نشانه هایی برای من

نمی دانم این بارقه های طلایی آفتاب که از لابه لایِ پرده، خودشان را هل می دهند توی اتاق و بعد از لابه لای مژه هایم توی چشم هایم، بیدارم می کنند یا صدایِ این گنجشک ها و یاکریم ها که با تنفس ِصبح انگار ولوله ای شادمانه توی جانشان افتاده باشد بنا به خواندن می گذارند...؟ بوی لطافت می آید، بوی تازگی، بوی نسیم و نیلوفر، بوی شبدر و شکوفه: صبح است ساقیا... درِ گوشم انگار کسی نجوا می کند: والصبح اذا تنفّس...بیدار می شوم.

هی قسم می خوری،‌توی همین کتابت: به شب، به روز،‌به صبح، به ظهر،‌به ماه، به خورشید، به ستاره ها،‌که چی؟ من نمی فهمم!!..قرار است مثل قصه تمثیلی ابراهیم، وراندازشان کنم و آخرش اعتراف کنم: انّی لا احبّ الافلین؟، لازم نیست، خودت که بهتر می دانی من غروب کننده ها را دوست ندارم!...دلم حضور ناب و دائم می خواهد: همیشه صبح، همیشه طلوع!...بعد می پرسی اینها را چه کسی آفریده؟ مَن خَلق السموات و الارض؟... خب معلوم است! بعد می پرسی اینها را چه کسی تسخیر کرده،‌مسخّر شما کرده؟ وسخرّ لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر...خب این هم معلوم است! سؤال کردن ندارد...بعد می پرسی اگر همین روز همیشگی بود، اگر تا ابد شب می بود، چه می کردید؟؟ قل ارءیتم ان جعل الله علیکم اللیل سرمداً الی یوم القیامه...خب...بعد می گویی همه شان حساب و کتاب دارند: الشمس و القمر بحسبان...خب؟...بعد می گویی عزیز من! اینها آیه هستند، نشانه اند! ...وَ مِن آیاته...نشانه! نشانه؟...نشانه برای من که نمی فهمم؟‌که غافلم؟ که سرم همیشه پایین است و جلوی پایم را هم به زور می بینم؟ که حتّی وقتی زهرا پیامک می زند: ماه و ببین!، انگار سرم برای بالا آمدن سنگینی می کند؟...نشانه! برای من؟

با من چه باید بکنی که اینقدر در مرداب روزمرگی هایم غرق شده ام که از آمدن و رفتنِ شب و روز و ماه و خورشید و ستاره ها به جز خوردن و خوابیدن عایدم نمی شود؟...نشانه! برای من؟

خسته ام ...پلک هایم سنگینی می کنند، یاکریم ها و گنجشک ها خوابیده اند، از بارقه های طلایی خورشید هم ساعتهاست خبری نیست، عوضش مهتاب، عاشقانه و رازگونه میهمان لحظه هایم می شود، پلک هایم آرام آرام روی هم می آیند...درِ گوشم انگار کسی نجوا می کند: واللیل اذا یغشی...می خوابم.

بسم الله الرحمن الرحیم...و من آیاته اللیل و النّهار و الشمس و القمر...واسجدوا لله الذی خلقهنّ...

/ 20 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ص

بالاخره من هم امدم!اون هم درصبح اولین روززندگی مشترک.سلام

زهرا

سلام م.ص عزیز سلام بانو جون م.ص عزیز این خط شما همیشه ما را در دسترسی به شما ناکام می گذاره خوبی م.ص عزیز؟ چه شروعی چاکریم م.ص جان

موسویان

انس و جن و جماد و نبات و...همه نشانه های خدا هستند و شما چه زیبا تلنگر می زنید و یاد آور میشوید.مطالب شما بسیار رسا و شیوا و عبرت آموز است و من هنوز میخوانم شاید کمکی باشد برای اشعه خورشید و آواز گنجشکها و صدای اتومبیلها که پلکهای فرو بسته ام را باز کنند..

مهتاب

سلام : ممنونم مهربون ... [قلب]

الهه

ممنونم از تذکر و یادآوری های به جایت در شلوغی های این روزهایمان...

الهه

ممنونم از تذکر و یادآوری های به جایت در شلوغی های این روزهایمان...

×.×

رفتم برای عشق نو رسیده تان صدقه بدهم, روی صندوق نوشته بود: هفتاد بلا دفع می شود!...بلاهای عشق از هفتاد بیشتر است...چقدر باید بدهم که آسیبی به جوانه ترد عشقتان نرسد؟؟

م.ص

به زهرا:بانویتان فرمودندبعضی هانازشان برای دسترسی زیاداستایضاخط ما

مهربان

مهربانا! دیده ای بصیر عطایم کن![گل]