برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

خوش به حالِ مادرها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

و انسان را به پدر و مادرش سفارش نمودیم. مادرش او را حمل کرد در حالی‌که هر روز ضعف و سستی بر سستیِ او می‌افزود...

هر قدر بخوانم باز برایم تازه است که تو، توی کتابت، این‌همه با دقت، روزها و لحظه‌های آغازِ رنجِ شیرینِ مادری را ثبت کرده باشی. که حتّی آن حالات هم از نگاهِ تیزبینِ آیه‌ها و کلمه‌هایِ تو مخفی نمانده باشد. ماه‌های رنجِ حمل؛ حَمَلتهُ امّه وَهناً عَلی وَهن، لحظه‌های سختِ وضع؛... و وضعتهُ کُرهاً، آن دو سالِ شیره‌ی جان نوشاندن؛ و فِصالهُ فی عامین... خوش به‌حالِ مادرها که این‌همه توی کتابِ جاودانه‌ات هوا‌ی‌شان را داشته‌ای.

یادم افتاد ماجرای آن جوان را. که مادرِ پیرش را روی شانه گذاشته بود و دورِ کعبه طواف می‌داد. که توی همان حال، از رسولِ تو پرسید: «آیا با این‌کار حقّ مادرم را ادا کردم؟» و پیام‌برِ تو جواب داد: «نه! حتی جبرانِ یکی از ناله‌های زمانِ وضع حملش را نکردی».


وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى‏ وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی‏ عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لی‏ وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصیرُ (لقمان/14)


پ.ن: پیش‌کش به همه‌ی مادرهای خوبِ سرزمینم. به بهانه‌‌ی روزِ قشنگ‌شان.


 
comment نظرات ()
 
باران که می‌بارد...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

حالا درست است که بهار، جاری می‌کند، شکوفا می‌کند، تر و تازه می‌کند و این حرف‌ها...حالا درست که این ماه، بهار این آیه‌هاست و این آیه‌ها بهارِ دل‌ها...ربیع القرآن،‌ ربیع القلوب، یادتان که هست؟

بعضی از همین درخت‌ها می‌مانند در خزان‌شان، در خواب زمستانی‌شان، هزاری هم که بهار بشود...بعضی از یخ‌ها آب نمی‌شوند که چشمه بشوند که جاری بشوند که دریا بشوند، بعضی از پرستوها بال پرواز نمی‌گیرند و هوای کوچ به سرشان نمی‌زند، هوای هجرت... هزاری هم که بهار بشود.

بعضی‌ها این آیه‌ها را که می‌خوانند ایمانشان زیاد می‌شود،‌ حواستان هست؟ این کار ساخته است از این آیه‌ها که با خواندنشان، با شنیدنشان ایمان من و شما را افزون کنند؛ زادتهم ایماناً...چند نفر خوب است از صدر اسلام تا حالا فقط با شنیدن همین آیه‌ها ایمان آورده باشند؟...بیا ظرف دل‌مان را بسپاریم به دست این آیه‌ها بلکه بهره ایمانمان افزون شد.

بعضی‌ها کبرشان زیاد می‌شود وقتی این آیه ‌ها را می‌شنوند؛ غرورشان، متکبّرانه روی برمی‌گردانند، ولّی مستکبراً اصلاً انگار نشنیده‌اند آیات را، همین‌طوری غرق دنیا، غرق کار، غرق درس و مشق، انگار نه انگار... کان لم یسمعها، انگار سنگین شده گوش‌هایشان کانّ فی اذنیه وقراً...گفتم که بعضی یخ‌ها هزاری هم که بهار بشود، ‌آب نمی‌شوند، جاری نمی‌شوند، چشمه نمی‌شوند، دریا نمی‌شوند...

عوضش بعضی‌ها گوشه چشم‌هایشان می‌درخشد، همین که آیه‌ها را می‌شنوند، بهاریِ بهاری، بارانیِ بارانی؛ تری اعینهم تفیض من الدّمع...گفتم که حالِ همه موقع بهار یکی نیست! موقع باران هم...

