برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

و اتممناها بعشر...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

(1) نرم نرمک می رسد؛ موسمِ آهنگ، قصد، حرکت. این ده روزِ عجیب؛ ایّام معلومات. ایّام تشریق. ایّام معدودات. و یذکروا اسم الله فی ایّام معلومات ...و اذکروالله فی ایّام معدودات... نه فقط کبوترهای سپیدی که این روزها بال بال زدن در هوای میقات را تجربه می کنند، که دل سیاهِ من هم هواییِ پرواز می شود؛ هر سال، ذی حجه که می رسد. از ایّام معدودات و ایّام معلوماتِ این آیه ها فقط فصل مشترکشان را می فهمم: اذکروالله. روزهای ذکرند این ایّام. از بی کران ذکر ذی حجه بچشان کاممان را.

(2)  قبول! ولی فرق ما با آن ها فقط این بود که بهانه دیدنت را نگرفته بودیم! ارنی نگفته بودیم، که ناز لن ترانی ات را بشنویم. که در طور، تجلی کنی برایمان...باشد اما برای ما هم که پای رفتنمان آن قدر ناتوان است که به طور نمی رسد، برای ما هم که وعده سی شب مان هیچ وقت صادق نمی شود، برای ما هم که همیشه بهانه ردیف کرده ایم برای میقات هایمان با تو، که ده شب بر آن بیافزایی و چلّه مان کامل شود، واعدنا...ثلاثین لیله... فتمِّ میقات ربّه...این دهه را برای ما هم به افق اتمام نزدیک گردان... واتممناها بعشر.

(3) من فدای آن آقایی که حج ناتمام و وقوف و ذبح و حلق و تقصیر در مشعر و منا و عرفات را یک جا در کرب و بلایش تمام کرد. لقد عظمت الرزیه...

(4) مطلع ذی حجه، طلایه دار زوجیت شان است. آن جا که آن دو دریا به هم می رسند. مرج البحرین یلتقیان. سرّش را  نمی دانم. اصلاً کار من نیست شناسایی راز این گل های سرخ. من فقط در افسون شان شناورم! در افسون همین شبِ اوّل ذی حجه؛ که مهار ناقه بانو در دستان سلمان بود و علی اش- سوره یاسینش- پا به پای سلمان، سر از پا نمی شناخت. همین چند لحظه پیش تجلّی لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون شده بود. از ما تحبّون ش بخشیده بود. همان پیرهنی که برای اولین شبِ بودن در کنار علی مهیا کرده بود. وقتی همه آن ها که برای بدرقه عروس و داماد آمده بودند، به خانه هایشان برگردند و فرشته ها نزدیک تر بیایند تا در شهود با هلال شب اول، انباز شوند، وقتی دو آیینه با هم روبرو بشوند و دو دریا به هم برسند، وقتی سوره یاسین و الرحمن در شب اولِ با هم بودنشان، تا صبح فقط «او» را بخوانند، زوجیتی تجلی خواهد یافت که تا زمین و زمان باقی هست، روزگار به آن می بالد.
خدایا! به خانه کوچک علی و زهرا -که شاید خشت هایش همین روزهای آخر ذی قعده، روی هم چیده شد- ، به خانه ای که قرارگاه دلدادگی و عشقبازیِ علی و زهرای تو بود، به محل رفت و آمد جبرئیل و میکائیل، به آن جا که هر صبح و شام عطر سلام های حضرت رسول سرمستش می کرد و صدای خنده های حسن و حسینِ تو را به بازی می شنید، افق خانه همه زوج های ما را به آن افق نورانی نزدیک کن؛ تجلّی سکونت و مودّت و رحمت؛ تجلّی عونیت در اطاعتِ تو. باغِ پرورشِ گل‌های بهشتی.

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذکروالله فی ایام معدودات... بقره 203

...و یذکروا اسم الله فی ایام معلومات... حج 28

و واعدنا موسی ثلثین لیله و اتممناها بعشر فتمّ میقات ربّه اربعین لیله...اعراف 142

پ.ن
هیئت وبلاگی سبو،‌هفتمین برنامه اش را به میان داری وبلاگ دوست خوبم عطش شکن با عنوان یک جرعه آسمان، برگزار کرده است. همه تان دعوتید به جمع باصفای هیئت و خوان بی کران مناجات عرفه. این پست هم شاید رخصتی بود برای ورود به این دوره برنامه هیئت تا آستانه دهمین روز که اگر عمری بود، از و فدیناه بذبح عظیم بنویسم.

وبلاگ سلام در یکی دو پست اخیرش با طرح سؤالاتی به دغدغه حجاب و چالش های امروزی اش در جامعه و دانشگاه پرداخته... به نظرم دغدغه جاری خیلی از ماهاست. اگر دوستان نظراتشان را دخیل کنند، خالی از بهره و فایده نخواهد بود. همه مان استفاده می کنیم.

نماز بین الصلوتین شبهای این دهه را یادم نرود، یادتان نرود. بلکه در ثواب بال بال زدن کبوترها شریک شدیم.


 
comment نظرات ()
 
آن مرد...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

... و خدا هر که دین او را یاری کند یاری خواهد کرد: همان کسانی که اگر در زمین به آنان قدرت و مکنت بدهیم،‌ نماز و زکات را اقامه می کنند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و عاقبت امور با خداست.

