آیه‌ها و مادرانه‌ها

(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل می‌گرفت. خدا داشت صورت‌گری می‌کرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد،‌ صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو می‌کنم، فقط برای تو باشد. قبول می‌کنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)

(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش می‌پیچید. ضعف و سستی همه سلول‌هاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پاش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده خرما افتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع).

(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود... اسمش یوکابد بود. همسر عمران.  مادر موسی(ع)     

(4) همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای خلیل خدا ریخته بود. همه ثروتش را هم. توی این سال‌های دراز. درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه می‌مانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود... اسمش ساره بود. همسر ابراهیم(ع). مادر اسحاق(ع).

بسم الله الرّحمن الرّحیم

(١) إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ...فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً... (آل عمران ٣۵-٣٧)

(٢) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (23) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (24) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً. (مریم ٢٣-٢۵)

(٣)  وَأَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ... وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ...فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ (قصص ٧-١٣)

(۴) وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ (71)‏ قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (هود ٧١-٧٢)

پ.ن:
1- بیایید دعا کنیم روزی اگر مادر شدیم به این افق‌های نورانی نزدیک بشویم.
2- این هم یکی از پست‌های پیشین‌م که موضوعش بی‌ربط به این پست نیست. (+)
3- این هم لطف دوستان در مجله دخترانه چارقد که گمان برده بودند من حرفی برای گفتن دارم. (+)

۴- این مطلب توی برنانیوز.(+)

/ 44 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میرزای سدهی

... بسم الله سلام ... تمام حسرتهای مردانه بودن مردانه دیدن مردانه زیستن!!! ... جسارت نباشد ها لایک زدنها ... شیرها... پستها... اخیرا گویا زیاد شده است در ذکر قنوتتان رب لا تذرنی فردا!!! ... از خدا یک بار پرسیدید... چرا فردا؟!! همین امروز!!! امین ... دعای مادر در حقتان مستجاب عاقبتتون به خیر ... دعا کنین یاحق

خیلی دلم میخواهد یک بار دیگه ببینمت برام خیلی دعا کن

gandolf

انشالا 4 شنبه عازم حریم امن رضوی هستم.دعاگویم .شما هم از دعای خیر دریغ نکنید.

راسخون

این میرزا سدهی کی هست ؟ بابا عجب رویی !!

موسويان

آدم شدن محال است!!اين گفته خلاف آموزه هاي اسلام است.همان مشكل است صحيح است.

زینب از کربلا

1-صار جيفه بين اهله واسلموه الي عمله یک عده مردار می شوند و اهل وبازماندگانش او را به عملش(قبرش)منتقل می کنند 2-طبتم وطابت الارض التی فیها دفنتم شما طیبید و پاکیزه است زمینی که شما در آن به خاک رفتید 3-والبلد طیب یخرج نباته باذن ربه اگر مرز وبومی طیب شد میوه این شجره طوبی به اذن خداوند رشد ونمو دارد 4-آنانکه یک عمر مرده اند یک لحظه هم شهید نخواهند شد زنهار.... هر که شهید نشود لاجرم خواهد مرد 5- یادمان می ماند انشاالله که اگر نبود خون پاکشان به یقین سرزمینمان طیب نمی شد وما هم از ثمرات این شجره طوبی بهره مند نمی شدیم اینجا کربلاست با خودم قرار گذاشتم کارم که تو مطب تموم شد به نیابت از شهدا وهمه دوستان مجازی نایب الزیاره باشم امروز بعد از نماز صبح سلام همتونreciveشد منتظرdeliveryباشید انشاالله این روزا اگرچه زیارت ارباب و خدمت به زایرین ارباب دلتنگی رو کمتر می کنه ولی دلم تنگ هویزه و فکه اس هر کدوم از دوستان که مشرف شدید سلام ما رو هم برسونید دلم تنگه نفس گرم حضرت آقام شده اگه دوستان نماز جماعتای بیت می رن جای ما رو هم خالی کنن یا علی

علیرضا فتاح

عالی بود! شاهکار. با مطلب "علم، چرا؟" به روزم. این هم وبلاگ دیگمه: http://hazyanateman.blogfa.com که شاید بیشتر شبیه نوشته های شما باشه.

صهبا

سلام وبلاگ خیلی جالبی دارین با اجازه من لینکتون میکنم.خوشحال میشم به من هم سر بزنید[قلب]

رضا

چه متن قشنگی؛ سال 88 نوشته شده ولی من حالا می خونمش، خیلی زیبا نوشتین. من یه مهندسم،چند ماهیه قرآن می خونم،عاشقش شدم. به آیه 35 آل عمران رسیدم. یه سوال بزرگ توی ذهنم شکل گرفت، اومدم اینجا جوابشو پیدا کنم.امیدوارم پیدا کنم.