برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

مرغ، تسبیح‌گوی و ما خاموش
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

تصور این‌که داریم توی جهانی زندگی می‌کنیم که همه موجودات می‌فهمند، شعور دارند، قدری معادله زندگی من و تو را به هم نمی‌زند؟! تصور این‌که مورچه‌ها حرف می‌زنند، پرنده‌ها مأموریت انجام می‌دهند چطور؟! این‌که بعضی سنگ‌ها و صخره‌ها از ترس خداست که می‌افتند را چه می‌گویید؟ این‌که پرنده‌ها همان موقع که ما مبهوتِ بال‌های گسترده‌شان توی آسمانیم، دارند خدا را تسبیح و تحمید می‌کنند، چه؟!
     
• سلیمان(ع) زبان‌شان را می‌دانست. لبخند می‌زد از فریاد مورچه‌ای که رفقایش را بر حذر می‌داشت از رسیدن لشکر و سربازان سلیمان... فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِّن قَوْلِهَا. حال پرنده‌ها را جویا می‌شد؛ وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ. به پرنده‌ها مأموریت می‌داد. هدهد را مؤاخذه می‌کرد اگر کارش را درست انجام نمی‌داد؛ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُّبِینٍ 

• مبهوت تماشای پرنده‌ها شده‌اید وقتی بال‌هایشان را صاف و پرقدرت گرفته‌اند و وسط صحنه آسمان هنرنمایی می‌کنند؟! وقتی اوج گرفته‌اند؟! آیه‌ها می‌گویند همان‌جا، همان‌موقع، پرنده‌ها دارند خدا را تسبیح می‌کنند. بالاتر، حتی خودشان هم به این تسبیح و ستایش واقف‌اند؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ

• سنگ‌ها چطور می‌افتند؟! طبق فرمول جاذبه نیوتن. قبول. چگونگی‌اش را فیزیک شرح می‌دهد؛ اما چرا می‌افتند؟! علت اصلی و غایی را دیگر فیزیک نمی‌تواند بگوید، وقتی آیه‌ها بگویند: بعضی از پاره‌سنگ‌ها و صخره‌ها از خشیت خداست که می‌افتند، از درک عظمت خداست که خاضعانه فرومی‌افتند! وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ.

تصور این‌که در و دیوار و میز و صندلی، مرغ و گاو و گوسفند و پرنده و چرنده، کوه و دشت و دریا و آسمان همه دارند برای خدا کرنش می‌کنند، همه دارند خدا را تسبیح و تنزیه می‌کنند، چقدر معادله زندگی من را که بنا بوده اشرف مخلوقات باشم، عوض می‌کند؟! تصور این‌که سنگ‌ها هم گاهی از درک عظمت خدا، فرومی‌افتند و متلاشی می‌شوند چقدر دل من را – اگر از سنگ، سخت‌تر نشده باشد- لبریز خشیت می‌کند؟! تصور این‌که حتّی پرنده‌ها هم توی اوج و اقتدارشان، تسبیح از یادشان نمی‌رود چه؟!   

 

بسمِ الله الرّحمن الرّحیم
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً

 


 
comment نظرات ()
 
اتفاق مهم ما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

 (1) سال مسیحی‌ها که نو می‌شود یعنی یک سال دیگر هم گذشت از اتفاق مهم‌شان؛ عیسی مسیح (ع)، بعد از سال‌ها انتظار بنی‌اسرائیل برای تولد منجی به دنیا آمد؛ رحمتِ وعده داده شده خداوند. سالِ ما که نو می‌شود، یعنی یک‌سال دیگر هم گذشت از یک اتفاق مهم؛ اتفاق مهم ما نه تولد پیام‌برمان، نه حتی مبعوث شدنش به رسالت و آغاز نزول وحی بعد از ششصد سالِ تاریک، نه آغاز دعوت علنی‌اش، فکرش را بکن، اتفاق مهم ما که حالا هزار و سیصد و هشتاد و نهمین سالگرد خورشیدی اش را جشن می‌گیریم، هجرت پیام‌برمان باشد از شهری به شهری نه فقط برای تبلیغ و موعظه و گسترش دین، برای تشکیل یک حکومت؛ تحقق خلافت وعده داده شده صالحان بر زمین؛ لیستخلفنّهم فی الارض. یعنی امسال هزار و سیصد و هشتاد و نه سال از تشکیل حکومت اسلامی مدینه گذشت. از سالی که آرزوی دیرین همه انبیاء و اولیاء برای برقراری حاکمیت و تشریع خدا بر امور بشر – اگرچه ناقص و موقت- محقق شد. 

