برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

مزرعه‌ای برای دل‌نبستن
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
 

مَثَل زندگى دنیا، همانند آبى است که از آسمان نازل کرده‌‏ایم که در پى آن، گیاهانِ زمین- که مردم و چهارپایان از آن می‌‏خورند- می‌روید تا زمانى که زمین، زیبایى خود را یافته و آراسته می‌‏گردد، و اهل آن مطمئن می‌‏شوند که می‌توانند از آن بهره‏‌مند گردند، (ناگهان) فرمان ما، شب‌‏هنگام یا در روز، فرامی‌‏رسد و آن چنان آن را درو می‌‏کنیم که گویى دیروز هرگز نبوده است .

البته که آسان نیست آدم توی مزرعه‌ای کشت و کار کند اما برداشتش را به سال‌ها بعد موکول کند. به آن مزرعه هم دل نبندد. اما قرآن هر وقت از زندگیِ دنیا صحبت می‌کند، یک لحن نهیب و هشداری دارد که نمی‌شود جدی‌اش نگرفت، نمی‌شود راحت از کنارش گذشت.

• برای ماهایی که داشته‌های دنیا، از هر جنس و مدلش؛ کار و پول و مدرک و منصب و ... توی چشم‌مان خیلی بزرگ است، خیلی شیرین و خواستنی‌ست، درد دارد وقتی قرآن بگوید؛ «متاعُ الدّنیا قَلیل» (نساء/77) . بگوید دنیا کم است، دنیا در برابر آخرت، خیلی کم است، خیلی ناچیز است. (توبه/38)

• قرآن به دنیا می‌گوید «لهو» و «لعب». فکرش را بکنید! این مشغولیت‌های دنیا، همین کارهای روزمره ما، اگر به هدفِ زندگیِ جاودانه‌مان نباشد، فقط یک بازی و سرگرمیِ بی‌خود است. فقط غفلت می‌آورد. «انّما الحیوه الدّنیا لعِبٌ و لَهو» (انعام/32) (عنکبوت/ 64) (محمد/36) (حدید/20)  

• زندگی دنیا خاصیت اغفال و فریب دارد، می‌تواند آدم را فریب بدهد و به خودش مشغول کند. آخرت، هر کس بیشتر فریبِ دنیا را خورده باشد، حالش دردناک‌تر است؛ «غرّتهُم الحیوه الدّنیا» (انعام/70) (انعام/130) (اعراف/51) .

• دنیا راضی‌کننده نیست. قرآن یک‌جور هشداردهنده‌ای سؤال می‌کند که؛ یعنی شماها واقعاً به همین زندگیِ دنیا راضی شدید؟(توبه/38) انگار خیلی عجیب باشد که کسی به همین زندگی‌ دنیا راضی باشد. سرخوش باشد. «...و رضوا بالحیوه الدّنیا و اطمأنّوا بها.. »(یونس/7) .

با این اوصاف، انگار بهترین کار را همان‌هایی می‌کنند که زندگی دنیا را به آخرت می‌فروشند. جان و مال و عمر و جوانی‌شان را این‌جا می‌دهند و آن‌جا هزار برابرش را پس می‌گیرند. فقط آن‌ها هستند که برنده‌اند، که سود می‌کنند. «الّذین یَشرونَ الحیوه الدّنیا بالآخره» (نساء/74) 


 إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ...


 
comment نظرات ()
 
هجرت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

و هر که در راه خدا هجرت کند، در زمین، اقامت‌گاه‌‏هاى فراوان و گشایش‌ها خواهد یافت و هر کس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پیامبر او، از خانه‏‌اش به درآید، سپس مرگش دررسد، پاداش او قطعاً بر خداست، و خدا آمرزنده‌ی مهربان است.

•پیام‌بر، به فرمانِ خدا عزم مدینه کرده بود. برای بقیه هم مکّه دیگر جایِ ماندن نبود وقتی قطب و محور، توی مدینه بود. وقتی قرار بود یک بنای نو آن‌جا پا بگیرد. بنایِ یک حکومتِ اسلامی. اهالیِ ایمان، گروه گروه عزم مدینه کردند.. که بازوهای حکومت اسلامی بشوند، سیاهه‌ی لشکرِ اسلام باشند. سختی‌های هجرت و کَندن از دیارشان را به جان خریدند. متموّل‌های مکّه، شدند ندارها و بیچاره‌ها و اصحابِ صفه‌ی مدینه. همه‌ی اموال‌شان به باد رفت. بعضی‌ها حتّی مجبور شدند برای مدتی زن و بچه‌شان را بگذارند و بروند. اسم‌شان شد «مهاجرین». بعد هم خدا تند و تند توی کتابش برایشان آیه فرستاد؛ الّذین هاجَروا... آن‌قدر که دلِ آدم ضعف برود برای مقام و منزلت‌شان.

