برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

ای آن‌که بلدی مرده‌ها را زنده کنی
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

آیا کسی که مرده بود و ما او را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که در میان مردم زندگی کند مثل کسی‌ست که در تاریکی‌هاست و از آن‌جا بیرون نمی‌آید؟!

بهار که می‌آید یعنی خدا دلش برای زمین زندگی خواسته، «حیات» خواسته. اراده کرده که زمینِ مرده را زنده کند و زنده کرده. زمین که زنده بشود ثمر می‌دهد، بار می‌دهد، برگ می‌دهد. چشمه می‌جوشاند... بعد همه‌ی این‌ها می‌شوند نشانه‌های او. نشانه‌ی اوست که زمین مرده زنده می‌شود، بار و برگ می‌دهد؛ ثمر می‌دهد؛ و آیه لهم الارضّ المَیته احییناها و اخرجنا منها حبّاً...  (یس، 33)

می‌شود خدا اراده کند کسی را زنده کند، حیاتش بدهد، نور بتاباند به زندگی‌اش، چراغ بدهد دستش؛ کسی را که تا همین دیروز مرده بود. آدمی که زنده شده، آدمی که نور دارد، آدمی که چراغ دستش هست، برگ و بار می‌دهد، ثمر می‌دهد، نشانه‌ی خدا می‌شود.

 اَو مَن کان مَیتا فَاحییناه وَ جَعلنا له نوراً یَمشی به فی النّاس کَمن مَثله فِی الظّلمات لَیسَ بِخارجٍ مِنها..(انعام/122)

 

* این‌جا+ را که ‌خواندم، این‌ها را نوشتم.


 
comment نظرات ()
 
پنج روایت معتبر درباره شیطان
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
 

ای بچه‌های آدم! مگر از شما عهد نگرفته بودم که بنده شیطان نشوید؟!

به یک راه می‌ماند، به یک مسیر که باید رفت. زندگی‌مان را می‌گویم. شاید راه‌های مختلفی باشد که از همه‌شان بشود رفت و رسید. همه شان بخورند به همان بزرگراه، به همان صراط مستقیم. اما توی همه این راه‌ها یک نفر هست که هی جلوی پایمان مانع بگذارد، جاده‌های انحرافی بکشد،‌ مسیرهای خاکی که تا بجنبیم کیلومترها از مقصد دورمان کرده است.

(1) هیچ تسلطی بر کسی ندارد. وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِّن سُلْطَانٍ، قرار است فقط شاخصی باشد برای این‌که خودمان بفهمیم چند مرده حلاجیم. برای این‌که حجت بر ما تمام بشود. إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ. (سبأ/21)
(2) گام به گام همراهی‌مان می‌کند. قدم اول را که با وعده و وعیدش برداریم،‌ برداشتن قدم‌های بعدی راحت می‌شود. بعد تا چشم باز کنیم می‌بینیم چقدر بیراهه رفته‌ایم. چقدر انرژی‌مان سوخت شده. باید پایید قدم‌ها را. قرآن هی چپ و راست می‌گوید: لا تتّبعوا خطوات الشِّیطان. پا جای قدم‌های شیطان نگذارید. (بقره/ 168-  بقره/ 208- انعام/ 142- نور/ 21)
(3) از صنعت بسته‌بندی شنیده‌اید حتماً. که چقدر می‌شود با بسته‌بندی‌های خوب و مرغوب، مشتری را - حتی به کالاهای نامرغوب- جذب کرد. شیطان این کاره است. اسم قرآنی‌اش می‌شود تسویل؛ الشّیطان سوّل لهم (محمد/25). یعنی شیطان توی زرورق می‌پیچد برایتان بعضی کارها را، که به چشم‌تان خوب بیاید، که انجام بدهید. زیّن لهم الشیطان اعمالهم. (عنکبوت/28)
(4) حزب تشکیل داده! بعضی‌ها هم می‌روند و عضو حزبش می‌شوند: اولئک حزب الشّیطان. همان‌ها که شیطان احاطه‌شان کرده، همه وجودشان را تسخیر کرده که اصلاً یاد خدا نیفتند. اِستحوذ علیهم الشّیطان فَاَنسیهم ذکرالله. اینجای ماجرا دیگر خیلی دردناک و ترس‌ناک می‌شود! (مجادله/19)
(5) قشنگی‌ ماجرا ولی آن‌جاست که برای بعضی‌ها، سیاست‌های شیطان نتیجه عکس می‌دهد. اصلاً همین که افکار شیطانی دوره‌شان می‌کند، همین که شیطان سراغشان می‌آید، بیشتر یاد «او» می‌افتند. اِذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکروا. یکی از جاهایی که بصیرت شان گل می‌کند و چشم‌شان باز می شود همین جاست. فاِذا هُم مُبصرون. خدا هم لابد می‌نشیند آن بالا و کیف می‌کند به این بنده‌هاش. به الّذین اتّقوا. (اعراف/201)