 پرسیده بود:«سربازهایت کجایند پیرمرد که بیایند نجاتت بدهند؟»...مرد دوردست ها را نگریسته بود و گفته بود:سربازانِ من توی گهواره اند...خرداد بود: پانزده خرداد چهل و دو.

ده ماه بردندش زندان، آزاد که شد ،باز هم ظلم را تاب نمی آورد. رفت بالای منبر: « انا لله و انا الیه راجعون...عزت ما پایکوب شد ...» مرد، عزیز بود، ذلتِ کاپیتولاسیون را تاب نمی آورد...جدّش هم همین طور بود،می دانید که! نوشته بود :« الا انّ الدّعی ابن الدّعی قد رکز بین اثنتین بین السّله و الذله و هیهات ...».

مهر امضایش را داده بود دست بانو و گفته بود: «شما را به خدا می سپارم». مرد را بردند ترکیه، آن عبا و عمامه که لباس جدش بود را هم ازش گرفتند...

مصطفایش را توی نجف کشتند...از آن پسرها بود که هر پدری می توانست برای داشتنش سرش را بالا بگیرد...حاصل عمرش بود خب ، مجتهدی شده بود برای خودش، این اواخر توی حوزه نجف حتی به درس پدر هم اشکال می گرفت ...مرد که حالا هفتاد و شش ساله بود، فقط گفته بود:« انا لله و انا الیه راجعون»

.عراق و نجف دیگر جای ماندن نبود، خانه اش را محاصره کردند...دوباره مهاجرت...انّ الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا... یک شب کویت و بعد هم نوفل لوشاتو: آن دهکده کوچک، صد و شانزده روز آن مردِ بزرگ را در خودش جای داد...همه دوستش داشتند...شبِ کریسمس برای همسایه ها گل و شکلات سفارش داده بود!!!

می خواستند برای مرد و آمدنش سور و سات جور کنند:...باند فرودگاه را فرش می کنیم، مسیر را چراغانی می کنیم، طاق نصرت...مرد ولی محکم گفته بود:« مگر می خواهند کورش را وارد تهران کنند؟ یک طلبه رفته و همان طلبه دارد برمی گردد!!!»...چند میلیون نفر ولی آمدند که قلب هایشان را باندِ فرودگاه کنند، همان ها که پانزده سال پیش توی گهواره بودند!

دستش را داد به مهماندارِ ایر فرانس و آرام از هواپیما پیاده شد.نه دستی تکان می داد و نه لبخندی می زد.با همان عبای مشکیِ دوست داشتنی و همان دمپایی های طلبگی...حتی به دوربین ها هم نگاه نکرد تا عکس ِ قهرمانانه ازش بگیرند...

قول داده بود برود بهشت زهرا و رفت...«...من توی دهن این دولت می زنم، من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم...!».صدایش مو به تنِ خیلی ها راست می کند هنوز هم!

جمهوری اسلامی اش را تأسیس کرد...یارانش را کشتند...بهترین هایشان را....مرد ولی فقط گفت: رجایی و دیگران اگر نیستند خدا هست.

کودتا شد، جنگ شد، نه یک سال و دو سال: هشت سال، محاصره کردند، غائله درست کردند، حاجی ها را کشتند...مرد ولی آرام و مطمئن روی حرفش ماند، با همان عبای مشکی دوست داشتنی، با همان ابروهای پهن و نگاهِ خیره به زمین.

 قلبش هنوز هم آرام می زد ولی روحش دیگر اینجاها را تاب نمی آورد...و گرنه هزاران نفر پشت در بیمارستان ثبت نام کرده بودند که قلبشان را به مرد هدیه کنند:همان ها که بیست و شش سال قبل توی گهواره بودند!... امّا باید می رفت:با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار...خرداد بود:چهارده خرداد شصت و هشت.

از آن روزها فقط چشم هایِ مامان را یادم می آید که کاسه خون شده بود...یکی از روزهای پنج-شش سالگی ام... اربعینش توی مصلای شهرمان دکلمه خواندم، هنوز یادم هست، با این مصرع شروع می شد: ای انقلابِ سرخِ ایران رهبرت کو؟...مردم بلند گریه کردند... پیرمرد، رهبرشان بود خب...من ولی فقط می دانستم آن مرد که همیشه از پشتِ تلویزیون با ماحرف می زد و بچه ها را دوست داشت، قدری عجیب بود!

به نظر شما آن مرد قدری عجیب نبود؟

بسم الله الرحمن الرحیم...ولینصرنّ الله من ینصره...الّذین ان مکّنّاهم فی الارض اقاموا الصّلوه و اتوا الزّکوه و امرو بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور.

پ.ن

این شریفه چهل و یکم سوره حج خیلی وقت است فقط من را یاد امام"ره" می اندازد...استاد و معلم قرآنمان: آقای قاسمیان-که خدا به وقت و توانشان برکت بدهد-همیشه وقتی حرف از امام می شود می گویند: حجابِ هم عصری ما را گرفته و گرنه ایمان می آوردیم که چه معجزه ای بود ظهور و حضور امام..که اگر نبودند چقدر تبلور و تجسم آیات و روایات از انسان کامل برایمان سخت می نمود...

 


 
comment نظرات ()