عوضش بعضی‌ها پوست‌شان می‌لرزد موقع شنیدن این آیه‌ها؛ قرار از جان‌شان می‌رود از خشیت خدا، همه سلّول‌های بدنشان به لرزه می‌افتد؛ تقشعرّ منه جلود الّذین یخشون ربّهم، بعد آرام آرام قرار می‌گیرند با یادش،‌ ثمّ تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکرالله...هدایت چیست مگر؟ ذلک هدی الله یهدی به من یشاء...می‌بینید چه می‌کند این بهار با جان‌های آماده؟ با ظرف‌های بزرگ؟ با آن‌ها که مقابل بارش رحمت‌ش دست به چتر نمی‌شوند؟

چهره بعضی اما فقط انکار می‌شود و انکار؛المنکر، شاید هم استهزاء...تعرف فی وجوه الّذین کفروا المنکر...می بینید؟ بهره بعضی از این همه شفاء و رحمت و هدایت، فقط انکار است و انکار...این دل‌ها سنگ می‌شوند انگار رفقا، ثمّ قست قلوبهم... حتّی سخت‌تر؛ او اشدّ قسوه... حواسمان هست؟ دل‌هایمان را می‌پاییم گاهی؟ فویلٌ للقاسیه قلوبهم عن ذکرالله.

بارانِ آیه‌ها که باریدن بگیرد، آن‌ها که حالِ دل‌شان بارانی‌ست، آن‌ها که بی‌چتر آمده‌اند، آن‌ها که قدر باران را می‌فهمند، به سجده می‌افتند،...به گریه.... و اذا تتلی علیهم آیاتنا خرّوا سجّداً و بکیّاً...خشوع‌شان زیاد می‌شود ...و یزیدهم خشوعاً...

می‌دانید رفقا، از خودش باید خواست، قلب بعضی‌ها گشاده می‌شود برای پذیرش حق، برای ظرف این آیه‌ها شدن، فمن یردالله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام... همیشه می‌گفت: از خدا سلامت قلب بخواهید و شرح صدر، که این آیه‌ها سرِ جای خودشان بنشینند،‌ که سِلم باشید مقابلِ قرآن؛ اللهمّ اشرح بالقرآن صدری... می‌گفت: تلاش کنید مذاق‌تان را و مشرب‌تان را این آیه‌ها تأمین کنند، که اینقدر چپ و راست نروید، این‌قدر در گردنه‌های افراط  و تفریط سرگردان نشوید، می‌گفت: ظرف ‌دل‌هایتان را بزرگ کنید، فخیرها اوعاها، می‌گفت ظرف‌هایتان را با این آیه‌ها پر کنید، دلی که ظرف این آیه‌ها بشود عذاب نمی‌شود؛ لا یعذّب الله قلباً وعی القرآن...می‌گفت: یک‌بار هم که شده بیایید و قرآن را به نیّت استشفاء بخوانید، می‌گفت:‌ می‌توانند، این آیه‌ها می‌توانند دردهای بی‌درمان روحی‌تان را درمان باشند؛ شفاء لما فی الصّدور...می‌گفت، ما ولی گوش نمی‌کردیم...گفتم که بعضی کتاب‌ها مظلومند انگار...مهجورند، حرفشان حق است، ولی کسی باورشان نمی‌کند...

بسم الله الّرحمن الرّحیم
...و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایماناً
انفال/2
و اذا ما انزلت سوره فمنهم من یقول ایّکم زادته هذه ایماناً توبه / ١٢۴

و اذا سمعوا ما انزل الی الرّسول تری اعینهم تفیض من الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ مائده / 83
...و اذا تتلی علیه آیاتنا ولّی مستکبراً کان لم یسمعها کانّ فی اذنیه وقراً...لقمان/  ٧

...و اذا تتلی علیهم آیات الرّحمن خرّوا سجّداًو بکیّاً. مریم/ 58
و اذا تتلی علیهم آیاتنا بیّنات تعرف فی وجوه الّذین کفروا المنکر حج/ 72
...انّ الّذین اوتوا العلم من قبله اذا یتلی علیهم یخرّون للاذقان سجّداً اسراء/ 107
...تقشعرّ منه جلود الّذین یخشون ربّهم ثمّ تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکرالله ذلک هدی الله... زمر / 23

  پ.ن

این هم فرازهای دوست داشتنی دعای چهل و دوّم صحیفه که پیچک‌های آرزو را در دلم می‌رویاند: واجعل القرآن لنا فی ظلم اللّیالی مونسا و من نزغات الشّیطان و خطرات الوساوس حارسا و لاقدامنا عن نقلها الی المعاصی حابسا ...حتّی توصل الی قلوبنا فهم عجائبه و زواجر امثاله الّتی ضعفت الجبال الرّواسی علی صلابتها عن احتماله....