به یک راه می‌ماند. به یک مسیر که باید رفت. زندگی‌مان را می‌گویم. قبل از این که راه بیفتیم امّا یکی ازمان عهد گرفته بود که پشت سر شیطان راه نیفتیم. بنده شیطان نشویم. یادتان هست؟

بسم الله الرّحمن الرّحیم
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ

پ.ن: بچّه‌های هفته‌نامه «همشهری جوان»، توی صفحات کافه جوان‌شان یک ستون سپرده‌اند به من؛ به اسم «برای آیه‌ها». آن‌جا هم از آیه‌ها می‌نویسم. این یادداشت، سومین یادداشتی بود که توی آن ستون منتشر شد.  


 
comment نظرات ()
 
ای ماه نو که در راهی...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

و برای ماه منزلگاه هایی تعیین کردیم تا دوباره مثل شاخه خشک خوشه خرما برگردد...

می آیی، آنقدر ناز و لطیف که شبِ اوّل، نگاهِ این همه چشمِ نامحرم به آن همه ظرافت و لطافت و ناز را غیرتِ آسمان برنمی تابد، آنقدر که عجول و مضطرب، چادر سیاهش را می کشد به رویِ آن همه زیبایی... شب دوم و سوم، آرام که آسمان نفهمد، از گوشه چادر سرکی می کشی... شبِ چهاردهم پرده را به تمامی از رخ می افکنی و زلف در دست صبا و ... بیچاره آسمان...

می آیی دوباره و من رو در روی تو، آرام که آسمان، نجوایمان را نشنود، دعای چهل و سوّمِ صحیفه امام چهارم را می گشایم: سلام مخلوقِ مطیع و فرمانبردارِ خدا...ایها الخلق المطیع، الدّائب السریع...

این بار که با ناز بیایی می گویند هم نامِ چشمه ای هستی در بهشت: شیرین تر از عسل، سفیدتر از شیر...چه فرقی می کند؟ برایِ من، همین امشب هم که دلِ آسمان بی قرارِ توست، همین امشب هم که این ستاره ها هی سرک می کشند و چشمک می زنند، بوی ِجامِ این باره ات مستم کرده...پس نگو که همان ماهی با همان باده...این دو سه شب را میهمان کدام میکده می شوی؟

از همین امشب، نجوای "یا من ارجوه لکل خیر..." سرخوشم کرده...می بینی؟ همین امشب، نیامده، بی تابِ آمدنت، رویِ سجّاده، دهانم به زمزمه اش حلاوت گرفت و باران باران، ستاره برایِ خالقِ تو ...هم او که از بس مهربان است، هر که را هم درِخانه اش به گدایی نیامده، می بخشد، هر که را هم که نمی شناسدش:یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً ...آآآه ای مهربانی ات فراگیر!... ای آنکه از تو فقط مهربانی انتظار می رود.: یا من ارجوه لکلّ خیر!...از همین امشب بی تابم برای "لیلیِ رغایب" ت که به اشتباه شبِ آرزوهایش خوانده اند و تو می دانی رغایب کجا و آرزوها کجا؟

