برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

فار التّنّور
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

تا آن که فرمان ما رسید و از تنور، آب جوشید،گفتیم: ...اهلت را بر آن کشتی سوار کن.
و او (به اهلش) گفت: سوار شوید بر آن که به نام خداست روان شدنش و لنگر انداختنش.
و گفته شد: ای زمین!‌ آب را فرو بر! و ای آسمان! دست بدار از باریدن!
پس آب خشک شد و امر تمام شد و کشتی بر جودی نشست.

چه فرقی می کند فارالتّنّور چشمه چشم‌های دخترکی یتیم توی غزه باشد یا پسرکی پابرهنه در افغانستان یا آهِ زن‌های‌ بیوه توی عراق؟آهِ آن زنی باشد که توی کرانه باختری قنداقه خونی بچه‌اش را روی دست گرفته یا سرفه‌های آن مرد توی سردشت که گاز خردل، کبدش را پاره پاره کرده؟!چه فرقی می‌کند؟

طوفانی در راه است.مرد که بیاید، انگار کسی درِ گوشش خوانده‌ باشد: اِحمِل فیها ... اَهلَک.«اهل او» سوار می‌شوند بر آن کشتی که بسم الله مجریها و مرسیها.که من رکب فیها نجی و من تخلّف عنها هلک.و آن روز دیگر جز «اهل او» را از طوفان، امانی نیست. بعد صدایی میان زمین و آسمان، می‌پیچد: زمین! آب را فرو ببر! آسمان! نبار! یا ارض ابلعی ماءک و یا سماء اقلعی.بعد مرد، آهسته زیر لب دعا می‌خواند: ربّ اَنزلنی مُنزلاً مُبارکاً و اَنت خَیر المنزلین. و دعاش مستجاب می شود. و طوفان تمام می شود. و کشتی بشریت بر آن منزل مبارک خواهد نشست. 

چه فرقی می‌کند «فارالتّنّور» چشمه چشم‌های مجاهدان اولی الضّرر - که گویی از ازل، عهد بر نیاسودن بسته‌اند- توی ایران باشد یا لبنان؟ طوفانی در راه است.باید «اهلِ‌ او» شد.

بسم الله الرّحمن الرّحیمِ
حَتَّى‏ إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا ... أَهْلَکَ
وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا
وَقِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَماءُ أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِی الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلى الْجُودِیِّ

پ.ن: و فرموده اند: قائم (ع) ما را شباهتی هست به نوح (ع)...اصول کافی1/514- کمال الدّین1/322-کمال الدّّین2/385-بحارالانوار 7/53


 
comment نظرات ()
 
نسبت میان من و شما
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

آن چه خدا برای شما باقی گذاشته، برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید.

نسبتی هست میان من و شما که هر سال، شعبان که به نیمه می رسد، می کاومش و می خواهم بدانمش. شاید تمامِ بهره من از میانه شعبانِ هر سال همین کاوش و نیافتن باشد. با من چه باید بکنید؟ اصلاً نسبتی هست میان من و شما؟ منتَظَر و منتظِر؟ مأموم و امام؟ موالی و ولی؟ محبّ و محبوب؟ پی رو و پیش رو؟ مطیع و مطاع؟

شما منتَظَر هستید، در من امّا نشانه های انتظار سال‌هاست که خشکیده است، دیگر ثانیه‌ها بر من سخت نمی گذرد، لحظه‌ها را برای آمدنتان نمی شمرم، بی تابِ دیدنتان نمی شوم، خودم را مهیّای لحظه دیدار نمی کنم، لبریز نمی شوم که زمزمه کنم: سیّدی غیبتک نفت رقادی…که آه بکشم و بگویم: عزیزٌ علیّ ان اری الخلق و لا تری؛ سخت است برای من که خلایق را ببینم و شما را میانشان نبینم؟ نه…سخت نیست، عادت کرده‌ام به نبودنتان و آه از روزمرّگی و غفلت وقتی آدم را گرمِ دنیا بخواهد…نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما امام هستید، امامِ زمانه من، امامِ عصرِ من در هیاهوی عصر اصالتِ انسان و طبیعت و مادّه...من امّا رفتارتان را نمی کاوم که حجّت باشد برایم، جای پایتان را نمی کاوم که قدم هایم را اینقدر چپ و راست نگذارم و در فراز و نشیب های افراط و تفریط، در گردنه های امتحان و ابتلاء اینقدر زمین نخورم. شما را واسطه فیض آسمان و زمین نمی بینم، نشانه های راه را درِ خانه شما جست و جو نمی کنم، میزان عملم شما نیستید…کدام رفتار و گفتار من را بپایند که اثری از شما در آن ببینند؟ نسبتی هست میانِ من و شما؟

