برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

صبری که زیبا باشد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

و کسانی که برای طلبِ خشنودی پروردگارشان صبر کردند...

نمی‌شود آدم توی این دنیایِ غریبِ وانفسا زندگی کند و توی سال‌های زندگی‌اش هیچ اتفاق ناخوشایندی نیافتد، هیچ روزهای سختی را نبیند. اصلاً نفس گذرانِ زندگی دنیا، گاهی تحمّل‌نکردنی می‌شود. برای آن روزهای سخت، نسخه‌ی قرآن «صبر» است. آن تعبیر لطیف استعینوا بالصّبر را همه‌مان خوانده‌ایم. انگار قرآن برای صبر یک موجودیّت و اصالتی قائل شده است وقتی می‌گوید «از صبر کمک بخواهید». امّا برای قرآن، هر صبری صبر نیست. این‌که از سرِ ناچاری توی روزهای سختِ زندگی صبر کنی، یا برای مظلوم‌نمایی، یا حتّی برای جلب توجه دیگران یا نمی‌دانم به هزار قصد و غرض دیگر، توی آیه‌ها خریدار ندارد. صبر باید زیبا باشد. یعقوب که برای همه‌ی ما اسوه‌ی صبر است، صبرش زیبا بوده. (یوسف/18/83). خدا وقتی حتّی به محمّدش هم توصیه به صبر می‌کند می‌گوید؛ فاصبِر صبراً جمیلاً. (معارج/5). آن صبر زیبایی که خریدار دارد، صبر برای «ابتغاء وجهِ رب» است؛ الّذین صبروا ابتغاء وجه ربّهم. (رعد/22). یعنی صبر برای رضایِ خدا. برای دیدنِ لبخندِ خدا. صبر برای خاطرِ خودِ خدا؛ وَ لربّک فاصبر. (مدثر/7)
.
از اولش می‌خواستم این را بگویم که گاهی توی این روزهای بی‌طاقتِ ناشکیب، که حتّی گذرِ لحظه‌ها هم برای آدم سخت می‌شود باید یک نفس عمیق کشید و به همه‌ی ناخوشی‌ها و ناملایمی‌ها لبخند پاشید و گفت: باشد! فقط به خاطرِ خدا.

وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِم (رعد/22)


پ.ن

«برای خاطر آیه‌ها» سه‌ساله شد.+ گاهی اگر از این طرف‌ها رد شدید و خواستید از سرِ لطف، نویسنده‌اش را دعایی کنید، بسپارید خدا جرعه‌ای «اخلاص» بدهدش؛

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی/ دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را


 
comment نظرات ()
 
پرده یازدهم: صبر
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
 

خیلی نگذشته بود از آن موقع که دخترها را زنده به گور می‌کردند. چند سال گذشته بود مگر از این‌که وقتی خبر تولد دختری را می‌دادند ، به پدرش، به مردی - مثل همین مردهایی که این روزها هم‌پای شما راه می‌روند و نگاه ناپاک و هرزشان آتش به جان نازنین‌تان می‌زند- سیاه بشود از شدت عصبانیت؟ ظلّ وجهه مسودّا و هو کظیم... این عرب‌های جاهلیت مطلق چه می‌فهمیدند دختر یعنی چه؟ چه می‌فهمیدند آن‌همه لطافت غریب را در یک وجود نحیف؟ این آیه‌ها را این روزها که می‌خوانم جانم آنش می‌گیرد بانو. این مردهای همراه شما از همین جنس هستند. از همین ظل وجهه مسودّاً... آن‌هم با کاروانی که انگار بارِ مروارید می‌برََََد. حیف بدون صدف. دختران حرم رسول، دختران حریم عفاف... ای وای بر من.

گاهی فکر می‌کنم حیف شما و مادرتان بود برای آن روزگار و آن مردم. که بیایید و با بودنتان همه آن چارچوب ها و باورها از زن را بشکنید. یک آیینه تمام نمای خلقت زن بشوید برای مردمی که نمی‌فهمیدند. که حالا بعد چهارده قرن هنوز هم من هرچه سرم را بالا می‌گیرم، قدم نمی‌رسد همه بلندای شخصیت شما را ببینم. حیف آن همه فهم و معرفت بانو، کاش برای همین زنان کوفه درس تفسیر نگفته بودید. که همین پریروزها وقتی توی کوفه خطبه خواندید، اشک‌های آن پیرمرد جاری بشود و برایتان شعر بگوید که؛ این خانواده همه‌شان یک جور دیگرند. این دختر همان پدر است. راست می‌گفت. شما همه‌تان یک جور دیگرید. بزرگ و کوچک‌تان...