می آیی و شبِ سیزدهم، مستجار را به تماشا می نشینم که چگونه برمی شکافد از آمدن ابوتراب ...شبِ چهاردهم که پرده را به تمامی از رخ برمی افکنی، خلایق در میانه ایام البیض مست و حیران می شوند: معتکفین خلوتخانه عشق... شبِ پانزدهم که دوباره ذرّه ذرّه زلف هایت را بپوشانی، زمزمه های امّ داوود گره های دلم را روانه کرده است تا ضریحِ استجابت...راستی روزه های ایام البیضِ تو در حلاوت چه کم از روزه های ماهِ خدا دارند؟

می آیی و من دوباره هواییِ مسجد جامع شیراز می شوم، ‌با هزار هزار زمزمه جوانِ عاشق که در و دیوار مسجد را به سماع می آورد، آآآآه کجایید اعتکاف های مسجدِ جامع؟ کجایید ایام البیض هایی که من هنوز هم از عطرتان سرمستم؟...کجایید نجواهای "یا من ارجوا"؟ کجایید قنوتِ نمازهای مهر خورده به یاسین و تبارک و توحید که آن سه شبِ میانه، هزار هزار پیچک در دلم می رویاند؟...کجایید زمزمه های هزارگانه توحید و تهلیل؟...کجایید روزه های پنج شنبه و جمعه و شنبه؟...به من بازگردید...به من بازگردید دوباره که ماهِ نو با ناز می آید.. بیایید و این همه ناز را متاعی باشید برای خریدن نه، برای آبروداریِ نشستن در صفِ خریداران...

می آیی و شبِ بیست و هفتم، ندای اقرأ میان زمین و آسمان می پیچد و پیامبری که خواندن نمی دانست، سرمست باده های آسمانی، چله نشینیِ حراء را به در می آید و این آیه ها، تولدشان را جشن می گیرند.

آه که می آیی و از شبِ بیست و هشتم، آقا که با حرمِ جدش، با شهرِ پیام بر، وداع کند و قدم در آن راهِ بی برگشت بگذارد، سرگشتگی های دل من هم شروع می شود...آه که دوباره دلم با تکان شترهای این کاروان، ناآرام می شود تا اربعین...آه که دوباره با این پای برهنه ناتوان باید راهی بشوم... توانم نمی بخشی؟ از رجب تا محرم، پای ناتوان و برهنه، بی توشه، چطور به کاروانِ آقا اقتدا کنم؟

می آیی، آنقدر ناز و لطیف که بی توشه و بی متاع، مرا توانِ خریدن آن همه ناز که چه بگویم، تابِ نگریستن هم نیست، ترنّمِ گریستن ولی هست...بیا و بزرگی کن و گوهرِ این قطره ها را بگیر و مرا هم در زمره خریدارانت بنویس: در زمره رجبیّون.

بسم الله الرحمن الرحیم...والقمر قدّرناه منازل حتّی عاد کالعرجون القدیم

پ.ن

پیشاپیش تبریک عجولانه من را برای آمدن پرناز این ماهِ زیبا بپذیرید...بیایید توشه هایمان را با هم یکی کنیم، شاید توانی بشود برای خریدنِ این همه ناز. در پیمانه هایتان من را هم سهیم کنید.

راستی آن دعای چهل و سوم صحیفه را بخوانید، ببینید امامِ چهارمِ من و شما چه نجواهای عارفانه و موشکافانه ای با ماهِ نو داشته اند.

راستی تر، رجب را «رحب الاصب» می گویند،‌خیلی تعبیر لطیفی ست، معادلِ ناقصِ فارسی اش می شود: ریزش رحمت.


 
comment نظرات ()
 
از دیار حبیب
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

گویند آن شهر را نام انطاکیه بود از زمین موصل و آنان سه پیغمبر بودند و در این شهر ملکی بت پرست بود...حق تعالی سه پیغمبر فرستاد،‌هر سه بیامدند و پیغام حق رسانیدند...یک سال پیوسته دعوی حق کردند و آن قوم ایمان نیاوردند و گفتند اینها را هلاک باید کرد،روزی جمع شدند که ایشان را هلاک کنند، حبیب نجّار بیامد تا یاری کند پیغمبران را: مردی پارسا و غریب بود...

