پرده هفتم: ایثار

(١) بچّه، همیشه عمرش عزیز است برای مادر، اما توی آن ماه های شیرخوارگی، انگار وصل است به جان او، این را من هم که مادرنشده ام می دانم. برای چند ساعت بنا بود موسای شیرخواره را از مادرش بگیرند، آن قدر که بگذارندش توی صندوق چوبی و بسپارندش به نیل و آسیه و فرعون او را از آب بگیرند و او از سینه هیچ زنی شیر نخورد تا کلثوم- خواهرش- مادر را به قصر معرفی کند و موسی دوباره به آغوش مادر برگردد. وحی کردند همه اینها را به مادر موسی، بعد هم قلبش را محکم نگه داشتند که ناآرامی نکند. می دانید رفقا، من این آیات سوره قصص را که می خوانم آن قدر دلم زود برای دل رباب ابری می شود که چشم هایم بی اجازه می بارند...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

(٢) تشبیه کرده بودید به ماهی، به لحظات آخر ماهی که دور از آب لبهایش را تکان می دهد و چه به آب برسد و چه نرسد عمرش تمام است .چرا؟ فکر نکردید تا قیامت این دلها چطور تاب بیاورند تصور آن لحظه شما را، آن لحظه رباب را و آن لحظه علی دردانه را : یتلذی عطشاً. ای وای...
بند مشک سقا که پاره شد انگار بند دل رباب هم پاره شده باشد، چشم های نگرانش علی را تا دستان شما بدرقه کرد، بعد چه شد آقا؟ کمی تاب به من بدهید که آن صحنه های ندیده را مرور کنم.
آن جا که میان دست های شما و بازوان زینب- میان دو دهلیز قلب هستی- میان سر و بدن لطیف علی دردانه، تیری سه شعبه فاصله انداخت و خون او را به صورت آفرینش پاشید، آنجا که نه فقط هرمله بن کاهل اسدی، که تمام لشکر دشمن چشم انتظار ایستاده بود تا شکستن شما را تماشا کند و ضعف و تسلیم و سستی را در چهره تان ببیند، آنجا که با صلابتی بی نظیر، دست به زیر خون علی بردید و خونش را به آسمان پاشیدید، آنجا که فرشته ها تمامِ خونِ او را به تبرک به آسمان بردند، آن قدر که همه دیدند حتّی قطره ای از خون علی به زمین برنگشت، آنجا که کلامتان آرامشی آسمانی به زمین نازل کرد: هوِّن علیَّ ما نزل بی انّه بعین الله؛ نگاه خدا چقدر تحمّل این ماجرا را آسان می کند!...شما اهل کجایید آقای من؟ اهل کدام جلالستانید؟ اهل کدام مردستان؟

سلام علیِ کوچک! سلام علیِ دردانه! سلام علیِ شش ماهه! سلام کوچکترین علی از علی های سه گانهِ حسین!
و
سلام رباب! سلام مادرِ علیِ کوچک! سلام بانوی من!
خدا قربانی کوچک شما را بپذیرد!...ای وای بر من.

/ 7 نظر / 22 بازدید
لیلا

سلام... سلام علیِ کوچک! سلام علیِ دردانه! سلام علیِ شش ماهه! سلام کوچکترین علی از علی های سه گانهِ حسین...... میگویند وقتی نیزه به گلویت خورد لبخند زدی!چه میخواستی بگویی عزیزم؟؟میخواستی بگویی پدر خوشحالم از اینکه این تیر به تو اصابت نکرد... خدایا چقدر کودکان کربلا را دوست دارم...خدایا به خاطر این عشق بر من رحم کن... التماس دعا

لیلا باقری

هر چند کلاس درس او یک واحه ست راهی که به آنجا نرسد بی راهه ست پیران همه طفل مکتب او هستند این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست

داداش کوچیکه

دستان لطیف عشق خون خواه تو شد خورشید خجالت زده ی آه تو شد آنقدر نمک ز نبض لبخندت ریخت تا تیر نمک گیر گلوگاه تو شد... التماس دعا خواهرجونم...

الهه

سلام قبول باشه استاد ! میدونستی بااینکه سنا ازمن کوچیکتری برام یه استادی؟وبلاگت برام حکمه یه دانشگاهوداره .خیلی خوشحالم که باهات آشنام ارتباط معنویی که واقعا بهش نیازداشتم .من یه پرستارم دوست دارم ازآیه هایی برام بگی که توکارم محکمترم کنه ,کارم کمترخستم کنه هرچندهرچی که میگی واقعاآدموآروم میکنه,خستگی روازتنش بدر میکنه یاحق

زهرا

سلام مریم بی صبرانه منتظرم تا پرده از هشتمین شب بر داری

میتیل

سلام شما خیلی وقته که جز پیوندهای وبلاگ من شدید اما کمتر فرصت پیش می آید که باینجا سر بزنم گفتم بیایم و سلامی بگم و از آیه ها بهره ای برم...