شما به کجا متصل‌ید بانو؟ که نمی‌شکنید؟ که فرو نمی‌افتید؟ که عصر روز دهم زمین و آسمان به شما تکیه کرد و ایستاد؟ که شمر با دست و پای خونی از گودال بیرون آمد و سری را به دست خولی سپرد، که آتش از سر و روی خیمه‌ها بالا رفت، که صدای استغاثه بچّه‌ها بلند شد، که آن سوار سنگ‌دلِ بی‌مقدار برای بردن گوشواره، گوش فاطمه را شکافت و دل کوچکش را لرزاند و زهره‌اش را آب کرد، که در منزل نصیبین، علی، از فرط بیماری، با غل و زنجیر از مرکب افتاد، که زنی از شما، به ضربه تازیانه کودکش سقط شد، که در منزل عسقلان، دخترکی زیر دست و پای شتر افتاد، که در کوفه و شام، نگاه هرزِ هرزگان و نامحرمان چنگ بر دل دختران حرم رسول زد، که در مجلس شراب... که همه این صحنه‌ها را دیدید و زانوانتان سست نشد؟ که راست، ایستادید و خطبه خواندید، با بلاغتی که نفس جماعت توی سینه‌شان حبس شد، که مناظره‌تان با یزید و عبیدالله، رسوایشان کرد، که... برای من، شما تجلی این آیه‌اید بانو، انگار این آیه‌ را جبرییل برای شما آورده باشد، که شما به این آیه تکیه کنید و همه آن چهل و چند روز بایستید؛

بسم الله الرحمن الرحیم
و لربّک فَاصبر

یکی از همین شب ها بیایید و من را از این قالب‌‌ها بیرون بیاورید، بیایید و راه را نشانم بدهید. برای همه زندگی‌ام. برای همه روزهای حیات دخترانه و زنانه‌ام. نشان به نشان آن روز که نیمه‌جان از پله‌های تل آمدم بالا و زخم‌هایم را نشانتان دادم، که مرهم گذاشتید، که تا غروب خودم را به چادرتان، به آغوش گرم‌تان، سپردم و گریستم... بیایید و من را پیدا کنید. من، شما و مادرتان را توی این کوچه پس کوچه‌های هزارتویِ قرن بیست و یکم گم کرده‌ام.

پ.ن

از شب یازدهم بنا داشتم برای بانو بنویسم. نمی‌شد، نمی‌شود. دل آدم ذره ذره آب می‌شود در مقابل اوراق کتاب مصیبت‌شان. شب‌های دهه اول، این هیئت‌ها و منبرها و روضه‌ها باز قدری بار آدم را سبک می‌کنند. کاروان که دوباره راه می‌افتد ولی دیگر نه از منبر و روضه خبری هست و نه از تکیه و حسینیه. این‌شب‌ها فقط می‌شود شمع روشن کرد و کتاب مصیبت‌شان را مرور کرد و دل را سپرد که آب بشود در تکان‌های شترهای این کاروان. تا دوباره برگردند به حرم جدشان...چه برگشتنی؟ مَدینه جَدِّنا لا تَقبَلینا...


 
comment نظرات ()
 
رسول آیه‌ها
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

می‌دانست،‌از همان اول هم می‌دانست که محمّدِ امینش، زمینی نیست، انگار از آسمان آمده بود مردِ ‌محبوبش،‌ این را هزار بار به همین زنانِ‌ اشراف‌زاده قریش هم گفته بود؛ هر بار که برای ازدواج با محمّد،‌ ملامتش کرده بودند و هر هزار بار خندیده بودند و به استهزاء پاسخش گفته بودند...حالا دلش از شوق و نور و امید به تپش که نه به لرزه افتاده بود...همین چند لحظه پیش که صدای در را شنیده بود و محمّد را با چهر‌ه‌ای برافروخته دیده بود. حالا که وعده آمدنش نبود!

نشسته بودم خدیجه! به خلوت و جذبه و مناجات،‌ همان حرایِ خودم، غارِ تنهایی‌هایم، غارِ‌ خلوت‌هایم با او...دلم امّا بی‌تاب از حادثه‌ای که انگار در شرف وقوع بود،.نشسته بودم به خلوت و جذبه و مناجات که صدایی میانِ زمین و آسمان مبهوتم کرد خدیجه!...لرزه بر اندامم انداخت که اگر چه ندایی قدسی و آسمانی بود اما آنقدر بود که عظمتش بندِ بند‌ِ وجودم را بلرزاند می دانی چه می‌گویم بانو؟

«می‌دانم محمّد!»...می‌دانست چه می‌گوید، بارقه‌هایِ این نور که حالا چهره محمّدش را اینقدر درخشان کرده بود؛ زیباتر از همیشه، از همان پانزده سالِ ‌پیش دیده بود، وگرنه بانوی اشراف زاده قریش کجا و پاپیش گذاشتن برایِ هم‌سریِ یتیمِ‌ عبدالله کجا؟!