پارسا بودی و غریب؟...برای من ولی به آذرخش می مانستی: از همان روزهای کودکی که تازه با یاسین مأنوس شده بودم...از همان جا که می آمدی: دوان دوان: از دورترین نقطه شهر: می آمدی که انقلاب کنی، که آن آیاتِ یاسین تا ابد برایم اوج بگیرند، که خیال کودکانه ام پرواز کند...همیشه دلم می خواست مردمِ انطاکیه حرفت را باور کنند، بپذیرند...انطاکیه؟ شهری با سه پیامبر اما تاریک و پرسایه...

برای من ولی به آذرخش می مانستی: از همان روزها که دانستم اسم آن مرد، حبیب نجّار بوده است...صدایت آشنا بود حبیب! حرفهایِ ساده ات را دوست داشتم: " بیایید و از این پیامبران تبعیت کنید، همین ها که از شما مزدی نمی خواهند، همین ها که خودشان هدایت یافته اند..." موضوع ساده بود حبیب! ساده است، نه؟ کاش می فهمیدند، کاش می فهمیدیم!!!...بعد هم برای اینکه یقینت را به رخشان بکشی از خودت سؤال پرسیدی: همان سؤالی که من هم خیلی وقتها از خودم پرسیده ام: با یک تفاوت کوچک! تو از سر یقین، من از رویِ تردید! : " آخر چرا نپرستم؟ چرا عبادت نکنم کسی که مرا خلق کرده و عاقبت هم به سوی او باز خواهم گشت؟ اگر نپرستم که من هم مثل شما از گمراه شدگانم! "...به همین سادگی! اما نه! ساده نیست حبیب، خودت را نبین! تو یک قهرمانِ قرآنی هستی، ماها عمری را سرِ همین یک حرف می گذارنیم و به یقین نرسیده می میریم!

من همه اش در حسرت آن لحظه توام حبیب که نجوایی صدایت می زند: " ادخل الجنّه: بفرمایید داخل بهشت"...در حسرت آن که حتّی چگونه رفتنت را قرآن بازگو نمی کند، من همیشه بی پروا پریدنت را وسط آن آیه ها دوست داشتم، از همانجا که با خودت حرف می زدی، گفتند: بفرمایید بهشت! و اگر توی قصص الانبیاء نمی خواندم نمی دانستم که :" او را چنان بزدند و شکنجه کردند که بمرد"...

مهربان بودی حبیب! قرآن می گوید: به بهشت که وارد شدی، باز هم دلت برای مردم ِشهرت می سوخت و افسوس می خوردی که: "کاش آن ها اینجا را می دیدند، می دیدند که پروردگارم مرا چطور مورد لطفش قرار داده و کرامتم بخشیده"...این حرفهایت، این دغدغه هایت بیچاره ام می کند حبیب!

آآآی حبیب نجّار! نمی دانی چقدر این قرن بیست و یکم محتاج توست!...محتاجِ تو که بیایی و به همان سادگی گرد خاکستری این روزها را از پیشانی مان بزدایی!...گم شده ایم حبیب! یادمان رفته! همان حرفهای ساده ات را یادمان رفته!...

چشمهایم را می بندم: صدای گام های مردی از دور می آید: آذرخش گونه: می آید که انقلاب کند: مردی از دیار حبیب!

بسم الله الرّحمن الّرحیم...وجاء من اقصی المدینة رجلٌ یسعی قال یا قوم اتّبعوا المرسلین* اتّبعوا من لا یسئلکم اجراَ و هم مهتدون* وما لی لا اعبد الّذی فطرنی و الیه ترجعون* ءاتّخذ من دونه آلهة ان یردن الرّحمن بضرٍّ لا تغن عنّی شفاعتهم شیئاً و لاینقذون* انّی اذاً لفی ضلالٍ مبین* انّی آمنت بربّکم فاسمعون*قیل ادخل الجنّه قال یالیت قومی یعلمون* بما غفر لی ربّی و جعلنی من المکرمین...


 
comment نظرات ()