(2) حالا حق داریم سال‌مان که نو می‌شود دلمان تنگِ شما بشود؟ یعنی هی یادمان بیاید هزار و سیصد و هشتاد و نه سال گذشت از نسخه‌ای که کامل و جامعش را قرار است شما برای بشریت بپیچید. که ما هم توی این سی سال، توی همه این فرازها و نشیب‌ها هی خودمان را به این در و آن در زده‌ایم و دلمان به این خوش بوده و هست که داریم مقدماتش را فراهم می‌کنیم. نسخه آزمایشی‌اش را اجرا می‌کنیم. برای روزی که نو بشود، که شما بیایید. که خلافت صالحان محقق بشود، که خوف مان به امن بدل بشود، که اتفاق مهم‌مان بیفتد و مبدأ تاریخ مان بشود آغاز حکومت جهانی شما. شاید همین امسال...شاید...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
َعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً.


 
comment نظرات ()
 
برای دل‌های شما و آن‌ها!
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

روبروی آیینه می‌ایستم، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ... و صفا می کنم با این آیه‌هایت...همین‌ آیه‌هاکه حتِّی برای حرف زدن و راه رفتن و لباس پوشیدنم هم برنامه‌ دارند؛ برای من: برای یک دختر مسلمان قرن بیست و یک.

(1) دخترک آرام و باوقار به پسر جوان نزدیک می شد، روحش هم خبردار نبود بیست و چند قرن بعد قرار است دخترانِ‌ مسلمان، راه رفتن را از او یاد بگیرند!! همان طور که روحش خبردار نبود، این رفتنش مظهر استجابتِ‌ دعایِِ‌ آن پسر جوان است، وقتی در نهایتِ استیصال به خدایش گفته بود؛ محتاجِ‌ هر خیری‌ست که به سوی‌ او نازل شود! ؛انّی لما انزلت الیّ‌من خیر فقیر. آیه‌ها راه رفتنش را این‌طور روایت می کنند: تمشی علی استحیاء...عظمت و ظرافتی که در لغت «استحیاء» نهفته است آن‌قدر هست که با تعبیرش صفا کنیم و راه رفتن را از دختر شعیب یاد بگیریم!

(2) می گویند: اگر اهل ِ‌تقوا هستید، با ناز حرف نزنید که کسی در دلش طمع کند به شما،اِن اتّقیتنّ‌ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض... می‌گویند: خوب و شایسته و متین حرف بزنید. همین آیه‌ها می‌گویند. این« قلن قولاً معروفاً» یعنی هم خوب حرف بزنید و هم حرف ِ‌خوب بزنید. خداییش شما صفا نمی‌کنید با این عبارت؟ شرطِ اولش هم که یادتان هست: اگر اهلِ‌ تقوا هستید! اگر نیستید که هیچ!

(3) نمی‌دانم همان قدر که من با این صفت های تفضیلی در فضای آیاتِ عفاف ذوق می کنم، شما هم به وجد می آیید؟ لحن را داشته باشید: ذلک ادنی...ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...دلک ازکی لکم و اطهر...این نزدیک تر است به پاکی و تقوا، این برای‌دل‌های شما و آن‌ها پاکیزه‌تر است، این به پاکی و طهارت نزدیک‌تر است...برای هر کس که پاکی می‌خواهد و طهارتِ قلب، برای هر کس که تقوا می خواهد و تزکیه...برای هر کس که می‌خواهد! و مگر آدم توی این فضا و با لحنِ این آیات می تواند تسلیم نشود و بگوید که دلش پاکی و تقوا و طهارت و تزکیه نمی‌خواهد!