این جملات رفیع خطبه صد و نود و سه - خطبه متّقین حضرت امیر(ع)- را هم که یادتان هست؟ امّا اللّیل فصافّون اقدامهم تالین لاجزاء القرآن، یرتّلونه ترتیلا، یحزّنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم، فاذا مرّوا بآیه فیها تشویق رکنوا الیها طمعاً و و تطلّعت نفوسهم الیها شوقاً و ظنّوا انّها نصب اعینهم و اذا مرّوا بآیه فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفیر جهنّم و شهیقها فی اصول آذانهم... همین طوری گفتم، آرزو بر جوانان عیب که نیست...هست؟

 سیزده روز گذشت...زان پیش‌تر که عالم فانی شود خراب/ ما را به جام باده گلگون خراب کن؛ غیّر سوء حالنا بحسن حالک.


 
comment نظرات ()
 
مادر شدن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

و ما به انسان در مورد پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش (در دورانِ بارداری) او را حمل می کرد در حالیکه هر روز ضعفی بر سستی و ضعفش افزوده می شد و در دو سالِ شیرخوارگی هم...آری، مرا و پدر و مادرتان را شاکر باشید که عاقبتِ همه تان به سوی من است.

(1) رنگ به رخسار ندارد، نشانه های ضعف از سر و رویش می بارد، پلک هایش پر از خستگی ست، نگاهش اما مهربان و ساکت و آرام. خسته است: خسته از باری هشت،نه ماهه که همین روزها به مقصد می رسد، فهمیدنِ اینکه تا چند روز دیگر مادر می شود کار سختی نیست...ایستگاه دروازه شمیران. تا مقصد خیلی مانده، بلند می شوم و جایم را تعارف می کنم که بنشیند: با پلک های نیمه بسته آرام لبخند می زند و تشکر می کند...زیر لب می گویم: حملته امّه و هناً علی وهن...

(2) با انگشتهای کوچکش که به قشنگترین و ظریفترین بدایعِ خلقت می مانند،روسریِ مادرش را سفت چسبیده، کامش ولی به سینه مادر است، وسطِ این شلوغیِ مترو آرام گرفته، انگار که دارد آرامش بخش ترین ملودیِ دنیا را می شنود: صدای تپش قلبِ مادرش را. شیر می نوشد: شیره جانِ مادرش را:عصاره و گلچین همه ویتامین ها و پروتئین های بدنِ مادر را...پیچک های آرزو تند و تند از همه سر و رویم بالا می روند و من نمی دانم کدام یک خواستنی ترند: برگشتن به روزهایِ شیرخوارگی یا ...مادر شدن؟؟؟...زیر لب می گویم: حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین...

(3) بچه را از بغلش می گیرم و بنا می گذارم به بازی کردن، انگشت ظریفش را می گذارد روی لب و دندانهایم، آرام انگشتش را گاز می گیرم، انگشتش را  می کِشد و صدادار می خندد :جااان...سمیه دوباره شروع می کند که کاش من هم درسٌم را ادامه داده بودم و ارشد و دکترا و...انگشتهایم را می گذارم روی لبهای کوچکش و شکلک در می آورم، ریسه می رود از خنده: جاااانم...سمیه هنوز دارد ادامه می دهد که چقدر بچّه داری وقتش را گرفته و به درس و مطالعه و جلسه فلان و بهمان نمی رسد...انگشتهایش را می برد وسط موهایم، چند تارِ مو تویِ دستهایش می گیرد و تا می تواند می کِشد، صدای آخ گفتنم که بلند می شود، سرش را هل می دهد توی بغلم و دوباره ریسه می رود از خنده... پیچک های آرزو دوباره جان می گیرند...سمیه هنوز دارد غر می زند، نگاهش می کنم و می گویم: یک سؤال: اگر قرار بود بین مادر شدن و دکتر و مهندس و استاد شدن یکی را انتخاب کنی...؟ سؤالم تمام نشده جواب می دهد:خب معلوم است: مادر شدن!  