•همه‌ی حیاتِ آدم بند است به حرکت. آب هم با همه‌ی زلالی‌ش، ساکن که باشد، مرداب می‌شود می‌گندد. این حرکت، این رفتنِ جهت‌دار، فقط هم طی مسافت فیزیکی نیست. فقط هم رفتن از شهری به شهری نیست. گاهی هم آدم باید از اقلیمِ عادت‌های سخیفِ خودش هجرت کند. از دیارِ روزمرگی‌هاش، تعلّقاتش. از جهل‌های مرکّبش به معرفت، از تاریکی‌هایش به نور. گاهی باید تشخیص داد قطب و محور کجاست. به سمتِ او حرکت کرد. گاهی باید فهمید این حرکت و تلاش، توی آسیابِ چه کسی دارد آب می‌ریزد؟! من را بازوی کجا، سیاهه‌ی لشکرِ کجا می‌کند؟!

•«مهاجراً»، اسمِ حال است. حالت را می‌رسانَد. باید هر روز از خانه که بیرون می‌آییم، با حالِ «هجرت» بیرون بیاییم. به قصدِ دل‌کندن از دیارِ خودمان. به نیّتِ رفتن به شهرِ او. رسولِ خدا نیست، اما این آیه برای ما هم که هزار و چهارصد سال بعدِ رسول آمده‌ایم نباید بی‌تفسیر باشد:

بِسم الله الرّحمنِ الرّحیم
وَ مَنْ یُهاجِرْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ و کانَ الله غفوراً رحیماً

پ.ن: این، صد و چهاردهمین یادداشت «برای خاطر آیه‌ها» بود. عدد «صد و چهارده» را دوست می‌دارم.


 
comment نظرات ()
 
پرده نهم: ولایت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

(١) بهره بعضی از ماها از ولایت پذیری شعار است. آن هم تا جایی که گلویمان اذیت نشود. یا وجاهت مان آسیب نبیند. بعضی ها تا پای شور و شعار باشد، هستند. بعضی ها تا جایی که جان و مال شان در امان باشد. بعضی های دیگر، اگر از خورد و خوراک خودشان چیزی بماند، پول شان را حاضرند بدهند، جانشان ولی باید در امان باشد... هزار تا طیف دیگر می شود این وسط ها تعریف کرد. امّا بعضی ها برای ولیّ شان هم علمدارند، هم سقّا، هم پشت و پناه، هم امید،‌هم فدایی، هم رسانه تبلیغاتی... از آن هایی که تا هستند خیال ولیّ و رهبرشان راحت است. بعضی ها آن قدر برای ولیّ شان عزیزند که به یک دیدار، همه غصه های ولیّ شان برطرف می شود؛ دلش شاد می شود؛ بعد هم اسمشان می شود کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع). بعضی ها ولیّ شان که می خواهد صدایشان بزند، می گوید: بنفسی انت... می دانید بعضی ها پای ولیّ شان که پیش بیاید، دیگر سر از پا نمی شناسند، دست می دهند، چشم می دهند، با صورت روی زمین می افتند، سر می دهند، فقط خدا کند مشک شان پاره نشود...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایّها الذّین امنوا اطیعوا الله و اطیعو الرّسول و اولی الامر منکم

(٢) قصه غریبی ست این ماجرای عطش و از آن غریب تر قصه کسی ست که همه او را ساقی بدانند و چشم همه برای آب به او باشد، اما کاری از او بر نیاید! سکینه و رقیه و بچه ها گفته بودند: آب و هستی ِ عباس آب شده بود و قطره قطره چکیده بود پیشِ پایشان. من نمی دانم میان این عمو و آن برادزاده ها چه گذشته بود که عباسِ ادب، پیش روی ِ شما ایستاده بود و گفته بود: آقا تابم تمام شده است...و شما رخصت داده بودید. دلتان ولی ناآرام بود تا آن که صدای استغاثه اش بلند شد که: اَدرک اُخاک.
من فدای شما، آن لحظه ای که صدایتان هلهله دشمن را به آسمان برد: الان انکسر ظهری و قلّت حیلتی...خاک بر من.
بدون عَلَم بازگشتید، بدون علمدار، بدون مشک، بدون سقا، در برابر نگاه منتظر بچه ها... فقط به سمت خیمه عباس رفتید و عمود خیمه را کشیدید.