شما محبوب هستید، محبوب آسمان ها و زمین و خدای شان…محبوب همه خلایق، حتی همین گل ها و درخت ها و سبزه ها، حتّی همین جنبنده ها و پرنده ها…در دلِ سنگ من امّا سال هاست نشانه های محبّت رنگ باخته است، اگر در دایره محبّت، قاعده و رسم بر این است که محبّ، مطیعِ محبوبش می شود، به رنگِ محبوبش در می آید، رنجش محبوبش را برنمی تابد، همه عالم و آدم را فدای یک گلِ لبخند عشقش می کند…اگر اینهاست آیین محبّت، من محبّ شما هستم؟ هنوز هم فکر می کنید نسبتی هست میانِ من و شما؟

بگذارید این شعبان هم که به نیمه می رسد، سرگشتگی هایم را بکاوم، حتماً نسبتی هست میانِ من و شما…اگر نیست پس این حسّ غریبِ غروب های جمعه…؟، پس این نجواهای اللهمّ کن لولیِک…؟، پس این پیچک های آرزوی اللّهمّ اجعلنی من انصاره…؟، پس این نا آرامی هایِ دل، هنگامه آل یاسین و ندبه…؟؟؟ پس این مرورهای هزار باره داستانِ کربلا و یافتن مختصّاتِ خودم میانه راه مکّه تا کربلا، میانه راه سال شصت و یکم تا قرن چهاردهم…؟ میانه حسین بن علی تا حجّة بن الحسن…؟ پس تلاوتِ زهیر و بانویِ زهیر و حرّ و حبیب و امّ وهب و رباب و نسخه های امروزی شان…؟ پس این ساعت ها مطالعه هزار باره فصول مکیال المکارم و مباحثه گفتمان مهدوّیت و انتظار و کتاب و مجلّه و منبر و بحث و خطابه و …؟ حتماً نسبتی هست میان من و شما!

شما را بقیّۀ الله می نامند و می دانید من چقدر میان همه اسامی زیبایتان به این اسم دل بسته ام، از این آیه ها گرفته اند اسم قشنگتان را، شنیده ام هنگامه مبارکِ آمدنتان کنار حجر که می ایستید، خودتان را به همین اسم معرّفی می کنید؛ یا اهل العالم انا بقیة الله...

بگذارید نسبت میانمان را همین اسم ترسیم کند؛ این حدّاقل را دیگر کسی نمی تواند انکار کند؛ من نه منتظر، نه محبّ، نه مأموم، نه مطیع، نه پی رو، من فقط یکی از اهالی زمین – این سیّاره رنج- و شما همه آن چه و آن که خدا از خودش، در زمینش باقی گذاشته... اگر هنوز دغدغه دانستن آن چه و آن که خدا در زمینش باقی گذاشته جایی از جغرافیایِ دلم را ناآرام کرده باشد!

فردا که شعبانِ هزار و چهارصد و سی هم به نیمه برسد، دیگر به رسم و ادایِ منتظران،ناله های انتظار سر نمی دهم، نجواهای عاشقانه هم زمزمه نمی کنم برایتان، به رسم عشّاق، غزلهای حافظ را هم پیشکشِ تیره چشم هایِ شرقی تان نمی کنم، شما را امام هم نمی خوانم که شرمندگی، جان و وجدانم را به درد آوَرَد، این بار فقط شاید سرم را پایین بیندازم و آرام که کسی نشنود، سلامی بدهم و بگذرم: السُلام علیک یا بقیّة الله فی ارضه.

بسم الله الرّحمن الّرحیم. بقیّة الله خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین.

پ.ن
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی/ حاصلِ عمر آن دم است باقی ایّام رفت
 


 
comment نظرات ()
 
سیصد آیه برای تو
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

همه شان را متبرک کرده ای ، همه این سوره های صد و چهارده گانه را و اگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه  آیه: سیصد آیه در شأن علی(ع) نازل شده، من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

(1) نقشه قتل پیام‌بر را کشیده بودند، کسی باید در بسترشان می‌خوابید؛ یک فدایی؛ تو داوطلب شدی، مثل همیشه!!...جبرییل درِ گوشِ پیامبر نجوا کرد: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله...تو را می گفت!