(4) تهِ دلش چیزی مثل سیر و سرکه می جوشد، ضعف و سستی، دلشوره، دردِ زایمان و دردِ تنهایی یکی شده اند...شوهرش- قدری آن طرف تر- خیلی وقت است دست ها و نگاهِ بارانی اش به آسمان است، انگار منتظر معجزه ای باشد...نمی داند خواب است یا بیدار که در باز می شود و چهار زنِ بلندبالا و گندمگون واردِ خانه می شوند: قابله های آسمانی!...بوی مشک و عنبر فضای خانه را پر می کند و نسیم بال های فرشتگان و زمزمه های کروبیان...به قدر چشم به هم زدنی نوزداش را دست به دست می گردانند و به آغوشش می رسانند، انگار کن لطیف ترین و خواستنی ترین موجودِ خلقت را، عصاره هستی را، پیچیده در پرنیانِ بهشتی...بوی عطری مشامِ جانش را نوازش می دهد: خدیجه مادر شده است!...شوهرش قدری آن طرف تر، آرام ،با همان نگاه بارانی به رویش لبخند می زند، درِ گوشش فرشته ای نجوا کرده است: انّا اعطیناک الکوثر...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و وصّینا الانسان بوالدیه.حملته امّه وهناً علی وهن و فصاله فی عامین ان اشکرلی و لوالدیک الیّ المصیر 

پ.ن

(١) همیشه وقتی به مادر شدن فکر کرده ام یک مفهومِ پررنگ توی ذهنم آمده که به همه نگاه و رویکردم جهت داده است: مادر ،مظهر و تجلّی صفت ربوبیتِ حق است. جلوه ای از اسمِ "رب".این ویژگی ست که آن مقام را هم خاص می کند و هم خواستنی و می تواند کمالی متصور برای زن باشد: نقطه کمالی که خیلی از زنان بزرگ تاریخ- گمنام یا نام آور- در پرتو آن بالیده اند و به قلّه نزدیک شده اند، مقامی که مردان از نیل به آن بی بهره اند...کاش همه ما دخترها، ورایِ این ادامه تحصیل ها و به عهده گرفتن مسئولیت های کوچک و بزرگ توی جامعه که رهاوردِ دنیایِ مدرن است و قدری هم نسخه وارداتی و غربی، این آرزو را، هم از بعد عاطفی و هم از بعد عقلانی اش، در جانمان بپروریم: مادرشدن...کاش یادمان باشد از ما انتظار می رود یک مادرِ خوب باشیم پیش از آنکه یک دکتر و مهندس و کارمند و معلّمِ خوب. 

(٢) امسال این خانه مجازی هم هست که از اینجا همه عشقم را نثارت کنم که همه مهربانی ات را نثارم کرده ای در لحظه لحظه این بیست و پنج سال...برای من که حرف به حرف محبّت را در گرمی دستهایت،‌گرمیِ صدایت، گرمی آغوشت و گرمی نگاهت تجربه کرده ام...که لبریزم کرده ای از مِهر آنقدر که یاد گرفته ام مِهر بورزم... که کامم را از همان روزهایِ ‌شیرینِ دوسالگی به میِ نابِ این آیه ها- که حالا خاطرشان اینقدر برایم عزیز است- مآنوس کرده ای... که حالا عطش و تشنگی ام برایِ خواندن و فهمیدنشان هر روز بیشتر می شود و این همه را از تو دارم. مریمِ تو هنوز هم هر جا که باشد از گرمایِ حضور توست که جان می گیرد و زیستن را تازه به تازه، نو به نو، تجربه می کند...حتی تویِ این شهرِ شلوغ و غریب که نبودنت غربتش را دوچندان می کند...دستهایِ همیشه مهربانت را از راهِ دور می بوسم: روزت که قرینِ میلادِ‌ مادرِ آب و آیینه است،مبارک. 


 
comment نظرات ()