاره می کند من را توی این آیه...این پست رها را ببینید: برداشت لطیفش را برای ضاقت الارض

راستی رفقا، دیروز سالروز تولّد مهندس محمّد سعید یزدان پرست بود؛ شهیدِ عزیزی که نفس کشیدن و درس خواندن توی دانشکده‌ای که روزی او نفس می‌کشیده و درس می خوانده منتهایِ شوق و ذوقِ این دو سه سالِ من بوده و هست. هم او که یک شبه رهِ صد ساله را پیمود و بیستمین روزِ بهارِ هفتاد و یک، از فکّه تا بهشت، همسفر ابدیِ آقا سیّد مرتضایِ آوینی شد...روحمان را با حمد و سوره ای به روحِ شادِ آقا سعید گره بزنیم: بسم الله الّرحمن الّرحیم...


 
comment نظرات ()