(2) جبرییل،‌ آیه آورده بود: انّما ولیّکم الله...مردِ سائل داشت از مسجد بیرون می آمد، پیام‌‌بر او را دید و سؤال کرد:‌ آیا کسی چیزی به تو داده است؟ گفت نه یا رسول الله جز آن مرد که در حالِ‌رکوع است و انگشترش را به من داد. به تو اشاره کرد. پیام بر لبخند زد. و یؤتون الزّکوه و هم راکعون تو بودی. فدتک القوم یا خیر راکعاَ!

(3) بحث و جدلشان با پیام‌بر سرِ ماجرایِ‌ مصلوب شدن عیسی (ع) به نتیجه نرسیده بود، قرارِ‌مباهله گذاشتند، ‌فرزندان و زنان و عزیزانتان را بیاورید. (ابناءنا و ابناءکم، نساءنا و نساءکم، انفسنا و انفسکم). صبحِ مباهله رسید. سایه پنج نفر از دور نمایان شد: نساءنا: فاطمه بود. ابناءنا: حسین بود توی آغوش پیام‌بر و حسن، دست در دستانِ او، امّا انفسنا تو بودی: جانِ‌پیامبر!

(4) آیه می گوید: آیا راجع به کسی که دلیل روشنی از جانب خدا دارد و شاهدی هم همراه خود دارد شک می کنید؟ ابن عبّاس گفته کان علی بیّنه من ربّه، پیام‌بر است و شاهد منه تویی.

(5) کافران به پیامبر گفته بودند: تو فرستاده خدا نیستی: لستَ مرسلاً. خدا گفته بود به آنها بگو: برای گواهیِ نبوّت من، خدا و آن کسی که علم الکتاب نزدِ ‌اوست، کافی‌ست. دوست و دشمن گفته اند: مَن عنده علم الکتاب تویی. الذی عنده علم الکتاب هو امیرالمؤمنین(ع).

(6) قرآن می گوید: روز قیامت، در مواقفِ حشر نگه‌مان می دارند و سؤال می کنند: وقفوهم انّهم مسئولون. گفته اند از تو سؤال می کنند؛ از ولایتِ‌ تو: عن ولایة علیِ بن ابیطالب. قرآن می گوید: در آن روز از نعمت هایمان سؤال می کنند: ثمّ لتسئلنّ‌یومئذ عن النّعیم. گفته اند از نعمت‌ِ ولایتِ‌ تو می پرسند: عن ولایه علیّ‌بن ابیطالب.

(7) داشتند از حج باز می‌گشتند. جبرییل آمده بود که: زود باش پیام‌بر. تبلیغ کن آنچه را به تو گفته‌ایم. همه شان را نگاه داشت. دستت را بالا گرفت و ولایتِ‌ تو را تبلیغ کرد جلوی ِ‌چشمانِ ‌دوست و دشمن. ما انزل الیک ولایتِ‌ تو بود...جبرییل دوباره آمده بود: امروز دینتان کامل شد: الیوم اکملت لکم دینکم... پیام‌بر از شوق تکبیر گفت. مکمّل دین، تو بودی. ولایتِ‌ تو بود.

همه شان را متبرک کرده ای، همه این سوره های صد و چهارده گانه را...این را همین امشب اعتراف می‌کنم که زمین و آسمان بی قرارِ آمدنِ توست و من در خیالم کنارِ‌ مستجار نشسته ام و این آیه ها را با تو مرور می کنم. همین امشب که بند بندِ وجودم از شوقِ آیه‌هایِ تو می‌لرزند و تو می‌دانی. واگر ابن عبّاس نمی گفت: نزلت فی علی ثلاث مائه آیه...من می گفتم عطر نابِ حضورت در تک تک آن شش هزار و دویست گانه ها جاری ست و کیست که نداند!

بسم الله الرّحمن الرّحیم
و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد
  بقره 207
انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون 55 مائده
فمن حاجّک...فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل...آل عمران 61
افمن کان علی بیِنه من ربّه و یتلوه شاهد منه و...هود 17
و یقول الّذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب رعد43
وقفوهم انّهم مسئولون صافّات 24
ثمّ لتسئلنّ یومئذ عن النّعیم  تکاثر 8
یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته...مائده 67
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً.. مائده 3

پ.ن

آیه هایی که با هم مرور کردیم، واضح ترین آیه هایی هستند که شأن نزولشان حضرت امیر(ع) است، سرِ این آیه‌ها عمومِ تفاسیرِ تسنن و تشیع توافق دارند.در این مجال پرداختن به بقیه آیه‌ها نمی‌گنجید،شاید فرصتی دیگر اگر عمری باقی بود...

