برای خاطر آیه ها

دل نوشت هایی برای خاطر آیه هایی که دوستشان دارم.

از آیه‌های یوسف
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 

گفت: خدایا! زندان برایم دوست‌داشتنی‌تر است از آن‌چه این (زنان) من را بدان می‌خوانند. و اگر نیرنگ آن‌ها را از من بازنگردانی، به آن‌ها متمایل می‌شوم...

 همیشه وقتی روی قرآنم به این جمله‌ی یوسف علیه‌السلام می‌رسم، همه‌ی وجودم می‌لرزد از عظمت آن لحظه‌اش. از نجوای آن دقایقش توی اوج استیصال و اضطرار. از التماسی که چه زود اجابت رسید. وسط معرکه‌ و وسوسه‌ی گناه، پناه برده بود به مناجات و گفته بود: خدای من! زندان برایم محبوب‌تر است از چیزی که این‌ها به من پیشنهاد می‌کنند. گفته بود: ربّ السّجن احبّ الیّ... گفته بود: خدایا! اگر تو یاری‌ام نکنی، قلبم به این‌ها متمایل می‌شود، گفته بود: اگر تو مکر و حیله‌ی این‌ها را دفع نکنی، معلوم نیست من چقدر بتوانم مقاومت کنم...

هم‌این پناه‌آوردن صمیمانه‌اش، این شرح‌حال گفتنِ بی‌پرده‌اش با خدا، این چند جمله‌اش وسط آیه‌های قرآن، دلِ آدم را می‌بَرَد.

قال ربّ السّجنّ احبّ الیّ ممّا یدعوننی الیه و الّا تصرف عنّی کیدهنّ اصب الیهنّ... (یوسف/33)


 و اگر پشت‌بندش این آیه نیامده بود که «فاستجاب له ربّه...» دل آدم می‌ترکید وسط آیه‌های یوسف از اضطرار آن لحظه‌هایش. 


 
comment نظرات ()
 
صبری که زیبا باشد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

و کسانی که برای طلبِ خشنودی پروردگارشان صبر کردند...

نمی‌شود آدم توی این دنیایِ غریبِ وانفسا زندگی کند و توی سال‌های زندگی‌اش هیچ اتفاق ناخوشایندی نیافتد، هیچ روزهای سختی را نبیند. اصلاً نفس گذرانِ زندگی دنیا، گاهی تحمّل‌نکردنی می‌شود. برای آن روزهای سخت، نسخه‌ی قرآن «صبر» است. آن تعبیر لطیف استعینوا بالصّبر را همه‌مان خوانده‌ایم. انگار قرآن برای صبر یک موجودیّت و اصالتی قائل شده است وقتی می‌گوید «از صبر کمک بخواهید». امّا برای قرآن، هر صبری صبر نیست. این‌که از سرِ ناچاری توی روزهای سختِ زندگی صبر کنی، یا برای مظلوم‌نمایی، یا حتّی برای جلب توجه دیگران یا نمی‌دانم به هزار قصد و غرض دیگر، توی آیه‌ها خریدار ندارد. صبر باید زیبا باشد. یعقوب که برای همه‌ی ما اسوه‌ی صبر است، صبرش زیبا بوده. (یوسف/18/83). خدا وقتی حتّی به محمّدش هم توصیه به صبر می‌کند می‌گوید؛ فاصبِر صبراً جمیلاً. (معارج/5). آن صبر زیبایی که خریدار دارد، صبر برای «ابتغاء وجهِ رب» است؛ الّذین صبروا ابتغاء وجه ربّهم. (رعد/22). یعنی صبر برای رضایِ خدا. برای دیدنِ لبخندِ خدا. صبر برای خاطرِ خودِ خدا؛ وَ لربّک فاصبر. (مدثر/7)
.
از اولش می‌خواستم این را بگویم که گاهی توی این روزهای بی‌طاقتِ ناشکیب، که حتّی گذرِ لحظه‌ها هم برای آدم سخت می‌شود باید یک نفس عمیق کشید و به همه‌ی ناخوشی‌ها و ناملایمی‌ها لبخند پاشید و گفت: باشد! فقط به خاطرِ خدا.

وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِم (رعد/22)


پ.ن

«برای خاطر آیه‌ها» سه‌ساله شد.+ گاهی اگر از این طرف‌ها رد شدید و خواستید از سرِ لطف، نویسنده‌اش را دعایی کنید، بسپارید خدا جرعه‌ای «اخلاص» بدهدش؛

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی/ دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را


 
comment نظرات ()
 
از عشق...
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

آیه‌ها توی ماجرای عشق زلیخا به یوسف یک عبارت دقیق دارند، که فارغ از خطا و گناه فاحش زلیخا توی آن ماجرا، برای من یک عبارت لطیف و دوست‌داشتنی‌ست. قرآن آن عشق عجیب را با قَد شغفها حبّاً روایت می‌کند. شغاف بر وزن حجاب و نزدیک به همان معنی‌ست؛ یکی از لایه‌ها و پرده‌های قلب. بعضی‌ گفته‌اند یعنی جلد و لایه بیرونی قلب. بعضی گفته‌اند یعی سویداء و باطن قلب. فرقی نمی‌کند؛ در هر حال یعنی این عشق از لایه‌های بیرونی قلب زلیخا گذشت و به عمق‌ش رسید. توی یکی از موسوعه‌های قرآنی در مقابل عبارتِ قد شغفها حبّاً آمده: «حرق حبّه شغاف قلبها حتّی وصل الی الفؤاد»؛ یعنی این عشق، پرده قلب زلیخا را سوزاند و به فؤاد رسید؛ به درونی‌ترین لایه‌های قلبش. به اعماق جانش. یعنی عشق یوسف تا عمق جانِ زلیخا رسوخ کرد.



پ.ن:
•    تفسیر مفاتیح الغیب: شَغَفَها حُبًّا: أی دخل الحب الجلد حتى أصاب القلب.

•    تفسیر روح المعانی: قَدْ شَغَفَها حُبًّا أی شق حبه شغاف قلبها و هو حجابه. و قیل: هو جلدة رقیقة یقال لها: لسان القلب حتى وصل الى فؤادها، و بهذا یحصل المبالغة فی وصفها بالحب له، و قیل: الشغاف سویداء القلب، فالمبالغة حینئذ ظاهرة، و الى هذا یرجع ما روی عن الحسن من أن الشغاف باطن القلب...

•    جواهر الحسان فی تفسیر القرآن: شَغَفَها: معناه بلغ حتّى صار من قلبها موضع الشّغاف، و هو على أکثر القول: غلاف من أغشیة القلب. و قیل: الشّغاف: سویداء القلب. و قیل: الشّغاف: داء یصل إلى القلب


•    جامع البیان فی تفسیر القرآن: و قوله: قَدْ شَغَفَها حُبًّا یقول قد وصل حب یوسف إلى شغاف قلبها، فدخل تحته حتى غلب على قلبها. و شغاف القلب: حجابه و غلافه الذی هو فیه.


 
comment نظرات ()
 
یکی یا چندتا؟
نویسنده : مریم روستا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
 

ای دو رفیقِ زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟

• تا حالا برایت پیش آمده توی مقطعی از زندگی، خواسته باشی هم‌زمان رضایت چند نفر را جلب کنی؟ هر کس به نوعی از تو توقعی داشته باشد و هم‌زمان بخواهی همه‌شان را راضی نگه داری؟ تا حالا شده وسط همین شلوغی‌ها مستأصل بشوی از خودت، از آرامشی که توی این فرآیند از تو سلب شده، از این‌که نمی‌توانی هم‌زمان همه را راضی نگه داری؟! این‌وسط یکی کار تو را نمی‌پسندد، یکی لابد قهر می‌کند، یکی طلبکارانه مؤاخذه‌ات می‌کند. بعد تو می‌مانی و ناآرامی‌ها و به هم ریختگی‌هات. تو می‌مانی و سمت و سوی بردارهایی که هیچ‌وقت یکی نمی‌شوند.