(4) می دانید فضای این آیات دلِ‌ من را کجا می‌بَرَد؟...روایتی که خطبه فدک را نقل می کند را خوانده اید رفقا؟ آن روایت قبل از بیانِ‌ خود خطبه، حالاتِ بانو را موقع ورود به مسجد برای بیانِ خطبه توصیف می کند. این عبارات برای من قدر و عظمتش اگر بیشتر از خودِ خطبه نباشد، کمتر هم نیست: لاتت خمارها علی رأسها: بانوی من و شما روسری‌شان را پوشیدند، و اشتملت بجلبابها: و چادرشان را هم. و اقبلت فی لمه من حفدتها و نساء قومها: و در حلقه و میانه گروهی از زنانِ‌ مؤمن به سمت مسجد حرکت کردند، تطأ دیولها: لباسشان آنقدر بلند بود که گاهی زیر پا قرار می گرفت! ما تخرم مشیتها مشیه رسول الله: چقدر راه رفتنشان شبیه راه‌رفتن پیامبر بود!...آآآه...

(5) این آیه‌ها می‌گویند:ای پیام بر! به زنانت و به دخترانت و به زنان مؤمن بگو جلباب هایشان را به خودشان بگیرند. می‌گویند: به زنانِ‌مؤمن بگو دور گردنشان را با روسری هایشان بپوشانند، این برای اینکه به پاکی و تقوا شناخته شوند بهتر است....روبروی آیینه ایستاده‌ام، روسری‌ام را با دقت می‌بندم، بعدش هم چادرم را...و زیر لب می‌گویم: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...این برایِ دل‌های شما و آن‌ها به طهارت نزدیک‌تر است و... صفا می‌کنم با این آیه‌هایت.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
...فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء...
(قصص 25)
...ان اتّقیتنّ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض و قلن قولاً معروفا...ً(احزاب 32)
یا ایّها النّبی قل لازواجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهنّ من جلابیبهنّ ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین...(احزاب 59)
...و اذا سألتموهنّ متاعاً فسئلوهنّ من وراء حجاب ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ...(احزاب 53)
...و قل للمؤمنات... و لیضربن بخمرهنّ علی جیوبهنّ...(نور 31)

پ.ن:
دو سال پیش که با گروهی از دوستان، دانشجویی، به هندوستان سفر کرده بودیم، یادم هست توی قطارِ دهلی- بمبئی، آقایی که بعداً فهمیدم «بودایی»‌ست نزدیکِ‌ من آمد و به انگلیسی پرسید:این چیه پوشیدی؟ چادرم را می‌گفت! اوّل فکر کردم سؤالش عمدی‌ست و به قصدِ‌استهزاء، ولی توضیح داد که واقعاً می‌خواهد بداند، گمانم یکی دو ساعت راجع به فلسفه حجاب در اسلام برایش توضیح دادم، آخرش گفتم: ببین! قرآنِ ما در متن‌ِ آیاتِ مربوط به حجاب یک عبارت دارد که خیلی برایم عزیز است، گفت: چی؟ اوّل ‌به عربی خواندم برایش: ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهنّ،بعد هم ترجمه کردم: This is purer for your hearts and for their hearts فکر نمی کردم مفهوم آیه را متوجه شده باشد، ولی خیلی خوشش آمده بود، گفت: عجب استدلالِ قشنگی. بعد هم خواست که دوباره آیه را به عربی برایش بخوانم! 

موقع نوشتن این پست تصویر «مروه الشریینی» همه ش توی ذهنم بود، روحمان را با حمد و سوره ای به روح شادش گره بزنیم...


 
comment نظرات ()
 
آیه هایی برای انتخابات
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

(1) اگر ملتها ایمان بیاورند و تقوا داشته باشند، برکاتمان را از آسمان و زمبن برایشان نازل می کنیم...

به نظرم ولی می شود، یعنی باید بشود وسط دعوا، ایمان و تقوایمان را نبازیم... می دانی رفیق! به نظرم به آن همه برکتی که قرار است از آسمان و زمین برایمان نازل بشود می ارزد که از فضای تقوا این همه فاصله نگیریم. باشد: قبول: قرار است خودمان انتخاب کنیم، خودمان می توانیم بگوییم چه کسی بهتر است رییس دولتمان باشد، اصلاً همین آیه ها هم همین را می گویند: انّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بانفسهم...باشد قبول: هر قدر بخواهیم هم می توانیم برای کاندیدایمان تبلیغات کنیم و به دیگران بشناسانیم و بقبولانیمش، امّا قرار نیست از فضای جامعه الهی قرآنی که فضای کرامت و فضیلت است فاصله بگیریم.  