چقدر من این رباعیِ‌حسان را دوست دارم.آیه ولایت را هر وقت می خوانم، یادآوری‌ این رباعی چشمانم را بارانی می‌کند: و انت الذی اعطیت اذ کنت راکعا/فدتک نفوس القوم یا خیر راکعا/ فانزل فیک الله خیر ولایه/ و بَیّنها فی محکمات الشرائع. ترجمه‌اش را نمی نویسم!!! حیفم می آید خب، از بس که عربی‌اش فصیح است.

و این شعرِ شافعی-پیشوای یکی از عظیم‌ترین فرقه های چهارگانه اهل تسنّن-: لو انّ‌المرتضی ابدی محلهّ /لخرّالنّاس طرّا سجّدا له/ ومات الشّافعی و لیس یدری/علیّ ربّه ام ربّه الله. ترجمه این یکی را ولی باید بنویسم: اگر مرتضی(ع) خود را آنگونه که هست به مردم نشان می‌داد، خلایق در برابر او خاضعانه به سجده می‌افتادند. شافعی می میرد در حالیکه نمی‌داند خدای او الله است یا علی(ع)!!! 

عید همه تان مبارک رفقا! برایِ‌من که حسابِ‌ سیزدهِ‌ رجب از بقیه اعیاد سواست. بیایید شبِ‌سیزدهم را تا صبح، جلویِ‌ کعبه بنشینیم و یکی از باشکوه ترین صحنه هایِ تاریخ را از دست ندهیم: مستجار از هم می‌شکافد و فاطمه بنت اسد بیرون می‌آید و در دستانش قنداقه ای که کروبیان و فرشتگان برای تبرک جستن به آن از هم سبقت می گیرند...
این ماهِ ناز دارد بدر می شود رفقا، روزهای سفید هم که در راهند: ایام البیض و حلاوتِ اعتکاف...قرارِ اوّلِ ‌ماه را که یادتان هست؟


 
comment نظرات ()
 
زمامدارِ من تویی؟؟؟
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

قبول: می نشینم و زندگی ام را تدبیر می کنم...فکر می کنم آدمی هستم برایِ خودم...

راست می گویی: هزار تا هدف بزرگ و کوچک ردیف می کنم توی ذهنم و بعد طبقه بندی هم می کنم: دراز مدت، میان مدت، کوتاه مدت!...خب ولی باز هم خیلی...اصلاً قبول: هزار تا راهبرد و سیاست هم ردیف می کنم تا مثلاً به اهدافم نزدیک شوم! خیلی خنده دار هست، نه؟...بعد هم راه می افتم از صبح تا شب: می روم، می خوانم، می نویسم، دانشگاه، پروژه، شرکت، پایان نامه...

من که اعتراف کرده بودم هزار بار جلوی چشمان خودت، رو به همین آسمان آبی ات، اعتراف نکردم؟...همان هزار باری که خسته شده ام: زمین خورده ام، مستأصل شده ام...یادت هست؟ چند بار من را دیده ای که صورت بارانی ام را به بالا بلند کرده ام و از تو به تو شاکی شده ام که: آخر کجا آوردی مرا؟؟ اینجا که جای من نیست!...دلم باغِ ملکوت می خواهد...یادت هست؟ چند بار گفتم بیا و تدبیر کن زندگیِِ من را؟ بیا و مدبّر زندگی من، تو باش؟ تو هم خندیدی و گفتی: تا حالا مگر خودت بوده ای؟...

خب راست می گویی ولی هر هزار بار دوباره رفته ام پیِ کارِ خودم و دوباره نشسته ام برای خودم برنامه ردیف کرده ام و هدف و سیاست و استراتژی...اصلاً با من چه باید بکنی؟ که بفهمم، که بدانم تدبیر کننده تویی نه من! که بدانم مهار هستیِ من، زمامِ من در دستانِ توست! ...آآآه با من چه می خواهی بکنی؟...با من که نمی فهمم...نمی فهمم!

همان بهتر که گه گداری: مثل همین امشب، آیه ای: مثل همین آیه، سیلی گونه گوشم را بنوازد: گوشم را نواختن هایت صفاست!

بسم الله الرحمن الرحیم...ما من دابّةٍ الّا هو آخذٌ بناصیتها...

پ.ن: نمی خواهم دعوای جبر و تفویض راه بیاندازم...خودم هزار بار توی کوچه پس کوچه هایش زمین خورده ام...می دانم: لا جبرٌ و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین.می بینید چه خوب درسم را بلدم؟!!!...درد ِدلی بود. آمد و رفت. همین. آیه را بچسبید!


 
comment نظرات ()