صدا غریبه نبود امّا، مأنوس بود برایم بانو، آشنا بود انگار با همه هیبت و عظمتش،‌ کسی می‌گفت: اقرأ!...من خواندن نمی‌دانستم بانو تو که می‌دانی! در سراسرِ‌ همین حجاز مگر چند نفر هستند که خواندن بدانند؟! آرام گفتم: من...خواندن...نمی‌دانم...صدا این‌بار انگار به قلبِ‌ من نزدیک تر شده باشد دوباره تکرار کرد: اقرأ! و من که دیگر سرمست‌ِ‌ آن ندای‌ِ‌ آسمانی شده بودم، چشم‌های لبریزم را گشودم و دوباره گفتم: نمی‌دانم، من خواندن نمی‌دانم.

چشم از چشم‌های مَردش برنمی‌داشت، انگار برقِ‌تازه‌ای در چشم‌های او یافته باشد، تلألویی که پیش از این سابقه نداشت: فقط شوق نه، چیزی شبیه یقین بود انگار که در چشم‌های محمّد می‌درخشید.

صدا به من نزدیک و نزدیک تر شد خدیجه! بخوان به نام پروردگارت که آفرید، همان خدایی که انسان را از خونِ لخته آفرید. بخوان که خدایت از همه گرامی‌تر و بزرگ‌وارتر است، همان خدایی که نوشتن با قلم را آموخت...ومن خواندم خدیجه! آن جملات را خواندم! آآآه...خدیجه،‌ خدیجه، خدیجه، نمی‌دانی چه بود که با آن صدا بر قلبِ‌ من نازل می‌شد، آن شکوه، آن عظمت، آن شهود، آن یقین...از آن لحظه در درون‌ِ‌ من چیزی‌ست انگار که می‌جوشد و می‌تراود لحظه به لحظه...

«می‌دانم آقایِ من! می‌دانم محمّدِ!...»... محمّدِ‌امینش همه ماجرا را وصف کرده بود و قلبِ‌خدیجه حالا اوّلین محرمِ‌ این رازِ‌ بزرگ بود، با آن‌که در دلش انتظارِ چنین روزی را می‌کشید، امّا بند بند وجودش از عظمتِ‌ این حادثه از هم می‌گسلید انگار، درهایِ آسمان را گشوده بودند بعد از پانصد سال و شویِ او واسطه این فیض شده بود، در خودش نمی‌گنجید...پوستینی آورده بود و محمّدِ نبی را پوشانده بود که قدری استراحت کند، هنوز ساعتی نگذشته بود که دوباره دید چشم‌های هم‌سرش به دوردست‌ها خیره شده‌اند و ارتعاشی نامحسوس انگار همه وجودش را فراگرفته است...

خدیجه! خدیجه!...پیکِ حق دوباره پیام آورده برایم: ای جامه به خود پیچیده! یا ایها المدّثّر!...بلند شو و انذار بده! قم فانذر!...نبوّتِ تنها نیست خدیجه! رسالت است، رسالت است...

شانه‌های مَردش را می‌دید که سنگین شده‌اند از عظمتِ‌ این بار...چشم‌هایش حالا دیگر نگران شده بود، قم فانذر، بوی خون می داد، بوی‌جهاد! بویِ‌مبارزه...محمّد را از همین حالا یک تنه مقابلِ سیاهی‌ها و جهالت‌های این قوم می‌دید، این قوم؟ نه، بشریّت، وعده خاتمیّت رسول بعدی را همین یهودی‌هایِ‌ یثرب هم داده‌ بودند...محمّد، حالا دیگر فقط شویش، امینش، هم‌سرش نبود؛ رسولش بود. دست‌هایش را آرام جلو برد، دست‌های محمّد را محکم گرفت و با یقینی که از چشم‌هایش می‌تراوید،گفت: من شهادت می‌دهم که تو رسولِ‌خدایی محمّد!  

بسم الله الرّحمن الرّحیم. اقرأ باسم ربّک الّذی خلق.خلق الانسان من علق. اقرأ و ربّک الاکرم. الّذی علّم بالقلم. علّم الانسان ما لم یعلم.   

یا ایّها المدّثّر. قم فانذر.

