برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

بیا تا جهان را تلاوت کنیم
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

زنده را از مرده بیرون می‌‏آورَد و مرده را از زنده بیرون می‌‏آورَد و زمین را بعد از مرگش زنده می‌‏سازد و همین‌گونه [از قبرها] بیرون آورده می‌شوید.

«گلِ یخ» را دیده‌اید هیچ‌وقت؟ مبهوتِ گلبرگ‌‌های لیموییِ لطیف و نازکش شده‌اید که چطور وسطِ سرما تاب آورده؟ عطرش سرمست‌تان کرده؟ به شاخه‌های خشک و برگ‌های ریخته‌ی درختش دقت کرده‌اید و شگفت‌زده از خودتان پرسیده‌اید که این گل‌های ناز چطور از این شاخه‌های خشکیده‌ی مرده‌ی بی‌برگ بیرون آمده‌اند؟... امروز وقتی مامان با ذوق داشت باغچه‌ی حیاط خانه‎‌ی پدری را بعد بیست روز دوری نشانم می‌داد و تغییرات درخت‌ها و گل‌ها را با هم رصد می‌کردیم، به غنچه‌ها و گل‌‌شکفته‌های گل یخ که رسیدیم، انگار همان لحظه صفحاتِ قرآن جلوی چشم‌هام باز شده باشد و ذوقِ تلاوتِ آیه‌ای به وجدم آورده باشد، حالم دیگرگون شد. بعد فکر کردم که چه جرعه‌های نابی نهفته است توی این قرآن مصوّر که به قول مرحوم سلمان "آیه‌ها در آن به جای آن‌که بنشینند، ایستاده‌اند"؛ تازه به تازه، نو به نو... و ما چه غافلیم.


یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذَلِکَ تُخْرَجُونَ


 
comment نظرات ()
 
وقتی ازواجاَ من انفسکم نشانه می شود
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
 

و از آیه‌های اوست که از خودتان، برای‌تان زوج‌هایی قرار داد تا بدان‌ سکون یابید و قرار داد میان‌تان مودت و رحمت را

خلقت آسمان‌ها و زمین، نشانه است. ایستادن و فرونیفتادن‌شان نشانه است. آفرینش‌تان از خاک، نشانه است. اختلاف رنگ‌ها و زبان‌هایتان نشانه است. خوابیدن‌تان توی شب و معاشتان توی روز، نشانه است. رعد و برق، نشانه است، باران نشانه است...
و این‌که از خودتان برای‌تان «زوج» قرار دادیم نشانه است. این که بدان آرام می‌گیرید، نشانه است. «سکون» نشانه است. این که زوجیت، میانتان «مودّت» و «رحمت» می‌اندازد، نشانه است. «دوتا شدن» نشانه است، وقتی قدم‌های دو نفر تا بهشت «یکی» بشود. و هم‌راه و هم‌سفر و هم‌دل و هم‌زبان و «هم‌سر» شدن، نشانه است... راست می‌گفت او که گفته بود: «جهان، قرآنِ مصوّر است. با چشم‌های عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم.»

بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرَّحیمِ
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً

پ.ن. این چند خط از آیه‌ها را برای «زهرا» نوشتم؛ برای یار غار و رفیق شفیق؛ هم اتاقیِ سابق و هم‌درد و «هم‌درس» این سال‌های غربت. که با هم اوراق‌مان را شستیم و دانستیم «علم عشق» در دفتر نباشد.. برای زهرای اتاق صد و سی و هفتِ بلوک یک. زهرای شب‌های مهتابی و روزهای بارانی. زهرای شب‌های نجوا و نیایش. شب‌های زمزمه و زیارت. زهرای شب‌های شمع و شعر. شب‌های فیه ما فیه و مثنوی و تذکره. شب‌های ترمه و تغزل با حافظ و شمس و سعدی. برای زهرای صبح‌های، صبح است ساقیا! زهرای روزهای عطر بهار نارنج و گلبرگ‌های مریم، زهرای شب و سکوت و کویر. زهرای سکوت سرشار از ناگفته‌هاست! زهرای پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره‌آباد! زهرای نشاندنِ غبار غم، نشاندنِ نهال شوق، زهرای نوستالژی، زهرای خاطره...
برای اتفاق قشنگ این روزهاش. برای زوجیت مبارکش. برای دوتا شدنش! برایش همان را می‌خواهم که همیشه خواسته‌ام. که زهرایی(س) باشد در کردار و گفتار و گام‌های رفتار. و برایش در آستانه این شروع مبارک، چشم‌هایی عاشق می‌خواهم که «آیه»‌های‌ زوجیت را بیابد و تلاوت کند. «سکون» می‌خواهم و «مودّت» و «رحمت» را که وعده‌های حق این آیه‌هاست. و «نعم العون»  بودن برای‌ هم‌راه و هم‌سرش در اطاعت خدا را. که این آغاز‌، قدم‌هاش را استوارتر کند و قلبش را محکم‌تر، تا رسیدن، تا اوج، تا خدا.
...و تبریکِ فراوان به آقای هدایتی برای انتخاب کم‌نظیرشان.


 
comment نظرات ()
 
پرده سیزدهم: از خاکستری‌ تا سیاه
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

(1) آدم‌هایی بودند هم رنگِ من و تو؛ خاکستری. پرده‌شان را هزار بار توی ذهنم تصویر کرده‌ام. همان‌هایی که روز دهم زهیر نبودند،‌ حر نبودند، حبیب و مسلم و بریر نبودند. اما از مریخ هم نیامده بودند. توی همان کوفه‌ای بزرگ شده بودند که مسلم و حر نفس می‌کشیدند، توی همان مدینه‌ای که زهیر و بریر،‌ روز دهم اما آن روبرو ایستاده بودند. وسط سیاهی‌ها، چرا؟

(2) همین‌طوری، ‌سَرسَری که نیست. چه طور اثرات وضعی را برای همه ذرات عالم از نانو تا مگا و گیگا قائلیم، اما به خودمان که می‌رسد باورمان نمی‌شود این عمل ما، همین گناه‌هایی که از بس تکرار می‌شود، قبح گناه بودنش برایمان ریخته، تصاعدی که بالا برود به جاهای بدی می‌رسد. این خاکستری‌ها هی تیره و تیره می شوند و آخرش تا چشم کار می‌کند، سیاهی‌ست. عاقبت گناه‌های پی در پی، ‌تکذیب است رفقا، یعنی عمل‌، ریشه اعتقاد را هم می‌خشکاند. به استهزاء آیات می‌کشاند آدم را. من پیشانی‌ام تیر می‌کشد هر وقت به این آیه می‌رسم، یاد آن روبروی سپاه می‌افتم، وسط سیاهی‌ها؛ 

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون

(٣) آیه آشنا نبود برایتان؟ جایی، توی مجلسی، کسی نخوانده بود این آیه را؟ بانویی؟ توی دربار سیاهی‌ها؟ اول خطبه‌اش؟...روزی، جایی، بانویی از جنس سپیدی‌ها، راست ایستاده بود، وسطِ دربار سیاهی‌ها و به یاد همه‌شان آورده بود، ریشه این رنگ سیاه، همان خاکستری‌های ذره ذره‌ای بود که جدی نگرفته بودندشان؛ قال الرّاوی: فقامت زینب بنت علیّ بن ابیطالب فقالت: صدق الله سبحانه کذلک یقول: ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَى أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون      
.
پ.ن: بگذارید این پرده‌خوانی‌ها تا اربعین بماند. هوای دل من که هنوز ابری‌ست...


 
comment نظرات ()