• سیستم وجودیِ من و تو را بر مبنایِ وحدت خلق کرده‌اند. همین است که ماها تاب تفرق و ناهماهنگی و به هم‌ریختگی نداریم. تابِ کثرت هم نداریم. ما را برای شرک نیافریده‌اند. برای این‌که چند تا خدا داشته باشیم، چندتا کارفرما داشته باشیم و قرار باشد برای همه‌شان بندگی کنیم، قرار باشد همه‌شان را راضی نگه داریم، نیافریده‌اند. راهش فقط این است که یک مسیر تعریف کنیم و همه بردارهای زندگی‌مان را توی آن مسیر یکی کنیم، به هم برسانیم. درس و مشق و کار و زندگی‌... برای همه‌شان فقط قرار باشد یکی را راضی نگه داریم. برای همه‌شان کارفرما یکی باشد. مزد را هم همان یکی بدهد. شرک، بردارها را ناهمسو می‌کند. موازنه را به هم می‌ریزد. راهش فقط توحید است. فقط یک‌خدایی‌ست؛ به معنای واقعی‌ش.

• نشسته بود توی زندان و با دو رفیق هم‌بندش حرف می‌زد. قرار بود تعبیر خواب‌هایشان را بگوید. اما قبلش پرسید: آی دو رفیقِ زندانیِ من! به من بگویید، چندتا خدای پراکنده بهترند یا یک خدایِ مقتدر؟! آن دو تا که انگار کسی، با یک سؤالِ ساده همه زندگیِ چندساله‌شان را به هم ریخته باشد، مبهوت هم‌دیگر را نگاه کردند. یوسف راست می‌گفت. چقدر دل‌شان توحید می‌خواست و خبر نداشتند.


بسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیمِ
یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ

 


 
comment نظرات ()
 
و انت حل بهذا البلد
نویسنده : مریم روستا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

(1) گفتم دستم خیلی خالی‌ست، نمی‌توانم. حتی از نوشتن این پروپوزال هم پشیمان شده‌ام. محکم و قاطع گفتید: حالا دیگر تو هم کوتاه بیایی من کوتاه نمی‌آیم. بسم الله را بگو و شروع کن. قرآن‌م را گرفتید، بوسیدید، باز کردید و خواندید: یا ایها العزیز...چندم محرم بود؟ یادم نیست. یادم هست که چشم‌هایم به زور باز  می‌شد از بس شب قبلش زار زده بودم، از بس محرم پارسال برایم متفاوت بود. بعد هم نوشته‌‌هایم را آورده بودم که بخوانید. نوشته‌هایی که هیچ‌وقت روز دهم‌ش نوشته نشد...به رسم هدیه آورده بودمشان برایتان، که دعوت شب اول محرم ما را توی خانه شهید یزدان‌پرست پذیرفته بودید و آن‌قدر از خاطرات مشترکتان با محمد سعید گفته بودید که چشم‌های همه جمع، بارانی شده بود...گفتید کسی که این‌ها را نوشته می‌تواند. به هوای شما، به هوای کمک و پشتوانه شما قبول کردم. بعد هم شما گذاشتید و همه این چند ماه را از ایران رفتید. امروز بی‌هوا یاد آن روز افتادم، یاد همان آیه ای که شما آن روز برایم خواندید و شد صفحه اول پایان نامه من. نوشته‌ام: « تقدیم به خاک پای حسین‌بن علی که اتمام حجت مسلمانی من است». نتوانستم، اما حکایت همان بضاعت مزجاه است. اوست که پر می‌کند پیمانه را و تصدق می‌کند... و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین.