پ.ن  

بیایید ام‌شب با همان اشعاری به استقبال رسولِ رحمت برویم، که مردمِ‌ یثرب هزار و چهارصد و سی سالِ پیش رفتند: طلع البدر علینا من ثنیات الوداع/وجب الشکر علینا ما دعا لله داع/ ایّها المبعوث فینا جئت بالامر المطاع/ جئت شرّفت المدینه مرحبا یا خیر داع

این‌ها هم بماند یادگاریِ‌امشب که جشنِ آغازِ‌ نزولِ آیه هاست، روایتِ‌ آیه‌ها از رسولشان؛ آیه‌‌ای که من را بی‌تابِ‌ محمّدِ ‌نبی(ص) می‌کند: لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤف رحیم...هیچ شخصیتی را آیه‌ها اینقدر محبوب و خواستنی توصیف نکرده‌اند رفقا: پیام‌بری که از جنسِ‌ خودِ‌ ماهاست، سختی‌های‌مان برایش گران است و سخت، حریص است برایِ‌هدایتمان! می دانید یعنی چه؟ کسی حرص داشته باشد برای هدایت‌مان، مهربان و پرمحبّت است برایِ‌مومنان! وای که چقدر خواستنی‌ست پیام‌برِما: محمّد: رسولِ این آیه‌ها.

دوستان در هیئت وبلاگی سبو به افتخار این عید قشنگ، از آیه‌هایی که حضرتِ رسول را وصف می کند نگاشته‌اند. ما هم با این نوشته، میهمان هیئت شدیم. برنامه هیئت و لینک نوشته‌های دوستان را از اینجا ببینید. 


 
comment نظرات ()
 
به خاطر خدایش صبر کرد!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

قصه ات را چند بار توی ذهنم مرور کرده ام ام سلمه،یادت هست؟!... با تحسین،که چه خوب که تو بودی و سؤال مرا پرسیدی! با گله و شکایت، که آخر چرا بقیه سؤالهایم را...؟

تو که می دانی ام سلمه! گاهی در کوچه پس کوچه های تردید، یک نشانه سر راهم می گذارند...یک نسخه، یک نمونه عملی، آنقدر که زبانم بسته می شود و ذهنم از پس آن همه سفسطه، ناتوان باز می گردد...همه سؤالهایی که گاهی با تو توی ذهنم مرور می کنم: تو که از جنس منی با این تفاوت که فرصت آن را داشتی همه علامت سؤالهایت را رو در روی نبی خدا بگشایی...

بارها گفته ام: تو آن روز پشت پرده مسجد پیامبر، سؤالی پرسیدی که اگر نمی پرسیدی ما زنان و دختران می ماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا که: پس سهم ما زنان، از جهاد و شهادت چه می شود؟؟؟... پیامبر هم لب به تحسینت گشود و پاسخت را -پاسخمان را- به تمام و کمال فرمود...اما...

 اما نمی دانستی ام سلمه! نمی دانستی همان دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمی شود، انگار که جانش به جانِ او بند باشد، روزی صحنه جدیدی از پاسخ سؤالت را -سؤالمان را- رونمایی می کند، نمی دانستی، مگر نه؟

فقط این نبود...فقط این نیست...هر بار که در پی آن همه سؤال به "او" می رسم، زبانم یسته می شود ام سلمه! پاسخ همه سؤال ها را یکجا در "او" می یابم...آن هم این روزها که هر که از در می رسد به تردیدم می افزاید و به حیرتم، او برایم از جنس یقین است: زنی مقابل دیدگانم: از جنس من، که حضورش پاسخ همه پرسش هاست...

اصلاً این را می خواستم بگویم که شاید سهمِ ما از آنچه تو پرسیدی، "صبر" باشد ام سلمه! صبر! همان که "او" بود: بانوی صبر...

آآآی ام سلمه! روزی شاید ببینی اش، آن بالاهایِ بهشت...اگر بانویی آمد و به یمن قدومش، فرشته ها صف کشیدند و ندا دادند: سلامٌ علیکم بما صبرتم، هم اوست ام سلمه! شک نکن!...من که هر بار به این آیه می رسم، کسی را جز "او" شایسته جواب سلامِ فرشته ها نمی بینم...آآی ام سلمه! آنجا سلامِ ما را هم به بانو برسان! نشان به آن نشان که هزار بار در کوچه پس کوچه های سرگردانِ پرسش هایی از جنس حقیقتِ "زن"، با هم به او رسیده ایم...یادت که هست؟

اصلاً... سلام بانو! سلام بر تو که برای خدایت آن همه صبر کردی!...سلام بانوی صبر!

بسم الله الرحمن الرحیم... و لربّک فاصبر

پ.ن: عید قشنگ همه تون: عید تولد بانو، مبارک!


 
comment نظرات ()