سلام بر لبهایی که آب را تا ابد شرمنده کرد.
السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء!

پ.ن
این بیرق علمداره/ هنوز رو زمین نیفتاده...


 
comment نظرات ()
 
پرده پنجم: مجاهدت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

(١) شاید آن روز که ام سلمه پشت پرده مسجد النبی - پس از آن که جدتان فضایل جهاد وشهادت را برشمرده بود- با آن معرفت و فهم کم نظیرش سؤالی پرسید که اگر نمی پرسید و آن فرصت را از دست می داد تا تاریخ، تاریخ است ما زنان می ماندیم و یک سؤال نپرسیده دیگر از پیام آور خدا، کربلای شما را تصور نکرده بود تا پاسخی دیگر هم برای پرسشش بیابد که: «پس سهم ما زنان از جهاد و شهادت چه می شود؟»
آن روز پیامبر به حق، جهاد زن را نیکو همسرداری کردن او دانسته بود، اما ام سلمه نمی دانست همین دختر دو سه ساله علی و زهرا که روز و شب از حسین جدا نمی شود، انگار که جانش به جان او بند باشد، روزی، سهم گرانتری از جهاد زن را برای زنان تاریخ به تصویر خواهد کشید. فقط این نبود. کربلای شما عرصه گاه ظهور بود و تجلی. انگار در کربلایتان، برای تاریخ و اعصار و قرون، برای هر قشر و جنس و سنی الگوی مجاهدت ارائه کرده باشید. آن قدر که حجّت تمام بشود. آن قدر که بعدِ کربلای شما دیگر نشستن و عافیت طلبیدن برای زن و مرد و پیر و جوان ننگ باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
لاَّ یَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُوْلِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ

(٢) گمانم هنوز ظهر عاشورا نرسیده بود که عبدالله از شما اذن میدان خواست : عبدالله بن عمیر کلبی را می گویم آقا! شما دعایش کردید و رخصتش فرمودید. اما چشم های نگران کسی آن سوی خیمه همسرش را می پایید. نگران، نه از آن رو که خون همسرش بر زمین شما ریخته شود، نه! نگران از آن که آیا عبدالله خوب از عهده یاری شما بر می آید؟ عبدالله اما بانویش را خوب می شناخت. انگشتان دست چپش را که قطع کردند رجزی خواند که قلب بانو از شوق و تحسین لرزید، دیگر تاب نیاورد. نیزه ای از گوشه خیمه برداشت و به سوی عبدالله شتافت: « فدایت شوم! در راه مولایمان استقامت کن عبدالله!». عبدالله تلاش کرد او را به خیام بازگرداند. اما بانو انگار که تصمیمش را گرفته باشد فریاد زد: «به خدا که رهایت نمی کنم تا در کنارت کشته شوم!» این بار شما پا پیش گذاشتید آقا و بانوی عبدالله را دعای خیر کردید و به او فرمودید که به خیمه ها بازگردد.
جان پاک عبدالله که به آسمان ها عروج کرد. بانو خودش را به بالین همسرش رسانید و با حسرتی عمیق زبان گشود که: « بهشت گوارایت باد عبدالله! از خدایی که بهشت را نصییب تو گردانید می خواهم مرا هم در بهشت همنشین تو گرداند!». لحظه ای نگذشت که شما دیدید آقا، غلام شمر را که به فرمان اربابش عمودی آهنین بر سر این بانو فرود آورد و شما دیدید که باغِ قشنگ آرزویش چه زود ثمر داد!
سلام بانوی عبدالله!
سلام بر تو و همسرت که خونتان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پای حسین(ع) ریخت.


 
comment نظرات ()
 