(2) لازم نیست معماری و شهرسازی خوانده باشی که بفهمی بعضی جاها، خاک بعضی شهرها چقدر می گیرد آدم را، چقدر حال و هوای آدم را عوض می کند، اما لازم است معمار و شهرساز باشی که وقتی از صبح تا شب توی این کلاس ها و آتلیه های دانشگاه، برایت از کیفیت های محیطی می گویند و توی پروژه های شرکت هم باید حواست به دستاورد های روز دنیا در باب کیفیات محیطی باشد، دلت هوایی بشود و بدانی یک جایی هست که بی هیچ کیفیت محیطی باز هم می گیرد آدم را. جایی که نه خط آسمانش به راه است، نه کریدورهای بصری اش، نه سریال ویژن هایش، نه تراکم و اندازه قطعاتش، نه خطوط نما، نه کفسازی معابر و نه بدنه سازی جداره هایش...اما همان A Quality without name جناب کریستوفر الکساندر را دارد، همان کیفیت بی نام را... حالا که قرار است تو ادعا کنی این را و بعد هم با همین قلم، نقشه های همان شهر را اتود بزنی و طرحی بدهی که مثلاً حال و هوای جاری یک واقعه را بعد از هزار و چهارصد سال، به یک شهر برگردانی....نمی دانم... آخرش فکرکردم قضیه این پایان نامه،   فقط قضیه مشق نام لیلی بود و بس...خاطر ما که تسلی گرفت آقا، کاش خاطر شما هم...وگرنه همین حالایش هم کجای آن شهر را قدم بزنی حال و هوای واقعه در فضا جاری نیست؟!...گفتم که، بعضی شهرها بی نیازند از این این چک لیست های شهرسازی انگار... آقا سید گفته مرکز آسمان، آخرش هم طاقت نیاوردم و بالای شیت های پرزنتم نوشتم: ...وکربلا را تو مپندار که شهری ست میان شهرها و نامی ست میان نام ها.... من همه اش توی این مدت شعر عاشقانه می خواندم برای او و شهرش: و ما حب الدیار شغفن قلبی/ و لکن حب من سکن الدیاری. چه باید می کردم که هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود؟... و انت حل بهذا البلد.

(3) این حس رها شدگی از یک مشغولیت را نمی دانم می شود برایش معادل واژه ای پیدا کرد یا نه، وقتی غرق هستی توی یک ماجرا- اگر چه شیرین- با یک بار امانتی که گاه شانه هایت را خم می کند، بعدش یک حس رهایی خوب دوست داشتنی و قدری همراه با حسرت روزهایی که دیگر تمام شدند و به نوستالژی پیوستند ... نمی دانم...همه در سایه گیسوی نگار آخر شد؛ بابی انت و امی... چه منت گذاشتید که این پایان نامه را مجال دادید در هوای کربلای شما نفس بکشد. امروز بعد از دفاع، همه اش این آیه توی ذهنم می چرخید: و وضعنا عنک وزرک.

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین

لا اقسم بهذا البلد. و انت حل بهذا البلد

و وضعنا عنک وزرک.

پ.ن
از آقای مهندس قاسمی مدیر بزرگوار دفتر فنی کربلا و بقیه همکاران خوب تیم مهندسی ستاد بازسازی عتبات عالیات در ایران و عراق- اگر هنوز اینجا را می خوانند- برای همه لطف و همراهی شان و  برای تشویق ها و حمایت هایشان، توی این چند ماه بی نهایت ممنونم. و از اقای دکتر خانمحمدی مدیر محترم پروژه طرح جامع توسعه حرمین کربلا، برای همه صبر و حوصله ای که مهربانانه و دلسوزانه طی این چند ماه کاری، به خرج دادند.

برای این شروع دوباره هم از شماها مدد می خواهم، حالا که دوباره برای چند سال دیگر، راهم دادید توی دانشگاهی که میهمان و میزبانش خودتانید. این کتاب و دفتر و درس و مشق اگر هوای شماها را از سرم به در کند، چه بیچاره ام. با شماهایم، آآی شما پنج نفری که آرام گرفته اید توی خاک دانشگاهمان و زیرچشمی می بینید بازی های هر روز ما را؛ ضحی و هم یلعبون. خسته ام از این بازی ها.

ممنونم از همه دوستان خوبی که با ایمیل ها و کامنت هایشان توی این مدت غیبت اظهار لطف و محبت نمودند. جلسات تفسیر چند هفته اخیر را هم انشاءالله به زودی روی وبلاگ در محضر نور قرار می دهم.


 
comment نظرات ()