(2) ای اهل ایمان اگر از دینتان برگردید، خدا گروهی دیگر را می آورد که دوستش دارند و خدا هم دوستشان دارد، همانها که با مؤمنان فروتن اند و بر کافران سرافراز، همانها که در راه خدا مجاهده می کنند و از هیچ سرزنشی هم نمی ترسند... 

می دانی رفیق! ما خودمان زمانی تجلّیِ این آیه بوده ایم، همان موقع که تازه جبرییل این کلمات را از آسمان برای پیامبرمان آورده بود، همان موقع که پیامبر جلوی همه دست گذاشته بودند روی شانه های سلمان و...حالا گاهی مثلاً همین حول و حوش انتخابات که می شود نگرانِ شانه های سلمان می شوم. خدایا! گروهی دیگر را نیاور! ما قول می دهیم تجلّی آین آیه ات باقی بمانیم. جنابِ سلمان! ما قول می دهیم آبروداری کنیم.

(3) خدا به مؤمنان و صالحان وعده داده که آنها را در زمین به حکومت برساند و دینی که برایشان شایسته است مستقر کند و ترسشان را به امنیت تبدیل کند...تا مرا عبادت کنند...

همین انقلاب خودمان کافی بود که قول خدا را باور کنیم برای تحقق حکومتِ صالحان در زمین، نه؟...قرار است به شکرانه این نعمت عبودیتمان زیاد شود...انتخابات از فضای عبودیت دورمان نکند یک وقت!...گاهی فکر می کنم این نسخه آزمایشی حکومتِ صالحان را با همه کم و کاستی هایش، اگر قدر ندانیم و مایه ارتقاء عبودیتمان نشود، دیدنِ آن نسخه اوریجینال حالا حالاها به تعویق می افتد! 

(4) و همه تان با هم به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید و این نعمت خدا را یادتان باشد که شما با هم دشمن بودید و این خدا بود که میان دلهایتان الفت انداخت و با هم برادر شدید...

کم نعمتی نیست این الفت میان قلوب در فضای جامعه اسلامی، من و تو که دیگر طعمِ شیرینش را چشیده ایم، نه؟ که چقدر توی همین سالها، توی دانشگاه و مسجد و هیئت، ایمان، ماها را با همه اختلاف سلیقه هایمان به هم نزدیک کرده و قلبهایمان را به هم پیوند زده. انتخابات متفرقمان نکند! باشد قرارمان کنارِ همین ریسمان محکمِ خدا!

(5) ای قوم ثمود! یادتان می آید که ما شما را بعد از قوم عاد حکومت بخشیدیم و در زمین به شما جایگاهی دادیم؟...پس نعمت های خدا را یادتان باشد تا فکرِ فساد نباشید.

خدایا! یادمان هست که ما را از زیر یوغ استثمار و استعمار و طاغوت و شرق و غرب رها کردی، ذلیل بودیم، عزیزمان کردی، خدایا نعمتت را یادمان هست...امام را یادمان هست...که به شکرانه اش تمامیت جامعه اسلامی مان را با کرامت و فضیلت نگه داریم تا روشنای ظهور و تحقق وعده حکومت صالحان...

بسم الله الرحمن الرحیم...

و لو انّ اهل القری امنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکات من السّماء و الارض...

یا ایّها الذین امنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه...

وعدالله الّذین امنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الّذین من قبلهم...

و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداءً فالّف بین قلوبکم...

و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعد عاد و بوّأکم فی الارض...فاذکروا آلاءالله...

 


 
comment نظرات ()
 