پرده اول: هجرت
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

(1) هر سال آخر ذی حجه که می رسد پشت سرت راه می افتم و تا خودِ عاشورا می دوم. اما هیچ وقت به گرد قدم های کاروانت هم نمی رسم و دوباره سالِ بعد... با من چه باید بکنی که هر سال دستم خالی تر است و پایِ رفتنم ناتوان تر. خار و خاشاک های گناه و غفلت، پایم را به زمین بسته اند،  آن قدر که شوق رفتن، شوقِ شدن، در من خشکیده است. پیله های من آن قدر ضخیم شده اند که خاطره پرواز را از یادم برده اند. هجرت تا دیار تو دیگر مرا نمی انگیزاند، وقتی به دیار خودم، به اقلیم عاداتِ سخیف خودم، به مرداب روزمرگی هایم، خو گرفته ام. با این همه- تو می دانی- محرم که می آید، صدای زنگ شترهای کاروانت که در گوشم می زند، کسی انگار در من فریاد می زند، کسی در من می آشوبد، کسی مرا به هجرت می خوانَد، بردارید این خار و خاشاک ها را، شما را به خدا بیایید و من را برهانید از این پیله ها، نشانیِ دیارتان را به من هم بدهید آقا...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثمّ یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله...


(2) همین منزل های آخر به تو پیوست، زهیر را می گویم؛ زهیر بن قین؛ همین روزهای آخر بهشتی اش کردی. نمی دانم چه داشت که حالا روزهای بهشتی اش را کنار تو می گذراند، فقط می دانم بانویی داشت که همیشه حسرت و تحسین مرا برانگیخته، به گمانم زهیر باید بهشتی شدنش را مدیون و مرهون همین بانو باشد.
به دنبالش که فرستاده بودی و خواسته بودی ببینی اش، دل دل کرده بود...بانو اما بر او نهیب زده بود که: پسرِ دخترِ رسول خدا تو را خوانده و تو تردید می کنی؟ از جا بلند شده بود و وقتی برگشته بود، بانو دید که تارهای وجود همسرش از شوق می لرزند: آقا گفتند سرت در راه ما بریده خواهد شد! ...آه ... با قلب زهیر چه کرده بودید؟ 
سلام بر تو بانوی زهیر!
سلام من، از ایران- جهارده قرن بعد از آن روز تو -  به ایمان و معرفت و شهامتی زنانه که هر سال، محرم، می ستایمش.
دعاکن مرا بانوی زهیر! دعا کن من هم کربلایی شوم آن گونه که تو؛ نسخه قرن بیست و یکمی از یک زنِ عاشورایی.

پ.ن.
کاش تمام بشوم یکی از همین شب ها در مجلس عزایتان...که زنده نمانم که دوباره روز دهم بیاید و مقتلِ مکشوفتان را بشنوم ...تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن.

هیئت وبلاگی سبو 


 
comment نظرات ()
 
نون فاء قاف
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. عربها به کانال ها و راه های مخفی که برای پنهان شدن و فرار کردن از آن استفاده می کنند: می گویند: نَفَقْ. به تونل های مخفی حیوانات هم می گویند: نافقاء. فهمیدید مسئله از کجا شروع می شود؟ از همین پنهان کاری ها و مرموز بودن ها. فکر کنید کسی نفوذ کند و پیش برود، آن وقت موقع خطر و فتنه و آشوب یک راه مخفی برای فرار کردن داشته باشد، برای شانه خالی کردن. دارد خطرناک می شود؟...اصلاً بگذارید از همین جا شروع کنیم: این صفتِ زشت را کمابیش همه مان داریم، اصلاً نفاق در ایمان و عبادت که بیماریِ شایعی ست توی جامعه اسلامی، درجاتی از نفاق توی جانِ همه مان هست اما به بعضی ها که این ویژگی ها درونی شان شده باشد می گویند: منافق...نسخه اوریجینالِ قفل نشکسته قرآنی اش را بخواهید قدری با آن آدم های عجیب و غریب که اوّل انقلاب بهشان می گفتند: "منافق" فرق دارد. فرق دارد که نه، همه شمول تر است. چون نفاق هم درجاتی دارد. قرآن بخوانیم تازه می فهمیم که منافق ها خیلی هم مرّیخی نیستند...همین دور و برمان هم... همین روزها هم...

می آمدند خدمت حضرت رسول و می گفتند: ما شهادت می دهیم تو پیامبرِ خدایی. قالوا نشهد انّک لرسول الله. پشتِ‌سرشان آیه می آمد که دروغ می گویند، حرفشان از روی ایمانِ واقعی نیست. حرف و عملشان، حرف و قلبشان یکی نیست...اینجا برای خوشایندِ تو جملاتی می گویند و برای خوشایند دشمنان تو جملاتی علیه تو...آنقدر دلشان با زبانشان هماهنگ نبود که خدا هم پیامدهای نفاق را توی قلب هایشان باقی گذاشت. فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون...مرضی که توی دلهایشان بود را خدا زیاد کرد: فزادهم الله مرضاً...اصلاً برای همین هم هست که دیگر قدرتِ تشخیص حق از آنها گرفته می شود.