رسولان ساده
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

از خدایی مردان دوست داشتنی ات نوشته بودی و ما را هم به نوشتن خوانده بودی...از آن لیستِ کاملِ تو کسی دیگر تویِ ذهنم نمی آمد، همه آن هایی که وجودشان و لحظاتِ حضور در کنارِشان برایِ من هم به نفحه می ماند یا می مانَد، یادِ پشتِ جلدِ کتابِ جدیدِ فاضل نظری افتادم، همان فرموده زیبای حضرت امیر: " در روزگار شما آن هایی است، خود را با آنها همراه کنید، آن هایی که چون ابر می گذرند." این لحظات را من هم بارها توی همین بیست و پنج سال تجربه کرده ام...و تو خوب و کامل از همه مردانِ دوست داشتنیِ من هم نوشته بودی ...اما برای عطش شکن هم نوشتم که این روزها گاهی همین دور و برِ خودم سراغشان را می گیرم...تویِ همین مسیرِ خوابگاه و دانشگاه و شرکت و ...: از همان پیرمردِ جارو به دست که بین الطلوعین پیاده رو میانِ خوابگاه و دانشگاه را جارو می زند و همیشه زمزمه ای بر لب دارد و من هر بار سلامش می دهم به پهنایِ صورتش می خندد و به مهربانی هر چه تمام تر جوابم می دهد و دوباره ذکرش را از سر می گیرد...از همان راننده تاکسی که بارها مسیر مترو  تا دانشگاه را با حرفهای عجیب و غریبش آمده ام و یک بار هم که شرمنده شدم که پول خورد نداشتم و نداشت، مهربانانه گفت: ای بابا! دشمنتون شرمنده!روزیِ ما که دستِ شما نیست! روزیِ ما جای دیگه ست!... و من مبهوت از ماشینش پیاده شدم...از همین نازنین که تازه مکلّف شده و به من خاله مریم می گوید و مثل یک قاصدک هر روز پیامی تازه برایم دارد: حرفهایی که این دنیایی نیست...

می دانی مسیر! دوست دارم همین دور و برها دنبالشان بگردم، ‌باهاشان حرف بزنم و پیامشان را گوش کنم: هر کدامشان به یک رسولِ ساده می مانند که تازه از حراء درآمده اند...خدا دوستانش را تویِ همین کوچه و بازار ، بینِ همین مردمی که هر روز ساده از کنارشان عبور می کنیم، قایم کرده! باید بگردیم و کشفشان کنیم! نمی دانی کشفشان چه لذتی دارد!

مثل یک رسولِ ساده می آید: هر روز صبح: پیرمرد با آن لهجه آذری اش! و نمی بیند که همراهش یک صف از فرشته های خدا با نور و امید و برکت و رحمت وارد اتاق می شوند و نمی داند که هر روز انتظار آمدنش را می کشم...یک استکان چایِ خوش رنگ و بو روی میزِ کارم می گذارد و بلند می گوید: - خدا قوّت خانوم مهندس!...استکانِ چایی را برمی دارم و می بویم: همان عطرِ آشنایِ همیشگی: - خدا شما را هم قوّت حاج آقا!...اوّل می خندد: آن قدر که دندانهای سفید اما فرسوده اش نمایان می شوند، بعد آرام سرش را بالا می کند و زیر لب چیزی می گوید...نمی داند که چشم های همیشه کنجکاوِ من دارد می پایدش...نمی داند که لب هایش را خواندم که گفت: قوّ علی خدمتک جوارحی...نمی داند که هنوز دعایش تمام نشده ، فرشته ها پشت سرش آمین گفتند، سرش را که پایین می آورد گوشه چشم هایش چیزی می درخشد، سینیِ چای به دست می رود سراغِ نفرِ بعدی: فرشته ها هم پشتِ سرش... و نگاه مرا نمی بیند که مبهوت و حیرت زده تعقیبش می کند...

دوستانت را اینطوری بین خلایق رها کرده ای که قاصدانِ تو باشند؟ پیام آورانِ تو؟ رسولانِ ساده تو؟...همین ها که در آسمان ها، میانِ فرشته ها معروفند و رویِ زمین مجهول...همین ها که من هر روز ساده از کنارشان می گذرم..

بسم الله الرّحمن الرّحیم...

...من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدو الله علیه...

...رجالٌ لا تلهیهم تجارهٌ و لا بیعٌ عن ذکرالله...

پ.ن:

این نوشته را به دعوتِ دوست خوبم مسیر نوشتم که خواسته بود از خدایی مردان دوست داشتنی مان بنویسیم. بقیه رفقا هم به همین نشان دعوتند.

مطلب انتهایی را ماه ها قبل متأثر از حضور همان پیرمردِ دوست داشتنیِ همکارم و این نوشته خانم مرشدزاده عزیز نوشتم: رسولانِ ساده. عنوانِ این پست هم وامدارِ همان نوشته ایشان است.


 
comment نظرات ()