می دانی رفیق! دردناک تر از همه اینجاست که فکر می کنند دارند راهِ درستی می روند، ‌اعتماد به نفسشان هم زیاد است، وقتی نصیحتشان می کنند که: خراب نکنید، می گویند: داریم درست می کنیم، داریم اصلاح می کنیم. لاتفسدوا... قالوا انّما نحن مصلحون. نصیحتشان می کنند که خب شما هم بیایید و مثل این خلایق ایمان بیاورید. می گویند: این خلایق سفیه هستند و نمی فهمند، ما که می فهمیم چرا...؟...خدا هم می گوید: سفیه خودشان هستند: انّهم هم السّفهاء! به همین راحتی!...قرآن می گوید: انعطاف پذیر نیستند و دلشان مقابل حرف حق تسلیم نمی شود مثل یک چوب خشک: کانّهم خشب مسنّده. قرآن می گوید حقیقتِ حرکتشان، سرگردانی تویِ تاریکی هاست، مشکلشان هم اینجاست که آتشی روشن کرده اند و نمی فهمند دارند توی تاریکی راه می روند،‌ "نار" را عوض "نور" گرفته اند. مثلهم کمثل الذی استوقد نارا...

تشخیصش خیلی هم آسان نیست ولی قرآن نهیب می زند: شما را چه شده که راجع به منافقان دو دسته شده اید؟...مسلمان صدرِ اسلام هم دچارِ شک شده بودند که این آیه ها نازل شد. فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا؟؟...وحدتتان را داشته باشید، که آنها میانتان تفرقه نیاندازند...تشخیصش خیلی هم آسان نیست، به خودِ پیامبر هم می گوید: وقتی می بینی شان، ظاهر آراسته شان متعجبت می کند: تعجبک اجسامهم، وقتی حرف می زنند، قدرت و نفوذِ کلامشان، جذبت می کند: تسمع لقولهم...خدا بکشدشان، چقدر گمراهند! قاتلهم الله انّی یؤفکون.

جنگ روانی راه می اندازند، در مواقع حسّاس روحیه عمومی را تضعیف می کنند، جوّ ناامن و ترس و ناامیدی را حاکم می کنند، ماجرای جنگ احد را یادتان هست: الّذین قال لهم النّاس...؟. شایعه می سازند و منتشر می کنند، داستان "افک" سوره نور را یادتان هست؟ حوالی آیه یازده تا هفده...

ریشه اش از همین سه حرف می آید: نون، فاء ، قاف...خیلی ساده بود نه؟ اما همه مسئله از همین جا شروع می شود. آنقدر آمدند و رفتند و مسلمانها از جماعتشان ضربه خوردند که هی تند و تند آیه نازل شد که دستهایشان رو بشود...آخرش هم پیام برِ خدا روزهای آخرِ عمرشان مدام می گفتند: من نگرانِ شما از بابتِ مشرکان نیستم، ترسم برای شما از منافق است که از زبانش علم می ریزد!!!(ولی در دلش کفر و حهل است)، حرفهایی می زند که برای شما دلپذیر است اما کارهایش زشت و ناپسند.(سفینه البحار/ج ٢/۶٠۶)

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انّک لرسول الله...قاتلهم الله انّی یؤفکون (منافقون 4- 1)

و من النّاس من یقول امنّآ بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین ...انّ الله علی کلّ شی قدیر (بقره 20 -9)

فما لکم فی المنافقین فئتین و الله ارکسهم بما کسبوا...(نساء 88)

و لیعلم الذین نافقوا ...الذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم...(آل عمران 167،168، 183)

پ.ن

می خواستم از مادرهای قرآنی بنویسم امّا فضا آنقدر مشوش است وبوی نفاق می آید که مناسبتِ این روزها- هفته زن و مادر- را از یاد آدم می برد. وسط آین سکوت و بهت همه، بالاخره وبلاگ پلخمون  جلودار شده و یک موج وبلاگی راه انداخته...برای صیانت از آراء مردم. لینک نوشته های دوستان را از وبلاگ ایشان ببینید.


 
comment نظرات ()